...::کلاشینـکـف دیـجیتال::...
نیش کلاش از بهر کین نیست، اقتضای طبیعتش اینجوریه!
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: بهمن هدایتی - یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٢
يکی از کارهايی که دلم می خواست انجام بدهم اين بود که يک روز با دوربين بروم سينما و عکاسی در داخل سينما را هم امتحان کنم! چند وقت پيش اين کار را کردم! فيلم «دنيا» با بازی «محمدرضا شريفی نيا» و «هديه تهرانی»

اين صحنه هم مربوط می شود به زمانی که جناب آقای حاجی !(شريفی نيا) تحت تاثير نصايح و رهنمودهای ضعيفه مربوطه! دکمه يقه آخوندی اش را باز می کند و الی آخر...!
روي هم رفته(اين را هم محض خنده بگويم كه اين واژه ”روي هم رفته “در دوران وزارت آقاي ميرسليم در ارشاد جزو ليست سياه كلمات سينمايي بود!) دنيا ، فيلم جالبي بود با سوژه نسبتا بكر و دست نخورده! هرچند كه بيشتر جاي كار داشت...بازي شريفي نيا هم طبق حرف ندارد هرچند كه من فكر مي كنم، شريفي نيا با توجه به محروميت تلويزيوني بخاطر مسائل مربوط به پورزند و ...بخاطر مسائل مالي و معيشتي است كه در بسياري از فيلمهاي سينمايي ايفاي نقش مي كند ولي از همه اينها كه بگذريم ...دنـيــا چيزي جز ايــن نيـست!
نویسنده: بهمن هدایتی - جمعه ٢٩ فروردین ۱۳۸٢
۱-خوب بالاخره مصاحبه مفصل با دکتر ابراهيم يزدی رفت روي آنتن! متن كامل مصاحبه بعلاوه عكسهاي آن را مي توانيد بصورت يک فايل pdf از اينجا دريافت كنيد.
۲-استراتژي خبري رسانه ها در موقعيت هاي بحراني و حساس كه تصميم گيري ها لحظه اي است، آشكار مي شود، در اين موقعيت ها است كه نقاب بي طرفي و حرفه اي گري و خوشخيالی و خوشباوری ...كنار مي رود و ماهيت و جهت گيري هاي اصلي و پشت پرده يك رسانه و تغذيه کنندگان اصلی آن مشخص مي شود.

در هنگامه ايي كه حوزه نجف و شيعيان عراقي از فشار خرد کننده ديكتاتوري صدام نجات پيدا كرده اند و عملا به فعال ترين و پوياترين گروه سياسي-مذهبي عراق تبديل شده اند و حتي در نجف و كربلا عشاير شيعه امنيت و اداره شهر را بر عهده گرفته اند، در شرايطي كه فرزند يك مرجع عاليقدر شيعه به ظن همكاري با انگليسي ها و آمريكايي ها كشته مي شود، بنگاه خبرپراكني بريتانياي موذي!يعني بي .بي .سي کاملا همسو با منافع آمريکا و اسرائيل يك مصاحبه مفصل و خيلی قابل تامل با رهبر شيعيان اسماعيلي ترتيب مي دهد، يعني ايجاد يك جريان كاملا انحرافي -بر مبنای تز قرائت های مختلف و پلوراليسم- در بين شيعيان براي تخدير و تضعيف و كاستن از نقش فعال شيعه در عراق و منطقه ، در مصاحبه كاملا مشخص است كه اين جناب آقاخان! دقيقا از لحاظ تئوريكي يك مهره غربي و اسرائيل پسند با تفكرات كاملا به روز شده ليبرال-دموكراتيك است.اسماعليان (هفت امامي ها) يك فرقه از شيعيان هستند كه به غيبت و امامت اسماعيل فرزند امام جعفر صادق (ع) معتقد هستند، جالب اين جاست كه اسماعيل در زمان حيات امام صادق(ع) از دنيا رفت ولي اين فرقه اعتقاد دارند كه قائم موعود همين اسماعيل است...يكي از الطاف خفيه الهي و يكي از بركات پنهان فتنه هاي اخير اين بود كه تشيع به عنوان مكتبي زنده و پويا و سازش ناپذير كه تا قبل از اين زير سايه سنگين جنبش هاي سلفي - وهابي پنهان مانده بود، مطرح شد. و خون حسين(ع) همچنان می جوشد...خيبر! خيبر! يا صهيون! جيش محمد(ص) قادمون...
نویسنده: بهمن هدایتی - چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٢
نه اشتباه نکنيد! من اسرائيل نرفتم!(نمی دانم چرا يکهو ياد متعلقه محترمه مرحوم حاج سعيد آقا! و اون قصه معروف به خدا من خرگوشم و ...افتادم!) اينجا تهران است! صدای ما را از ام القرای جهان اسلام می شنويد و از اين حرفها!

حومه بازار تهران...محله عودلاجان...درب يک کنيسه(محل عبادت يهوديان)!
همان حس کنجکاوی فالاچيستی باعث شد که با نهايت پررويی زنگ را بزنم ، چشمتان روز بد نبيند، چند لحظه بعد يک پيرزن در مشمئز ترين ورژن ممکن! آمد در را باز کرد که چه می خواهيد؟ گفتيم آمده ايم برای ديدن کنيسه و عکاسی! گفت نمی شود! بايد از انجمن کليميان مجوز بگيريد و بعد بياييد! ما هم به همين عکس در راضی شديم!
راستی چه کرده و چه می کنه اين بالله اعتصمت و بالله اثق و علی الله اتوکل
نویسنده: بهمن هدایتی - یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٢
امروز وقتی با جماعت هفت سنگ برای مصاحبه با دکتر ابراهيم يزدی در خيابانهای بالا شهر روان بوديم! در حين عبور متوجه يک «جوان» با يک «تی شرت» خيلی جالب شدم!

بله! درست حدس زديد! روی اين تي شرت چهره آقای «دکتر مهاجرانی» نقش بسته است! پرسيدم: اين را خريدی يا هديه گرفتی ؟ جوان پاسخ داد: نه خريدمش! از ميدان تجريش!
خلاصه اينجورياس! گوشی دستتان باشد!
در ضمن يک مصاحبه خيلی توپ هم با دکتر يزدی کرديم که منتظر باشيد بزودی در هفت سنگ دات کام! منتشر می شود!

امروز يه چيزی فهميدم که خيلی حال کردم! من می گفتم چرا توی بين اين جماعت ليبرال از اين دکتر يزدی خوشم می ياد و خيلی دوست داشتی است، نگو که باباش اهل روضه و دعا و ندبه و کميل و ...بوده! و اصلا اولين خاطره سياسی دکتر يزدی مربوط می شه به دستگيری پدرش برای برگزاری روضه اباعبدالله (ع) در دوره بگير ببند رضا شاه! ....خدا کنه با امام حسين(ع) هم ختم کنه!
نویسنده: بهمن هدایتی - جمعه ٢٢ فروردین ۱۳۸٢

توی يک ديوار سنگی، دو تا پنجره اسيرن! يکشون من، يکشون تو! کاش اين ديوار خراب شه! من و تو با هم بميريم! زير اين ديوار يک زن تنهاس! پشت به مردم و گريون! (بالحن اون خواننده معلوم الحال خواننده شود!) اين هم برای اظهار برائت از دهنمکيسم!
نویسنده: بهمن هدایتی - پنجشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٢
يک عکاس خوب کسی است که همه جا سرک بکشد، حتی زير خشتک آزادی!

و زير خشتک آزادی! ماه يک جلوه ديگر دارد!
همين جا از فرصت و اين تريبون مقدس! استفاده مي‌کنم از اکثريت خاموشی که وبلاگ محقر ما را با قدوم مجازی! خويش منور می کنند، ولی در نظرخواهی شرکت نمی کنند، می خواهم که در راستای دغدغه های نظام! در مورد ارتقای کيفيت پذيرايي! از بازديدکنندگان محترم، نظر خودشان را چه نيش و چه قهر، چه فحش(البته نه فحش خيلی بد!) و چه محبت، خلاصه هرنظری که دارند ، بيان کنند...در ضمن با تشکر فراوان از دوستان عزيزی که تا بحال در نظرخواهی ها شرکت کردند و انشاءالله به مرور به انتقادات آنان خواهيم پرداخت.

نویسنده: بهمن هدایتی - سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٢

مي دانم! بهار تمام شده...پرونده عيد و تبريك و سال نو مباركي و عيدي و بهاريه نويسي و اين فوفول بازي ها! هم بسته شده...اما به نظرم اتفاقا الان، بعد از سيزده بدر كه «بهار عوام» ، آن بهار «تشريفاتی و صوری» و البته زوری! و الکی تمام مي شود، فرصت خوبی است که آدم بطور جدي و عميق در مورد بهار و نو شدن طبيعت فكر كند...

«يخـرج الحــي مــن المــيت و يخــرج الميــت مــن الحـــي و يحــي الارض بـعــد مــوتـها و كـذالـك تخرجون روم –19»
(زنده را از مرده برمي آورد و مرده را از زنده و زمين را پس از پژمردنش زنده و بارور ميكند و شما نيز بدين سان برانگيخته مي شويد)
به نظر شما نمي شود اين آيه را بر اين عكس منطبق دانست ؟ يك طرف «شادابي» و «سرزندگـي» و «سبــزي» و طـرف ديـگر «خمـودي و مـردگـي و خـشـكيدگي» و چه زيبا و عـبرت انگيز «مرگ» و «حيات» دركنار هم ، از درون هم، و هم نفس هم ، وجود دارند!
همان اندازه که بهار تجلی زيبايي و قدرت خداست، پاييز و زمستان و تابستان هم می باشند، اما آنچه «بهار» را «بهار» می کند، اين است که بهار يک «رستاخيز کوچک» است! زنده شدن مردگان...! و خدا اين رستاخيز زيبا و بی سروصدا را برای ما قرار داده شايد تکانی بخوريم...!
نمي دانم چرا دوست دارم اين داستان را هم زير اين بهاريه بگذارم! در زمان موسي(ع) مردي با حالي آشفته به موسي كليم الله گفت: به خدا بگو حاجت مرا بدهد وگرنه آبرويش را مي برم! موسي(ع) شرم كرد و اين پيغام را به خدا نرساند، پروردگار گفت: پس چرا پيغام بنده ام را نمي رساني؟ به آن مرد بگو، حاجت تو را داديم ولي اگر نمي داديم چي مي كردي و چگونه آبروي خدايت را مي بردي؟موسي وقتي پيام خدا را به آن رساند، مرد به گريه افتاد و گفت: قصد داشتم اگر خدا حاجت مرا ندهد، دستم را قطع كنم و آن دست قطع شده را با دست ديگرم بگيرم و به مردم بگويم، اين دست در خانه «كريم» رفته اما خالي برگشته است!
---------------------------------------------------------------------------------------------

مواد لازم جهت يك كار و كاسبي نون آبدار فرهنگي –هنري –سينمايي!
1-يك فقره ضعيفه(يا به قول ما ريحانه!)
2-يك دوربين ديجيتال!(بلانسبت كلاشينكف ديجيتال ما!)
3- يك رايانه + برنامه فتوشاپ
4-مقادير متنابهي عينك و روسري و مقنعه و كلاه هاي عجيب غريب و پارچه هاي رنگي رنگي ! و سربند و پيشاني بند و وسائل فانتزي و پر طاووس و گل و گياه مصنوعي و ...!
داشتيم در سطح شهر! عبور مي كرديم ديديم كه بساط اين برادران پوستر فروش خيلي پررونق است و البته خيلي جالب! البته ما در جواديت و شهرستانيت! خواهران آكتوري چون “هديه تهراني و نيكي كريمي و مهناز افشار و بهاره رهنما ”و بسياري از بازيگران مونث و درپيتي سيماي لاريجاني شك نداريم! اما يقين داريم كه اين خواهران اينقدر هم جواد نيستند كه با اين فيگورهاي بشدت مضحك آبروي نداشته! خودشان را کاملا ببرند..با كمي دقت به پوسترهاي اين خواهران! متوجه شديم كه با يك باند مخوف فرهنگي مواجه هستيم! اين باند مخوف و بي رحم با كمال شقاوت و بي رحمي دختران جوان را اغفال! مي كند و با ژست هاي بازاري پسند و جوادي و لباس ها و كلاه هاي خفن از آنها مي عكسند! و سپس با فتوشاپ صورت اين دختران معصوم را حذف كرده و چهره آن بازيگران معروف را مي گذارند ! بدين ترتيب مثلا شما يک نيكي كريمي مي بينيد كه موهايش را به شكل تيفوسي! زده و يك كتاب نسرين ثامني و ر.اعتمادي را هم دستش گرفته!

نویسنده: بهمن هدایتی - یکشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٢

وقتی در آن نيمه شب تاريک از پشت شيشه يک خواربار فروشی نزديک حرم چشمم به اين آگهی افتاد، فقط به «کادر» و «نور» و «زوم» فکر می کردم ...اما وقتی در خلوت امشب دوباره نگاهش کردم...دلم سوخت...! خيلی!

امان از گمشده، کاش می شد برای گمشدن چيزای ديگه هم آگهی داد و زد پشت در بقالی! بيادت داغ بر دل می نشانم...ز ديده خون به دامن می فشانم ..همه شب خواب بينم، خواب ديدار...دلي دارم دلی بی تاب ديدار...سری داريم و سودای غم تو ...پری داريم و پروای غم تو ...غمت از هر چه شادی دلگشاتر ...دلی داريم و دريای غم تو...
راستی اينم بگم که هيچ وقت يادتون نره که کوکاکولای اصل را در بطری اصل بنوشيد! يه پيرزنه رعايت نمی کرد، مرد!

نویسنده: بهمن هدایتی - شنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٢

لابد مي پرسيد اين ديگر چه جور عكسي است؟! بله درست مي فرماييد هيچ جلوه خاص هنري و جذابيت بصري! در اين تصوير كه با لرزش دست هم توام شده نيست! اما اگر جريان انداختن اين عكس و حواشي بعد از آن را بدانيد حتما به من حق مي دهيد كه اين عكس به ظاهر بي كيفيت و سوخته! را از خاطره انگيز ترين عكسها و شليك ها بدانم!

امشب وقتي كه با تاكسي به سمت ميدان آزادي مي آمدم، جلوي پارك دانشجو چشم لاكردار و جديدا ويزور شده مان به يك زن خياباني(يا بهتر بگويم پيرزن خياباني!) افتاد...! با اينكه به شدت خسته بودم، از تاكسي پياده شدم ... دغدغه هدايت خلق الله! و تامين سوژه اين کلبه محقر نگذاشت برويم کپه مرگمان را بگذاريم (حالا مي فهمم كه اين علي لاريجاني! چه مي كشد! ما كه يك وبلاگ درپيت داريم، همه اش فكر و ذكرمان شده تامين سوژه و عكس براي آن، ماشاءالله امپراطوري برادر لاريجاني با دو –سه دوجين شبكه تلويزيوني و راديويي و داخل مرزي و برون مرزي و ...حق دارد كه اين همه آب و يخ و سوتي در برنامه هايش وجود داشته باشد!)
عرض مي كرديم كه ما حماقت كرده و يك عكس از اين ضعيفه خياباني! گرفتيم و داشتيم بساط مان را جمع مي كرديم كه ناگهان ديديم يك برادر هيكلي خفن دارد به سمت ما مي دود يقه كاپشن ما را گرفت و با لحن غير مدنی! گفت براي كجا عكس مي اندازي؟ ما در حالي كه دوربين را دو دستي چسبيده بودم گفتم براي خودم!( مستحضر هستيد شرايط جوري نبود كه به اين برادر عصبانی و احتمالا شربت گلو نوشيده! توضيح بدهيم كه دهكده جهاني و اينترنت و وبلاگ و مخاطب و تبليغات اسلامي و ... چيست! ) هنوز “ميم” خودم را ادا نكرده بودم كه اين برادر يك مشت خيلي محكمي روانه گونه ما كرد از بخت بد ، اين برادر تنها تشريف نياوردند و سه –چهار همكار قلچماق و بزن بهادر هم داشتند....
ما حقيقت اش در همان لحظه هاي حساس سعي كرديم كه خيلي عاقلانه و منطقي و در عين حفظ سه اصل مهم عزت –مصلحت و حكمت! از بحران به وجود آمده عبور كنيم! پيش خودمان فكر كرديم و ديديم كه درگيري و تنبيه متجاوز! در شرايط شب و سياهي و كثرت اعداء و از همه مهمتر داشتن دغدغه حفظ سلامت و صحت كلاشينكف عزيز و شكستني به مصلحت نظام!نمي باشد و لذا مثل برادر بني صدر در اوايل جنگ بر طبق سياست اشكانيان! زمين داديم و

(بحث عبور از بحران شد، گفتم اين عکس تاريخی را که در کتاب عبور از بحران برادر رفسنجانی چاپ شده را به نيت يادآوری تاريخ و جبران عکس بالا! برای استفاده دوستان بگذاريم اينجا! مراسم سوگند بنی صدر در مجلس، به چهرهای ناخشنود دکتر بهشتی و هاشمی دقت کنيد!)
زمان گرفتيم! و تاكتيك وار عقب نشستيم و جلوي يك ماشين عبوري را گرفته و پريديم داخلش و الفرار! ( منتها ناگفته نماند نامردها در حين عقب نشيني يك لگد محكمي هم نثار عقبه ! ما كردند ) البته ما برای رعايت اصل عزت! کلی فحش بد به آن برادر بی احساس داديم!(منتها بعد از اينکه مطمعن! شدم تعقيبم نمی کند!)
اصل قضيه اين بود كه موقع عكاسي به دليل حواس پرتي متوجه اين جماعت خطرناك و خفن كه درست كنار اين ضعيفه خياباني نشسته بودند نشدم، اين برادران هم گمان كردند كه ما از بچه هاي بالا يا وسط ! هستيم و در حال اخذ آمار از اين دوستان( كه در خماري ضعيفه هاي و ديگر مفاسد معروفه پارك دانشجو بودند) و لذا با ما درگير شدند! خلاصه اينجورياس! ببينيد ما براي مخاطب چه مي كنيم! باز بگوييد تهران بد است!

نویسنده: بهمن هدایتی - پنجشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٢
تجريش، بازار امامزاده صالح(ع) ...گرمابه صالح، ويژه مسلمين! راستي نخستين عكس العمل شما در برابر اين نوشته سردرب حمام چيست؟!

فكر مي كنم حتي خيلي از مذهبي هاي ما هم از ديدن چنين جمله اي بر سر در اين گرمابه تعجب كنند و آن را هضم نكنند!
حقيقت اين است كه اين تعجب ما شبيه همان تعجب اهل شام است وقتي خبر شهادت مولا(ع) را در محراب كوفه شنيدند، مگر علي هم نماز مي خواند؟ قبل از اينكه شك پرستان شيطان زده، در لباس روشنفكري و اصلاح و به اسم مبارزه با تعصب و خشونت و جزميت، ما را در ترديد «صراط هاي مستقيم» و باتلاق «پلوراليسم معرفتي» فروببردند،پدران ما در فضاي «دين حداكثري» زيست مي كردند و حتي بر سر گرمابه نيز بر عقيده خود پاي مي فشردند!
وقتي فراموش كرديم كه «دين نزد خدا فقط اسلام است»...هنگامي كه از يادمان بردند و ما هم راضي شديم بر اين نسيان كه «هركس بجز اسلام ديني اختيار كند، هرگز از او پذيرفته نخواهد شد و در آخرت از زيانكاران خواهد بود» وقتي يادمان رفت كه «الحق مع علي» و «علي مع الحق» و «شفا» را از «قانون» «غرب» خواستيم و نه از «فقه جعفري»...
وقتي ريحانه هاي باغ خلقت، اين جلوه هاي لطيف جمالي الله را از حريم امن خانه ها ، از كانون محبت و آرامش و مودت ، به اسم آزادي و برابري زن و مرد ، به خيابان و كوچه و هزار ناكجا آبادها كشانديم! وقتي دون كيشوت وار به بناي سترگ خلقت خدا و تقدير و حكمت الهي حمله برديم و از آيت الله تا ژورناليست! همه سرتا پا فمينيست شديم!
وقتي كه قبل از آنكه منتظر ظهور قائم (عج) باشيم، منتظر نتيجه دادن نسخه هاي بانك جهاني و برنامه هاي توسعه و اصلاحات صدبار بدتر از افساد در مملكت امام زمان (عج) شديم...وقتي به ما القا كردند كه انسان به ساحت شك متعلق دارد نه به آستان ايمان و باور و اعتقاد و مسئوليت داشتن در برابر اين اعتقاد! و ما با انگ تحجر و تعصب و جهالت و حماقت و بنيادگرايي غيرت و مسئوليت و آگاهی را از دور خارج کرديم ... و به اين دلايل است كه ما از اين تابلو نوشته و حتي خيلي از تابلوهاي نانوشته تعجب مي كنيم!

البته فراموش نكنيم كه با همه اين اوصاف، «كيد و حيله شيطان ضعيف است» و شيطان حكومت خويش را بر ضعف هاي ما بنا نهاده است و «عالم در محاصره حقيقت است» و نه تنها در محلات قديمی و سنتی که حتي در پاساژ معروف اكباتان سيتي ما! بعضي دخل و كسب را به نام ولي الله اعظم بركت داده اند...(فقط عکس اين يک مورد را گذاشتم، موارد ديگری هم از نامگذاری های عقيدتی و ...در اکباتان وجود دارد)
و حالا اين عکس آخری هم برای اينکه درجه خفونت(مصدر جعلی از خفن بودن!) وبلاگ خيلی بالا نرود و مراعات برادران و خواهرانی که به دنبال عکس هنری و ...تشريف فرما شدند را هم بکنيم...!

مجنوني در محاصره کلبه هاي سنگي مدرن!

نویسنده: بهمن هدایتی - سه‌شنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٢
ليبرال و کمونيست و يهودی و فمينيست و پلوراليست و روشنفکر دينی و انصار حزب اللهی! و کافر و لال از دنيا نری....صلوات بفرس!

به نظرم می ياد که اون دستکش ها دستکش گيلان باشه! دستکش گيلان توی کار مرده! راحته و با دوامه! مرده می شوره مثل ماه! (اينم پيام بازرگانی! شرکت محترم دستکش گيلان! صورتحساب اين تبليغ به زودی برای شما ارسال خواهد شد.با تشکر! يکی از پنجاه سايت پربيننده!)
راستی هروقت از عکسهای مرده و مرده شورخونه و ...خسته شدين! بگين تا دوباره بريم سراغ عکسهای مورد دار و منکراتی!
نویسنده: بهمن هدایتی - شنبه ٩ فروردین ۱۳۸٢
اشياء قيمتی همراه متوفی موجود نمی باشد!

نمی دانم چرا شعرا فقط با زلف يار و آب روان و لب لعل و کمان ابرو، احساسات شاعرانه شان، جرقه ميخورد؟! مگر اين عکس شاعرانه نيست؟! الهام انگيز نيست؟! زيبا نيست؟ به قول يک نفر...کرکس مگر چه کم دارد از کبوتر؟!

اين قطرات کوچک آب که بر اين آکواريوم انسانی! نشسته اند، شما را به ياد چه می اندازد؟
گاهی اوقات فکر می کنم نيم يا حتي همه اين آداب و سنن شستشو و تشييع و تدفين اموات که مذهب ما را به انجام آن واداشته است، نه برای مرده ، بلکه براي ما به اصطلاح زندگان است!
اينکه از حضرت صادق(ع) سفارش شده، کفن خود را در زمان حيات تهيه کنيد و هر نگاه به اين کفن، ثوابی بزرگ دارد،بر همين منطق استوار است...
آيا از اين بهتر ميشود فنا و بی وفايی دنيا را فهميد که عزيزت در مقابل چشمانت، بی اراده و بدون مقاومت ، مثل عروسکی که تسليم تقدير بازی کودکانه ای شده است، با بی رحمی تمام، زير دست های خشن و زبر مرده شوری شسته شود؟! و آيا نمی خواهيم باور کنيم که يقينا همين تقدير انتظار ما را نيز می کشد؟
معلمی داشتم که می گفت: بچه ها! روزهايي را که می گذرانيد اينطور ياد کنيد! يک روز نزديک تر به مرگ!

و با اين بصيرت است که مولا عيد را اين گونه معرفی می کند...راستی آيا از وقتی که خودمان را شناختيم يک عيد، حتی يک عيد را هم درک کرده ايم؟!
و تو دوست عزيز گرفتار قرائت شاعرانه! به من بگو، با اين اوصاف، چگونه می شود بر طبل شادی کوبيد؟
چگونه می شود اين مرغک ملکوتی را با نشئه های زودگذر، از ياد غربت وطن اش باز داشت؟
* * *
گاهی عنان نفس را می شود با يک عکس ديجيتال نگاه داشت! و اين همان تجلی غلبه بر حجاب تکنولوژی است، غلبه بر لوازم خاص تکنيک محال نيست اما مشکل است...!
من نمی دانم ظاهرا تز قرائت های مختلف شامل آقا سيدمرتضی هم شده ! که يک رهگذر عزيز چنان نظری داده اند، مگر مرتضی جز حکيمی آخرالزمانی بود؟! کدام تنگ نظری برادر؟
نویسنده: بهمن هدایتی - شنبه ٩ فروردین ۱۳۸٢
يک ظهر بهاری...ارتفاعات درکه، شمال غرب تهران!
زنان پای به پای مردان! آزادی و برابری و مرام اشتراکی! کرامت زن و ديگر هيچ!چند لحظه بعد شاهد بوديم که اين دخترک بطرز شاعرانه و عاشقانه و مشارکتی واری! گيسوانش را به اين دو پسر سپرده بود و آنها با موهايش بازی می کردند! انشاءالله گربه است!

يک نسل سومی شنگول با هاپوی مربوطه !

کوه رفتن، امروز برای جوانان شهرنشين ما اساسا کمتر حکم ورزش را دارد، کوه پيمايي به مجالی برای تظاهر و خودنمايي (به خصوص برای جنس مخالف) ، بروز خلاقيت های فروخورده تبديل شده است ،مثل اين آقا که توی لبش را خال کوبی کرده و وقتی متوجه دوربين ما شد، با نهايت خوشحالی اين شيرين کاری شان را نمايش دادند!

و يا مثل اين گيتاريست پر احساس جوان و گمنام! که با ترس و لرز از بسيجی ها با دوستانش گوشه دنجی را پيدا می کردند و می نواختند! يکی از همين ها خيال کرد ما خبرنگاريم و وابسته به خوان دولت! قبل از اينکه کلمات رد و بدل شده مان به پنج کلمه برسد! بی مقدمه گفت: من يک داستان خيلی قشنگ نوشته ام، می توانيد برايم چاپش کنيد؟

و باز هم يک صحنه تکراری و شعاری! عزيزانی که مرض قلبی دارند نگاه نکنند!>

هنوز هيچي نشده، آفات تکنولوژيکي و پس لرزه های شيطانی! شليک با کلاشينکف ديجيتال به سراغم آمد ! لامصب ! چشممان شده ويزور! به همه چيز از نگاه سوژه و مناسب بودن يا نبودن براي عکاسي نگاه مي کنم! گرفتار مرض همه چيز سوژه بيني!
حديث معروفی است که می گويد چند شغل است قساوت قلب برای صاحب اين مشاغل می آورد، مثلا مرده شوری، کفن فروشی و ...! فکر کنم سردبيری و عکاسی را هم بايد به اين مشاغل اضافه کرد، چون خيلی قساوت قلب می خواهد که آدم خلق الله را به چشم سوژه و نه بنده خدا نگاه کند! واقعا شناخت ماهيت و خرق اين حجاب های مدرن، کسی را مثل<آقا سيد مرتضی می خواست...روحش شاد!
در ضمن به زودی به نقد قرائت فيزيولوژيکسانه + شاعرانه ! برادر بزرگوارمان از علل اعتياد و بزهکاری خواهيم پرداخت...!

نویسنده: بهمن هدایتی - چهارشنبه ٦ فروردین ۱۳۸٢

خانه ای روی خاک!
تو مرا به هيچ بدادی و من هنوز برآنم که از وجود تو مويي به عالمی نفروشم...
هميشه خانه های قديمی و متروک چشم نواز اسيران آپارتمانهای دل گير و کوچک-مثل من- بوده است! عاشق خانه های قديمی ام! خانه هايي که اصالت و صداقت و نجابت از وجودشان موج می زند...خانه هايی که کف آنها سقف خانه ای ديگر نيست! و بام تو نيز قدمگاه غريبه ای ديگر...خانه ای که اگر دلت خواست می توانی زمين را بکنی و خاک را بو کنی!
روز اول تعطيلات، خيابان فلسطين، يک رفتگر خفته!

از باب حفظ و جلب مخاطب! بيشتر هم که شده، يک نمای ديگر از آن دو مرغ عشق معتاد! را می گذارم اينجا، فقط اميدوارم بخاطر اشاعه فرهنگ اعتياد! و تضعيف نظام! پايم به کلانتری و قوه قضاييه و مدعی العموم باز نشود...!

نویسنده: بهمن هدایتی - سه‌شنبه ٥ فروردین ۱۳۸٢
نمی دانم تا حالا دقت کرده ايد که مردم در مترو، خيلی کم حرف و ساکت و مظلوم! هستند... يا نه؟! در مترو خبری از حرافی های معمول زنانه! نيست همچنين از گفتگوهای سياسی -اجتماعی -فرهنگی -استراتژيک و ... عوام داخل تاکسی و اتوبوس! در مورد همه کائنات! در مترو لابد به خاطر تازگی داشتن اش، همه ساکت و شايد گفت بهت زده! داخل واگن ها می ايستند و همديگر را نگاه می کنند تا به مقصد برسند، حالا تصور کنيد عکاسی در چنين فضايی سنگين! و زير نگاه صد نفر که اکثرا به اين حرفه شريف به عنوان سوسول گری! و حرکات بورژوازی مابانه حاکی از شکم سيری طبقاتی! نگاه می کنند چقدر سخت است! چون عهد کرده ام که دوربين را همه جا با خودم ببرم(البته به جز گلاب به روی گاه!) وقتی ديروز سوار مترو شدم به دوريشی برخوردم که سوار مترو شده بود و زير باران همان نگاههای سنگين! به خاطر جالب بودن سوژه! گلنگدن کلاشينکف ديجيتالم! را کشيدم و تقريبا نيم خشاب! از اين درويش مقهور تکنولوژی! و مدرنيته عکس گرفتم...



درويش هم مثل همه در سکوتی فکورانه فرو رفته بود(منتها يه خورده بيشتر!) در عکس پايينی همانطور که مشاهده می فرماييد، درويش با يک فاصله خالی در کنار جوانکی خفته نشسته است! شايد کنايتی باشد از فاصله نسلها، تقابل سنت و مدرنيته! غفلت نسل جوان؟! و از اين جور حرفهای شعاری خلاصه!
آن حس فاصله و جدايي و سکوت و بهت زدگی و شخصی شدن ارتباطات ما در اين عکس فکر می کنم، مشخص است، به طرز ايستادن آدمها نگاه کنيد! نگاههای سرد و بی تفاوت!


نظر به استقبال شديد امت هميشه در صحنه دهکده جهانی! منتظر عکسهای جديدتر باشيد! از جمله عکسهايی محير العقول! از بهشت زهرا!

نویسنده: بهمن هدایتی - یکشنبه ۳ فروردین ۱۳۸٢


روز دوم عيد سعيد عسگر!(به قول برادر زاده عزيزم، شوشه) وقتي داشتم از لابلاي بلوک ها به خانه برمي گشتم با يک صحنه جالب و فجيع! روبرو شدم! يک پسر و دختر جوان حدودا بيست و دو ، سه ساله در يک نيمکت بعد از استعمال مواد مخدر در حالت خماري و خلسه روي نيمکت بطور متقارن! و بسيار شاعرانه و عاشقانه! و روشنفکرانه! روبروي هم افتاده بودند...شايد هم مشغول خواندن لالايي عاشقانه در گوش همديگر بودند!(مرسی جنبه سياوش! و با تشکر از شلغم پنداری هميشگی ابوشوشه!)

بنده که حس اوريانا فالاچيسم ام بشدت تحريک شده بود، بلافاصله دوان دوان و عرق ريزان خود را به منزل رسانده و دوربين عزيزم! را برداشته و به سمت ميعادگاه عشاق رهسپار شدم! اگر فقط دو دقيقه دير مي رسيدم به علت کاهش خماري و به وضع عادي برگشتن تدريجي اين دو نهال شکوفاي جنبش دوم خرداد! اين عکسهاي ناب را نمي توانستم بياندازم، اما موفق شدم که حدود ده قطعه عکس از آنها بياندازم...

دخترک که گويا هوشيارتر از دوستش بود، تا مرا مسلح!(منظور مسلح به دوربين است!) ديد ، به زحمت از جا بلند شد و به پسر نهيب زد که: ((پاشو آرش! پاشو دارن عکسمونو مي گيرن!)) اما پسرک که همچنان در حس و حال خلسه و شاعرانه خود! به سر مي برد همانطور که در عکس سوم مي بينيد، يک تکه کاغد کوچک را به چشمش چسبانده بود و مدام مي گفت: پس سرش کو؟! سرش کجاس آتش!(اسم دختره آتيش بود!) ...من هم فرت و فرت عکس مي انداختم! تا اينکه بالاخره متوجه قيافه و هيبت نظام شدند و بشدت خوف کرده و همي دوان دوان از جلوي نظام! مثل روباه فرار کردند!
در مورد بحث سفر و ننه من غريبم بازی های شاعرانه اين آقا و مسائل ديگر به تفضيل سخن خواهم گفت!

نویسنده: بهمن هدایتی - جمعه ۱ فروردین ۱۳۸٢
حاشيه جنوب شرقی تهران...

اتوبوسی مستعمل که خانه کارگران افغانی شده است...
يک هوشنگ مرادی کرمانی در ابن باويه! و يک ژست روشنفکرانه!
(آقای مرادی کرمانی را وقتی داشتم از اين پيرمرد گلاب فروش عکس می گرفتم ديدم که غرق حالات پيرمرد و پسرک شده بود به خصوص که از راديوی ترانزيستوری پيرمرد نوای ((تو ای پری کجايی)) هم پخش می شد...گفتم: آقای کرمانی ! فضا بدجوری فتوژورناليستی است! نـه؟! گفت: آره! به شدت! و نشست پهلوی بساط گلاب فروش تا عکسی بياندازم!)

چه می کنه اين قرائت شاعرانه و چه می کنه اين دوربين ديجيتال!
پنجره ای که من دوست دارم! اگر هم شيشه و حجاب هم دارد، لااقل بی رنگ است! بی ادعاست...آدم را اسير بازی اوهام رنگ ها نمی کند... آنچه را که هست نشان می دهد ...! حتی برای مرده ها!(چون اين پنچره ، پنجره يک آرامگاه خانوادگی است!)

و ....چه ارزيم پيش استغنای عشق؟!
بهمن هدایتی
عبدالله بن عبدالله بن عبدالله...بن آدم صفوه الله!
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من: