...::کلاشینـکـف دیـجیتال::...
نیش کلاش از بهر کین نیست، اقتضای طبیعتش اینجوریه!
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: بهمن هدایتی - شنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٢

همه اينها گربه اند!

۱-بعضی ها گول خود" دنـيا"  را می خورند! بعضی ها فريب "خـيال و آرزوهای دنيا"  را و اين فريب دومی خيلی سخت تر و تلــخ تر است...  در زمانه ما،  اينترنت...جلوه  و آيينه تمام وسوسه های زمين و زمينی است! بله ! هرچه بخواهی در اينتــرنت هست...خـوب يا بد....ولی فقـط تصــويرش...صدايش ...آرزويش...نـشئه اش...حسرتش...! خودش نيست! چقدر بد است که آدم اين بازی را جدی بگيرد...! نمی خواهم بگويم اينترنت سرتاسر شرک و کفر و فساد است...اما ... مواظب باشيم(به قول بعض آقايان! خودم را عرض می کنم!) معتاد اينترنت و جوگير مجازيتی که در ذات آن است  نشويم! همين!

   مهران غفوريان...پول ملي و ديگر هيچ!!آنها به يك دادن زن نياز دارند! يك فرصت شغلي !

۲-پول ملی....مهران غفوريان..تبريک سال نو .و ديگر هيچ! واقعا که هنر نزد ايرانيان است و بس! با تشکر از جبهه ملی و بوقی!

۳-آنها به يک داد زن نياز دارند...! اگر خوب بلديد عربده بکشيد...مراجعه کنيد! يک فرصت شغلی ديگر... بشتابيد!

نویسنده: بهمن هدایتی - یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٢

-به مناسبت پانزدهم رمضان، ميلاد امام حسن مجتبی(ع) نوشته زير که به ارتباط بين مساله سقيفه و تحولات بعدی جامعه اسلامی می پردازد و فکر اوليه آن دوست عزيزی رقم زد، به دوستان تقديم می شود منتظر نظراتتان هستم:

از مهمترين نتايج تلخ اجتماعي –سياسي جريان سقيفه، «تفكيك مساله امامت از خلافت» بود، يا به تعبير ديگر «مستور ماندن» و «به حاشيه رفتن مساله ولايت و امامت» در «ذيل مفهوم خلافت.»چون مردم بلافاصله بعد از رحلت پيامبر اكرم(ص) با مفهوم سياسي «خلافت شبه شورايي» مانوس شده بودند و اساسا تجربه و ديدگاهي از مساله ولايت و امامت نداشتند.

در حقيقت مي توان گفت اميرالمومنين علي (ع) از نظر مردم آن روزگار، مردمي كه غصب 25 ساله حكومت توسط ابوبكر و عمر و عثمان، «غدير» را از ياد آنان برده بود،حتي در اوائل حكومت خويش، به عنوان «خليفه» و نه «امام» و «حجت خدا» شناخته شده بود.يكي ديگر از نتايج و انحرافات جريان سقيفه اين بود كه چون امت از انتصاب الهي علي (ع) سر باز زد ، راه براي جاه طلبان و غاصبان قدرت و سياست بازان و معامله گران و دلالان باز شد، در صورتي كه در زمان پيامبر(ص) علي الاصول ، جامعه اسلامي ، جناح بندي نداشت، همه مومنان به دور پيامبر(ص) و بر صراط مستقيم گرد آمده بودند و امر رسول الله مطاع همه بود. اما با رحلت پيامبر(ص) و كنار گذاشتن علي(ع) و خلاء مشروعيت و جريان تبادل قدرت بين ابوبكر و عمر و عثمان، هريك از اين افراد براي تداوم قدرت خويش يك «باند سياسي –اقتصادي و حتي عقيدتي» براي خود تشكيل دادند(مثلا مراجعه كنيد به روشنفكر گري هاي فقهي! عمر در تغيير شكل نماز يا لغو متعه و... يا به خصوص در دوره عثمان كه تقسيم بيت المال و مناصب بر اساس و عملا فرهنگ جناح و باند و مفهوم منافع مشترك در بين نخبگان و خواص جامعه مسلمين به جاي فرهنگ وحدت و اتحاد و يكپارچگي رايج شد كه ضربات مهلكي به پيكره جامعه وارد ساخت.

يكي از اثرات مهم ديگر اين مساله، پيدايش جريان موسوم به «شيعيان يا مومنين سياسي» در اين دوره تاريخي بود، اين طيف از شيعيان كه هر ارادتي به امام داشتند و هم به دليل ورود به مسائل جناحي و سياسي براي خودشان حق تدبير و عمل مستقل از امام قائل بودند و خود را صاحب «تحليل» مي دانستند بجاي آنكه چون مومنين خالص و واقعي،‌يعني امثال عمار و مالك اشتر و ميثم و ...مطيع و جان نثار ولي امر باشند، عملا در جريان فتنه هاي تاريخ، با «تقدم بر امام» ،« تندروي يا كندروي»، «انقلابي نمايي يا محافظه كاري» آب به آسياب دشمن و اردوگاه معاويه ريختند.بخشي از اين جريان بيمار، جريان خوارج بودند كه جزء نيروهاي راديكال و تندروي اين جبهه فكري محسوب مي شدند و طيف ديگر اين جريان نيروهاي به ظاهر مصلحت انديش و خير خواه! و عاقل! كه صلح را بر امام حسن (ع) تحميل كردند، بودند.

نویسنده: بهمن هدایتی - جمعه ۱٦ آبان ۱۳۸٢

۱-لينک ها(سمت راست!) را يک خورده جمع و جور و منظم و اضافه کرده ام...سر بزنيد حتما!

گيوه اي از جنس لاستيك ماشين!

-يه روز خرگوشه داشت تو جنگل ميدويد ، رسيد به روباهه . ديد روباهه داره
ترياك ميكشه . گفت آقا روباهه چرا اين كار و ميكنی؟ پا شو با
من بيا بدويم . روباهه ميگه باشه . شروع ميكنن به دويدن . ميرسن
به گرگه . گرگه داشت هروئين تزريق ميكرد.خرگوشه گفت آقا گرگه
بلند شو بيا بدويم . گرگه ميگه باشه . بعد ميرسن به شيره . شيره
داشت مرفين مصرف ميكرد . گفت آقا شيره ، اين چه كاريه ميكنی
پاشو بيا بدويم . شيره گفت : خفه شو بابا!
بعد گرفت خرگوشه رو
خورد! روباهه و گرگه شاكی شدن . گفتن چرا خورديش؟  ما داشتيم
به کمک خرگوشه ترك ميكرديم . شيره گفت بريد بابا !  اون هر روز صبح يه قرص ايكس ميخورد ميومد اينجا می دوييد ...!

ٌقرائت شاعرانه در خدمت سوداگري ...حميد ! خجالت بكش!

۳-خدا زيباست و زيبايی ها را دوست دارد! قرائت شاعرانه در خدمت سوداگری! اصولا در جهان سوم ...مدرنيته از طريق منافذ  بومی! سعی در ورود در فرهنگ عاميانه را دارد!  نتيجه اش سخافتی است که در اين تصوير مشاهده می فرماييد! می ترسم پس فردا هم کانديداهای محترم مجلس در تراکت های تبليغاتی خود بنويسند:(العياذ بالله!): خدا ليبرال است و ليبرالها را دوست دارد! خدا مشارکتی است و مشارکتی ها را دوست دارد!

۴-هنوز فتوشاپ ندارم...! ولی توانستم عکس ها را کوچک کنم و در وبلاگ بگذارم! لطفا قانون کپی رايت را تا زمان فتوشاپ دار شدن بنده و حک نام کلاشينکف و زرافه مربوطه! در پايين عکس ها رعايت فرماييد! ساند فورژ هم ندارم! منتظر نظراتتان در مورد تغييرات وبلاگ و اصولا همه چيز هم هستم! با تشکر از بوقی و البرادعی!

 

نویسنده: بهمن هدایتی - سه‌شنبه ٦ آبان ۱۳۸٢

تقديم به حضرت بوقبوقک:

امروز يک روز رويايی بود! وقتی برای اولين بار در ترم جديد! به سر کلاس رفتم و فضا و حال و هوای کلاس درس و دانشجويان و استاد و ...را ديدم، واقعا ذوق زده شدم...چيزی که طی چهار سال و اندی اقامتم در دانشگاه(؟!) نديده بودم، می توانم به جرات بگويم که امروز ديدم...امروز سر کلاس آقای «فرهنگي» هيچ کس چرت نمی زند...هيچ کس با موبايلش برای دوست دخترش پيغام نمی نوشت! هيچ کس با بغل دستی اش حرف نمی زند...هيچ کس   روزنامه «شرق» نمی خواند! هيچ کس هی ساعتش را نگاه نمی کرد و برای پايان کلاس لحظه شماری نمی کرد! هيچ کس روی ميز حکاکی نمی کرد..يادگاری نمی نوشت، همه به درس گوش می کردند...بلا استثناء ....هيچ کس از استاد نمی پرسيد: امتحان تا کجاست؟! جزوه می دهيد يا کتاب بايد بخريم؟ همه...همه با دقت به دهان آقای فرهنگی نگاه می کردند و واژه ها را توی هوا قاپ می زدند و به حافظه شان اضافه می کردند...اگر به قيافه بعضی ها دقت می کردی، می توانستی بفهمی که دارند صحنه هايی را برای خود مجسم می کنند...چهره ها پر از انگيزه...انگيزه برای دانستن...بچه ها پشت سرهم سئوال می کردند...سئوالهای درست و حسابی...به درد بخور! همه بچه ها امروز  واقعا «دانشجو» شده بودند...يک جنبش دانشجويی تمام عيار! يک جنبش نرم افزاری همه جانبه! منتقد و پرسشگر و جسور...از بس از استاد سئوال می کردند که بيچاره آقای فرهنگی هنوز از جواب اين سئوال فارغ نشده....نفس نفس زنان به سراغ جواب سئوال ديگر می رفت...خدايا! خواب می بيينم؟! شما تا حالا کجا بوديد؟ کليشه ای که ذهنم از  کلاس های ملال آور دانشگاه با مشتی دانشجوی خواب آلوده و بی انگيزه و خسته و دلمرده ساخته بود، داشت از ذهنم پاک می شد...حتی يک چيز خيلی جالب و عجيب!  وقتی کلاس تمام شد...بچه ها مثل حلقه انگشتر دور آقای فرهنگی جمع شدند و باز سئوال می پرسيدند...! حتی وقتی آقای فرهنگی می خواست برود خانه اش...باز بچه ها دست از سرش برنمی داشتند! توی خيابان جلوی دانشگاه هم بچه ها دور و بر آقای فرهنگی جمع شدند....بله! آقای «فرهنگي» استاد «درس تنظيم خانواده و جمعيت» يک پيرمرد پرتجربه! و صميمی و مهربان است! يک طرحی مطالعاتی هم برای بچه های بالا! و پژوهشگران عرصه آموزش عالی  دارم: تحقيق کنيد چگونه می شود مايه هايی از درس جذاب و دوست داشتنی تنظيم خانواده را به دروس خسته کننده و ملال آور اضافه کرد تا دانشجويان آنها را هم بخوانند!

بهمن هدایتی
عبدالله بن عبدالله بن عبدالله...بن آدم صفوه الله!
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من: