...::کلاشینـکـف دیـجیتال::...
نیش کلاش از بهر کین نیست، اقتضای طبیعتش اینجوریه!
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: بهمن هدایتی - جمعه ٢٧ دی ۱۳۸٧

آقازاده میرتاج الدینی در حال مرتب کردن پر دلبری ابوی

اصولا عمامه چیز خوبی است، از نظر زیباشناسی یه هیبت و جذابیت خاصی به سر انسان می دهد و دوما ، عمامه عیوب سر اعم از کچلی و طاسی،‌موی سفید یا کم پشت،کوچکی یا شکل نافرم سر و... را پنهان می کند،‌عمامه اگر مشکی باشد،‌فروغ چشم را بیشتر می نمایاند و اگر سفید هم باشد پوست سبزه را پوشش می دهد!

عمامه یه جورایی مثل حجاب، یک مستوری جذاب برای مخاطب ایجاد می کند اینطوری که که آدم هی توی ذهنش طرف را بدون عمامه تصور می کند، البته عمامه بستن خودش هنری است ‌یکی از اسرار زیبایی عمامه بستن،‌گذاشتن چند پر دلبری از موی سر در جلوی عمامه است(البته اگر موجود باشد!)،‌اینها را گفتم که شرح این عکس کامل شود:

 این عکس را  رندانه! در ثانیه های قبل از شروع یک مصاحبه گرفتم در حالی که آقای میرتاج الدینی(نماینده سابق و فعلی تبریز) در حال مرتب کردن محاسن است و آقازاده ایشان(که رئیس دفترش هم بود)همزمان آن چند پر دلبری زیر عمامه ابوی را آرامش و آرایش می دهند که ابوی مربوطه خوش عکس تر باشند،‌آقازاده رسانه شناس به این می گن، البته بنده خدا نمی دونست من چند لحظه زودتر شاتر می زنم!

-اصل این مصاحبه را اگر حال داشتید بخوانید(+)

نکته:سی دی مجموعه هزاردستان را از میدان انقلاب گرفتم و لحظه دیدمش،به نظرم سریال هزاردستان از آن کادوهایی است که هر پدر یا مادری باید برای بچه اش بخرد،‌نسل ما هم بخرد و نگه دارد و بدهد به نسل بعدی.ارزش کار علی حاتمی را شاید ۵٠ سال بعد بفهمند که هیچ چیزی از تهران و خاطرات شهریور ٢٠ و ..نمانده باشد.

نویسنده: بهمن هدایتی - جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧

کلاشینکف اهدایی صدام به هویدا

می رن آدما ...از اونا فقط کلاشینکف هاشون به جا می مونه! کلاشینکف نقره ای اهدایی صدام حسین به امیرعباس هویدا بعد از امضای قرارداد ١٩٧۵ الجزایر و بهبود روابط ایران و عراق،

صدام حسین و امیرعباس هویدا بعد از امضای قرارداد الجزایر 1975

خدا می دونه چند تا شنود توی این کلاش ها کار گذاشتن بچه های استخبارات!

کلاشینکف نقره ای اهدایی صدام به هویدا

توجه بکنید که سرنیزه هم داره کلاشینکف ها! ست کامل داده یعنی!

کلاشینکف اهدایی صدام به هویدا 

نویسنده: بهمن هدایتی - چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧

اظهار نظرهایی که در مورد فاجعه غزه در این چند هفته اخیر صورت گرفت، معمولا احساسی و شعاری بود اما لابلای این اظهار نظرهای مرسوم و موج کلیشه ایی محکومیت ها و...،‌محسن رضایی فرمانده سابق سپاه موضعی قابل تامل گرفت که چندان به چشم کسی نیامد...

 رضایی در مراسم "تجلیل از شهدای گمنام در دانشگاه آزاد مشهد" افزود: اگر سوریه در مرز جولان آرایش جنگی بگیرد اشغالگران نیروهای خود را از غزه خارج خواهند کرد.هم اکنون بهترین فرصت است که سوریه لشکرها و نیروهای نظامی خود را در اطراف استان جولان ببرد و متمرکز کند، در این صورت اسرائیل راهی جز عقب نشینی از غزه نخواهد داشت و کمتر از 48 ساعت این کار به نتیجه می رسد ( لینک خبر )

نکته ای را که می خوام بگویم هیچ ربطی به عملی بودن یا غیرعملی بودن این ایده محسن رضایی ندارد؛  همه می دانند این ایده( ارایش جنگی سوریه در مرز جولان) چیزی نیست که "انتقالش از جنس و معبر رسانه " باشد و  مثلا از طریق خبرگزاری ها به اطلاع مقامات سوری برسد.

بشار اسد و فاروق الشرع و کادر رهبری سوریه اینقدر عقل دارند که حتی اگر این ایده محسن رضایی، بهترین و عالی ترین ایده ممکن برای سوریه باشد، آن را پس از اعلان علنی در خبرها، اجرا نکنند تا در این آشفته بازار جنگ -که هرقدم و هر اظهار نظر باید سنجیده و میلی متری باشد-متهم به پیروی علنی از ایران بشوند.

 حتی اگر فرضا سوری ها قبل از این اظهار نظر محسن رضایی، می خواستند تحرکی در جولان داشته باشند، بعد از این اظهار نظر علنی محسن رضایی خیلی بعید بود که این کار را بکنند، این فرض های بدیهی را قطعا خود رضایی هم می داند، اما چرا محسن رضایی، "رسانه" را برای بیان این ایده استراتژیکی خود انتخاب کرده است؟ سئوال اصلی این است...

یکی از کارکردهای پنهان رسانه در جامعه ما همین است، یعنی وقتی شخصی مثل فرمانده شانزده ساله سپاه، حس می کند حرفها و ایده هایش در داخل حاکمیت چندان شنیده نمی شود، با این روش رو به رسانه ها می آورد که هم حرفش را زده باشد، هم هوشمندی خود را به رخ بکشد و ....نظر شما چیه؟

نویسنده: بهمن هدایتی - دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧

"کنیه" رسم خوشایندی است در عرب، نوعی تلافی جبری بودن و انتصابی بودن "نام"، عنوانی است که خود آدم برای خودش "انتخاب" می کند،معمول این است که تلاقی اسم پسر بزرگ  با یک "ابو یا ابی" می شود کنیه، ابی عبدالله، کنیه حسین بن علی است و  ابی عبدالله یعنی "پدر بندگی خدا"...همه شریعت و مناسک و نماز و حج و زکات و ...تمرین بندگی است اما حسین بندگی کرد، اباعبدالله،غدیری بود که قربان شد؛ لایوم کیومک یا اباعبدالله

-حکایت رسول ترک(+)

 

نویسنده: بهمن هدایتی - جمعه ٦ دی ۱۳۸٧

از "قم" و اتوبان دوست داشتنی اش که یک سرش" وطن" است و یک سر " حرم" ...که می گذری.."متن" و "مرکز" تمام می شود و "حاشیه های ایران" شروع می شوند، این حقیقت تلخ قابل انکار نیست که از نگاه بسیاری از مدیران، تهران اصل و متن و مرکز فرض شده است و بقیه کشور ، "حاشیه"...و...زلزله " بم" لرزیدن و ریزش یکی از این "حاشیه ها" بود...


-مسیر خبرنگاران اعزامی "مهر" به " بم" ، مسیر  " تهران-قم-کاشان-نائین-اردستان-یزد-کرمان و بالاخره " بم" بود...سفری از میان کویر مرکزی ایران، چه قبول کنیم و چه قبول این حقیقت برایمان تلخ باشد، بیش از سه چهارم ایران را " کویر" فرا گرفته است و این تصویری است که خیلی از ما "شهرنشینان" آن را باور نداریم.

وقتی این حقیقت را باور می کنیم که ببینیم،  اگر میانگین بارش باران را در کشورمان بدانیم، اگر حضور هیولای همیشه بیدار و خطرناک " قحطی" و " کم آبی"  را در سراسر سرزمین عزیزمان  باور کنیم، به جان در می یابیم که در یک کشور کویری، " الگوی مصرف اروپایی" و کوبیدن بر " مصرف گرایی"  معنی اش خودکشی فرهنگی و اقتصادی  است!

حاشیه فرض شدن هم  یعنی  حاشیه " امن" برای " ناامنی " ، یعنی بستری برای ورود تهاجم فرهنگی و ایجاد " بی اعتمادی به حکومت"؛ " رشد  قوم گرایی" ولی ... آیا لرزیدن این حاشیه ، "متن" را تکان خواهد داد؟

***

 - نکته جالبی که در طول مسیر شهرهای کویری به چشم می آید ،  آگهی های متعدد و رنگارنگ  فروش و تبلیغ "فلزیاب"  است. آگهی های تبلیغ و فروش فلز یاب یا به زبان خودمانی تر" گنج یاب" در شهرهای کویری کاملا چشمگیر و خاص است. تلاش برای یافتن " گنج" از خانه های کهن و قدیمی ، کنایه ای صریح از وضعیت شهرهای کویری و حاشیه ای، بیکاری و فقر و ذهنیت " گنج یابی" به جای " کار و تلاش و یافتن تدبیر" که البته جزو خصلتهای  قدیمی ما مردمان شرقی هم  است.چه بسیار خانه های قدیمی و آثار باستانی که برای یافتن گنج و عتیقه و ...ویران شد و چه بسیار آثار باستانی و تاریخی و گنج های واقعی که توسط باندهای حرفه ای یا غیر حرفه ای به خارج تاراج شد.

***

-بم، شهری است که پایان " زندیه "  و آغاز " قاجاریه" در آن رقم خورد، در سال 1209 هجری قمری،  با خیانت کلانتر "بم" -محمد علی خان سیستانی- آخرین بازمانده کریم خان زند و سلسله زندیه، یعنی " لطفعلی خان زند"  بعد از نبردی جانانه با سربازان آقامحمدخان قاجار (اولین شاه قجری) در "بم"  دستگیر شد، آقامحمدخان شخصا با دستان خویش، چشمان لطفعلی خان را از حدقه بیرون آورد و دستور داد او را با همان وضع به "طهران" ببرند...!

 ***

-صبح سه شنبه 23 آذر ، ورود به شهر " بم" ..، بم در 175 کیلومتری " کرمان" واقع است.  ، تابلوی ورودی شهر :  به "دارالصابرین،  شهر نخل های استوار ، " بم" خوش آمدید "، تابلویی دیگر  یادمان می اندازد که با شهری مثل همه شهرها و مردمی مثل همه مردمها روبرو نخواهیم بود ، تابلویی دیگر نهیب می زند: "  برای شادی روح قربانیان زلزله ،صلوات بفرست!"

یک دور کوتاه و گذرا از چند خیابان اصلی شهر "بم"  ، فقط چند دقیقه طول می کشد و در همان " نگاه اول" خیلی چیزها به چشم می آید: کانکس، کانتینرهایی که اینک مغازه و خانه و اداره و بیمارستان و ...شده اند . بم ، یا به عبارت دقیق تر " باغ شهری" است از نخلها، درست چند صدمتر از هرسوی خیابانهای اصلی بم، نخلستان های بم با "رطب مضافتی معروف بم " سایه گسترانیده اند.

-بم شهری است گره خورده با تاریخ، به واسطه ارگ اش، ارگی که بزرگترین بنای خشتی جهان با قدمت بیش از دوهزار سال " بود"...و گفتن این " بود" به جای " است" ، چه ناگوار است...! زلزله تقریبا چیزی را از ارگ باقی نگذاشته است.

-چهره غمزده بم خیلی زود به چشم مسافران از راه رسیده می نیشیند:   اتوموبیل های بی صاحب ، "مرکب های بی سواری " که در گوشه گوشه شهر ،رها شده اند..نشانه ای از بیش از سی هزار قربانی زلزله 5 دی است.بم را باید شهر "بام های فروریخته" نامید، "بم" مثل بیماری افسرده، ، صبح ها خیلی دیر از خواب بیدار می شود، برخلاف شهرهای دیگر که معمولا از ساعت 8-9 و حتی زودتر،  نبض زندگی در شهر شروع به زدن می کند، بمی که ما دیدیم تا ساعت 9 ، تقریبا خواب بود... و شب‌ها هم تقریبا 8 . . .


-مصالح ، میلگرد و آجر و کیسه های سیمان و کارگر ساختمانی در "شهر"  زیاد است...اما سازندگی و ساخت و ساز "کم" ، در بم اما، صنعت "سنگ" تبدیل به صنعتی  "پررونق"  شده است،  کارگاههای سنگ تراشی و " سنگ قبر تراشی" در خیابانهای شهر خیلی راحت یافت می شود.


- " نخل ها " تنها جزئی  از "بم"  هستند که بدون کمترین تغییری ، از قبل از زلزله ، همچنان "سبز و استوار و سربه آسمان سائیده"  ، ایستاده اند ، خدا چه نشانه و معلم خوبی برای نشان دادن " صبر"  به بمی ها ، انتخاب کرده است!

- در همان ورودی شهر ، یعنی بلوار شهید بهشتی ،  چشممان به  چند کانکس با رنگهای متنوع و شاد می خورد ، مهدکودک "ملائک" ...در  "کانکس" اهدایی یک خیر آذربایجانی و کانکس اهدایی " یونیسف" و در یک زمین خاکی-جای سابق مهدکودک-  برپا شده تا پذیرای فرشته های کوچک بمی باشد.

-کودکان شبیه ترین موجودات به فرشته ها هستند، معصوم و پاک ، بیگانه با "کینه" ،  زود می خندند و زود گریه می کنند و زود  فراموش می کنند و اگر این کودکان،  مصیب زده هم باشند، دیدن فرشتگان مغموم حکایتی دیگر دارد!


-خانم بنازاده مدیر مهدکوک "ملائک"  می گوید: ما کارمان را از 15 دی 82 شروع کردیم، ده روز بعد از زلزله...با یک چادر و 200 کودک ، جالب است که بدانید یم  قبل از زلزله ،  12 مهدکودک داشت و الان 36 تا!   و تعداد کودکان این مهد هم 36 کودک بمی  است که تقریبا یک سوم آنها  " یتیم های برجامانده از زلزله دی 82 " هستند.
دوبرابر شدن تعداد مهدها بعد از زلزله ، "حقیقت تلخی" را روایت می کند... آیا بم تاب این همه "یتیم"  را دارد؟!

-نکته جالب این جاست که بعدها فهمیدیم که متولی ساخت اکثر این مهدکودکها، خارجی ها هستند و این مهدکودک های کانکسی اکثرا جزو کمکهای بشردوستانه کشورهایی اروپایی به ایران بوده است، کار کردن روی " بچه ها " و از "بچه ها " شروع کردن یک اصل مهم نظام آموزشی-فرهنگی غرب است، نکته ای که به شدت مورد غفلت ما قرار گرفته است و معمولا آموزش بچه ها، کاری سطحی و معمولی و پیش پا افتاده فرض می شود.


از اثرات روحی زلزله بر کودکان بمی ، سئوال می کنیم و اینکه آیا بچه های بم  فاجعه سحرگاه 5 دی را فراموش کرده اند؟ مدیر مهد جواب می دهد:" دیگر با بچه ها در مورد " زلزله " حرف نمی زنیم، اوایل برای اینکه سبک بشوند و از شوک خارج شوند ، به بچه ها  در مورد زلزله ، سوژه نقاشی می دادیم ، اما الان سعی می کنیم آنها را از خاطره زلزله خارج کنیم.

یاد مسابقه ای می افتم که چند ماه بعد از زلزله، یک نهاد غیردولتی موسوم به "حقوق بشری" برای کودکان بم به راه انداخت، عنوان مسابقه نامه نویسی " نامه ای به خدا" بود و نامه منتخب این مسابقه این بود:" تو که اینقدر مهربان بودی!"  

از خانم بنا زاده در مورد " تفریح مورد علاقه بچه ها" می پرسم، می گوید : بچه ها "ژیمناستیک"  را خیلی دوست دارند، یک موکت روی زمین پهن می کنند و بچه های مهد ملائک  به افتخار خبرنگاران " مهر"، حرکات موزون انجام می دهند!

برروی در و دیوار کانکس ها و داخل آنها، پوسترهای یونیسف و یونسکو و بخش هایی از " اعلامیه جهانی حقوق کودک" و " حقوق بشر"  به چشم می خورد، " میکی موس" و " پلنگ صورتی" و "دانل داک" روی دیوارهای کانکس ، چشم انداز هرروز " بچه ها" است.

چند مرغابی لابلای کانکس ها لانه کرده اند،  مدیر مهد که توجه و تعجب  ما را در مورد  این مرغابی ها می ببیند، می گوید: " این مرغابی ها را برای بازی بچه ها آوردیم، یک لاک پشت هم داشتیم که طاقت هوای بم را نداشت!"

مهد کودک ، 3 مربی دارد که حقوق شان ماهی 70 هزار تومان است، تجسم واقعی اصطلاح " پیر جوان"، چهره های این مربیان زحمتکش و صبور است که هم درد  "خود" و هم درد "دیگران" را باید به دوش بکشند.

***

-بعد از مهد کودک به بهشت زهرای "بم" ، می رویم، قبرستان " آباد " یک شهر " خراب "، حتی خانه مردگان هم خراب شده است، سقف مقبره های خانوادگی هم فرو ریخته است...

"اینجا تربت پاک شیعه های علی است که در جمعه خونین 5 دی ، بی کفن به دیدار خدا رفتند، بدون صلوات وارد نشوید! " تابلویی است که در ورودی بهشت زهرای بم نصب شده است. مسئولیت ساماندهی و بهسازی بهشت زهرای بم را "شهرداری تهران" در زمان تصدی دکتر احمدی نژاد، برعهده داشته است.

  "جمعه خونین بم"  آنقدر ناگهانی و شوک آور بود که فرصت وداع با عزیزان از دست رفته ، فراهم نشد، اجساد را از ترس تعفن و شیوع بیماری های عفونی به سرعت در همان روزهای اول دفن کردند، در گورهایی که تقریبا می شود به آنها " گورهای دسته جمعی خانوادگی " اطلاق کرد.

در صبح گاه جمعه  5 دی 82 ، بم 12 ثانیه لرزید...! دانستن این مطلب که زلزله ها معمولا دو تا سه ثانیه بیشتر طول نمی کشند، در درک شدت و آثار زلزله بم ، می تواند مفید باشد و اینکه  این زلزله ، "بم"  را به طرز عجیب و بی سابقه ای ، در دو جهت عمودی و افقی ، لرزاند!

تقریبا روی سنگ قبر همه قربانیان زلزله ، عکسشان هم حک شده است، حتی عکس "خانمها" ، کاری که شاید در میان خانواده های ایرانی چندان مرسوم نباشد، اما چون فرصت وداع نبوده است، بازماندگان ترجیح داده اند که عکس همه عزیزانشان را بر سنگ حک کنند.

روی برخی سنگ قبرها، در کنار عکس قربانیان و اعضای خانواده از دست رفته،  تمثال منسوب به  امام حسین (ع) یا حضرت عباس (ع)  را هم حک کرده اند، تمثیلی از اینکه ایرانی ها، خاندان پیامبر(ص) را همپا و حتی بیشتر از خانواده خویش دوست می دارند و خود را از آنها و آنها را از خود می دانند و یکی از خصوصیات برجسته مکتب اهل بیت (ع) همین است، تشیع مکتبی است که "خانواده"  " عاطفه " و " اخلاق" در آن نقشی محوری دارد ، روایت عظیم ترین حماسه تشیع ، یعنی حادثه کربلا، روایتی کاملا خانوادگی و عاطفی  است و  " پدر، مادر، برادر، خواهر، فرزند و ..."  در آن حضور دارند و نقش آفرینی می کنند و این مصیبت جمعی و خانوادگی نیز با رجوع به داستان حادثه کربلا، تسلی می یابد.

یکی از مهمترین اثرات و پیامدهای فرهنگی "زلزله" که می تواند مورد توجه قرار گیرد، تاثیر این گونه بلایا بر فرهنگ عمومی و اعتقادات و باورهای مذهبی مردم است، در "بم" شاهد این حقیقت بودیم که با وقوع زلزله و  حتی برخی اظهار نظرهای خاص در مورد علت زلزله،  نه تنها اعتقادات مذهبی مردم سست نشد، بلکه  مردم برای تسلا و توجیه و پذیرش مصائب خویش بازهم به " دین"  رجوع کرده و می کنند...

بعد از گذشت دوسال از زلزله ، هنوز نوعی " بهت " در میان بمی ها وجود دارد، "بهت و شوکی" که کم کم می رود تا با "تسلیم" و " عادت"  آمیخته شود، این نوشته جالب در  فضای قبرستان و سنگ نوشته های قبرها به چشم می آید : " ای رهاگردیدگان ! آن سوی قصه هستی چیست؟!" 

-"خشم طبیعت، بلای طبیعی  و قهر زمین و ..." اینها واژگانی است اکثرا "وارداتی" و ترجمه ای  برای توصیف و تفسیر و توجیه "زلزله ، سیل، طوفان و این نوع بلایا" ، اگر کمی در این نوع توصیف از طبیعت تامل کنیم، رد پای نوعی "سکولاریسم پنهان"  را در آن می بینیم، "جدا کردن طبیعت از اراده الهی " و برای " طبیعت" ، " نقش و اراده مستقل قائل شدن" یک خطر فکری و عقیدتی است که همواره بعد از وقوع حوادثی مثل زلزله و سیل و طوفان و صاعقه ...برای توجیه و تفسیر آن ، در ذهن بسیاری نقش می بندد.


-  خدا خود را در طبیعت  " هم" نشان می دهد و جلوه می کند ،  گاه با "مهر" و گاه با " جبر" ، گاهی با " رحمانیت" و گاه با " جباریت" که هرکدام هم حکمتی دارند، جان سپردن لحظه ای هزاران انسان در حوادثی مثل زلزله و سیل   اگرچه در نگاه اول وحشتناک و تاثر آور است اما نشان از " جباریت" و "مالکیتی " هم دارد که مافوق نیروی انسانی است، آن کس که "حیات" را آفرید، "مرگ" را هم آفرید و "مرگ"  هم حق است و قطعی و آمدنی!

-باید باور کرد که  " مرگ " ظلم نیست...! و خالق حکیم همانطور که " ما نبودیم و تقاضامان نبود" ، "داد" ، همانطور هم "می گیرد"... مرگ ، مرگ است و چه فردی و چه به صورت جمعی و گروهی...نظر فلسفی "تقارب آجال و مرگ هزاران نفر" هیچ تفاوتی با " اجل یک نفر " ندارد.

 -"  ایرج بسطامی" خواننده  ترانه معروف " من مانده ام تنهای تنها، تنها میان سیل غمها" هم در بهشت زهرای بم، آرمیده است، صدای بسطامی در اصطلاح "چپ کوک" و  از جمله صداهای نادر در میان خوانندگان ایرانی بود، مرحوم بسطامی، شب قبل از زلزله ، تهران بود و قرار بود که شنبه صبح، در استودیو جام جم صداوسیما ، آواز موسیقی متن یک سریال ایرانی را اجرا کند، ولی بسطامی به اصرار ، همان پنجشنبه به "بم"  بازگشت و نیمه شب به زادگاهش رسید و سحرگاه "جمعه"  پیکرش در زیرآوار، شکست ،  ولی صدایش در آسمان موسیقی ایران، جاودانه شد...تقدیر بسطامی این بود که در کنار همشهریانش، به دیدار خدا برود.

***

 -چند صدمتر که از در خروجی بهشت زهرا، دور می شویم ، ساختمان کمیته امداد "بم" وجود دارد، ساختمان نوسازی که ظاهرا از قبل از زلزله برجا مانده است، در حیاط ساختمان کمیته امداد، جنب و جوشی وجود دارد...روی سکوی انبار کمیته امداد، حدود بیست زن و مرد سالخورده با لباسهای مندرس و کهنه و خاکی درحالی که به نظر می آید مال روستاهای اطراف بم باشند، نشسته اند و منتظر دریافت کمک هستند، کمکها عبارتند از :"آرد، دمپایی، زیلو و ..."

-وقتی مرکبمان  ، تویوتای "پرادو" که خیلی شبیه خودروی بسیاری از مسئولان است، جلوی ساختمان، متوقف می کند، مردم  فکر می کنند از "مسئولین"  هستیم، دورمان جمع می شوند و شروع می کنند به گلایه و انتقاد:

-آقا! به خدا ! کمکها را انبار کرده اند، خوبها را داده اند به (...) به ما چیزی نمی دهند!

-هرروز می آیم اینجا، کمکی نمی کنند، امروز بعد از سه ماه، فقط یک کیسه آرد دادند.

-هرکمکی که می خواهیم، می گویند برای تحقیقات می آییم ، بعد کمک می کنیم، ولی نمی آیند! آخه ما چکار کنیم؟

-من یک زن بی سرپرست هستم، دوتا از بچه هایم دانشجو هستند، پول شهریه شان ندارم، یکی از آنها مجبور شده انصراف بدهد، باید صبر کنم تا دیگری هم از تحصیل منصرف شود؟چرا به داد ما نمی رسند؟

-4 تا از فرزندانم در زلزله مرده اند، بیکار هستم ، کمیته امداد برای  سه نفر فقط 50 تومن می دهد!

خانمی از روستای " چهل تخم" بم  ، زیلویی را که به عنوان  "کمک"  دریافت کرده به ما نشان می دهد: زیلو کهنه است و "سوراخ" !

مردی با عصای زیربغل خود را لنگ لنگان به ما می رساند و بی مقدمه می گوید: قبل از زلزله، کشاورزی می کردم، بر اثر آوار، فلج شدم، بیکارهستم و چهار سر عائله دارم، به ما وام بدهند ما خودمان کارمان را درست می کنیم.

باید هرازچندگاهی به آنها توضیح دهیم که ما فقط خبرنگاریم و هیچ مسئولیت و توانی و کمکی نداریم جز رساندن حرف آنها به گوش مردم...این توضیح ما، باعث دلسردی برخی از آنها و امیداور شدن و بیشتر سخن گفتن، بعضی دیگر می شود! 

بعضی ها، آدرس کانکس  یا اردوگاهشان را می دهند که به آنها سر بزنیم: میهمان شهر مدرس، میهمان شهر امام خمینی، میهمان شهر امیرکبیر و ...

 موقع خارج شدن از ساختمان کمیته امداد، خانمی با دو آفتابه ! از ساختمان خارج می شود، آنقدر تعجب می کنیم که دوباره برمی گردیم و در مورد این دو آفتابه نو و قرمز! از او سئوال می کنیم: با حالتی عصبی می گوید:  این دو تا آفتابه کمک کمیته امداد به من است! حکمت دادن آفتابه، آنهم دوتا به مصیب زدگان بمی ، باشد بر عهده مسئولان کمیته امداد!

خانمی که این کمک را گرفته بود موقع رفتن ، زیر لب می گوید: می خواهند مسخره مان کنند، می خواهند دیگر به کمیته مراجعه نکنیم!

*این حاشیه را در دومین سالگرد زلزله بم در مهر نوشتم

نویسنده: بهمن هدایتی - پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧

کولر گازی کهنه ناهارخوری ما! اینقدر باد خنک دادی تا زیر ماتحتت علف سبز شد، این همه مهربونی رو کی قدر می دونه؟

نویسنده: بهمن هدایتی - دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧

یک بار با حسین شهرستان و حاج رضا،در خال عبور از اتوبان شیخ فضل الله بودیم و مشغول حرف و ...‌طبق معمول حواسم به بیرون بود، که دیدم یک کارگر در یک کامیون مخصوص اسباب کشی،‌ در را باز گذاشته و روی کف کامیون دراز کشیده...با اینکه در حال حرکت بودیم و نور هم خیلی جالب نبود،‌تصمیم گرفتم ازش عکس بگیرم، اما  از شانس بد من یا خوب اون،‌یا برعکس، درست وقتی می خواستم شاتر بزنم، متوجه من شد، اما این کارگر عکس العمل جالبی داشت... 

دفاع با چشم

بدون اینکه تکانی بخوره یا اعتراضی کنه( مثلا با علامت دست به حالت برو گمشو! به ما کاری نداشته باش) فقط به من نگاه کرد...و تا موقعی که دوربین رو از حالت عکس گرفتن خارج نکردم،‌نگاهش رو از من برنداشت، بعدا که این عکس رو با دقت نگاه می کردم،‌به نظرم اومد که چه عکس العمل غریبی! شاید بشود اسمش رو گذاشت: "دفاع با چشم" با نگاه کردن اینطوری به دوربین،‌هم طبیعی بودن و بکر بودن عکس منو خراب کرد،‌هم نشون داد که حواسش جمع است و چندان مایل نیست که سوژه بشه و هم در عین حال،‌از حالت خواب و استراحت خودش هم دست برنداشت!  

- خوب ظاهرا به سلامتی tinypic  هم فیلتر شد!

بهمن هدایتی
عبدالله بن عبدالله بن عبدالله...بن آدم صفوه الله!
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من: