...:: كلاشينـكـف ديـجيتال ::...
وبلاگ | آرشیو | تماس
فید كلاشينكـف ديـجيتال
آرشیو وبلاگ: عناوین مطالب وبلاگ امرداد ۸٩ . تیر ۸٩ . خرداد ۸٩ . اردیبهشت ۸٩ . فروردین ۸٩ . اسفند ۸۸ . بهمن ۸۸ . دی ۸۸ . آذر ۸۸ . آبان ۸۸ . مهر ۸۸ . شهریور ۸۸ . امرداد ۸۸ . تیر ۸۸ . خرداد ۸۸ . اردیبهشت ۸۸ . فروردین ۸۸ . اسفند ۸٧ . بهمن ۸٧ . دی ۸٧ . آذر ۸٧ . آبان ۸٧ . مهر ۸٧ . شهریور ۸٧ . امرداد ۸٧ . تیر ۸٧ . خرداد ۸٧ . اردیبهشت ۸٧ . فروردین ۸٧ . اسفند ۸٦ . بهمن ۸٦ . دی ۸٦ . آذر ۸٦ . آبان ۸٦ . مهر ۸٦ . شهریور ۸٦ . امرداد ۸٦ . تیر ۸٦ . خرداد ۸٦ . اردیبهشت ۸٦ . فروردین ۸٦ . اسفند ۸٥ . بهمن ۸٥ . دی ۸٥ . آذر ۸٥ . آبان ۸٥ . مهر ۸٥ . شهریور ۸٥ . امرداد ۸٥ . تیر ۸٥ . خرداد ۸٥ . اردیبهشت ۸٥ . فروردین ۸٥ . اسفند ۸٤ . بهمن ۸٤ . دی ۸٤ . آذر ۸٤ . آبان ۸٤ . مهر ۸٤ . شهریور ۸٤ . امرداد ۸٤ . تیر ۸٤ . خرداد ۸٤ . اردیبهشت ۸٤ . فروردین ۸٤ . اسفند ۸۳ . بهمن ۸۳ . دی ۸۳ . آذر ۸۳ . آبان ۸۳ . شهریور ۸۳ . امرداد ۸۳ . تیر ۸۳ . خرداد ۸۳ . اردیبهشت ۸۳ . فروردین ۸۳ . اسفند ۸٢ . بهمن ۸٢ . دی ۸٢ . آذر ۸٢ . آبان ۸٢ . مهر ۸٢ . شهریور ۸٢ . امرداد ۸٢ . تیر ۸٢ . خرداد ۸٢ . اردیبهشت ۸٢ . فروردین ۸٢ . اسفند ۸۱ . صداوسیمای کلاشینکف دیجیتال: BubbleShare: Share photos - Play some Online Games. لینک های مهربونی: بوقی اتوپيا متتی حامی بزمانه واژگون ایمایان پرانتز باز نگاه نو منبرنت کارت قرمز دویچه وله فریاد سبز با افلاکیان دانشطلب کاخ نياوران صحیفه نور علوم غريبه الف مهربون خمينيسم چهل حديث تقی دژاکام مجید عزیزی سجاد روسی حاصل اوقات حيدر رضايی سبک ایرانی آقای قرائتی روشنای کاريز روضه مکشوف حاجی بوترابی مفتاح مهربونی پابرهنه بر خط منتقد ارتباطات دكتر مهرآفرين بهنام قلی پور آقای سيستانی مسعود بحرينی سفیدک ارزشی حکایت قلم و دل میثم زمان آبادی مسعود دهنمکی لحظه های درنگ امیر اسماعیلی فرهمند علی پور خط قرمزی از کانادا آقای جوادی آملی حسين شهرستان عکسهای قجربوی شهد شیرین شکر تخريبچی فرهنگی عطاالله مهاجرانی حسن روزی طلب يک مشارکتی خوب! بحر هادی سلیمانی محمد مهدی اسلامی مهندس مهدی بازرگان حاميان محسن رضايی محمدرضا منتظرالقائم عکسهای مهدی ملکی ممل آمریکایی تحت وب از بروبچ نيويورک سيتی! احمد مطلایی اصفهانی دانلود سرودهای انقلابی حرفهای یک سهامدار جزء نوشته های داوود مراديان جستجوگری در مسیر شدن نوشته های جواد حسينی روح آبی محمدصادق زمانی يادداشت های يک فيلمساز عکاس خبری: رئوف محسنی عکسهای ناب از تاريخ معاصر یادداشت های میثم رشیدی کارخانه نمک!(محمود فرجامی) داستانوارههای محسن حاتمی مجموعه طنزهای متعهد و متاهل! عکاس خبری:سیدمحسن سجادی شکم پرست های جهان متحد شوید امر به معروف و نهی از منکر لسانی یادداشت های یک معلم سرباز جنوبی تاریخ معاصر ایران در آرشیو ملی بریتانیا درباره پایتخت از نگاه یک خبرنگار شهری شماها، نشریه وبلاگ نویسان ایرونی! حمیدرضای دانشگاه فردوسی مشهد فيلمهای بسيار جالب از تاريخ معاصر نوشته های یک خبرنگار حوزه احزاب «کيهان بچه ها» تحت پرشين بلاگ علی صفايی حائری (عين- صاد) موزه دیجیتالی جنگ جهانی دوم یادداشت های هادی کحال زاده کاغذهای اميرمهدی حکيمی روحانی نژاد واحد مرکزی خبر نوشته های حامد صالح آبادی يادداشت های يک حقوقدان یادداشت های یک دبیر خبر حدیث نفس یک احمد کارگر روزنامه نگاری از تبار قاجار! سفيرلينک، وبگردی روزانه یادداشت های یک خبرنگار جنگ سبز رسول عاصمی ميرزا قلی خان راپورتچی نوشته هايی برای هيچ شمرشناسی پيشرفته نوشته های بی خواننده هاشم حکمه از شیراز پايگاه شهدای رودسر وبلاگهای به روز شده عکاسی از بچه ها! حذفيات اميد محدث تیمسار سلطنت پور بزرگمهر حسین پور آقای مصباح یزدی خاموشي يك آرش هوشنگ گلمکانی سیبستان ملکوت بر ساحل سلامت جالبی جات العربی اسماعيل آقا آزادی شریعت عقلانی حميد داوود آبادی حاجی واشتنگتن ديده بان اينترنت بریده روزنامه ها عباسحسيننژاد! مسعود لواسانی توکای نامقدس! سیاست نویس کرگدن دات کام حجره دات نت صالحين شيعه خاطرات واقعی تحليل اخبار روز کاخ سعد آباد دولت عشق بهمن وخشور کاخ گلستان آقای انصاریان جهان چهارم حزب الله نو حسین مگه زندگیه زيبا قلم سفید يک پزشک! اميد طحان پرانتز بسته مکتب خونه رضا کاوند پاکنويس با اینترنت رهيافتگان مفلحون مجادله جمهور پارسینه تورجان ستاريان کهف مهجاد پوتین دایره یادداشت های یک "طلبه بی سواد" سلسله قاجاریه پیدا کردن قبر! هه وال از دیار کردستان علی میرطار از کالیفرنیا اروند طلایی دهه شصت حلقه نقد فیلم نقدهای سینمایی نقدهای رضا بهرامی نژاد به فرهنگ تاملات یک سایه ملکوت ژانر شناسی! سیدعباس سیدمحمدی بوی کاغذ، طعم تایپ، ارژنگی ارزشی ترانه های فرانسوی تاکسی نوشت چند نفر طلبه آهستان ترجمه مطبوعاتی همه ما یک نیمه پنهان فیلمنامه نویس داریم! حاجی مسکو مجله علمی کاریکاتوریست درک نشده رادیو گلچین تاریخ و ادبیات آلمانی بازی شادی تماشا! بی گاههای یک فروند محمد منصوری بروجنی بابک برزویه یک وبلاگ سینمایی خواندنی هرمس محمد فیاضی RSS 2.0 درباره ماجرای پیچیده مشایی... تردیدی نیست که امروز ماجرای رحیم مشایی تبدیل به یکی از پیچیده ترین پدیده های بعد از انقلاب شده است، پدیده ای که کم کم از مرز زمزمه خارج می شود...خیلی ها فکر می کردند بعد از مخالفت صریح رهبرانقلاب با معاون اولی مشایی، بساط نفوذ و تاثیر مشایی کم شود، اما احمدی نژاد عملا قدرت واقعی دولت در زمینه های فرهنگی و سیاسی را به مشایی سپرد و از نیمه دوم سال 88 مشایی مجددا سخنان شاذ خود را با شدت در پیش گرفت، روندی که امروز به جاهای باریک خود رسیده است ولی خبری از کوتاه آمدن مشایی-احمدی نژاد نیست. ظاهرا تحلیل مشایی این است که رهبری یک بار در ماجرای معاون اولی او وارد شد و تکرار این ورود عملا غیرمحتمل و دارای هزینه هایی است که با شئونات خاص رهبر سازگار نیست. بنابراین فرض مشایی این است که "رهبری دخالت مستقیم و صریح نمی کند" پس عملا هیچ نیرویی قادر به جلوگیری و بازداشتن نیست، حتی مراجع تقلید، حتی حسین شریعتمداری کیهان، حتی سردار فیروزآبادی و ... هیچ کدام حریف اسفندیار رامسری نشده اند، بگذریم از اینکه اهالی رسانه به خوبی می دانند که امروز رسانه ها هم عملا مسخر مشایی شده اند و عطش عجیبی برای شنیدن حرفها و بازتاب های مربوط به مشایی ایجاد شده است. **** مدیران درجه دو و سوم امنیتی در هر جامعه ای، دقیق ترین و واقع بین ترین تحلیل و شناخت را از جامعه دارند، به خوبی شکاف ها، خطرها، نیروهای موثر، وزن واقعی جریانات و ...را می شناسند و مطلع هستند، این طیف معمولا انسانهایی با درجه هوشی بالا هستند که جسارت بالایی هم دارند.... و باید بدانیم مشایی زمانی جزو همین مدیران میانی امنیتی کشور بوده است و حتما باید بخشی از پیچیدگی های پدیده مشایی را از این پنجره نگاه کرد. به نظرم بخش عمده ای از حرفهای خاص و شاذ مشایی مثل تاکید بر مکتب ایرانی و ایرانیت (که البته با زبانی عوامانه و غیرعلمی و از موضع بالا و قاطعانه بیان می شود) جزیی از آن سندرم خاص نیروهای اطلاعاتی است که بعد از بیرون آمدن از محیط امنیتی و محیط محدودش به آن دچار می شوند، این نوع آدمها بعد از خروج از نهادهای امنیتی، با یک احساس تکلیف خاص و یک سینه پر از حرف و ایده در درون خودشان مواجهه می شوند ،چون فکر می کنند " انی اعلم مالاتعلمون". نمونه این طیف در آن سوی میدان " سعید حجاریان، علی ربیعی،تاجیک" هستند از این سوی میدان هم مشایی نام آورترین است، در شوروی سابق هم " آندره پف" که بعد از برژنف به قدرت رسید از همین طیف بود. اما مشایی چرا اصرار بر طرح موضوع ایرانیت و حتی تقدم آن بر اسلامیت دارد؟ چرا حتی در رفتارش، نوعی "عجله" و "عطش" برای سخن گفتن دیده می شود؟ مشایی به خوبی می داند یکی از شکاف- خلاء های امروز ایران، ناسیونالیسم است که در سی سال گذشته عملا انکار شده، اما وجود دارد.در دهه اخیر این ملی گرایی فارسی از عمق به سطح حرکت می کند،مشایی همچنین می تواند حدس بزند که یکی از نیروهای آتی و در شرف تولد جامعه ایران در دهه های بعدی، ناسیونالیسم است(هرچند که رقیبی جدی مثل قومیت گرایی دارد)و نکته خیلی جالب این است که مشایی اصراری ندارد تئوری مکتب ایرانی را حتما با ادبیات و چارچوب جمهوری اسلامی سازگار و بیان کند، بلکه به طرز ماهرانه ای سعی دارد آن را مستقل از نظام و ادبیاتش معرفی کند، برای مشایی ظاهرا دیگر پوشش و ظاهر حزب اللهی( به مفهوم مصطلح) هم کارکردی ندارد که هیچ، بدش هم نمی آید فحش و کفر کیهان و شریتعتمداری و ...را هم بخرد و برای خودش ذخیره کند.ظاهرا مشایی به دنبال جلب و جذب منبع قدرت جدیدی در سیاست ایرانی است، اگر محمود احمدی نژاد، پوپولیسم را به عنوان منبع قدرتی شگرف آور و تازه به فرهنگ سیاسی ایران وارد کرد، مشایی در تکمیل این موج، برگ برنده "ناسیونالیسم" را زیر سر دارد تا به موقع رو کند، اینکه این بزنگاه انتخابات بعدی است یا جنگ احتمالی آینده با غرب یا ریشه ای در پیش بینی های آخرالزمانی دارد، معلوم نیست... پيام هاي ديگران () لینک سهشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩ - بهمن هدایتی اشتغال زایی مسقیم مذهب در محمود آباد مازندران اشتغال زایی (خیلی) مستقیم مذهب در محمود آباد ... پيام هاي ديگران () لینک پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٩ - بهمن هدایتی مصاحبه با طلبه بلاگ/چه کسی پاسخگوست؟! من یک «کودک درون ِ وبلاگنویس» در خودم دارم من یک «کودک درون ِ وبلاگنویس» در خودم دارم که واقعا هرکاری دلش بخواهد می کند! این همیشه بوده و من من اصولا آن کودک درون وبلاگنویس را آزاد گذاشتهامش! حالا دیگر «بهمن هدایتی» را به خاطر سابقه و نفوذش میتوان جزء وبلاگنویسان «جریان اصلی» وبلاگستان فارسی به حساب آورد. علاوه بر دیرینهی هفت ساله همراه با صبغهی ژورنالیستی که خصیصهی بارز وبلاگ اوست، «کلاشینکف دیجیتال» از آن دست وبلاگهایی است که میشود آنها را «وبلاگ تجربی» نامید، از سنخ وبلاگهایی مانند «زهرا اچبی» که نویسندگان آنها برای شروع نوشتن، نه تخصصی در وبلاگنویسی گذراندهاند و نه نوشتههای خود را در زمینهی خاصی محدود کردهاند؛ اما جزء تأثیرگذارترینها و در دورههایی محبوبترینهای وبلاگستان در ایران بودهاند. همهی اینها، به اضافهی چند ویژگی و اتفاق وبلاگی دیگر در یک سال گذشته، بهانهی کافی برای مصاحبه با «بهمن هدایتی» به دست میدهد. حرف برای گفتن دربارهی «هدایتی» و «کلاشینکف»ش زیاد است، اما از زبان خودش بشنوید:» مشغول خبرگرفتن از بقیهی دوستان خبرنگار در مورد رأیگیری و نتایج و اینها بودم که یکهو متوجه یک سروصدای زنانه و جیغمانندی از درون حسینیه جماران شدم.» اگر شما آمدید با ابزار سخت یا فیلترینگ محض، با فضای رسانهایِ نرم و مجازی برخورد کردید، این یعنی عیناً در میدان دشمن بازی کردن.» اینکه ما خودمان به دست خودمان، مدام مجاری تولید محتوای فارسی در اینترنت را نابود کنیم، واقعا نمیدانم به نفع کیست؟ جنگ نرم واقعی، اینجاست.» متأسفانه باید بگویم که حتی یک منبع قابل اطمینان و دائمی برای آپلود عکس هم نداریم، یا فیلتر است یا فیلتر است، یا باز هم فیلتر است!» به نظرم فیسبوک یا ریدر و امثالهم نمیتواند با وبلاگ رقابت کند، هویت فرد در وبلاگ خیلی کاملتر و جدیتر و روشنتر مطرح میشود تا جاهای دیگر.» به نظرم روحانیت واقعا این ظرفیت را دارد که با توجه به قدرت فرهنگی و اجتماعی خود، وارد فضای مجازی شود و حتی به مدیریت و جریانآفرینی بخشی از محیط مجازی بپردازد.» الآن هم به نظرم جای مباحثهها و مناظرههای گروهی بین وبلاگنویسها خالی است. *** برای شروع، خوب است که مشخصاً از ویدئویی که روز 23 خرداد 88 منتشر کردی بگویی؛ همان که تا الان پربازدیدترین روز وبلاگت مربوط به همان پست است. ویدئویی که من روز انتخابات ریاستجمهوری از «عفت مرعشی» ضبط کردم، خیلی ناگهانی و غیرمنتظره شکل گرفت و به نظر خودم شاید داغترین پست کلاشینکف دیجیتال باشد. بعد از رأیدادن آقای هاشمی رفسنجانی و سید حسن خمینی و اصلاحطلبان در حوزهی جماران، اکثر خبرنگارها از جماران رفتند. ولی چون آن موقع من خبرنگار خبرگزاری مهر بودم، باید بیشتر از بقیه میماندم. وقتی چهرههای معروف رفتند و حوزهی جماران خلوت شد، من از زور بیکاری و البته هیجان (!) مشغول خبرگرفتن از بقیهی دوستان خبرنگار در مورد رأیگیری و نتایج و اینها بودم که یکهو متوجه یک سروصدای زنانه و جیغمانندی از درون حسینیه جماران شدم.اولین کاری که کردم و بعدا فهمیدم بهترین کارم بوده، این بود که دوربینم را روشن کردم و رفتم داخل حسینیه. هنوز چند قدم برنداشته بودم که دیدم مسئولان صندوق و چند پاسدار محافظ، دارند خانم عفت مرعشی (همسر آقای رفسنجانی) را به بیرون از حوزه راهنمایی می کنند. در حین بیرون آمدن خانم مرعشی از دم در، آقای مهدی خسروی دوست و خبرنگاری که آنجا حضور داشت از خانم مرعشی در مورد تقلب در انتخابات سؤال کرد و خانم عفت هم در حالی که به شدت عصبانی بود، آن جملاتی را که در فیلم حتما شنیدید، به زبان آورد.کل این فیلم یک دقیقه است؛ در آخرین ثانیه هم خانم عفت از ما که دورش حلقه زده بودیم دعوت کرد که برویم وضع خانه و زندگیاش (که چسبیده به حسینیه جماران است) را ببینم. چرا نرفتی؟ شاید یک فرصت تاریخی بود برای یک خبرنگار برای سرککشیدن به حریم خصوصی آقای رفسنجانی؟ یک لحظه واقعا وسوسه شدم که با همان دوربین روشن بروم توی خانهی آقای هاشمی و واقعیت را ثبت کنم، ولی دیدم ممکن است عواقب بدی داشته باشد! ولی واقعا یک لحظه تصمیم گرفتم به خانم هاشمی بگویم برویم نشانمان بده! اما همین کلیپ یک دقیقهای بازتاب خیلی گستردهای داشت، نه؟ این ویدئو را 23 خرداد در یوتیوب آپلود کردم، یعنی یک روز بعد از انتخابات و نقطهی آغاز آن حوادث و ناآرامیها. حقیقتش بر سر آپلود کردن این فیلم تردید داشتم و دلیل این تأخیر هم همین بود؛ چون یک فضای خاصی شکل گرفته بود درست بعد از پایان انتخابات. ولی من تصمیم گرفتم این کار را با هر هزینهای که داشته باشد، انجام بدهم.احتمال میدادم و برداشتم هم درست بود که هم اینطرفیها وهم آنطرفیها به خاطر این فیلم به من فحش بدهند، یعنی مثلا یک عده بگویند این دعوت به شورش است، یک گروه هم بگویند این تخریب هاشمی است. خیلی به این فکر کردم و دیدم این فیلم تکهای از واقعیت است، تکهای از تاریخ است که دست من مانده و وظیفهام این است که این را در معرض مشاهدهی افکار عمومی بگذارم؛ مستقل از برداشتهای گوناگون یا هزینههایی که ممکن است برایم داشته باشد. به همین خاطر هم بود که بعد از گذاشتن این فیلم، تقریبا یک ماه سکوت وبلاگی کردم که اولا بازخوردهای فیلم را ببینم، و ثانیا به قول معروف آبها از آسیاب بیافتد!این ویدئو بازتاب عجیبی داشت و تبدیل به یکی از اسناد دهمین انتخابات ریاست جمهوری ایران شد. آره توضیح بده، ظاهرا از بیبیسی فارسی تا این مستندهای داخلی که بچههای ارزشی ساختهاند، از این کلیپ استفاده کردهاند. همین است، ارزشمندبودن و واقعیبودن و تاریخیبودن این فیلم از همین جا معلوم میشود که «همه» آن را دیدهاند و استفاده کردند. اینجا مایلم بگویم و تاکید کنم که این تجربه، واقعا میتواند برای خیلی از دوستانی که نسبت به آزادی بیان و فضای آزاد رسانهای بدبینی دارند یک سنبل بشود. از این نظر که اگر ما اجازه بدهیم خودِ خودِ واقعیت، عین تصویر، عین فکت به نمایش دربیاید، چیزی مثل همین فیلم خانم هاشمی، این میتواند به نفع جریان ارزشی هم تمام بشود. ضمن اینکه به نفع همه است، به نفع فهم همه است. سؤالی که پیش میآید این است که فکر میکنی انتشار این کلیپ در 23 خرداد، تأثیر ناخواستهای هم بر حوادثی که ما بعد مشاهده کردیم، داشت؟ نمیخواهم بگویم انتشار این فیلم بر حوادث بعدی اثر داشت یا نداشت. من آن لحظهای که باید تصمیم میگرفتم، به نظر خودم درست تصمیم گرفتم. ضمن اینکه حوادث بعد از انتخابات به نظرم اجتنابناپذیر بود. جامعهی ما از عید تا خرداد 88 شدیدا سیاسی و رسانهای شده بود، به خصوص در شهرهای بزرگ و مخصوصا تهران. ولی یکهو این فرایند و این شرایط عوض شد. بههرحال باید انتظار این حوادث را میداشتیم. یعنی احتمال نمیدهی کسی یا جریانی مثلا تحت تأثیر این ویدئوکلیپ اقداماتی انجام داده باشد؟ من آمار و تخمین دقیقی در این مورد ندارم، اما شنیدهام که حتی بعضی نهادها هم این ویدئو را پخش کردهاند. چون هردو جریان از این کلیپ استفاده کردهاند و حتی آن را پخش کردهاند، من دغدغهای در این مورد ندارم. من باید «واقعیت» را نشان میدادم و نشان دادم. بازخورد خاصی هم از این ویدئوکلیپ دریافت کردهای؟ بههرحال میدانستم و حدس میزدم که بازتاب رسانهای شدیدی خواهد داشت، ولی به این میزانی که بعدها دیدم نه. یکی از صحنههای جالب این بود که یکبار توی مترو که بلوتوثها روشن بود، دیدم بغلدستیام همین ویدئو را برای شخص دیگری ارسال کرد! بسیارخب. به طور کلی فکر میکنی در این دورهی زمانی یک ساله، تاثیرگذاری فضای مجازی بر فضای حقیقی بیشتر بوده یا بالعکس؟ حوادث بعد از انتخابات، تمرینی برای مدل آیندهی منازعات و معادلات سیاسی در ایران و به خصوص اهمیت یافتن نقش رسانههای مجازی در این عرصه است. به این مفهوم، تأثیر رسانههای مجازی و شبکههای اجتماعی مجازی بر فضای سیاسی جامعه حیرتآور بود. حتی این رسانههای جدید توانستند ایدهی «تحریم» را که یک اندیشهی قدیمی و سنتی بین بعضی از شهروندان شهرهای بزرگ است، به حاشیه ببرد. این از مختصات آن فضا بود. تا چه حد به تعابیری مثل «انقلاب توییتری» یا از این دست استعارهها باور داری؟ آیا آن تاثیر حیرتآور در این حد و قوارهها بود؟ ببین، بحث ظرفیت است و نوع نگاه به این ظرفیت. طبیعی است که رسانه میتواند ابزار سیاست بشود و میشود. در همه جای دنیا هم هست. ولی ما اگر همین تعبیر جنگ نرم را باز کنیم، باید قبول کنیم که این جنگ و این رویارویی، ابزارها و میدان خاص خودش را میخواهد. مثلا اگر شما آمدید با ابزار سخت یا فیلترینگ محض، با فضای رسانهایِ نرم و مجازی برخورد کردید، این یعنی عیناً در میدان دشمن بازی کردن، در میدان طرف مقابل بازی کردن. چون بازی را به هم زدهاید و مخاطب عادی و غیر سیاسی را هم علیه خودتان شوراندهاید. من الآن واقعا این خطر را حس میکنم که یک بخشهای عمدهای از نخبگان طبقه متوسط بهخاطر همین واکنشهای سخت و بدوی، شدیداً از بخش رسانهای حاکمیت دلگیر شدهاند.شما در جنگ نرم نباید شعور و اختیار مخاطب را حذف کنید یا به رسمیت نشناسید. وقتی این کار را کردید، عملاً رسانههای خودتان را خلع سلاح کردهاید و مخاطب را به زمین مقابل فرستادهاید. و متأسفم که بگویم این رویهی ریزش مخاطب رسانههایی مثل صداوسیما بازهم ادامه خواهد یافت و شدیدتر هم خواهد شد. ظاهرا مدتی هست که از خبرگزاری مهر بیرون آمدهای؟ بله، من از مهرماه 88 دیگر در مهر نیستم. آیا به عنوان یک وبلاگنویس نگاهت به وضعیت و شرایط جامعه وقتی از فضای یک خبرگزاری رسمی خارج شدی، تغییری کرده؟ من یک «کودک درون ِ وبلاگنویس» در خودم دارم که واقعا هرکاری دلش بخواهد می کند! این همیشه بوده، حتی قبل از مهر. حالا که این را پرسیدید، بگذارید یک خاطره بگویم. تنها موردی که مدیران خبرگزاری مهر در مورد وبلاگ به من اصطلاحا گیر دادند، سر پستی بود در مورد «رد صلاحیت یوزارسیف» و... که آقای پرویز اسماعیلی (مدیر مهر که خیلی چیزها از او یاد گرفتهام) تلفن زدند و دوستانه خواستند که مطلب حذف شود. راستش من قانع نشدم و کاری که کردم این بود که مطلب را به آرشیو فرستادم و حذف نکردم. فکر میکنم با گفتن این خاطره، به سؤال شما پاسخ داده باشم. تقریبا میتوانم بگویم که نه، نگاهم تغییری نکرد؛ چون من اصولا آن کودک درون وبلاگنویس را آزاد گذاشتهامش! یعنی هیچ فرقی بین بهمن خبرنگار مهر با بهمن وبلاگنویس نیست؟ درست است؛ قطعی که نمیشود گفت، ولی تقریبا هیچ تفاوتی نیست. اگرچه نمیتوانی منکر شوی که دیگر سوژههایی مثل «بازنشستگی سید محمد خاتمی» به تورت نمیخورد! ما کلا از بازنشستهکردن مردان سیاست استقبال میکنیم!... بیرحمی جزء ذات رسانه است، من هم همه جا -جز دستشویی که دوربین نمیبرم همراهم!- یک رسانهی مسلح و بیرحم هستم! به همین خاطر هیچ کس در امان نیست، چه جای رسمی باشم، چه نباشم! اما طبعا بخشی از سوژهها از دست می روند، ولی روزی را خدا میرساند، روزی کلاشینکف را! در کدام بخش مهر فعالیت داشتی؟ خاطرهی ماندگاری هم از دورهی خبرنگاری داری؟ من یک زمانی خبرنگار حوزهی مجمع تشخیص مصلحت نظام بودم. در این مدت دوسال توانستم 5بار با هاشمی رفسنجانی مصاحبهی اختصاصی کنم به لطایفالحیلی! یعنی قبل از تمامشدن رسمی برنامهی سخنرانی یا بازدید هاشمی، میرفتم نزدیک مرسدس بنز حاج آقا و کمین میکردم و تا هاشمی میخواست سوار ماشین بشود، یک سؤال میکردم، هاشمی هم یک جواب کوتاه میداد و همین میشد مصاحبهی اختصاصی! یک بار سر قصهی موسویان توانستم با هاشمی مصاحبهی اختصاصی کنم. اینقدر هیجانزده شدم که از میدان ونک تا دفتر خبرگزاری با موتورم ماراتنوار آمدم تا خبر را بزنم و آن حسی را که بعد از انتشار این خبر داشتم، هیچ وقت فراموش نمیکنم. البته محافظهای آقای هاشمی کلی از دستم شاکی بودند و داد بچههای مجمع هم درآمده بود و توی برنامهها هم مواظب آقای هاشمی بودند و هم من که نپرم و سؤال نکنم. البته آقای هاشمی هم انصافا این اخلاق را داشت که جواب میداد، شاید 10-15 ثانیه طول میکشید همه چیز. از تجربهات در سفیرلینک بگو؟ سفیرلینک تجربهی یک کار جمعی بود که تنها نقش من در این تجربه، انتخاب و چیدن آدمهای مختلف در سفیر بود. باورتان نمیشود که ما چه طیف عجیب و متنوعی را در سفیر داشتیم. البته شیوهی جذب کاربر را دموکراتیک و آزاد قرار ندادیم و یکجور دموکراسی هدایتشده (!) در سفیرلینک جریان داشت؛ که البته این هم تحمل نشد متأسفانه... فکر میکنم استقبال خوبی هم از سفیرلینک شده بود، حتی ظاهرا بعضی از خواص هم سفیر را دنبال میکردند؟ بله. کلاً مخاطب خاص ما بیشتر بود. یک جورهایی نبض کوچک و کنترلشدهای بود از جامعه مجازی. به نظرت چنین کارهایی قابل مقایسه با فضاهایی مثل بالاترین و امثالهم هست؟ چون هردو به یک چوب رانده شدند بههرحال. نه؛ ما اصلا نمیخواستیم با بالاترین رقابت کنیم. هدف ما چیزی شبیه به یک پاتوق مفید و هدایتشده بود با مخاطب خاص. البته بازدید سفیرلینک شاید روزی هزارنفر بود که اصلا با سایتهایی مثل بالاترین قابل قیاس نبود. اعضای سفیرلینک خودجوش و طبق یک تعهد دوستانه توافق کرده بودند که خطوط قرمز را رعایت کنند؛ خودم بارها مطالب بودار یا احیانا مسئلهدار را سانسور کردم، ولی خوب نهایتاً به تیر غیب گرفتار شد و متأسفانه امیدی هم نداریم که رهانیده شود...اینکه ما خودمان به دست خودمان، مدام مجاری تولید محتوای فارسی در اینترنت را نابود کنیم، واقعا نمیدانم به نفع کیست؟ جنگ نرم واقعی، اینجاست؛ یعنی همهی فرهنگها و زبانها و تمدنها در یک عرصهی جنگ نرم و نبرد فرهنگی به نام اینترنت هستند، باید بدانیم که تولید محتوای فارسی در اینترنت، چیزی فراتر از مسائل سیاسی و... است، ولی قدرش دانسته نمیشود که در آیندهی بلند مدت عواقب فاجعهآمیزی دارد. درگیر کردن و ناراضی کردن مخاطب اینترنتی ایرانی از حاکمیت، میتواند یکی از اهداف جنگ نرم باشد. توقع اینکه اینترنت و فضای مجازی کاملا تحت بخشنامههای وزارت ارشاد و شورای عالی انقلاب فرهنگی و شورای عالی امنیت ملی یا سلیقهی دولتمردان (هر دولتی) قرار بگیرد، یک تصور خطا است که اجرانشدنی است. من به عنوان کسی که کار عکاسی هم میکنم، متأسفانه باید بگویم که حتی یک منبع قابل اطمینان و دائمی برای آپلود عکس هم نداریم، یا فیلتر است یا فیلتر است، یا باز هم فیلتر است! الان مخاطب ایرانی، امکان تولید محتوای تصویری و ویدئویی هم در اینترنت ندارد بخاطر فیلترینگ، و چه خلاقیتهایی که به همین خاطر کشته میشود. خب ممکن است بعضی از مسئولین مرتبط به شما پاسخ بدهند که: چرا از سایتهای آپلود فیلم و عکس ایرانی استفاده نمیکنید؟ اینطور به خودکفایی هم کمک میشود. اولا که هیچ سایت ایرانی قوی و قابل اعتنایی در زمینهی آپلود عکس و مخصوصا فیلم نداریم؛ ثانیا اگر هم باشند، باز هم مشمول همین قاعده میشوند، یعنی هیچ تضمینی نیست که فردای امروز فیلتر نشوند؛ ثالثا که این سایتها هیچ ارتباطی با مخاطب برقرار نمیکنند، یعنی شما ذیل عکس نمیتوانید کامنت بگذارید، امتیاز بدهید، یا بازنشر کنید. الان بعضی از سرویسدهندههای خارجی هم به بهانهی تحریم مانع تولید محتوای فارسی میشوند و دسترسی به بعضی از ابزارها را برای ایرانیها ممنوع کردهاند که این هم خطر بزرگی است. شاید بد نباشد که بعد از این مدت، ذکر خیری هم از «هفت سنگ» بشود. «هفت سنگ» اولین فضای غیررسمی بود که من کار خبری و روزنامهنگاری کردم. در آن موقع، سال 81-82 که فضا مثل الان نبود، اتفاقا کارهای جالبی هم کردیم؛ مثل مصاحبه با خانم کولایی توی پرایدش، یا مصاحبهی چالشی با ابراهیم یزدی در خانهاش. البته متأسفانه باید بگویم «هفت سنگ» هم نهایتا تحمل نشد و از عید امسال به جرگهی فیلترشدگان پیوست. هفت سنگ از طرف کسی یا جایی حمایت میشد؟ ابدا، هیچ جا! همین خودمان بودیم و همینش جالب و جذاب بود. آقایان جلال سمیعی، حمید حسنپور (رولمی)، محمدمهدی مولایی (بوقی)، عباس حسیننژاد و... بودند که الان هم هستند. اگر بخواهیم راجع به فضای مجازی و سیستم کنترلی روی آن توی ایران صریحتر صحبت کنیم، از تو میپرسم که برای این وضعیت آیا پیشنهاد مشخصی هم داری؟ پیشنهاد مشخص این است که دوستان عزیز یک مقدار شعور و فهم و قدرت انتخاب برای مخاطب، لااقل مخاطب خاص و فرهیخته قائل بشوند. من کاملا موافق فیلترینگ سایتهای غیراخلاقی هستم؛ بحثم این جور مسائل نیست. ولی نباید فیلترینگ به جایی برسد که گزارهی "بشارت دهید بر کسانی که همهی سخنان را میشنوند و بهترین را انتخاب میکنند" را نقض کند. و متأسفانه این را هم باید گفت که سطح تحمل دوستان مرتب در حال کاهش است. اخیرا شاهد بودیم که حتی چند وبلاگ اصولگرا مثل دانشطلب و آهستان هم به این تیغ گرفتار شدند. خوب نهایت این راه چیست؟ تعطیلکردن اینترنت؟! اگر مرتب این فضا بسته و بستهتر بشود، این قطعاً نه به نفع اسلام است، نه به نفع انقلاب. وبلاگ تو چرا فیلتر نیست؟ من هرروز صبح، اولین کاری که میکنم این است که تست کنم ببینم کلاش فیلتر شده است یا نه! ولی با این اوصافی که گفتم، بعید نمیدانم که این اتفاق برای من هم بیافتد و این شتر روی وبلاگ کلاش هم دراز بکشد به اصطلاح! اگر فردا صبح به تو پیشنهاد بدهند که مسئولیت ریاست کمیته فیلیترنگ کل کشور را بر عهده بگیری، قبول میکنی؟ نخیر! چرا؟ چون بعضی شغلها هست که اشتغال به آنها مکروه است، مثل کفنفروشی و... با عذر پوزش فکر میکنم این شغل هم جزو همانها باشد! البته باز تکرار میکنم که منظورم فیلترینگهای سلیقهای و سیاسی و... است نه فیلترینگ سایتهای غیراخلاقی و کثیف که کار درستی هم هست. یک سنت بدی که در فیلترینگ ایرانی دیده میشود، این سنت «لو دادن» و «زیراب زدن» است. یعنی رسماً از مخاطب میخواهند که گزارش بدهد. این یک نوع آسانکردن کار برای خود و سلیقهایکردن کار حساس رصد و پالایش است. مصاحبهی «طلبهبلاگ» با آقای «تقی دژاکام» را خواندی؟ بله. نظرت راجع به این مصاحبه و حرفهای آقای دژاکام چی بود؟ به نظر من آقای دژاکام یک شخصیت دوستداشتنی اما متناقضی دارد؛ به قول خودش دفتر حفاظت از منافع دکتر شریعتی را در کیهان راه انداخته، ولی فکر میکنم در مورد نقادی فضای مجازی یک مقدار به تئوری توهم توطئه پناه بردند. به این معنا که چون نظام را دوست دارند، در مصاحبهشان کاستیها را به یک عامل ناشناخته ربط دادهاند و دوست ندارند که ریشهی برخی از مشکلات را در داخل و رفتارهای حاکمیت جستجو کنند، ولی از دوستان نادیده و خوبی هستند که مطالبشان را همیشه دنبال میکنم. بگذار راجع به خود کلاش بپرسم. اصل پایهی تو موقعی که میخواهی یک یادداشت وبلاگی بنویسی چیست؟ همه چیز از یک ایده یا یک جرقه شروع میشود. دو حالت دارد، یا حال و حوصله دارم که آنلاین تایپ کنم و تبدیلش کنم به یک پست، یا اینکه آن ایده را در آن بخش مخصوص ذهنم که قبلا گفتم، سفارش میدهم و ثبت میکنم و میگذارم تا خیس بخورد به اصطلاح! توی این فرایند چند چیز برایم مهم است. اول اینکه اگر حرفم را بقیه بلاگرها قبلا زده باشند، من دیگر وارد نمیشوم، چون دلیلی ندارد. دوم سعی میکنم همیشه از زاویههای متفاوت و خاص به موضوع مورد بحث نگاه کنم. سوم اینکه سعی میکنم خیلی خیلی ساده بنویسم، حتی بعضی وقتها به طور افراطی ساده مینویسم. وبلاگ «کلاشینکف دیجیتال»، یک صنف واژگانی (Jargon) خاص خودش را دارد که به نظر من یکی از عوامل موفقیتش هست، این صنف واژگانی از کجا یا کجاها ناشی شده؟ یکی از تفریحات من، ساختن تکیهکلام است. بازی با زبان را خیلی دوست دارم. بخش عمدهای از این واژگان که گفتید، همان تکیهکلامهایی است که با دوستان و اطرافیانم به کار میبرم و از توی کلاش هم بیرون میزند! وبلاگ را باید یک ابزار زایش زبانی و تولید واژه هم به حساب آورد. سؤالی کلیشهای است، ولی شاید عدهای دوست داشته باشند بدانند که وبلاگت در کدام جرگه قرار میگیرد: اصولگرا یا اصلاحطلب؟ واقعا هیچ کدام! البته علائق سیاسی و اجتماعی خودم در طیف محافظهکار مذهبی طبقهبندی میشود، ولی این تقسیمبندی اصولگرا و اصلاحطلب را کامل و جامع نمیدانم. فرض کنیم با پدیدهی وبلاگنویسی در این سالها آشنایی نداشتی و کلاشنیکفی هم وجود نداشت. اگر در سال 89 بعد از ده سال، میخواستی یک وبلاگ باز کنی، چه اسمی برایش انتخاب میکردی؟ چون من یک خورده روحیهی میلیتاریستی هم دارم، اسم یک تانک و توپ و از این جور چیزها را انتخاب میکردم! شاید مثلا توپ صد و شش! دوشکای دیجیتال یا یوزی مجازی! یک همچو چیزهایی! کسانی که اولین پست وبلاگت را خواندهاند، شاید تصور میکردند که وبلاگت یک وبلاگ به شدت انقلابی یا همین که امروز بهش میگوییم ارزشی خواهد بود. هنوز هم از وبلاگنوشتن، دنبال همان اهدافی هستی که توی اون پست بر آنها تاکید کردی؟ هدف اسلام است، انشاءالله. ولی خب، بعضاً اولویتها عوض میشود. توی پست «سه چیزی که دیگر به آن باور ندارم» در این مورد و تغییرات توضیح دادهام. با توجه به اینکه حضور مختصری هم در فضاهایی مثل فیسبوک یا گوگلریدر داشتی، این فضاها را چهطور دیدی؟ قابل مقایسه با فضای وبلاگستان هست؟ فضای فیسبوک یا حتی ریدر، لااقل آن چیزی که من شاهدش بودهام، بیشتر تفننی است. ولی وبلاگستان ماهیت جدیتری دارد، بهخصوص اینکه الآن تقریبا وبلاگهای مؤثر و حرفهای مشخص شدهاند و کاملا میتوانند بخشی از افکار نخبگان جامعه و قشر متوسط را رقم بزنند یا تأثیر خیلی زیادی روی آن بگذارند.به نظرم فیسبوک یا ریدر و امثالهم نمیتواند با وبلاگ رقابت کند، هویت فرد در وبلاگ خیلی کاملتر و جدیتر و روشنتر مطرح میشود تا جاهای دیگر. تأثیر و تأثر متقابل این محیطهای وب2 و وبلاگستان را چهطور ارزیابی میکنی؟ خب، خوراک بخش عمدهی فیسبوک و ریدر از وبلاگها است، ولی برعکسش وجود ندارد. یعنی وبلاگها از فیسبوک یا وب2 کمتر اثر میگیرند و راه مستقلی دارند. در کل فکر میکنی فضای وبلاگستان فارسی با توجه به یکسالی که گذشت، از نظر کیفی و کمی به چه سمتی میرود؟ در سالی که گذشت، یک فضای احساسی و دوقطبی بر فضای وبلاگستان حاکم شد که به نظرم چندان مطلوب نیست و البته ماندنی هم نیست. فضای وبلاگستان هنوز تحت تأثیر انتخابات و حوادث بعد از آن است و این داغی آن پابرجاست. البته سوژه هم زیاد است و سوژهسازی هم زیاد انجام میشود که باز این داغی را تازه نگه میدارد؛ ولی فکر میکنم کمکم جوانههای نقد، نقد هر دو طرف به مرور از درون خودشان شکل میگیرد و این موج تند فعلی کم خواهد شد. اگر درست خاطرم باشد، خانم سمیه توحیدلو در یکی از یادداشت های وبلاگش از جلسات خودمانی جمعی از وبلاگنویسان در خانهاش نوشته بود. این جلسات ادامه پیدا کرد؟ بله، سال 86 بود و خیلی جلسهی خوبی بود و بحثهای خوبی هم کردیم. قرار بود دوباره خانم توحیدلو ما را برای شام دعوت کنند که اینقدر طولش دادند که در جریان حوادث اخیر بازداشت شدند! بحثهایمان از وبلاگ شروع شد، به چیزهای دیگر سرایت کرد، و یک نوع مباحثهی داغ و صریح شد که نمیشد توی فضای مجازی انجام داد. الآن هم به نظرم جای مباحثهها و مناظرههای گروهی بین وبلاگنویسها خالی است. سؤال آخر: طلبه، بلاگ، طلبهبلاگ؛ و نظر تو؟ در جواب باید بگویم که روحانیت ابتدا یک نیروی فرهنگی و شاید قویترین و ریشهدارترین نیرو و ظرفیت فرهنگی جامعهی ما محسوب میشود. کارهای خوبی برای تعامل و شناخت فضای مجازی از سوی روحانیت انجام شده و به نوعی طیفی از روحانیت ما در این زمینه خیلی جلوتر از نهادهای رسمی و دولتی هستند. به نظرم روحانیت واقعا این ظرفیت را دارد که با توجه به قدرت فرهنگی و اجتماعی خود، وارد فضای مجازی شود و حتی به مدیریت و جریانآفرینی بخشی از محیط مجازی بپردازد، البته منظورم آن نوع مدیریت آمرانه و سنتی و ساده نیست. با فرض شناخت الزامات دنیای مدرن و فضای مجازی، شاید این ظرفیت را فقط روحانیت شیعه داشته باشد. روحانیت تاکنون هم در عرصهی فضای مجازی نسبتا خوش درخشیده است، ولی از کارهای شکلی، تیلیغات ساده و مستقیم و کلیشهای و دولتپسند خودداری شود. نکته مهمش این است که روحانیت باید به صفت روحانی بودن و نه صرفا مدافع حاکمیت بودن، عرصهی مجازی را برای خودش تعریف کند؛ یعنی متغیری از سیاستهای حاکمیت نباشد. آقایان تورجان و احمد نجمی، نمونههای خوبی از این طیف هستند. «طلبهبلاگ» هم ظاهرا نمونهای از این تلاش غیردولتی روحانیت برای تعامل با فضای مجازی است که شروع خوبی داشته است. مصاحبه: سید کمالالدین دعائی -نظر دانشطلب شهرستان دراین باره(+) پيام هاي ديگران () لینک سهشنبه ۸ تیر ۱۳۸٩ - بهمن هدایتی راهبرد جدید احمدی نژاد در پرونده هسته ای نشست خبری امروز احمدی نژاد و سئوالات خبرنگاران و جوابهای رئیس جمهور تحت الشعاع قطعنامه جدید شورای امنیت سازمان ملل علیه موضوع هسته ای ایران بود، نشست خبری امروز را می توان به نوعی اولین واکنش بلندپایه ترین مقام اجرایی ایران به جدیدترین تصمیم قدرتهای غربی علیه برنامه هسته ای ایران توصیف کرد.اما بدون تردید به "تعویق انداختن مذاکرات هسته ای با غرب به مدت یک ماه" و اعلام اینکه 1+5 باید اعلام کند "دوست ایران است یا دشمن ایران" یکی از ملایم ترین واکنش های احمدی نژاد در برابر غرب در طول پنج سال اخیر است.به نظر می رسد راهبرد فعلی احمدی نژاد در موضوع هسته ای، تبدیل "گفتگو" به پاشنه آشیل غرب و به خصوص اوباما برای مدیریت فضای جدید پرونده هسته ای ایران باشد. احمدی نژاد به خوبی می داند که اوباما راهبرد "مذاکره و گفتگو با ایران" را به دلایل مختلف حتی در بدترین شرایط کنار نمی گذارد و قصد دارد از همین مسئله استفاده کند، نباید فراموش کرد حتی بلافاصله بعد از تصویب قطعنامه 1929 رئیس جمهور آمریکا اعلام کرد که گفتگو با ایران هنوز در دستور کار آمریکا است.از این رو است که احمدی نژاد سعی می کند با مدیریت موضوع "گفتگو" ( که تاثیر مستقیمی بر افکار عمومی جهان در موضوع هسته ای ایران دارد) و قبولاندن شروط خود به طرف غربی، از این برگ برنده بیشترین استفاده را ببرد.ضمن آنکه نباید فراموش کرد قهر یا خروج ایران از میز مذاکره به بهانه صدور قطعنامه می تواند هدیه بزرگی به جریان رادیکالی باشد که در آمریکا و اسرائیل به دنبال برخورد نظامی با جمهوری اسلامی ایران هستند.از منظر دیگر هدف غایی احمدی نژاد تغییر مدل گفتگوهای ایران وغرب و به تعبیر بهتر موکول کردن گفتگو با غرب به وارد کردن "بیانیه تهران" با محوریت(برزیل-ایران-ترکیه) به این گفتگوها است، امری که البته بعید است طرف غربی آن را بپذیرد. احمدی نژاد بیانیه تهران را یک یارگیری استراتژیک و یک دستاورد حیثیتی در پرونده هسته ای می داند و نمی خواهد حتی با صدور قطعنامه جدید شورای امنیت و بی تفاوتی غرب به این بیانیه، آن را کنار بگذارد.با این اوصاف مدل گفتگوهای آتی بین ایران و غرب چالش بعدی پرونده هسته ای ایران است، گفتگویی که هم ایران و هم غرب با انگیزه های متفاوت به آن نیاز دارند. پيام هاي ديگران () لینک دوشنبه ٧ تیر ۱۳۸٩ - بهمن هدایتی حکایت ناف کلاشینکف و دعوای نهضت آزادی با رحیم پور ازغدی! قدیم ها معروف بود که ناف بچه را هر کجا بیاندازند، سرنوشت آن بچه هم با آن مکان و اشخاص گره می خورد، ظاهرا ناف بدبخت ما از نقده راهی به نهضت آزادی و شورولت ابراهیم یزدی و خانه بازرگان پیدا کرده است که هی می خوریم به پست شان یا آنها می خورند به پست ما! از میان این احضاریه ها و اخطاریه هایی که از دادگاههای مختلف برایم می آید،جالب ترین و فرح انگیزترینش! مربوط می شود به "شکایت محمد توسلی نهضت آزادی از رحیم پور ازغذی صداوسیما" ، ماجرا از این قرار بود که روز شانزدهم آذر ٨٨ همزمان که پشت قبضه ( لب تاپ!) بودم توجهم به برنامه سخنرانی حسن رحیم پور ازغدی در تلویزیون جلب شد،رحیم پور ناگهان گفت: 5 عضو کابینه بازرگان از CIA پول می گرفته اند، این را که از دولبان مبارک "شریعتی به سبک جمهوری اسلامی" (رحیم پور) شنیدم من لحظه خبرش کردم و نتیجه اش شد این(+) در حالی که ما از همه جا بی خبر بودیم ، اصل ماجرا شروع شد، اصل ماجرا از اینجا آغاز شد که محمدتوسلی (رئیس دفتر سیاسی نهضت آزادی) به استناد همین خبر پارسینه از رحیم پورازغدی به دادستان انقلاب تهران شکایت کرد، شکایت توسلی به شعبه ششم دادسرای تهران ارجاع شد، یک دعوای حقوقی جالب شروع شد، دادگاه فیلم جلسه مذکور را از صداوسیما خواست و همین جا بود که یک اتفاق جالب روی داد...معلوم شد که در فیلم این بخش از سخنان رحیم پور حذف شده بود! حتی بعدها بازپرس به من گفت ما هم می دانیم حذف شده، ولی نمی دانیم در بخش حذف شده چه چیزی است،حتی دی.وی.دی کل آثار رحیم پور را از نمایشگاه کتاب خریدند و باز دیدند که از آنجا هم حذف شده! یک روز گرم بهاری که تازه از خواب بیدار شده بودم، دیدم که یک احضاریه آمده برای من به عنوان "مطلع" که باید بروم "شهادت" بدهم! القصه...رفتیم و معلوم شد من به عنوان تنها شاهد قضییه باید موضوع را شهادت بدهم، توی عمرم همه کاری کرده بودم جز شهادت شرعی! موضوع شهادت هم خیلی برایم جالب بود، الان در عرف و رویه قضایی ایران، اصل بر "عدم عدالت" افراد و شاهدان است، بازپرس مربوطه(که ادم شریفی هم بود) گفت برای احراز عدالت باید شخصی در حد رهبری یا مراجع و علمای درجه اول که شما را می شناسد و ماهم او را می شناسیم برای ما عدالت شما را گواهی بدهد، وگرنه شهادت شما در حد "اماره" است، خلاصه مثل این فیلم های سینمایی دست روی قرآن گذاشتیم و به عنوان شاهدی که عدالتش محرز نیست، شهادت دادیم که "جزییات خبر با توجه به گذشت هفت ماه یادم نیست اما تلقی ام در آن وقت این بوده است که خبر درست است و رحیم پور عینا این کلمات را گفته است" راستی می دانستید حتی تراشیدن ریش( به عنوان فسق علنی) باعث افتادن از شهادت شرعی می شود؟! خلاصه اینگونه بود که باز هم حضور کلاشینکف تاریخی و تاریخ ساز شد! پيام هاي ديگران () لینک سهشنبه ۱ تیر ۱۳۸٩ - بهمن هدایتی پیشنهاد تاسیس "هاید پارک اسلامی" سردار احمدی مقدم، مر کلاشینکف دیجیتال را! فرصتی شد که هفته پیش خیلی ناگهانی و بدون مقدمه با سردار اسماعیل احمدی مقدم،فرمانده ناجا گفتگویی داشته باشم، در آخر مصاحبه ناگهان ایده "هاید پارک اسلامی"! به ذهنم رسید و همان جا به سردار گفتم و این هم شد نتیجه اش: سردار! از شما نه به عنوان فرمانده ناجا، بلکه به عنوان یک صاحبنظر اجتماعی و امنیتی سئوال میکنم، ما مشکلی که در جامعه خودمان داریم، این است که هیجان سیاسی در کشور زیاد تولید میشود، جمعیت جوان و دانشگاهی هم زیاد داریم، فکر میکنید تهران نیاز به نقطهای دارد که پلیس اجازه دهد بحثها و تظاهرات سیاسی در آنجا انجام شود؛ چیزی مثل هایدپارک در لندن؟ من نباید اظهارنظر سیاسی کنم، اما در امنیت مدرن نباید اجازه دهیم خفقان سیاسی ایجاد شود، باید سوپاپهای اطمینان داشته باشیم و پاسخ هم بدهیم، مثل کرسیهای آزاداندیشی که آقا فرمودند. یا شبیه چیزی که شما گفتید هم میتواند باشد، ما باید توجه کنیم که جامعه غیرسیاسی به درد نمیخورد، این همان است که غربیها میخواهند، جامعه ما باید سیاسی باشد و رسانه ملی ما دنبال سیاسی کردن مردم باید اما از جنس بصیرت باشد، یعنی در شرایط پیچیده و فتنهآلود مردم بتوانند حق و باطل را بشناسند و کسی مثلاً نتواند با شعار تقلب فریب دهد. ما معتقدیم در برابر سوالات قدرت پاسخگویی داریم، اگر کسی ایراد دارد کنار برود. ما در نیروی انتظامی از انتقادهای مردم استقبال میکنیم برخی انتقادها خیلی تلخ است. من به شخصه به دیدار برخی آسیبدیدگان حوادث اخیر رفتم، انتقاد کردند و ناراحت بودند، بعد که بیرون میآمدم میفهمیدم که ذهنیتشان تغییر کرده است. البته برخی خسارتها جبرانناپذیر است. من اگر اشتباهی کردم میگویم که اشتباه میکنم و عذرخواهی میکنم. مردم ما مردم خوبی هستند و اگر بگوییم اشتباه کردیم قبول میکنند و گذشت میکنند، اما اگر ایستادگی کنیم آنها هم میایستند. این روحیه خیلی خوب است، آنها پای حرف خود می ایستند و کوتاه هم نمیآیند. متن کامل گفتگو را از اینجا بخوانید(+) پيام هاي ديگران () لینک شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٩ - بهمن هدایتی هیچ کس باور نمی کرد 87 ساله باشد...چند روایت درباره "امام خمینی" هیچ وقت آن روز را فراموش نمی کنم، هفت صبح چهارده خرداد 68 کنار سفره صبحانه، بعد از اخبار ساعت هفت، هنوز سطر اول خبر محمدرضا حیاتی تمام نشده بود که ناگهان پدرم با صدای بلند شروع به گریه کرد- چیزی که قبل و حتی بعد از آن هرگز از او ندیدم(حتی در فوت پدربزرگ و مادربزرگم)- هق هق های پرصدا و یه خورده هم ترسناک! که فضای خانه را پرکرده بود، پدرم با زیرپیراهنی سفید و پیژامه در حالی که عینکش را بالا زده بود و با دست صورتش را پوشانده بود، چند دقیقه با همین وضع گریه کرد و من -که نه ساله بودم-شوکه شده و متعجب فقط به پدرم نگاه می کردم... *** مدتها بودم می خواستم درباره "امام خمینی" بنویسم و حالا فکر می کنم وقتش رسیده باشد، چیزی که اینجا می نویسم برداشت های شخصی و رسانه ای-سیاسی-روانشناسانه ام از شخصیت امام خمینی است:-امام خمینی با وجود سن بالا در حالت عادی و مواجهه با مردم عامدانه از عینک و عصا استفاده نمی کرد(مگر هنگام مطالعه)، همه دیده ایم که حتی در آخرین روزهای عمر در بیمارستان بقیه الله جماران که بیماری سرطان امام را از پا انداخته بود، از عصا استفاده نکرد و ترجیح می داد آرام و با احتیاط خودش راه برود، من تاحالا عکس یا فیلمی ازامام خمینی با عصا ندیده ام، این را اینطور تفسیر می کنم که امام از پیر نشان دادن خودش پرهیز داشت، چون طبعا عینک و عصا دو چیزی است که ذهنیت پیری و ناتوانی را در مخاطب ایجاد می کند، هیچ کس باور نمی کند که "امام خمینی" 87 ساله باشد! -چهره امام خمینی همان چیزی بود که می بایست می بود: چهره شدیدا کاریزماتیک، پر ابهت، مغرور، زیبا، چشمان نافذ، ابروهای سیاهی که مثل یک لشگر محافظ، نفوذ نگاهش را صدبرابر می کرد! و ریش سفید و بلند ، اوریانا فالاچی(خبرنگار معروف ایتالیایی) برای نخستین باری که امام را دیده بود، برداشت این بود: خوش تیپ ترین پیرمردی که تاحالا دیده ام.-من بزرگترین وجهه شخصیتی امام خمینی را "اعتماد به نفس فوق العاده" و "شخصیت محکم و تثبیت شده ای " می دانم که بر اندیشه سیاسی امام خمینی هم اثر مستقیمی داشت، و به نظرم این اعتماد به نفس فوق العاده ناشی از چند مورد بود:1-خواندن فلسفه و داشتن یک ذهن فلسفی عمیق(برخلاف اکثر علما و روحانیون که غالبا نظر منفی نسبت به فلسفه داشتند) و ایجاد یک یقین کامل تئوریک.2-مطالعات و سیر و سلوک عرفانی امام و تاثیر پذیری از محی الدین عربی از سالهای جوانی که این هم پشتوانه و اعتماد به نفس قاطعی برای امام ایجادکرد، در کنار اینها مرجع تقلید بودن و در عالی رتبه ترین مقام دینی قرار گرفتن هم بی شک موثر است.3-شرایط خانوادگی امام خمینی را هم نباید فراموش کرد، خاستگاه خانوادگی امام خمینی با تیپ دیگر علما و روحانیون تا حد زیادی متفاوت بود، خانواده امام خمینی یکی از ملاکین و خاندان های مقتدر و پرسابقه و اصیل خمین و اراک بودند که حتی برای رویارویی با دشمنان و اشرار محلی و ..مسلح هم بودند(پدر امام خمینی هم مقتول همین درگیری ها شد) این پیشینه خانوادگی هم به نظرم در ایجاد آن اعتماد به نفس بسیار تاثیر داشت.-نمونه ها و فکت های این اعتماد به نفس در زندگی سیاسی امام خمینی بسیار فراوان است: جمله معروف وصیت نامه " با دلی آرام و قلبی مطمئن و ضمیری شاد و ..." که در سنت وصیت نامه نویسی علما و مراجع دینی تقریبا بی سابقه است و جالب است که اصطلاح "وصیت نامه سیاسی- الهی اینجانب" را خود امام بر پاکت وصیت نامه اش نوشته بود. نمونه هایی دیگری هم از این اعتماد به نفس قاطع و بزرگ می توان آورد: نامه به گورباچف(رهبر وقت شوروی)، حمله مستقیم و عتاب های شدید به روحانیت غیرانقلابی، تعطیلی انجمن حجتیه با یک سخنرانی و ...وضع اصطلاح بی سابقه " اسلام آمریکایی" و موضع گیری های سال 66-67 و ...شاید از همه مهمتر ارائه" نظریه ولایت مطلقه فقیه".-عکسها یا فیلم هایی از امام که مستقیما به دوربین نگاه کند،بسیار بسیار نادر است و امام خمینی از این لحاظ یک مورد خاص محسوب می شوند که فکر می کنم این مورد هم کاملا عامدانه و هوشمندانه و بخاطر تسلط روحی و شخصیت محکم و خاص ایشان باشد.-تسلط بسیار زیاد بر احساسات و قدرت کنترل این احساسات حتی در شدیدترین و سخت ترین و تلخ ترین روزهای زندگی وجود داشت، جز در روضه اباعبدالله(ع) که امام خمینی خیلی زود به گریه می افتاد، در تاریخ و روایت اطرافیان تقریبا روایتی در این مورد وجود ندارد(هرچند که در یک روایت شنیده ام امام خمینی فقط در شهادت مطهری و فضل الله محلاتی گریست) -امام خمینی بر خلاف گویش بسیار ساده و عامه فهم خود( که این هم عامدانه و حساب شده بود) نگارش و قلمی بسیار توانا داشت و حتی اهل شعر و غزل و ...هم بود، ولی هرگز اجازه نداد در دوره حیاتش، اشعارش علنی و پخش شود و مردم با این وجهه ازشخصیت امام بعد از او آشنا شدند.-بر حسب روایت های شخصی از زندگی و تحصیل و ...امام خمینی بر خلاف تیپ معمول علماء اهل گعده های به اصطلاح آخوندی و شوخی ها و قلیان و سیگار و ..نبود و ظاهری کاملا موقر و قاطع داشت و هرگز با کسی-حتی مراجع و علمای طراز اول- شوخی و مزاح و...نداشت.در پایان این مطلب به عنوان حسن ختام، مناسب دیدم "خطاب هایی" که افراد و شخصیت های مختلف" درباره امام خمینی دارند را هم بیاورم:آیت الله خامنه ای: امام بزرگوار مامراجع تقلید: آیت الله العظمی امام خمینیصداوسیما و اکثریت رسانه های مکتوب: حضرت امام خمینی(ره)دکتر کوشکی:امام خمینی(س) (با این استدلال که نباید مثل مرده ها برای ایشان رحمت فرستاد، بلکه باید "سلام" فرستاد)حسن عباسی، سعید قاسمی و طیف حسن روزیطلب اینا: حضرت روح اللهکروبی: امام میرحسین موسوی: حضرت امام اپوزسیون مذهبی: آقای خمینیرسانه های خارجی: آیت الله خمینی پيام هاي ديگران () لینک یکشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٩ - بهمن هدایتی پیامد احتمالی تصویب قطعنامه جدید شورای امنیت علیه ایران: داغ شدن تنگه هرمز اعلام موافقت چین، روسیه با پیش نویس قطعنامه جدید شورای امنیت سازمان ملل علیه برنامه هسته ای ایران با وجود توافق نامه مبادله سوخت هسته ای با ترکیه و برزیل، می توان پیش بینی کرد حوادث فوق در سپهر پرونده هسته ای ایران روی دهد. -خاص ترین بند پیش نویس قطعنامه جدید "بازرسی تمام کشتی ها و هواپیماهای باری ایرانی یا به مقصد ایران " است که به نظر می رسد با بیشترین عکس العمل ایران مواجه شود،بحرانی شدن تنگه هرمز، بازرسی کشتی ها و هواپیماهای ایرانی حتی با قید مشکوک که قطعا با مقاومت سنگین ایران و عکس العمل مشابه نسبت به کشتی های خارجی در تنگه هرمز مواجه خواهد شد به خصوص آنکه در مانورهای اخیر ارتش و سپاه نیز مانور "بازرسی کشتی ها" هم انجام شد، شوک نفتی و نظامی شدن خلیج فارس و حتی درگیری های محدود نظامی بین ایران و آمریکا از دیگر پیامدهای میان مدت این وضعیت خواهد بود. از سوی دیگر با تحقق این بند از قطعنامه جدید ، عملا حلقه ضدایرانی کشورهای عربی حوزه خلیج فارس-که ایران را در موضع ضعف می پندارند- برای ایجاد مزاحمت و بازرسی و کشتی های ایرانی با کمک آمریکا تکمیل می شود و گسترش پایگاههای نظامی آمریکایی در منطقه خلیج فارس نیز می تواند از دیگر پیامدهای میان مدت این وضعیت باشد. -صدور قطعنامه جدید (با وجود امضای توافق نامه مبادله سوخت هسته ای) عملا با تضعیف و خنثی کردن نقش آفرینی "کشورهای واسطه" یا اعضای غیر دائم شورای امنیت سازمان ملل مثل بزریل و ترکیه و ..همراه است و امکان نقش آفرینی این تیپ کشورها برای مصالحه های بعدی هم ضعیف می شود و مجددا ناخودآگاه دوباره ایران و 1+5 را در مقابل هم قرار خواهد داد. به بیان دیگر تصویب قطعنامه جدید دوراهی سنتی پرونده هسته ای ایران یعنی مذاکره مستقیم با 1+5(مثل مذاکرات ژنو) یا ادامه سیاست مقاومت هسته ای را به عنوان دو گزاره اصلی به رخ می کشد. -سرعت بخشیدن به سرعت غنی سازی از سوی ایران و محدود شدن بازرسی های آژانس بین المللی انرژی اتمی از تاسیسات هسته ای (طبق مصوبه مجلس شورای اسلامی) می تواند بدیهی ترین پاسخ ایران به قطعنامه جدید باشد. -از بین رفتن یا کمرنگ شدن امکان عملی نرمش های هسته ای دوباره از سوی ایران از دیگر پیامدهای تصویب قطعنامه جدید می تواند باشد، به خصوص اینکه این تلاش برای مصالحه از سوی احمدی نژاد به عنوان صاحب رادیکال ترین نظریه هسته ای صورت گرفت و ایجاد نوعی اجماع داخلی در میان اصولگرایان برای تداوم سیاست مقاومت هسته ای. ایجاد یک نظام توزیع جدید دولتی همزمان با تشدید تحریم ها برای اداره اقتصاد کشور می تواند پیامد دیگر قطعنامه جدید باشد، طرح هدفمند کردن یارانه ها هم می تواند در همین نظام جدید توزیع جدید لحاظ شود که به دلیل اضطرارهای موجود عملا نقش و قدرت دولت را در اقتصاد بیش از پیش پررنگ خواهد کرد. لینک مطلب در پارسینه(+) پيام هاي ديگران () لینک چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ - بهمن هدایتی تنهایی های پیرمرد میان سرنگ و سیگار و ...! پيام هاي ديگران () لینک یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ - بهمن هدایتی دیدی تموم شد؟ دیدی درد نداشت؟!حالا نمه نمه بیا تو بغلم! بچگی ها یادتون می آد می خواستن بهمون آمپول بزنن یا دندونمون رو بکشن( اونم با تکنولوژی دردناک آن موقع!)؟ لحظه حواسمونو پرت می کردند با یه حرفی یا اسباب بازی و ...بعد ...لحظه آمپول در عقبه فرو می رفت و عر می کشیدیم! یا دندون رو از جا درمی آورد و بعد خانم یا آقای دکتر پشت سرهم و با لحنی امیدبخش! می گفت: تموم شد! تموم شد! دیدی؟ دیدی؟ درد نداشت!و اون جمله معروف که "مرد که گریه نمی کنه!" و... بذارید یه مثال عینی تر بزنم: یک فیلم دهه شصتی بود که خسرو شکیبایی توش نقش یه دکتر فراری انقلابی رو بازی می کرد و در یک سکانس به پسر نوجوانی برخورد کرد که پایش شکسته بود ولی بد جوش خورده بود، پای پسرک رو گرفت دستش و گفت: می دونی اگه پر طاووس رو بذاری لای کتاب و بهش شکر بپاشی و بذاری بمونه، یه پر طاووس دیگه درست می شه؟! پسرک هم هاج و واج مونده بود که ناگهان...شتررررق! پاشو جا انداخت و پسرک از درد بیهوش شد!و فردا پسره خوب خوب شده بود و داشت می دوید... حالا حکایت این روزها است: از زلزله قریب الوقوع تهران بگیرید تا واریز کردن یک میلیون تومن برای نوزادهای سال 89 و انقلاب در سیاست تنظیم خانواده و شعار " بزا بزا! پول بگیر!" و مهاجرت از تهران و ...یه جورایی همه اش "حواس پرت کنی" برای اون آمپول "هدفمند کردن یارانه ها" است که به زودی الحاق می شه! حالا منتظر از این هیجان انگیزترهاش هم باشید! مثلا: ویژه برنامه زنده تلویزیونی با این مضمون که هرکی بتونه زبونشو بزنه به دماغش، از مالیات معاف می شه!( یک یک یک ، دو دو و دو ..مسابقه محله! )یا یه ویروس خطرناک ، باران اسیدی، آنفولانزای خرچنگی به زودی می اد توی آب تهران، یا هرکی دوتا زن بگیره، حقوقش سه برابر می شه ، برگزاری مسابقه رسمی رپ ایرانی در میدان ونک(سوسن خانم و نمه نمه و اینا) یا طرح این موضوع که چرا باید کت و شلوار بپوشیم؟ بیایید برگردیم به لباس های محلی و قدیمی ایرانی و...البته شاید این کارها لازم باشد، بالاخره آمپول مربوطه در حد بوندس لیگا است! پيام هاي ديگران () لینک یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩ - بهمن هدایتی
تردیدی نیست که امروز ماجرای رحیم مشایی تبدیل به یکی از پیچیده ترین پدیده های بعد از انقلاب شده است، پدیده ای که کم کم از مرز زمزمه خارج می شود...خیلی ها فکر می کردند بعد از مخالفت صریح رهبرانقلاب با معاون اولی مشایی، بساط نفوذ و تاثیر مشایی کم شود، اما احمدی نژاد عملا قدرت واقعی دولت در زمینه های فرهنگی و سیاسی را به مشایی سپرد و از نیمه دوم سال 88 مشایی مجددا سخنان شاذ خود را با شدت در پیش گرفت، روندی که امروز به جاهای باریک خود رسیده است ولی خبری از کوتاه آمدن مشایی-احمدی نژاد نیست.
ظاهرا تحلیل مشایی این است که رهبری یک بار در ماجرای معاون اولی او وارد شد و تکرار این ورود عملا غیرمحتمل و دارای هزینه هایی است که با شئونات خاص رهبر سازگار نیست.
بنابراین فرض مشایی این است که "رهبری دخالت مستقیم و صریح نمی کند" پس عملا هیچ نیرویی قادر به جلوگیری و بازداشتن نیست، حتی مراجع تقلید، حتی حسین شریعتمداری کیهان، حتی سردار فیروزآبادی و ... هیچ کدام حریف اسفندیار رامسری نشده اند، بگذریم از اینکه اهالی رسانه به خوبی می دانند که امروز رسانه ها هم عملا مسخر مشایی شده اند و عطش عجیبی برای شنیدن حرفها و بازتاب های مربوط به مشایی ایجاد شده است.
****
مدیران درجه دو و سوم امنیتی در هر جامعه ای، دقیق ترین و واقع بین ترین تحلیل و شناخت را از جامعه دارند، به خوبی شکاف ها، خطرها، نیروهای موثر، وزن واقعی جریانات و ...را می شناسند و مطلع هستند، این طیف معمولا انسانهایی با درجه هوشی بالا هستند که جسارت بالایی هم دارند.... و باید بدانیم مشایی زمانی جزو همین مدیران میانی امنیتی کشور بوده است و حتما باید بخشی از پیچیدگی های پدیده مشایی را از این پنجره نگاه کرد. به نظرم بخش عمده ای از حرفهای خاص و شاذ مشایی مثل تاکید بر مکتب ایرانی و ایرانیت (که البته با زبانی عوامانه و غیرعلمی و از موضع بالا و قاطعانه بیان می شود) جزیی از آن سندرم خاص نیروهای اطلاعاتی است که بعد از بیرون آمدن از محیط امنیتی و محیط محدودش به آن دچار می شوند، این نوع آدمها بعد از خروج از نهادهای امنیتی، با یک احساس تکلیف خاص و یک سینه پر از حرف و ایده در درون خودشان مواجهه می شوند ،چون فکر می کنند " انی اعلم مالاتعلمون".
نمونه این طیف در آن سوی میدان " سعید حجاریان، علی ربیعی،تاجیک" هستند از این سوی میدان هم مشایی نام آورترین است، در شوروی سابق هم " آندره پف" که بعد از برژنف به قدرت رسید از همین طیف بود.
اما مشایی چرا اصرار بر طرح موضوع ایرانیت و حتی تقدم آن بر اسلامیت دارد؟ چرا حتی در رفتارش، نوعی "عجله" و "عطش" برای سخن گفتن دیده می شود؟
مشایی به خوبی می داند یکی از شکاف- خلاء های امروز ایران، ناسیونالیسم است که در سی سال گذشته عملا انکار شده، اما وجود دارد.در دهه اخیر این ملی گرایی فارسی از عمق به سطح حرکت می کند،مشایی همچنین می تواند حدس بزند که یکی از نیروهای آتی و در شرف تولد جامعه ایران در دهه های بعدی، ناسیونالیسم است(هرچند که رقیبی جدی مثل قومیت گرایی دارد)و نکته خیلی جالب این است که مشایی اصراری ندارد تئوری مکتب ایرانی را حتما با ادبیات و چارچوب جمهوری اسلامی سازگار و بیان کند، بلکه به طرز ماهرانه ای سعی دارد آن را مستقل از نظام و ادبیاتش معرفی کند، برای مشایی ظاهرا دیگر پوشش و ظاهر حزب اللهی( به مفهوم مصطلح) هم کارکردی ندارد که هیچ، بدش هم نمی آید فحش و کفر کیهان و شریتعتمداری و ...را هم بخرد و برای خودش ذخیره کند.ظاهرا مشایی به دنبال جلب و جذب منبع قدرت جدیدی در سیاست ایرانی است، اگر محمود احمدی نژاد، پوپولیسم را به عنوان منبع قدرتی شگرف آور و تازه به فرهنگ سیاسی ایران وارد کرد، مشایی در تکمیل این موج، برگ برنده "ناسیونالیسم" را زیر سر دارد تا به موقع رو کند، اینکه این بزنگاه انتخابات بعدی است یا جنگ احتمالی آینده با غرب یا ریشه ای در پیش بینی های آخرالزمانی دارد، معلوم نیست...
اشتغال زایی (خیلی) مستقیم مذهب در محمود آباد ...
من یک «کودک درون ِ وبلاگنویس» در خودم دارم
من یک «کودک درون ِ وبلاگنویس» در خودم دارم که واقعا هرکاری دلش بخواهد می کند! این همیشه بوده و من من اصولا آن کودک درون وبلاگنویس را آزاد گذاشتهامش!
حالا دیگر «بهمن هدایتی» را به خاطر سابقه و نفوذش میتوان جزء وبلاگنویسان «جریان اصلی» وبلاگستان فارسی به حساب آورد. علاوه بر دیرینهی هفت ساله همراه با صبغهی ژورنالیستی که خصیصهی بارز وبلاگ اوست، «کلاشینکف دیجیتال» از آن دست وبلاگهایی است که میشود آنها را «وبلاگ تجربی» نامید، از سنخ وبلاگهایی مانند «زهرا اچبی» که نویسندگان آنها برای شروع نوشتن، نه تخصصی در وبلاگنویسی گذراندهاند و نه نوشتههای خود را در زمینهی خاصی محدود کردهاند؛ اما جزء تأثیرگذارترینها و در دورههایی محبوبترینهای وبلاگستان در ایران بودهاند. همهی اینها، به اضافهی چند ویژگی و اتفاق وبلاگی دیگر در یک سال گذشته، بهانهی کافی برای مصاحبه با «بهمن هدایتی» به دست میدهد. حرف برای گفتن دربارهی «هدایتی» و «کلاشینکف»ش زیاد است، اما از زبان خودش بشنوید:» مشغول خبرگرفتن از بقیهی دوستان خبرنگار در مورد رأیگیری و نتایج و اینها بودم که یکهو متوجه یک سروصدای زنانه و جیغمانندی از درون حسینیه جماران شدم.» اگر شما آمدید با ابزار سخت یا فیلترینگ محض، با فضای رسانهایِ نرم و مجازی برخورد کردید، این یعنی عیناً در میدان دشمن بازی کردن.» اینکه ما خودمان به دست خودمان، مدام مجاری تولید محتوای فارسی در اینترنت را نابود کنیم، واقعا نمیدانم به نفع کیست؟ جنگ نرم واقعی، اینجاست.» متأسفانه باید بگویم که حتی یک منبع قابل اطمینان و دائمی برای آپلود عکس هم نداریم، یا فیلتر است یا فیلتر است، یا باز هم فیلتر است!» به نظرم فیسبوک یا ریدر و امثالهم نمیتواند با وبلاگ رقابت کند، هویت فرد در وبلاگ خیلی کاملتر و جدیتر و روشنتر مطرح میشود تا جاهای دیگر.» به نظرم روحانیت واقعا این ظرفیت را دارد که با توجه به قدرت فرهنگی و اجتماعی خود، وارد فضای مجازی شود و حتی به مدیریت و جریانآفرینی بخشی از محیط مجازی بپردازد.» الآن هم به نظرم جای مباحثهها و مناظرههای گروهی بین وبلاگنویسها خالی است.
ویدئویی که من روز انتخابات ریاستجمهوری از «عفت مرعشی» ضبط کردم، خیلی ناگهانی و غیرمنتظره شکل گرفت و به نظر خودم شاید داغترین پست کلاشینکف دیجیتال باشد. بعد از رأیدادن آقای هاشمی رفسنجانی و سید حسن خمینی و اصلاحطلبان در حوزهی جماران، اکثر خبرنگارها از جماران رفتند. ولی چون آن موقع من خبرنگار خبرگزاری مهر بودم، باید بیشتر از بقیه میماندم. وقتی چهرههای معروف رفتند و حوزهی جماران خلوت شد، من از زور بیکاری و البته هیجان (!) مشغول خبرگرفتن از بقیهی دوستان خبرنگار در مورد رأیگیری و نتایج و اینها بودم که یکهو متوجه یک سروصدای زنانه و جیغمانندی از درون حسینیه جماران شدم.اولین کاری که کردم و بعدا فهمیدم بهترین کارم بوده، این بود که دوربینم را روشن کردم و رفتم داخل حسینیه. هنوز چند قدم برنداشته بودم که دیدم مسئولان صندوق و چند پاسدار محافظ، دارند خانم عفت مرعشی (همسر آقای رفسنجانی) را به بیرون از حوزه راهنمایی می کنند. در حین بیرون آمدن خانم مرعشی از دم در، آقای مهدی خسروی دوست و خبرنگاری که آنجا حضور داشت از خانم مرعشی در مورد تقلب در انتخابات سؤال کرد و خانم عفت هم در حالی که به شدت عصبانی بود، آن جملاتی را که در فیلم حتما شنیدید، به زبان آورد.کل این فیلم یک دقیقه است؛ در آخرین ثانیه هم خانم عفت از ما که دورش حلقه زده بودیم دعوت کرد که برویم وضع خانه و زندگیاش (که چسبیده به حسینیه جماران است) را ببینم.
یک لحظه واقعا وسوسه شدم که با همان دوربین روشن بروم توی خانهی آقای هاشمی و واقعیت را ثبت کنم، ولی دیدم ممکن است عواقب بدی داشته باشد! ولی واقعا یک لحظه تصمیم گرفتم به خانم هاشمی بگویم برویم نشانمان بده!
این ویدئو را 23 خرداد در یوتیوب آپلود کردم، یعنی یک روز بعد از انتخابات و نقطهی آغاز آن حوادث و ناآرامیها. حقیقتش بر سر آپلود کردن این فیلم تردید داشتم و دلیل این تأخیر هم همین بود؛ چون یک فضای خاصی شکل گرفته بود درست بعد از پایان انتخابات. ولی من تصمیم گرفتم این کار را با هر هزینهای که داشته باشد، انجام بدهم.احتمال میدادم و برداشتم هم درست بود که هم اینطرفیها وهم آنطرفیها به خاطر این فیلم به من فحش بدهند، یعنی مثلا یک عده بگویند این دعوت به شورش است، یک گروه هم بگویند این تخریب هاشمی است. خیلی به این فکر کردم و دیدم این فیلم تکهای از واقعیت است، تکهای از تاریخ است که دست من مانده و وظیفهام این است که این را در معرض مشاهدهی افکار عمومی بگذارم؛ مستقل از برداشتهای گوناگون یا هزینههایی که ممکن است برایم داشته باشد. به همین خاطر هم بود که بعد از گذاشتن این فیلم، تقریبا یک ماه سکوت وبلاگی کردم که اولا بازخوردهای فیلم را ببینم، و ثانیا به قول معروف آبها از آسیاب بیافتد!این ویدئو بازتاب عجیبی داشت و تبدیل به یکی از اسناد دهمین انتخابات ریاست جمهوری ایران شد.
همین است، ارزشمندبودن و واقعیبودن و تاریخیبودن این فیلم از همین جا معلوم میشود که «همه» آن را دیدهاند و استفاده کردند. اینجا مایلم بگویم و تاکید کنم که این تجربه، واقعا میتواند برای خیلی از دوستانی که نسبت به آزادی بیان و فضای آزاد رسانهای بدبینی دارند یک سنبل بشود. از این نظر که اگر ما اجازه بدهیم خودِ خودِ واقعیت، عین تصویر، عین فکت به نمایش دربیاید، چیزی مثل همین فیلم خانم هاشمی، این میتواند به نفع جریان ارزشی هم تمام بشود. ضمن اینکه به نفع همه است، به نفع فهم همه است.
نمیخواهم بگویم انتشار این فیلم بر حوادث بعدی اثر داشت یا نداشت. من آن لحظهای که باید تصمیم میگرفتم، به نظر خودم درست تصمیم گرفتم. ضمن اینکه حوادث بعد از انتخابات به نظرم اجتنابناپذیر بود. جامعهی ما از عید تا خرداد 88 شدیدا سیاسی و رسانهای شده بود، به خصوص در شهرهای بزرگ و مخصوصا تهران. ولی یکهو این فرایند و این شرایط عوض شد. بههرحال باید انتظار این حوادث را میداشتیم.
من آمار و تخمین دقیقی در این مورد ندارم، اما شنیدهام که حتی بعضی نهادها هم این ویدئو را پخش کردهاند. چون هردو جریان از این کلیپ استفاده کردهاند و حتی آن را پخش کردهاند، من دغدغهای در این مورد ندارم. من باید «واقعیت» را نشان میدادم و نشان دادم.
بههرحال میدانستم و حدس میزدم که بازتاب رسانهای شدیدی خواهد داشت، ولی به این میزانی که بعدها دیدم نه. یکی از صحنههای جالب این بود که یکبار توی مترو که بلوتوثها روشن بود، دیدم بغلدستیام همین ویدئو را برای شخص دیگری ارسال کرد!
حوادث بعد از انتخابات، تمرینی برای مدل آیندهی منازعات و معادلات سیاسی در ایران و به خصوص اهمیت یافتن نقش رسانههای مجازی در این عرصه است. به این مفهوم، تأثیر رسانههای مجازی و شبکههای اجتماعی مجازی بر فضای سیاسی جامعه حیرتآور بود. حتی این رسانههای جدید توانستند ایدهی «تحریم» را که یک اندیشهی قدیمی و سنتی بین بعضی از شهروندان شهرهای بزرگ است، به حاشیه ببرد. این از مختصات آن فضا بود.
ببین، بحث ظرفیت است و نوع نگاه به این ظرفیت. طبیعی است که رسانه میتواند ابزار سیاست بشود و میشود. در همه جای دنیا هم هست. ولی ما اگر همین تعبیر جنگ نرم را باز کنیم، باید قبول کنیم که این جنگ و این رویارویی، ابزارها و میدان خاص خودش را میخواهد. مثلا اگر شما آمدید با ابزار سخت یا فیلترینگ محض، با فضای رسانهایِ نرم و مجازی برخورد کردید، این یعنی عیناً در میدان دشمن بازی کردن، در میدان طرف مقابل بازی کردن. چون بازی را به هم زدهاید و مخاطب عادی و غیر سیاسی را هم علیه خودتان شوراندهاید. من الآن واقعا این خطر را حس میکنم که یک بخشهای عمدهای از نخبگان طبقه متوسط بهخاطر همین واکنشهای سخت و بدوی، شدیداً از بخش رسانهای حاکمیت دلگیر شدهاند.شما در جنگ نرم نباید شعور و اختیار مخاطب را حذف کنید یا به رسمیت نشناسید. وقتی این کار را کردید، عملاً رسانههای خودتان را خلع سلاح کردهاید و مخاطب را به زمین مقابل فرستادهاید. و متأسفم که بگویم این رویهی ریزش مخاطب رسانههایی مثل صداوسیما بازهم ادامه خواهد یافت و شدیدتر هم خواهد شد.
بله، من از مهرماه 88 دیگر در مهر نیستم.
من یک «کودک درون ِ وبلاگنویس» در خودم دارم که واقعا هرکاری دلش بخواهد می کند! این همیشه بوده، حتی قبل از مهر. حالا که این را پرسیدید، بگذارید یک خاطره بگویم. تنها موردی که مدیران خبرگزاری مهر در مورد وبلاگ به من اصطلاحا گیر دادند، سر پستی بود در مورد «رد صلاحیت یوزارسیف» و... که آقای پرویز اسماعیلی (مدیر مهر که خیلی چیزها از او یاد گرفتهام) تلفن زدند و دوستانه خواستند که مطلب حذف شود. راستش من قانع نشدم و کاری که کردم این بود که مطلب را به آرشیو فرستادم و حذف نکردم. فکر میکنم با گفتن این خاطره، به سؤال شما پاسخ داده باشم. تقریبا میتوانم بگویم که نه، نگاهم تغییری نکرد؛ چون من اصولا آن کودک درون وبلاگنویس را آزاد گذاشتهامش!
درست است؛ قطعی که نمیشود گفت، ولی تقریبا هیچ تفاوتی نیست.
ما کلا از بازنشستهکردن مردان سیاست استقبال میکنیم!... بیرحمی جزء ذات رسانه است، من هم همه جا -جز دستشویی که دوربین نمیبرم همراهم!- یک رسانهی مسلح و بیرحم هستم! به همین خاطر هیچ کس در امان نیست، چه جای رسمی باشم، چه نباشم! اما طبعا بخشی از سوژهها از دست می روند، ولی روزی را خدا میرساند، روزی کلاشینکف را!
من یک زمانی خبرنگار حوزهی مجمع تشخیص مصلحت نظام بودم. در این مدت دوسال توانستم 5بار با هاشمی رفسنجانی مصاحبهی اختصاصی کنم به لطایفالحیلی! یعنی قبل از تمامشدن رسمی برنامهی سخنرانی یا بازدید هاشمی، میرفتم نزدیک مرسدس بنز حاج آقا و کمین میکردم و تا هاشمی میخواست سوار ماشین بشود، یک سؤال میکردم، هاشمی هم یک جواب کوتاه میداد و همین میشد مصاحبهی اختصاصی! یک بار سر قصهی موسویان توانستم با هاشمی مصاحبهی اختصاصی کنم. اینقدر هیجانزده شدم که از میدان ونک تا دفتر خبرگزاری با موتورم ماراتنوار آمدم تا خبر را بزنم و آن حسی را که بعد از انتشار این خبر داشتم، هیچ وقت فراموش نمیکنم. البته محافظهای آقای هاشمی کلی از دستم شاکی بودند و داد بچههای مجمع هم درآمده بود و توی برنامهها هم مواظب آقای هاشمی بودند و هم من که نپرم و سؤال نکنم. البته آقای هاشمی هم انصافا این اخلاق را داشت که جواب میداد، شاید 10-15 ثانیه طول میکشید همه چیز.
سفیرلینک تجربهی یک کار جمعی بود که تنها نقش من در این تجربه، انتخاب و چیدن آدمهای مختلف در سفیر بود. باورتان نمیشود که ما چه طیف عجیب و متنوعی را در سفیر داشتیم. البته شیوهی جذب کاربر را دموکراتیک و آزاد قرار ندادیم و یکجور دموکراسی هدایتشده (!) در سفیرلینک جریان داشت؛ که البته این هم تحمل نشد متأسفانه...
بله. کلاً مخاطب خاص ما بیشتر بود. یک جورهایی نبض کوچک و کنترلشدهای بود از جامعه مجازی.
نه؛ ما اصلا نمیخواستیم با بالاترین رقابت کنیم. هدف ما چیزی شبیه به یک پاتوق مفید و هدایتشده بود با مخاطب خاص. البته بازدید سفیرلینک شاید روزی هزارنفر بود که اصلا با سایتهایی مثل بالاترین قابل قیاس نبود. اعضای سفیرلینک خودجوش و طبق یک تعهد دوستانه توافق کرده بودند که خطوط قرمز را رعایت کنند؛ خودم بارها مطالب بودار یا احیانا مسئلهدار را سانسور کردم، ولی خوب نهایتاً به تیر غیب گرفتار شد و متأسفانه امیدی هم نداریم که رهانیده شود...اینکه ما خودمان به دست خودمان، مدام مجاری تولید محتوای فارسی در اینترنت را نابود کنیم، واقعا نمیدانم به نفع کیست؟ جنگ نرم واقعی، اینجاست؛ یعنی همهی فرهنگها و زبانها و تمدنها در یک عرصهی جنگ نرم و نبرد فرهنگی به نام اینترنت هستند، باید بدانیم که تولید محتوای فارسی در اینترنت، چیزی فراتر از مسائل سیاسی و... است، ولی قدرش دانسته نمیشود که در آیندهی بلند مدت عواقب فاجعهآمیزی دارد. درگیر کردن و ناراضی کردن مخاطب اینترنتی ایرانی از حاکمیت، میتواند یکی از اهداف جنگ نرم باشد. توقع اینکه اینترنت و فضای مجازی کاملا تحت بخشنامههای وزارت ارشاد و شورای عالی انقلاب فرهنگی و شورای عالی امنیت ملی یا سلیقهی دولتمردان (هر دولتی) قرار بگیرد، یک تصور خطا است که اجرانشدنی است. من به عنوان کسی که کار عکاسی هم میکنم، متأسفانه باید بگویم که حتی یک منبع قابل اطمینان و دائمی برای آپلود عکس هم نداریم، یا فیلتر است یا فیلتر است، یا باز هم فیلتر است! الان مخاطب ایرانی، امکان تولید محتوای تصویری و ویدئویی هم در اینترنت ندارد بخاطر فیلترینگ، و چه خلاقیتهایی که به همین خاطر کشته میشود.
اولا که هیچ سایت ایرانی قوی و قابل اعتنایی در زمینهی آپلود عکس و مخصوصا فیلم نداریم؛ ثانیا اگر هم باشند، باز هم مشمول همین قاعده میشوند، یعنی هیچ تضمینی نیست که فردای امروز فیلتر نشوند؛ ثالثا که این سایتها هیچ ارتباطی با مخاطب برقرار نمیکنند، یعنی شما ذیل عکس نمیتوانید کامنت بگذارید، امتیاز بدهید، یا بازنشر کنید. الان بعضی از سرویسدهندههای خارجی هم به بهانهی تحریم مانع تولید محتوای فارسی میشوند و دسترسی به بعضی از ابزارها را برای ایرانیها ممنوع کردهاند که این هم خطر بزرگی است.
«هفت سنگ» اولین فضای غیررسمی بود که من کار خبری و روزنامهنگاری کردم. در آن موقع، سال 81-82 که فضا مثل الان نبود، اتفاقا کارهای جالبی هم کردیم؛ مثل مصاحبه با خانم کولایی توی پرایدش، یا مصاحبهی چالشی با ابراهیم یزدی در خانهاش. البته متأسفانه باید بگویم «هفت سنگ» هم نهایتا تحمل نشد و از عید امسال به جرگهی فیلترشدگان پیوست.
ابدا، هیچ جا! همین خودمان بودیم و همینش جالب و جذاب بود. آقایان جلال سمیعی، حمید حسنپور (رولمی)، محمدمهدی مولایی (بوقی)، عباس حسیننژاد و... بودند که الان هم هستند.
پیشنهاد مشخص این است که دوستان عزیز یک مقدار شعور و فهم و قدرت انتخاب برای مخاطب، لااقل مخاطب خاص و فرهیخته قائل بشوند. من کاملا موافق فیلترینگ سایتهای غیراخلاقی هستم؛ بحثم این جور مسائل نیست. ولی نباید فیلترینگ به جایی برسد که گزارهی "بشارت دهید بر کسانی که همهی سخنان را میشنوند و بهترین را انتخاب میکنند" را نقض کند. و متأسفانه این را هم باید گفت که سطح تحمل دوستان مرتب در حال کاهش است. اخیرا شاهد بودیم که حتی چند وبلاگ اصولگرا مثل دانشطلب و آهستان هم به این تیغ گرفتار شدند. خوب نهایت این راه چیست؟ تعطیلکردن اینترنت؟! اگر مرتب این فضا بسته و بستهتر بشود، این قطعاً نه به نفع اسلام است، نه به نفع انقلاب.
من هرروز صبح، اولین کاری که میکنم این است که تست کنم ببینم کلاش فیلتر شده است یا نه! ولی با این اوصافی که گفتم، بعید نمیدانم که این اتفاق برای من هم بیافتد و این شتر روی وبلاگ کلاش هم دراز بکشد به اصطلاح!
نخیر!
چون بعضی شغلها هست که اشتغال به آنها مکروه است، مثل کفنفروشی و... با عذر پوزش فکر میکنم این شغل هم جزو همانها باشد! البته باز تکرار میکنم که منظورم فیلترینگهای سلیقهای و سیاسی و... است نه فیلترینگ سایتهای غیراخلاقی و کثیف که کار درستی هم هست. یک سنت بدی که در فیلترینگ ایرانی دیده میشود، این سنت «لو دادن» و «زیراب زدن» است. یعنی رسماً از مخاطب میخواهند که گزارش بدهد. این یک نوع آسانکردن کار برای خود و سلیقهایکردن کار حساس رصد و پالایش است.
بله.
به نظر من آقای دژاکام یک شخصیت دوستداشتنی اما متناقضی دارد؛ به قول خودش دفتر حفاظت از منافع دکتر شریعتی را در کیهان راه انداخته، ولی فکر میکنم در مورد نقادی فضای مجازی یک مقدار به تئوری توهم توطئه پناه بردند. به این معنا که چون نظام را دوست دارند، در مصاحبهشان کاستیها را به یک عامل ناشناخته ربط دادهاند و دوست ندارند که ریشهی برخی از مشکلات را در داخل و رفتارهای حاکمیت جستجو کنند، ولی از دوستان نادیده و خوبی هستند که مطالبشان را همیشه دنبال میکنم.
همه چیز از یک ایده یا یک جرقه شروع میشود. دو حالت دارد، یا حال و حوصله دارم که آنلاین تایپ کنم و تبدیلش کنم به یک پست، یا اینکه آن ایده را در آن بخش مخصوص ذهنم که قبلا گفتم، سفارش میدهم و ثبت میکنم و میگذارم تا خیس بخورد به اصطلاح! توی این فرایند چند چیز برایم مهم است. اول اینکه اگر حرفم را بقیه بلاگرها قبلا زده باشند، من دیگر وارد نمیشوم، چون دلیلی ندارد. دوم سعی میکنم همیشه از زاویههای متفاوت و خاص به موضوع مورد بحث نگاه کنم. سوم اینکه سعی میکنم خیلی خیلی ساده بنویسم، حتی بعضی وقتها به طور افراطی ساده مینویسم.
یکی از تفریحات من، ساختن تکیهکلام است. بازی با زبان را خیلی دوست دارم. بخش عمدهای از این واژگان که گفتید، همان تکیهکلامهایی است که با دوستان و اطرافیانم به کار میبرم و از توی کلاش هم بیرون میزند! وبلاگ را باید یک ابزار زایش زبانی و تولید واژه هم به حساب آورد.
واقعا هیچ کدام! البته علائق سیاسی و اجتماعی خودم در طیف محافظهکار مذهبی طبقهبندی میشود، ولی این تقسیمبندی اصولگرا و اصلاحطلب را کامل و جامع نمیدانم.
چون من یک خورده روحیهی میلیتاریستی هم دارم، اسم یک تانک و توپ و از این جور چیزها را انتخاب میکردم! شاید مثلا توپ صد و شش! دوشکای دیجیتال یا یوزی مجازی! یک همچو چیزهایی!
هدف اسلام است، انشاءالله. ولی خب، بعضاً اولویتها عوض میشود. توی پست «سه چیزی که دیگر به آن باور ندارم» در این مورد و تغییرات توضیح دادهام.
فضای فیسبوک یا حتی ریدر، لااقل آن چیزی که من شاهدش بودهام، بیشتر تفننی است. ولی وبلاگستان ماهیت جدیتری دارد، بهخصوص اینکه الآن تقریبا وبلاگهای مؤثر و حرفهای مشخص شدهاند و کاملا میتوانند بخشی از افکار نخبگان جامعه و قشر متوسط را رقم بزنند یا تأثیر خیلی زیادی روی آن بگذارند.به نظرم فیسبوک یا ریدر و امثالهم نمیتواند با وبلاگ رقابت کند، هویت فرد در وبلاگ خیلی کاملتر و جدیتر و روشنتر مطرح میشود تا جاهای دیگر.
خب، خوراک بخش عمدهی فیسبوک و ریدر از وبلاگها است، ولی برعکسش وجود ندارد. یعنی وبلاگها از فیسبوک یا وب2 کمتر اثر میگیرند و راه مستقلی دارند.
در سالی که گذشت، یک فضای احساسی و دوقطبی بر فضای وبلاگستان حاکم شد که به نظرم چندان مطلوب نیست و البته ماندنی هم نیست. فضای وبلاگستان هنوز تحت تأثیر انتخابات و حوادث بعد از آن است و این داغی آن پابرجاست. البته سوژه هم زیاد است و سوژهسازی هم زیاد انجام میشود که باز این داغی را تازه نگه میدارد؛ ولی فکر میکنم کمکم جوانههای نقد، نقد هر دو طرف به مرور از درون خودشان شکل میگیرد و این موج تند فعلی کم خواهد شد.
بله، سال 86 بود و خیلی جلسهی خوبی بود و بحثهای خوبی هم کردیم. قرار بود دوباره خانم توحیدلو ما را برای شام دعوت کنند که اینقدر طولش دادند که در جریان حوادث اخیر بازداشت شدند! بحثهایمان از وبلاگ شروع شد، به چیزهای دیگر سرایت کرد، و یک نوع مباحثهی داغ و صریح شد که نمیشد توی فضای مجازی انجام داد. الآن هم به نظرم جای مباحثهها و مناظرههای گروهی بین وبلاگنویسها خالی است.
در جواب باید بگویم که روحانیت ابتدا یک نیروی فرهنگی و شاید قویترین و ریشهدارترین نیرو و ظرفیت فرهنگی جامعهی ما محسوب میشود. کارهای خوبی برای تعامل و شناخت فضای مجازی از سوی روحانیت انجام شده و به نوعی طیفی از روحانیت ما در این زمینه خیلی جلوتر از نهادهای رسمی و دولتی هستند. به نظرم روحانیت واقعا این ظرفیت را دارد که با توجه به قدرت فرهنگی و اجتماعی خود، وارد فضای مجازی شود و حتی به مدیریت و جریانآفرینی بخشی از محیط مجازی بپردازد، البته منظورم آن نوع مدیریت آمرانه و سنتی و ساده نیست. با فرض شناخت الزامات دنیای مدرن و فضای مجازی، شاید این ظرفیت را فقط روحانیت شیعه داشته باشد. روحانیت تاکنون هم در عرصهی فضای مجازی نسبتا خوش درخشیده است، ولی از کارهای شکلی، تیلیغات ساده و مستقیم و کلیشهای و دولتپسند خودداری شود. نکته مهمش این است که روحانیت باید به صفت روحانی بودن و نه صرفا مدافع حاکمیت بودن، عرصهی مجازی را برای خودش تعریف کند؛ یعنی متغیری از سیاستهای حاکمیت نباشد. آقایان تورجان و احمد نجمی، نمونههای خوبی از این طیف هستند. «طلبهبلاگ» هم ظاهرا نمونهای از این تلاش غیردولتی روحانیت برای تعامل با فضای مجازی است که شروع خوبی داشته است.
مصاحبه: سید کمالالدین دعائی
-نظر دانشطلب شهرستان دراین باره(+)
نشست خبری امروز احمدی نژاد و سئوالات خبرنگاران و جوابهای رئیس جمهور تحت الشعاع قطعنامه جدید شورای امنیت سازمان ملل علیه موضوع هسته ای ایران بود، نشست خبری امروز را می توان به نوعی اولین واکنش بلندپایه ترین مقام اجرایی ایران به جدیدترین تصمیم قدرتهای غربی علیه برنامه هسته ای ایران توصیف کرد.اما بدون تردید به "تعویق انداختن مذاکرات هسته ای با غرب به مدت یک ماه" و اعلام اینکه 1+5 باید اعلام کند "دوست ایران است یا دشمن ایران" یکی از ملایم ترین واکنش های احمدی نژاد در برابر غرب در طول پنج سال اخیر است.به نظر می رسد راهبرد فعلی احمدی نژاد در موضوع هسته ای، تبدیل "گفتگو" به پاشنه آشیل غرب و به خصوص اوباما برای مدیریت فضای جدید پرونده هسته ای ایران باشد.
احمدی نژاد به خوبی می داند که اوباما راهبرد "مذاکره و گفتگو با ایران" را به دلایل مختلف حتی در بدترین شرایط کنار نمی گذارد و قصد دارد از همین مسئله استفاده کند، نباید فراموش کرد حتی بلافاصله بعد از تصویب قطعنامه 1929 رئیس جمهور آمریکا اعلام کرد که گفتگو با ایران هنوز در دستور کار آمریکا است.از این رو است که احمدی نژاد سعی می کند با مدیریت موضوع "گفتگو" ( که تاثیر مستقیمی بر افکار عمومی جهان در موضوع هسته ای ایران دارد) و قبولاندن شروط خود به طرف غربی، از این برگ برنده بیشترین استفاده را ببرد.ضمن آنکه نباید فراموش کرد قهر یا خروج ایران از میز مذاکره به بهانه صدور قطعنامه می تواند هدیه بزرگی به جریان رادیکالی باشد که در آمریکا و اسرائیل به دنبال برخورد نظامی با جمهوری اسلامی ایران هستند.از منظر دیگر هدف غایی احمدی نژاد تغییر مدل گفتگوهای ایران وغرب و به تعبیر بهتر موکول کردن گفتگو با غرب به وارد کردن "بیانیه تهران" با محوریت(برزیل-ایران-ترکیه) به این گفتگوها است، امری که البته بعید است طرف غربی آن را بپذیرد. احمدی نژاد بیانیه تهران را یک یارگیری استراتژیک و یک دستاورد حیثیتی در پرونده هسته ای می داند و نمی خواهد حتی با صدور قطعنامه جدید شورای امنیت و بی تفاوتی غرب به این بیانیه، آن را کنار بگذارد.با این اوصاف مدل گفتگوهای آتی بین ایران و غرب چالش بعدی پرونده هسته ای ایران است، گفتگویی که هم ایران و هم غرب با انگیزه های متفاوت به آن نیاز دارند.
قدیم ها معروف بود که ناف بچه را هر کجا بیاندازند، سرنوشت آن بچه هم با آن مکان و اشخاص گره می خورد، ظاهرا ناف بدبخت ما از نقده راهی به نهضت آزادی و شورولت ابراهیم یزدی و خانه بازرگان پیدا کرده است که هی می خوریم به پست شان یا آنها می خورند به پست ما!
از میان این احضاریه ها و اخطاریه هایی که از دادگاههای مختلف برایم می آید،جالب ترین و فرح انگیزترینش! مربوط می شود به "شکایت محمد توسلی نهضت آزادی از رحیم پور ازغذی صداوسیما" ، ماجرا از این قرار بود که روز شانزدهم آذر ٨٨ همزمان که پشت قبضه ( لب تاپ!) بودم توجهم به برنامه سخنرانی حسن رحیم پور ازغدی در تلویزیون جلب شد،رحیم پور ناگهان گفت: 5 عضو کابینه بازرگان از CIA پول می گرفته اند، این را که از دولبان مبارک "شریعتی به سبک جمهوری اسلامی" (رحیم پور) شنیدم من لحظه خبرش کردم و نتیجه اش شد این(+)
در حالی که ما از همه جا بی خبر بودیم ، اصل ماجرا شروع شد، اصل ماجرا از اینجا آغاز شد که محمدتوسلی (رئیس دفتر سیاسی نهضت آزادی) به استناد همین خبر پارسینه از رحیم پورازغدی به دادستان انقلاب تهران شکایت کرد، شکایت توسلی به شعبه ششم دادسرای تهران ارجاع شد، یک دعوای حقوقی جالب شروع شد، دادگاه فیلم جلسه مذکور را از صداوسیما خواست و همین جا بود که یک اتفاق جالب روی داد...معلوم شد که در فیلم این بخش از سخنان رحیم پور حذف شده بود! حتی بعدها بازپرس به من گفت ما هم می دانیم حذف شده، ولی نمی دانیم در بخش حذف شده چه چیزی است،حتی دی.وی.دی کل آثار رحیم پور را از نمایشگاه کتاب خریدند و باز دیدند که از آنجا هم حذف شده!
یک روز گرم بهاری که تازه از خواب بیدار شده بودم، دیدم که یک احضاریه آمده برای من به عنوان "مطلع" که باید بروم "شهادت" بدهم!
القصه...رفتیم و معلوم شد من به عنوان تنها شاهد قضییه باید موضوع را شهادت بدهم، توی عمرم همه کاری کرده بودم جز شهادت شرعی! موضوع شهادت هم خیلی برایم جالب بود، الان در عرف و رویه قضایی ایران، اصل بر "عدم عدالت" افراد و شاهدان است، بازپرس مربوطه(که ادم شریفی هم بود) گفت برای احراز عدالت باید شخصی در حد رهبری یا مراجع و علمای درجه اول که شما را می شناسد و ماهم او را می شناسیم برای ما عدالت شما را گواهی بدهد، وگرنه شهادت شما در حد "اماره" است، خلاصه مثل این فیلم های سینمایی دست روی قرآن گذاشتیم و به عنوان شاهدی که عدالتش محرز نیست، شهادت دادیم که "جزییات خبر با توجه به گذشت هفت ماه یادم نیست اما تلقی ام در آن وقت این بوده است که خبر درست است و رحیم پور عینا این کلمات را گفته است" راستی می دانستید حتی تراشیدن ریش( به عنوان فسق علنی) باعث افتادن از شهادت شرعی می شود؟! خلاصه اینگونه بود که باز هم حضور کلاشینکف تاریخی و تاریخ ساز شد!
فرصتی شد که هفته پیش خیلی ناگهانی و بدون مقدمه با سردار اسماعیل احمدی مقدم،فرمانده ناجا گفتگویی داشته باشم، در آخر مصاحبه ناگهان ایده "هاید پارک اسلامی"! به ذهنم رسید و همان جا به سردار گفتم و این هم شد نتیجه اش:
سردار! از شما نه به عنوان فرمانده ناجا، بلکه به عنوان یک صاحبنظر اجتماعی و امنیتی سئوال میکنم، ما مشکلی که در جامعه خودمان داریم، این است که هیجان سیاسی در کشور زیاد تولید میشود، جمعیت جوان و دانشگاهی هم زیاد داریم، فکر میکنید تهران نیاز به نقطهای دارد که پلیس اجازه دهد بحثها و تظاهرات سیاسی در آنجا انجام شود؛ چیزی مثل هایدپارک در لندن؟ من نباید اظهارنظر سیاسی کنم، اما در امنیت مدرن نباید اجازه دهیم خفقان سیاسی ایجاد شود، باید سوپاپهای اطمینان داشته باشیم و پاسخ هم بدهیم، مثل کرسیهای آزاداندیشی که آقا فرمودند. یا شبیه چیزی که شما گفتید هم میتواند باشد، ما باید توجه کنیم که جامعه غیرسیاسی به درد نمیخورد، این همان است که غربیها میخواهند، جامعه ما باید سیاسی باشد و رسانه ملی ما دنبال سیاسی کردن مردم باید اما از جنس بصیرت باشد، یعنی در شرایط پیچیده و فتنهآلود مردم بتوانند حق و باطل را بشناسند و کسی مثلاً نتواند با شعار تقلب فریب دهد. ما معتقدیم در برابر سوالات قدرت پاسخگویی داریم، اگر کسی ایراد دارد کنار برود.
ما در نیروی انتظامی از انتقادهای مردم استقبال میکنیم برخی انتقادها خیلی تلخ است. من به شخصه به دیدار برخی آسیبدیدگان حوادث اخیر رفتم، انتقاد کردند و ناراحت بودند، بعد که بیرون میآمدم میفهمیدم که ذهنیتشان تغییر کرده است. البته برخی خسارتها جبرانناپذیر است. من اگر اشتباهی کردم میگویم که اشتباه میکنم و عذرخواهی میکنم. مردم ما مردم خوبی هستند و اگر بگوییم اشتباه کردیم قبول میکنند و گذشت میکنند، اما اگر ایستادگی کنیم آنها هم میایستند. این روحیه خیلی خوب است، آنها پای حرف خود می ایستند و کوتاه هم نمیآیند.
متن کامل گفتگو را از اینجا بخوانید(+)
هیچ وقت آن روز را فراموش نمی کنم، هفت صبح چهارده خرداد 68 کنار سفره صبحانه، بعد از اخبار ساعت هفت، هنوز سطر اول خبر محمدرضا حیاتی تمام نشده بود که ناگهان پدرم با صدای بلند شروع به گریه کرد- چیزی که قبل و حتی بعد از آن هرگز از او ندیدم(حتی در فوت پدربزرگ و مادربزرگم)- هق هق های پرصدا و یه خورده هم ترسناک! که فضای خانه را پرکرده بود، پدرم با زیرپیراهنی سفید و پیژامه در حالی که عینکش را بالا زده بود و با دست صورتش را پوشانده بود، چند دقیقه با همین وضع گریه کرد و من -که نه ساله بودم-شوکه شده و متعجب فقط به پدرم نگاه می کردم...
***
مدتها بودم می خواستم درباره "امام خمینی" بنویسم و حالا فکر می کنم وقتش رسیده باشد، چیزی که اینجا می نویسم برداشت های شخصی و رسانه ای-سیاسی-روانشناسانه ام از شخصیت امام خمینی است:-امام خمینی با وجود سن بالا در حالت عادی و مواجهه با مردم عامدانه از عینک و عصا استفاده نمی کرد(مگر هنگام مطالعه)، همه دیده ایم که حتی در آخرین روزهای عمر در بیمارستان بقیه الله جماران که بیماری سرطان امام را از پا انداخته بود، از عصا استفاده نکرد و ترجیح می داد آرام و با احتیاط خودش راه برود، من تاحالا عکس یا فیلمی ازامام خمینی با عصا ندیده ام، این را اینطور تفسیر می کنم که امام از پیر نشان دادن خودش پرهیز داشت، چون طبعا عینک و عصا دو چیزی است که ذهنیت پیری و ناتوانی را در مخاطب ایجاد می کند، هیچ کس باور نمی کند که "امام خمینی" 87 ساله باشد!
-چهره امام خمینی همان چیزی بود که می بایست می بود: چهره شدیدا کاریزماتیک، پر ابهت، مغرور، زیبا، چشمان نافذ، ابروهای سیاهی که مثل یک لشگر محافظ، نفوذ نگاهش را صدبرابر می کرد! و ریش سفید و بلند ، اوریانا فالاچی(خبرنگار معروف ایتالیایی) برای نخستین باری که امام را دیده بود، برداشت این بود: خوش تیپ ترین پیرمردی که تاحالا دیده ام.-من بزرگترین وجهه شخصیتی امام خمینی را "اعتماد به نفس فوق العاده" و "شخصیت محکم و تثبیت شده ای " می دانم که بر اندیشه سیاسی امام خمینی هم اثر مستقیمی داشت، و به نظرم این اعتماد به نفس فوق العاده ناشی از چند مورد بود:1-خواندن فلسفه و داشتن یک ذهن فلسفی عمیق(برخلاف اکثر علما و روحانیون که غالبا نظر منفی نسبت به فلسفه داشتند) و ایجاد یک یقین کامل تئوریک.2-مطالعات و سیر و سلوک عرفانی امام و تاثیر پذیری از محی الدین عربی از سالهای جوانی که این هم پشتوانه و اعتماد به نفس قاطعی برای امام ایجادکرد، در کنار اینها مرجع تقلید بودن و در عالی رتبه ترین مقام دینی قرار گرفتن هم بی شک موثر است.3-شرایط خانوادگی امام خمینی را هم نباید فراموش کرد، خاستگاه خانوادگی امام خمینی با تیپ دیگر علما و روحانیون تا حد زیادی متفاوت بود، خانواده امام خمینی یکی از ملاکین و خاندان های مقتدر و پرسابقه و اصیل خمین و اراک بودند که حتی برای رویارویی با دشمنان و اشرار محلی و ..مسلح هم بودند(پدر امام خمینی هم مقتول همین درگیری ها شد) این پیشینه خانوادگی هم به نظرم در ایجاد آن اعتماد به نفس بسیار تاثیر داشت.-نمونه ها و فکت های این اعتماد به نفس در زندگی سیاسی امام خمینی بسیار فراوان است: جمله معروف وصیت نامه " با دلی آرام و قلبی مطمئن و ضمیری شاد و ..." که در سنت وصیت نامه نویسی علما و مراجع دینی تقریبا بی سابقه است و جالب است که اصطلاح "وصیت نامه سیاسی- الهی اینجانب" را خود امام بر پاکت وصیت نامه اش نوشته بود. نمونه هایی دیگری هم از این اعتماد به نفس قاطع و بزرگ می توان آورد: نامه به گورباچف(رهبر وقت شوروی)، حمله مستقیم و عتاب های شدید به روحانیت غیرانقلابی، تعطیلی انجمن حجتیه با یک سخنرانی و ...وضع اصطلاح بی سابقه " اسلام آمریکایی" و موضع گیری های سال 66-67 و ...شاید از همه مهمتر ارائه" نظریه ولایت مطلقه فقیه".-عکسها یا فیلم هایی از امام که مستقیما به دوربین نگاه کند،بسیار بسیار نادر است و امام خمینی از این لحاظ یک مورد خاص محسوب می شوند که فکر می کنم این مورد هم کاملا عامدانه و هوشمندانه و بخاطر تسلط روحی و شخصیت محکم و خاص ایشان باشد.-تسلط بسیار زیاد بر احساسات و قدرت کنترل این احساسات حتی در شدیدترین و سخت ترین و تلخ ترین روزهای زندگی وجود داشت، جز در روضه اباعبدالله(ع) که امام خمینی خیلی زود به گریه می افتاد، در تاریخ و روایت اطرافیان تقریبا روایتی در این مورد وجود ندارد(هرچند که در یک روایت شنیده ام امام خمینی فقط در شهادت مطهری و فضل الله محلاتی گریست)
-امام خمینی بر خلاف گویش بسیار ساده و عامه فهم خود( که این هم عامدانه و حساب شده بود) نگارش و قلمی بسیار توانا داشت و حتی اهل شعر و غزل و ...هم بود، ولی هرگز اجازه نداد در دوره حیاتش، اشعارش علنی و پخش شود و مردم با این وجهه ازشخصیت امام بعد از او آشنا شدند.-بر حسب روایت های شخصی از زندگی و تحصیل و ...امام خمینی بر خلاف تیپ معمول علماء اهل گعده های به اصطلاح آخوندی و شوخی ها و قلیان و سیگار و ..نبود و ظاهری کاملا موقر و قاطع داشت و هرگز با کسی-حتی مراجع و علمای طراز اول- شوخی و مزاح و...نداشت.در پایان این مطلب به عنوان حسن ختام، مناسب دیدم "خطاب هایی" که افراد و شخصیت های مختلف" درباره امام خمینی دارند را هم بیاورم:آیت الله خامنه ای: امام بزرگوار مامراجع تقلید: آیت الله العظمی امام خمینیصداوسیما و اکثریت رسانه های مکتوب: حضرت امام خمینی(ره)دکتر کوشکی:امام خمینی(س) (با این استدلال که نباید مثل مرده ها برای ایشان رحمت فرستاد، بلکه باید "سلام" فرستاد)حسن عباسی، سعید قاسمی و طیف حسن روزیطلب اینا: حضرت روح اللهکروبی: امام
میرحسین موسوی: حضرت امام
اپوزسیون مذهبی: آقای خمینیرسانه های خارجی: آیت الله خمینی
اعلام موافقت چین، روسیه با پیش نویس قطعنامه جدید شورای امنیت سازمان ملل علیه برنامه هسته ای ایران با وجود توافق نامه مبادله سوخت هسته ای با ترکیه و برزیل، می توان پیش بینی کرد حوادث فوق در سپهر پرونده هسته ای ایران روی دهد. -خاص ترین بند پیش نویس قطعنامه جدید "بازرسی تمام کشتی ها و هواپیماهای باری ایرانی یا به مقصد ایران " است که به نظر می رسد با بیشترین عکس العمل ایران مواجه شود،بحرانی شدن تنگه هرمز، بازرسی کشتی ها و هواپیماهای ایرانی حتی با قید مشکوک که قطعا با مقاومت سنگین ایران و عکس العمل مشابه نسبت به کشتی های خارجی در تنگه هرمز مواجه خواهد شد به خصوص آنکه در مانورهای اخیر ارتش و سپاه نیز مانور "بازرسی کشتی ها" هم انجام شد، شوک نفتی و نظامی شدن خلیج فارس و حتی درگیری های محدود نظامی بین ایران و آمریکا از دیگر پیامدهای میان مدت این وضعیت خواهد بود. از سوی دیگر با تحقق این بند از قطعنامه جدید ، عملا حلقه ضدایرانی کشورهای عربی حوزه خلیج فارس-که ایران را در موضع ضعف می پندارند- برای ایجاد مزاحمت و بازرسی و کشتی های ایرانی با کمک آمریکا تکمیل می شود و گسترش پایگاههای نظامی آمریکایی در منطقه خلیج فارس نیز می تواند از دیگر پیامدهای میان مدت این وضعیت باشد. -صدور قطعنامه جدید (با وجود امضای توافق نامه مبادله سوخت هسته ای) عملا با تضعیف و خنثی کردن نقش آفرینی "کشورهای واسطه" یا اعضای غیر دائم شورای امنیت سازمان ملل مثل بزریل و ترکیه و ..همراه است و امکان نقش آفرینی این تیپ کشورها برای مصالحه های بعدی هم ضعیف می شود و مجددا ناخودآگاه دوباره ایران و 1+5 را در مقابل هم قرار خواهد داد. به بیان دیگر تصویب قطعنامه جدید دوراهی سنتی پرونده هسته ای ایران یعنی مذاکره مستقیم با 1+5(مثل مذاکرات ژنو) یا ادامه سیاست مقاومت هسته ای را به عنوان دو گزاره اصلی به رخ می کشد. -سرعت بخشیدن به سرعت غنی سازی از سوی ایران و محدود شدن بازرسی های آژانس بین المللی انرژی اتمی از تاسیسات هسته ای (طبق مصوبه مجلس شورای اسلامی) می تواند بدیهی ترین پاسخ ایران به قطعنامه جدید باشد. -از بین رفتن یا کمرنگ شدن امکان عملی نرمش های هسته ای دوباره از سوی ایران از دیگر پیامدهای تصویب قطعنامه جدید می تواند باشد، به خصوص اینکه این تلاش برای مصالحه از سوی احمدی نژاد به عنوان صاحب رادیکال ترین نظریه هسته ای صورت گرفت و ایجاد نوعی اجماع داخلی در میان اصولگرایان برای تداوم سیاست مقاومت هسته ای. ایجاد یک نظام توزیع جدید دولتی همزمان با تشدید تحریم ها برای اداره اقتصاد کشور می تواند پیامد دیگر قطعنامه جدید باشد، طرح هدفمند کردن یارانه ها هم می تواند در همین نظام جدید توزیع جدید لحاظ شود که به دلیل اضطرارهای موجود عملا نقش و قدرت دولت را در اقتصاد بیش از پیش پررنگ خواهد کرد.
لینک مطلب در پارسینه(+)
بچگی ها یادتون می آد می خواستن بهمون آمپول بزنن یا دندونمون رو بکشن( اونم با تکنولوژی دردناک آن موقع!)؟ لحظه حواسمونو پرت می کردند با یه حرفی یا اسباب بازی و ...بعد ...لحظه آمپول در عقبه فرو می رفت و عر می کشیدیم! یا دندون رو از جا درمی آورد و بعد خانم یا آقای دکتر پشت سرهم و با لحنی امیدبخش! می گفت: تموم شد! تموم شد! دیدی؟ دیدی؟ درد نداشت!و اون جمله معروف که "مرد که گریه نمی کنه!" و...
بذارید یه مثال عینی تر بزنم:
یک فیلم دهه شصتی بود که خسرو شکیبایی توش نقش یه دکتر فراری انقلابی رو بازی می کرد و در یک سکانس به پسر نوجوانی برخورد کرد که پایش شکسته بود ولی بد جوش خورده بود، پای پسرک رو گرفت دستش و گفت: می دونی اگه پر طاووس رو بذاری لای کتاب و بهش شکر بپاشی و بذاری بمونه، یه پر طاووس دیگه درست می شه؟! پسرک هم هاج و واج مونده بود که ناگهان...شتررررق! پاشو جا انداخت و پسرک از درد بیهوش شد!و فردا پسره خوب خوب شده بود و داشت می دوید...
حالا حکایت این روزها است: از زلزله قریب الوقوع تهران بگیرید تا واریز کردن یک میلیون تومن برای نوزادهای سال 89 و انقلاب در سیاست تنظیم خانواده و شعار " بزا بزا! پول بگیر!" و مهاجرت از تهران و ...یه جورایی همه اش "حواس پرت کنی" برای اون آمپول "هدفمند کردن یارانه ها" است که به زودی الحاق می شه!
حالا منتظر از این هیجان انگیزترهاش هم باشید! مثلا: ویژه برنامه زنده تلویزیونی با این مضمون که هرکی بتونه زبونشو بزنه به دماغش، از مالیات معاف می شه!( یک یک یک ، دو دو و دو ..مسابقه محله! )یا یه ویروس خطرناک ، باران اسیدی، آنفولانزای خرچنگی به زودی می اد توی آب تهران، یا هرکی دوتا زن بگیره، حقوقش سه برابر می شه ، برگزاری مسابقه رسمی رپ ایرانی در میدان ونک(سوسن خانم و نمه نمه و اینا) یا طرح این موضوع که چرا باید کت و شلوار بپوشیم؟ بیایید برگردیم به لباس های محلی و قدیمی ایرانی و...البته شاید این کارها لازم باشد، بالاخره آمپول مربوطه در حد بوندس لیگا است!