...::کلاشینـکـف دیـجیتال::...
نیش کلاش از بهر کین نیست، اقتضای طبیعتش اینجوریه!
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: بهمن هدایتی - سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠

ارژنگ هفت ساله است و هفت سال است که «پتو کوچولو» را دارد، پتو کوچولو، جادویی نیست، یک پتوی کاملا معمولی،مثل همه پتوی‌های بازار و حالا حتی رنگ و رو رفته و پاره پاره، یک پتوی مخصوص نوزاد، پتو کوچولو مال سیسمونی ارژنگ بوده، ارژنگ از وقتی چشم باز کرده، پتو کوچولو را دیده...اول باید به پتو کوچولو غذا بدهند تا ارژنگ هم غذایش را بخورد، ارژنگ همه جا، حمام، دستشویی، مهدکودک،پارک و مهمونی و خانه مادربزرگ و...پتو کوچولو را با خودش می برد. پتو کوچولو برای ارژنگ یک اسباب بازی نیست، یک همبازی و حامی، دوست و مصداق حریم خصوصی و مالکیت و البته نوستالژی است.

ارژنگ کلاس اولی است، روز اول مدرسه گفته بود: «می‌شه پتو کوچولو رو ببرم سر کلاس اونم حروف الفبا رو یاد بگیره!؟» یک شب هم مادرش را بیدار کرده بود که: «هرچی به پتو کوچولو می گم، این سایه‌هایی را که می‌‌بینی، سایه اسباب بازی‌ها است، بازم می ترسه!»


ارژنگ در جشن تولدش، وقتی شمع‌ها را فوت کرده بود، خیلی بی مقدمه و رومانتیک وار، رو کرده بود به پدر و مادرش و گفته بود:من، باباجون و مامان جون و پتو کوچولو رو خیلی دوست دارم، پتو کوچولو رو بیشتر از همه.»

ارژنگ مثل خیلی از بچه های این نسل، «تک‌فرزند» است با والدینی شاغل، پتو کوچولو،توتم ارژنگ شده است، البته نسل های قبلی‌اش هم پتو کوچولوی مخصوص خودشان را دارند: جوانان هندزفری! البته پتوی کوچولوی خودم هم ساعتم است! ساعت سیکو 5 سری1977... می دونی؟

نویسنده: بهمن هدایتی - چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠

همیشه برایم حال و هوای مدرسه های ایرانی در خارج از کشور جالب بود، امروز در سلسله سرچ های روزانه، سری به دنیای این مدارس زدم، نهم آذر امسال، خبر جالبی در سایت رسمی سفارت ایران در آلمان منتشر شده است، عنوان خبر این است: "تمرین دموکراسی در مدرسه جمهوری اسلامی ایران در برلین" ، خبر، پوشش کامل انتخابات شوراهای دانش آموزی در این مدرسه مختلط است، از همان ها که در مدرسه های ایران هم برگزار می شود، البته با تفکیک جنسیتی و حال و هوای متفاوت!

خبرنگار سایت-لابد از سر فراغت و دوق- سنگ تمام گذاشته و تمام حاشیه ها را نوشته و خبر ، فقط یک خبر رسمی و کلیشه ای نیست و می شود خیلی چیزها از آن فهمید.

نکته جالب اول،نوع شعارها و وعده های انتخاباتی بچه های ایرانی در برلین که از این قرار بود: "امروز مدرسه فردا ایران،- طرح مدیران فردا ، به من رای دهید تا "رویاهایتان" برآورده شود، پیگیری شکایات دانش اموزان از مدیران مدرسه و تست کامل امکانات ایمنی مدرسه"

اما نکته جالب یا جالب ترین این خبر، این بود که این انتخابات، برای اولین بار، خود بچه ها تصمیم گرفته بودند با هم مناظره انتخاباتی هم برگزار کنند که کردند-البته خبرنگار سایت سفارت نگفته بود که کار به "بگم-بگم" هم رسیده بود یا نه؟!-

نتایج انتخابات مدرسه بچه های ایرانی در برلین هم قابل تامل است "نصب صندوق پیشنهادات و انتقادات ، افزایش زنگ تفریح و ناهار، اضافه شدن اردو به برنامه های رسمی مدرسه"


تاثیرپذیری از محیط آلمان و محیط سیاسی داخلی ایران بر این نوباوگان دور از وطن و به قول خودشان مدیران آینده را به خوبی می شود از این خبر فهمید، این عکس هم عکس یک انتخابات شورای دانش آموزی در ممالک محروسه خودمان است، جالب است! می دونی؟!

نویسنده: بهمن هدایتی - سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠

در پنج سالگی ولیعهد شد، پنجمین فرزند «شاه بابا»هم بود از دومین زن عقدی- شکوه السطنه-پنجمین شاه قاجار هم بود، مظفرالدین شاه قاجار.

مظفرالدین شاه، شاه عجیبی شد، شاهی که شبها با لالایی اتابک خوابش می برد، یک جورایی موسس صنعت سینمای ایران هم هست، شاهی بود که با هنرمندان میانه خوبی داشت و حتی برای کمال الملک، نامه رسمی و امضا دار و صد تومان انعام فرستاد تا از فرنگ به ایران برگردد. قدیمی‌ترین سند صوتی ایران هم، صدای اوست که امروز به یادگار مانده است.

در میانسالی عاشق اسباب بازی و بخصوص تیله بود و لابد یک کودک درون فعال داشته!، طبق گزارش دکتر اشنایدر، پزشک سوئیسی اش، نقرس داشت- همان بیماری پولدارها- از بس که گوشت می خورد و شکمو بود،دست و پایش ورم همیشگی-Thopie- داشت، کلیه های سنگ ساز داشت با درد شدید همیشگی.

تاریخ می گوید آنقدر دل رحم بوده است که می خواسته از قصاص میرزا رضای کرمانی هم بگذرد اما اتابک متقاعدش کرده که باید انتقام خون شاه بابا را بگیرد تا شاه کشی باب نشود.


مظفرالدین شاه بود که «فرمان مشروطیت» را در مرداد 1285 امضا کرد و دوازدهم دی ماه 1285 درگذشت و همین مهمترین کار مظفرالدین شاه بود، اما یک سئوال، کدام شاه ایرانی را سراغ دارید که حکم محدودیت و مشروطیت سلطنت و قدرت خودش را با دست خودش امضا کند؟حتی به‌خاطر ضعف مزاج و بیماری و ساده‌دلی‌هایش، بعضی تاریخدان ها معتقدند مظفرالدین شاه « نفهمیده» چه چیزی را امضا می کند، این روایت درست باشد یا غلط، یک تراژدی اثبات می شود: قدار ضعیف و سلطان بیمار، گاهی می تواند به اندازه یک مصلح هوشیار، منشأ اثر مثبت و آسایش خلق باشد! می دونی؟

از این دست:

منشی بود و دیالوگ می‌گفت...
راز آن "صد و پنجاه کیلومتر"
چرا همدبگر را "اسکول" می کنیم؟!
حکایت یک خواستگاری عجیب!
یک مجادله قلمی در تهران امروز درباره "هفت صبح"
یک نگاه: استراتژی روزنامه مشایی"ضدیت با رسمیت"
"آقادوربینی خوبی هستی، به آقادوربینی من هم سر بزن " + عکس
آلن دلون؛ چرا ایرانی ها "زیبای مخرب" را دوست دارند؟
دستشان هم درد نکند! + عکس
دکتر می خوای بشی یا مهندس؟!
کمونیسم ماه گرفتگی تاریخ بود؛ بیست سال از فروپاشی شوروی گذشت
فورهندهای آغاسی بوی پاسگاه نعمت‌آباد می‌دهد!
نقش ناپلئون را داده بود به رامین راستاد! + عکس
حنجره جَک در گلوی ناصر!
چرا حاج حسین انصاریان محبوب است؟
فرمول و فرمون دست کیه ؟
کودک دهه شصتی درون اسباب بازی فروشی لوکس
مارگارت در تهران + عکس
توسعه یافتگی در استفاده از امور ماورایی + عکس
محمدرضا کائینی و تاکسیدرمی تاریخ
نسخ خون عثمان؛ پیامد مهم سیاسی حادثه کربلا
"کودکی"....ترسناک است!
این ضعف از کجا می آید؟ + عکس
تق تق کلاش و داغ شدن استخوان....
در حاشیه حقوق مادام العمر برای مسئولان، حسن کامران چرا؟
نورهای اضافه و خطر چراغ شدن تاریکی
آیا ویلیام شکسپیر هم "شیشه" می کشیده؟!
کسی از حسین گیل خبر دارد؟
صدام بود و سلاح....توتم اش!
مسعود فراستی و نظام سرمایه داری!
یک استودیو و دو حجاب ! + عکس
آقای «خ» اوقات فراغت خود را چگونه می‌گذراند؟
علی لاریجانی؛ شاید وقتی دیگر!
نویسنده: بهمن هدایتی - شنبه ۳ دی ۱۳٩٠

خیلی از «تلویزیون نویس‌ها» یاد گرفته‌اند که دنبال دردسر نباشند،پاستوریزه -کلیشه‌ای می‌نویسند، اتوپیای ذهنی مدیران را ترسیم می‌کنند و نتیجه «دنیای تلویزیونی آدم بدهای سیاه و آدم خوب‌های سفید» است که می‌بینیم.


اصغر فرهادی هم کارش را از فیلمنامه نویسی تلویزیون شروع کرد،اما از دل قواعد و خط قرمزهای نوشته و نانوشته، فرهادی «تعلیق بدون قضاوت» را یاد گرفت و نوشت، تا هم بنویسد و هم از صافی‌ها رد شود، اضطراری که بدل به یک سبک پرطرفدار شد. ولی «جدایی نادر از سیمین» از دل« ارتفاع پست» بیرون آمده، فیلمنامه هردو را فرهادی نوشته اما انگار جدایی نادر از سیمین، تکامل همان ارتفاع پست باشد، با بورژواتیزه کردن(!) همان خانواده ارتفاع پست.

در ارتفاع پست، مخرج مشترک ذهن حاتمی کیا و قلم فرهادی را می‌بینیم، ولی در جدایی نادر از سیمین، فرهادی، مجبور نبوده با سلیقه کهنه کارگردان سینمای جنگ، همراه شود و البته تفاوت این دو فیلم هم، همان تفاوت نگاه حاتمی کیا و فرهادی است.

درونمایه هردو فیلم «کوچ اجباری» است، در یکی، یک زوج مستاصل خوزستانی با یک کودک عقب مانده-شاهین- و در دومی، یک خانواده طبقه متوسط شهری با یک دختر نوجوان باهوش -ترمه- که نهایتا بر سر ماندن یا رفتن، این خانواده از هم فرو می‌پاشد-برخلاف ارتفاع پست که در بدترین و سخت‌ترین لحظات، پیوند زن و شوهر حتی عاطفی‌تر می‌شود-

در ارتفاع پست، هدف رفتن و کوچ کردن به هرناکجا آبادی است که بشود «هشت ساعت کار کرد، هشت ساعت خوابید و هشت ساعت با زن و بچه بود» و در جدایی نادر از سیمین، این ناکجا آباد، مصداق و مفهوم روشن‌تری پیدا کرده است: کانادا.

بهمن هدایتی
عبدالله بن عبدالله بن عبدالله...بن آدم صفوه الله!
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من: