...::کلاشینـکـف دیـجیتال::...
نیش کلاش از بهر کین نیست، اقتضای طبیعتش اینجوریه!
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: بهمن هدایتی - شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠

آبادان-عبادان قدیم- آخر ایران است، یک جورایی مرز بین عرب و عجم، از قرن ها قبل تا حالا "مرز" بوده است، طوری که منوچهری دامغانی شاعر عهده "غرنوی" سروده است:

بر فراز همت او نیست جای      نیست آنسوتر ز عبادان دهی

آبادان شهری است کوچک اما پر از تنوع، اولین شهر فرنگی ماب شده ایران، پذیرای مهاجر از هر طایفه و قوم و مذهب و قبیله و نژادی، عجیب تر آنکه از آمیزش این اقوام، "لهجه آبادانی" متولد شده است که تلفیقی از لری، فارسی، بوشهری، عربی و ...است و آبادانی در سایه و حاشیه اهواز، حتی خرمشهر و حتی بصره نفس می کشد.

از پالایشگاه تاریخی آبادان و بوی تند گاز و فلافل های اسیدی(!) و رسوب فرهنگ انگلیسی در معماری و حتی زبان و لهجه آبادانی و "ته لنجی" های معروف که بگذریم، آبادان ناگفته های دیگری هم دارد، تیم فوتبال صنعت نفت آبادان، برای آبادانی ها چیزی بیش از یک تیم فوتبال است، شاید تنها مثالش تراکتور سازی تبریز باشد برای تبریزی ها.



آنهایی که گذرشان به آبادان افتاده باشد، خیلی زود می فهمند که آبادانی ها به شدت با "برزیل" همذات پنداری دارند، در این شهر علاقه به برزیل کاملا مشهود است، کافی است به شعارهای تماشاگران و "برزیل برزیل گفتن روی سکوها" و حتی تکان دادن پرچم برزیل در استادیوم توجه کنید، آبادانی ها هشتاد سال است که فوتبال داشته اند اما تیم صنعت نفت برایشان چیز دیگری شده است، این تیم طوری با آبادان و برزیل(!) گره خورده است که شده است یک پدیده فرهنگی.

چه چیز مشترکی بین آبادان و برزیل هست؟ علاقه طنزآمیز آبادانی ها به لاف زدن؟ سیاه چرده بودن و شباهت ظاهری؟ یا شاید احساس فقر و هنری گرفتار در حاشیه ، گرفتار حاشیه چند متن پررنگ و حاشیه ای که باید بجنگد و تعصب بورزد تا بماند، آبادانی ها سالهاست که فکر می کنند در حاشیه هستند و شهر آخر ایران، می دونی؟

نویسنده: بهمن هدایتی - چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠

" دکتر! شرمنده ام! تو را چشم در راهم، لاتنسی ابدا، دکتر! بیدار شو! با تشکر، حسین از کوی فرهنگ مشهد، اگر تنهای تنها شوم، باز خدا هست، دکتر! دوستت دارم، با تشکر از خانم پوران شریعتی، سارا و سوسن، استاد محمدعلی ذاکری، 22/4/87 کوروش از فردیس کرج، هرگز فراموشت نمی کنیم دکتر! .." و جملاتی از خود دکتر شریعتی ولی با امضای یادگاری دیگران... 



سنگ مرمر سفید، با خودکار و مداد و ناخن(!) نوشتنی نمی شود، ماژیک می خواهد، ماژیک سیاه و درشت... اینها گوشه ای از یادگاری نویسی های است که بر مقبره دکتر علی شریعتی در زینبیه دمشق نقش بسته است، تقریبا همه هم با ماژیک، ماژیک سیاه! مقبره ای که قرار بود موقتی باشد و طبق وصیت شریعتی او را در حسینیه ارشاد دفن کنند، اما حالا دکتر شریعتی برای همیشه اینجا آرمیده است و قیژ قیژ ماژیک ها هستند که گاهی چینی نازک تنهایی و غربت دکتر را می شکنند.

یادگاری نویسی، جزو فرهنگ "ایرونی" است، از ستون های تخت جمشید یا شیر سنگی همدان، هرکجا آثاری از تاریخ هست، رد پای این یادگاری های نویسی ها هم هست، کاری است برای ارضای دو حس "خودنمایی و جاودانگی" البته با چاشنی تخریب، ولی دکتر شریعتی تنها روشنفکری است که ملت روی قبرش با ماژیک یادگاری و دلنوشته می نویسند.

شریعتی آرزو داشت بعد از مرگ از" گلویش سوتک بسازند و بدهند دست کودکی گستاخ و بازیگوش"، حالا شاید این آرزو برآورده شده باشد، مرمر مقبره دکتر شده است "وایت برد" آدم های گستاخ، مهربان و بازیگوشی که رویش یادگاری می نویسند با ماژیک های سیاه و حتی هم شاید "بدین سان بشکند در من ، سکوت مرگ بارم را"...می دونی؟! "

نویسنده: بهمن هدایتی - جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠

"گذشته" و "آینده"...خوبند،‌ یکی عبرت آموز و یکی امید بخش، نباشند، نمی شود، اول و آخر راه را نشانت می دهد، ولی برای پای لنگان، عقل حیرت زده و نفس غافل کم است، کافی نیست، اما ..."مضارع" چیز دیگری است، جاری بودن،‌معاصر بودن،‌ وسط بودن،‌همین الان بودن، استمرار داشتن، در لحظه بودن...مضارع راز عجیبی در خود دارد!

فعل مضارع  با آن کشش عجیب ؛ مهربان و نزدیکش،‌ بر گذشته و حال و آینده دلالت دارد و بر "وقوع" همیشگی" ...

 فکر می کردم یک نوع رجوع به قرآن می تواند بازنگاهی به "افعال مضارع قرآن" باشد،‌ برای ایمان های ضعیف- مثل ایمان خودم- مضارع بهترین دوا است، از آن فعل هایی که با "ی" -ضمیر سوم شخص خدایی - شروع می شود و معمولا به خود خدا باز می گردد: یسبح،‌ یبسط،یعلم،یحاسب،ینفخ، یجمع و ..."

بازنگاه و جستجوی معنی و مصداق این مضارع  های فرازمانی فرامکانی،‌این استمرار شگرف و شگفت،  در گوشه و کنار،‌ بیرون و درون،‌پنهان و آْشکار،‌ نشانه ها را بهتر و نزدیک تر می کند...می دونی؟

نویسنده: بهمن هدایتی - دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠
 

از نظر تاریخ نگاران تکلیف روحانیت با "صفویه" و "پهلوی" مشخص است، اما نوع ارتباط و مناسبات روحانیت با سلسله قاجاریه به آن سادگی و سرراستی نیست، واقعیت این است روحانیت رابطه پیچیده ای با سلسله قاجار داشت...مسجدی هست در خیابان امیرکبیر تهران به نام "سراج الملک"، حکایت ساخت این مسجد، شاید بتواند اندکی از پیچیدگی روابط روحانیت با قاجاریه را بازگو کند:

محل سابق این مسجد، میخانه ای بود متعلق به موسیو کنت ارمنی که شراب دربار ناصرالدین شاه را فراهم می کرد، آیت الله بیدآبادی-پدر آیت الله شاه آبادی استاد عرفان امام خمینی- یک روز پس از اقامه نماز جماعت با نمازگزاران مسجد،  به طرف مغازه کنت شراب فروش می‏ روند. شخصا خمره بزرگ شراب را در چاه سرازیر می‏کند و اطرافیان وی هم تمام ظرف‏های شراب را در چاه خالی می‏کنند، اما به دستور آیت الله از شکستن ظرف‏ها، که مالیات داشته است، خود داری می‏نمایند.

ناصرالدین شاه از این اقدام سخت خشمگین می شود، این خبر در اصفهان به ظل السلطان فرزند ناصرالدین شاه  که حاکم اصفهان بوده می رسد، ظل السلطان برای حل مشکل، رضا قلیخان سراج الملک-پیشکار مخصوص خودش- را مامور می کند که آیت‏ الله را راضی کند، آیت الله بیدآبادی به این شرط راضی می شود  که مغازه شراب فروشی کنت ارمنی تبدیل به مسجد شود،این اتفاق روی می دهد و سراج الملک محل را می خرد و آن را مسجد می کند، آیت الله شاه آبادی هم امام جماعت این مسجد می شود.  هنوز هم این بیت بر سر در آن مسجد نقش بسته است:

حسن توفیق بین که مسجد کرد     سطح میخانه را سراج الملک

نویسنده: بهمن هدایتی - چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠

«سندرم دان» میوه ترشیدگی است! دختران ترشیده وقتی مادر شوند، به احتمال زیاد- دو سوم- بچه‌هایشان «سندرم‌دان» می‌گیرند، همان مونگلیسم!

مونگلیسم اصطلاح بی‌رحمانه‌ای است برای این مریضی، از آن اصطلاح های بی‌رحمانه -عوامانه، چون چشم‌های بچه‌های سندرم‌دانی کشیده و شبیه مغول‌ها می‌شود به آنها می‌گویند «مونگل»! برگردان اسم کشور مغولستان-مونگلیا-

http://vista.ir/include/articles/images/f2a34d11230655f2c74b69efe9e68f7c.jpg

مونگل‌ها زبان بزرگ دارند و عضلات بسیار شل و کف دست‌شان یک شیار خیلی بزرگ به جای خط‌های معمول کف دست، به همین‌خاطر هیچ فالگیری نمی‌تواند فال‌شان را بخواند! البته فال خاصی هم ندارند، چون معمولا تا 35 - 40 سالگی زنده می‌مانند...

سندرم‌دانی‌ها، مونگل هستند چون یک چیز اضافه دارند، یک کروموزم اضافه، 27 تا دارند، به جای 26 تا، ولی همین کروموزم اضافه کار را خراب کرده است، خیلی حرف است که چیزی زیاد داشته باشی ولی اینقدر کم بیاوری!

سندرم دانی‌ها ، اما یک خاصیت شگفت‌انگیز دارند، از هر نژاد و تیره‌ای که باشند، شبیه هم هستند،یک شباهت شگفت انگیز و عبرت انگیز شاید! مهندسی معکوس‌اش می‌شود این که: همه اختلافات و تفاوت‌ها از «نداشتن» آن کروموزم نحس 27 می‌آید! می‌دونی؟

نویسنده: بهمن هدایتی - شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠

عاقل زیاد داریم در مملکت، مثل مزرعه بلال، هرسال محصول خوبی از عقلا داریم، عقلا خیلی زود با هم کنار می‌آیند، زود زورآزمایی می‌کنند، حد‌و‌حساب و وزن خود و حریف می‌آید دست‌شان، محدود و مصلحت و خط قرمز و حوزه منافع شان را با هم چک می‌کنند و «هماهنگ» می‌شوند و تزشان می‌شود: همزیستی مسالمت آمیز! خروجی کلونی عقلا هم در نهایت می‌شود «محافظه‌کاری»... اما «باهوش‌ها» ول معطلند، چون حسودی می‌آفریند و سوءتفاهم و تنش و هزینه و چالش!



به دلیل ساختار کنکور است یا عرف، چشم هم چشمی نخبگان است یا ساختار فوق‌العاده دانشگاه، بد یا خوب، درست یا نادرست،دانشگاه صنعتی شریف شده است پاتوق و مرکز تجمع «باهوش های مملکت» ما ، نه اینکه بقیه بی‌هوش باشند یا همه شریفی ها باهوش، غالب و جمهور شریفی‌ها یک جور دیگه هستند، آی کیوشان بالا است، در همین عالم سیاست و رسانه نگاه کنید به «شریف تبارهای موفق»، حالا کاری به نخبه‌های فراری و مغزهای ایرانی ناسا و گوگل و ... نداریم.

شاید امروز یکی از راه‌های اصلاح واقعی مملکت، «شریف درمانی» باشد، برای درمان دردهای کهنه و ساختار و سیستم‌های قدیمی و سنتی کشور، پروژه تعریف شود که بچه‌های شریف را ببرند مثلا در «وزارت ارشاد، پلیس و ناجا، وزارت خارجه، قوه‌قضائیه؛ شهرداری ، وزارت اقتصاد و وزارت کشور و ...» مسئله تعریف کنند برایشان که : درد این است، خودتان ببینید! حالا راه حل بدهید... آنها هم بنشینند فکر کنند، اتاق فکر درست کنند- بدون زیرآب زنی عقلا!- دوباره نگاه کنند و دوباره بفهمند و دوباره تعریف کنند...با نگاه هوش...نه عقل! حالا اینکه نسخه شفابخش آنها چطور اجرا شود، بماند...! می دونی؟!

نویسنده: بهمن هدایتی - چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠

خوشمزگی با ناکامی و خوش‌صدایی چطور قابل جمع است...؟ «بره تودلی» جواب این معماست، بره تودلی یکی از واژه‌های فراموش شده فرهنگ خوراک ایرانی است، بره تودلی، جنین به دنیا نیامده گوسفند یا گاو است که قصاب بی‌رحم به وقت ذبح، آن را از شکم گوسفند ماده بیرون می‌کشد و به مشتریان عیان و مخصوص پیشکش می‌کند، هنوز در برخی از قصابی های قدیمی و سنتی، اگر یک موجود عجیب الخلقه با چشم‌های نارس و دست و پای کوتاه را دیدید، همان بره تودلی است!

آنها که خورده‌اند می‌گویند یکی از لذیذترین خوردنی‌هاست- البته ما هم در تاکسی دیده و شنیده‌ایم و خودمان نخورده‌ایم- ولی عجب است که از همین لذیذترین خوراک، از تار و پود این ناکام‌ترین جنین جهان، بهترین «تارها» هم ساخته می‌شود! قساوت کشتن یک جنین ناکام می‌شود آوای طرب، اهل فن می‌گویند اصل آن صدای شفاف «تار» به پوست همین بره تودلی برمی‌گردد.

بره تودلی


بره تودلی زمانی یکی از مهمترین و اعیانی ترین موضوعات مملکت بوده است، باورتان می‌شود یک جلسه مجلس شورای ملی کلا به مسئله «بره کشی و بره تودلی» اختصاص یافته باشد و جلسه مجلس آنقدر داغ و جنجالی شود که ساعت دو نیمه شب تمام شود؟! لایحه «منع بره‌کشی و صدور پوست بره « در دوازدهم حمل ۱۳۰۱ شمسی، در مجلس چهارم، جلسه 84 موضوع بحث داغ نمایندگان بود و جالب‌تر آنکه مرحوم آیت الله سیدحسن مدرس مخالف این لایحه بود، چون به نظر مدرس ممنوعیت بره‌کشی، باعث دخالت ماموران مالیه در زندگانی مردم می‌شد، می‌دونی؟

بهمن هدایتی
عبدالله بن عبدالله بن عبدالله...بن آدم صفوه الله!
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من: