...::کلاشینـکـف دیـجیتال::...
نیش کلاش از بهر کین نیست، اقتضای طبیعتش اینجوریه!
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: بهمن هدایتی - دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠

هیچ وقت در سالن غذاخوری مخصوص نماینده‌ها- که غذا و مخلفاتش چرب‌تر و بیشتر بود- نمی‌نشست، همیشه با یک بغل پرونده و کاغذ سلانه‌سلانه می‌آمد در غذاخوری کارکنان، سوپ‌اش را می‌گرفت با یک تکه نان، کنار آشپز و کارمند و خدماتی و محافظ و البته خبرنگارها، می‌نشست و غذایش را می‌خورد و می‌رفت. پای ثابت اعتراض به هرگونه تشریفات – بی‌جا و حتی به جا- یادم می‌آید که از ساختمان فعلی بهارستان هم به‌خاطر پرزرق و برق بودن و حتی چراغ‌های زیادش، حسابی شاکی بود.

همو بود که با همان فریاد و لهجه اصفهانی معروفش، وام یکصد میلیون تومانی به نماینده‌های مجلس هشتم را در صحن مجلس افشا کرد و توبیخ و اعتراض همکارانش - حتی تا مرز درگیری فیزیکی- را هم به جان خرید.


چهار دوره است که حسن کامران در بهارستان است، کامران با نشانی دور از یک دیسیپلین نظامی، نماینده اول اصفهان است. نمی‌توان نادیده‌اش گرفت،اصفهانی‌ها او و نیره اخوان- همسرش- را به مجلس فرستادند و این زوج تنها زن و شوهری بودند که بعد از انقلاب،همزمان نماینده مجلس شدند.

وقتی اسامی نمایندگانی که خواستار «پرداخت حقوق مادام العمر به مقامات سیاسی» را مرور می‌کردم، برای اسم و امضای همه شان، می‌شد توجیهی پیدا کرد: نماینده اصلاح طلبی که امیدی به حضور در قدرت در سالهای بعد را ندارد و خواسته بود با امضای این طرح، آینده و معیشت خود و همفکرانش را بیمه کند، نماینده اصولگرایی که لابد از صندلی مادام العمر ریاست خسته شده و دلش یک حقوق بی‌دردسر می‌خواست، چند نماینده پرسروصدا که دیگر حتی رسانه‌های درجه سوم هم تمایلی برای مصاحبه با آنها ندارند، لابی گرهایی که دیگر سمباده و سوهان لابی شان حسابی سائیده و بی‌خاصیت شده و...

اما نام و امضای حسن کامران دراین جمع چه می‌کند؟ می‌دونی؟

نویسنده: بهمن هدایتی - یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠

فلسفه غرب از چراغ کردن خاموشی و تاریکی شروع شد، در قرون وسطی، کلیسا آنقدر نور تقلبی و خسته کننده افکنده بود که خاموشی و تاریکی، تبدیل به یک راه شد، راه غرب شد چشم بستن و نادیده انگاشتن بر هر امر قدسی و حتی عقلی و دوباره کشف کردن و دوباره تفسیر کردن جهان.

«حقیقت» در تاریکخانه غرب از راه لمس و امتحان کردن و فلسفه بافتن - مثل آن مثال فیل در تاریکخانه - کم کم به «واقعیت» تبدیل می‌شود و البته در این تاریکی، چیزی جز انسان دیده نمی‌شود و البته اهمیتی هم ندارد که عاقبت این انسان چه خواهد شد.

 

فیل سابق

. در غرب خبری از بودن و ازل و ابد نیست، بلکه همه چیز در حال «شدن» است، آن‌هم از راه شگفت‌انگیز و بی‌رحمانه تجزیه و دیالکتیک، درست برعکس عرفان یا حتی فلسفه‌های شرقی که پیمودن یک سلوک روحانی در روشنایی شمع معبد و مسجد و خانقاه و از راه ترکیب و وحدت و درونیات است.

غرب به طرز خطرناک و غول آسایی برای هرچیزی، نو یا کهنه، فلسفه‌ای آفریده است: «فلسفه شادی، فلسفه وجود، فلسفه زبان، فلسفه فیلم، فلسفه فلسفه(فرا فلسفه)،فلسفه جنسیت، فلسفه تاریخ،فلسفه جنگ، فلسفه ذهن، فلسفه رسانه، فلسفه موسیقی و...» که عملا در نهایت می‌شود بازسازی انسانی- قلابی از «شریعت».

چراغ شدن خاموشی و تاریکی در غرب، واکنش طبیعی به کلام ناقص مسیحی و عملکرد کلیسا در قرون وسطی بود، البته اسلام مسیحیت نیست و بازهم صدالبته که کلام شیعی و میراث اهل بیت(ع) نیز فربه‌تر و غنی‌تر و بالاتر از هر کلام و فلسفه‌ای است.

اما در کوره افراط، عقل ستیزی، بی‌انصافی، نادیده انگاشتن اختیار و آزادی و قربان کردن هر مقدسی پای حقیرترین هدف‌های سیاسی و دنیوی به اسم اسلام و دیانت، تاریکی‌ها می‌روند که چراغ شوند! میدونی؟

نویسنده: بهمن هدایتی - شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠

چهل سال بیشتر ندارد اما بی‌دندان و چروکیده، مثل پیرمردها، از خانه بیرون نمی‌رود، از آنهایی که بهش می‌گوییم آدم بی‌آزار، راس ساعت شش و ربع صبح چهارشنبه خیلی جدی و عصبانی، تلفن کرده بود به پدرم که: «پسرتان با همدستی برادر خودم و همسایه پایینی، آمده بودند خانه ما دزدی، دیوارها را کنده‌اند، ساعت‌ها را پهن کرده‌اند روی بند رخت، البته دستمال شان را جا گذاشته‌اند، من دستمال را نگه داشتم تا به پلیس نشان بدهم.»


حالا تصور کنید بابای هراسان و خواب آلود همان شش و ربع صبح، زنگ می‌زند به شما، شما هم هراسان و خواب آلود گوشی را برمی دارید و ناباورانه می‌شنوید که: «بابایی! تو که اخیرا سرزده و اشتباهی نرفتی خونه همسایه؟ این همسایه تون چی می‌گه؟»

راستش اولش جا خوردم و می‌خواستم بروم دعوا، اما بعدا که فکر کردم دیدم عجب سناریوی سورئالیستی-پست مدرنی باحالی! انگار سالوادور دالی و شکسپیر یک کار مشترک برای رادیو نمایش نوشته باشند! هم دستمال دزدمونا توی کار بود –البته ممیزی کرده بود و برادرش را کرده بود دزدمونای مذکر- هم دوراهی فلسفی –جنایی و انتقام از کلادیوس و هم نشانی از ساعت‌های پهن شده سالوادور دالی را داشت!

روم به دیوار، از این شباهت مشکوک، یک لحظه به خود عالیجناب شکسپیر هم شک کردم و توی گوگل سرچ کردم که در حوالی قرن شانزده، «شیشه» بوده یا نه؟ بازهم از شما چه پنهان که هی به سرم می‌زند بروم یک دستمال دیگر بندازم دم در خانه‌شان، قصه ادامه پیدا کند دورهمی! می‌دونی؟

نویسنده: بهمن هدایتی - چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠

«کتابخوان‌های غیرحرفه ای» از روی ویترین کتاب می‌خَرند، دانش آموزان دبیرستانی یا زنان خانه دار یا کسی که در جشن تولدش، از بخت بد(!) کتاب هدیه گرفته و مجبور است بخواندش،خاطر کتاب برایشان چندان عزیز نیست که مثلا وقت بگذارند بروند خیابان انقلاب، البته اگر جوگیر شوند، اگر هری پاتری بیاید یا یک رمان ر.اعتمادی گل کند، یا تعریف کتابی را از دوست و همسایه بشنوند، مقطعی و فصلی کتابخوان حرفه‌ای هم می‌شوند

آنها با «کتابفروشی‌های محلی» گره خورده‌اند، چرخ زندگی بسیاری از ناشران فقط و فقط از همین کتابخوان‌های آماتور می‌چرخد، ولی نکته جالب ماجرا این نیست، فکر می‌کنید ویترین «کتابفروشی‌های محلی» در همین تهران خودمان در تسخیر کیست؟

ذبیح الله منصوری



«سینوهه، پزشک مخصوص فرعون، ترجمه ذبیح الله منصوری»، «کنیز ملکه مصر» نوشته میکل پیرامو، ترجمه ذبیح الله منصوری، محبوس سنت هلن( سرگذشت ناپلئون بناپارت، نوشته اوکتاو اوهری، ترجمه ذبیح الله منصوری) خواجه تاجدار(ژان گوز، ترجمه ذبیح الله منصوری)، خداوند الموت (پل آمیر، ترجمه ذبیح الله منصوری)...حتی کتاب‌هایی مذهبی چون «محمد(ص) پیامبری که از نو باید شناخت، یا امام صادق(ع) مغز متفکر شیعه.

اگر چند کتاب نشرنی و مجموعه اشعار فروغ فرخزاد، کارت پستال‌های چچوف و فریدون مشیری و دکتر شریعتی و البته حسین پناهی را فاکتور بگیریم، تقریبا می‌شود گفت ذبیح الله منصوری، بیش از چهل سال است که ویترین کتابفروشی‌های ایران را تسخیر کرده است!

مرحوم ذبیج الله منصوری متولد 1276- یعنی یک‌سال بعد از ترور ناصرالدین شاه - به‌دنیا و در سال 1365 هم به رحمت خدا رفته است، هنوز پیشتاز و قهرمان ویترین کتابفروشی‌هاست،این را باید به حساب نبوغ منصوری گذاشت یا چیز دیگر، من نمی‌دانم...شما می‌دونی؟!

نویسنده: بهمن هدایتی - دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠

بعدازظهر تاریخی کودکی‌اش در تکریت اینطور شروع شد که یک میله آهنی را در آتش سرخ سرخ کرد و منتظر ماند تا گاومیش همسایه بیاید-همان همسایه ای که شنیده بود به‌خاطر پدر نداشتن مسخره اش می کند- میله سرخ را زد به گاومیش و فرار کرد...از تقدیر روستایی اش فرار کرد.

صدام حسین المجید


«صدام» از صیغه مبالغه می آید، یعنی بسیار صدمه زننده، خود خود اسمش بود، این بار روزگار اسم برعکس برای زنگی ننهاده بود، صدام بود و از نفرتش، مثل یک گنج مواظبت می‌کرد تا بسیار صدمه بزند، نفرتش جوانه می زد و تبدیل می‌شد به قدرت قساوت و قساوت قدرت! حتی خنده اش هم ترسناک شده بود.

نظامی گری و عربیت آمیخته با سوسیالیسم و به قول بعثی‌ها –عمل للفقراء- جذبش کرد، گمشده‌اش را در حرف‌های میشل عفلق پیدا کرد، یک تکه‌ای از روحش در تاریخ گمشده بود و مثل همه دیکتاتورها حس می کرد که یک رسالت تاریخی دارد، شیفته استالین بود که خودش و همه بعثی‌ها سیبل استالینی می گذاشتند.

صدام حسین المجید

سلاح توتمش بود، هدیه‌اش به روسای کشورها ، کلاشینکف طلا و نقره بود و خودش هم کلکسیونی از اینها داشت، در خصوصی‌ترین جلسات بعث با یارانش ، کلت طلایی به کمرش بود، آماده برخورد با هرگونه توطئه واقعی یا خیالی، سیگار برگ را هم در همه جلسات رسمی داخلی و حتی بین‌المللی، جلوی چشم همه، آتش می زد که درجه خونسردی و بی اعتنایی به هرگونه محدودیت را به رخ بکشد.

صدام حسین المجید تکریتی، دشمن عجیبی بود، سال آخر جنگ، جنگ شهرها و موشکباران، ایران و عراق به توافقی ضمنی رسیدند که جنگ شهرها را متوقف کنند، اما حرف صدام برای پایان موشکباران این بود: به شرطی که آخرین موشک را ما بزنیم! صدام بود دیگر، می دونی؟!

(+)

نویسنده: بهمن هدایتی - یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠

از پیتزا فروشی محله تان، یک پیتزا خانواده می‌خرید، ولی در نهایت اصلا از طعم پیتزا راضی نیستید، -اگر آقای خانه باشید -احساس می‌کنید پولتان را دور ریخته اید، یا -اگر خانم خانه باشید- فکر می‌کنید خودتان می‌توانستید پیتزا بهتری را درست کنید، اینجا چه چیز می‌تواند شما را تسکین دهد؟


اینکه همسایه واحد کناری که پیرزن مهربانی است، بیاید داخل کادر(!)، حق را به شما بدهد، ایرادهای پیتزا را-حتی آن ایرادهایی را که شما متوجه‌اش نشدید- یک به یک، همدلانه بشمارد، حتی پا را فراتر بگذارد و مثلا در مورد مضرات پیتزا برای کلسترول خون هم برایتان بگوید، یک حس خوشایندی شما را فرا می‌گیرد طبعا، حتی در صورتی بدانید پیرزن همسایه، خودش اصلا آشپزی بلند نیست، یا حتی عمه صاحب همان پیتزافروشی است، باز دوست دارید هر وقت پیتزا-خوب یا بد- می‌خورید، بعدش آن پیرزن همسایه برایتان حرف بزند!


منتقدی فیلم یک شغل شده است، از بس که سینما مهم است و از بس که سینما یک کالای اقتصادی است!

برای اینکه شما طعم از دست پول بلیت سینما و زمان را فراموش کنید، یا اگر کمی باسوادتر باشید، منتقد با حرفها و ایرادهایش، کاری می‌کند که شما کمتر احساس حسودی ناشی از وارد نشدن به عالم سینما را تجربه کنید، شما یک فیلم را دیده‌اید، پول و وقت گذاشته اید و این «حق» را هم به خود می‌دانید مثل هم کالای خریداری شده دیگری، گیر بدهید بهش، اصلا یک جور حس مالکیت و از مشتقات سرمایه داری است این نقادی فیلم، مسعود فراستی هم بدون شک یک منتقد «حرفه‌ای»، فراستی در کارش استاد است، به همان خوبی که میزانسن خط قرمزها و دکوپاژ مصلحت‌ها را می‌داند. می دونی؟

نویسنده: بهمن هدایتی - جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠

گفته‌اند که «اکثر أهل الجنّة البُله» یعنی اکثریت بهشتیان ساده دل هستند، اولش خب به آدم برمی‌خورد؛ به آن غیرت انتلکتوئلانه آدم(!) برمی‌خورد، ولی فهمش البته خیلی سخت هم نیست.

اکثریت بهشت خدا، مال همین بندگان ساده دل و عوام خدا است که عیال خدا هم هستند،همین مردم کوچه و بازار، همین‌ها که خدا هوایشان را دارد، بهشان ساده می‌گیرد، نذر و حرف عوامانه‌شان را قبول می‌کند، حتی با یک شب احیاء یا گریه بر حسین(ع) همه گناهانشان را می‌بخشد، خدا که فقط بنده فرهیخته نمی‌خواهد، خدا مال اینها هم هست و اینها کلا مال خود خدا...و اینها مگر اسمی جز عرفان دارد؟


در کنار همه انواع عرفان‌ها، کاذب و واقعی و هندی و ایرانی و سرخ‌پوستی و...یک نوع عرفان عوامانه - خالصانه هم هست و خواهد بود، از جنس همان حرف‌های شبان با موسی(ع) تا کامیون نوشت به شدت عارفانه و دوست داشتنی و البته کمی گلایه‌آمیز که: «ما هم خدایی داریم.»

این آپاراتی همجوار قبرستان نیمه متروکی در قم - که آدم را به شدت یاد همان شبان داستان موسی می‌اندازد- چه دارد برای خیرات امواتش جز همان «باد»؟ البته اینقدر ساده دل بوده که اصلا متوجه نبوده چه موقعیت کمیکی که با نصب این تابلو برای روزنامه چی‌ها و ملّالغتی‌هایی مثل ما درست کرده،ولی واقعا چه اهمیتی دارد؟

بهشت رفتن برای بندگان ساده دل خدا، یک بهانه کوچک و کمی خالصانه می‌خواهد، بهانه هم شاید همین باد خیراتی این آپاراتی باشد وهمین آپاراتی شاید، در بهشت به ریش ما بخندد!

نویسنده: بهمن هدایتی - چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠

داشت مثل همیشه، با دقت برای خودش چایی می‌ریخت، با وسواس و کندی تمام، انگار که داشت یکی از مهم‌ترین کارهای دنیا را می‌کرد، مثل وقتهایی که داشت نوشته‌های خودش را برای خودش دوباره خوانی می‌کرد، همه حواسش به آن لیوان بدقواره و قدیمی بود،مکث کرد، همانطور که سرش به چایی گرم بود، خیلی آرام گفت: چیزی بنویس که این چهار تا نون توش نباشه: ناله، نق، نصیحت،نوستالژی.



عادت کرده بودم که مثل همیشه جدی‌ترین حرفهایش را لابه‌لای روزمره‌ترین کارهایش بگوید، گفت: ناله مال گرسنه‌ها و کمونیست‌هاست، اگر گرسنه‌ای یا سوسیالیست، اصلا ننویس، نق هم مال روشنفکراست، اغلب هم انشایی بی‌خاصیت از کار درمی آید، نصیحت هم مال پدرهای روحانی، نوستالژی هم مال عقده‌ای‌ها.

نمی دانم چرا کلمه کلمه حرفهای آن روزش یادم مانده، گفت تو باید یک چیزی باشی، غیر از همه اینها، این چهار نون،پفک و هله هوله است،همیشه هم هست، زیاد هم هست، چیزی هم که زیاد باشه، بی‌ارزشه، از همه این چهار تا نون، فاکتور بگیر، سخته،نگذار اینها خوشحال یا ناراحتت کنه، یا باعث نوشتن بشه. دوباره مکثی کرد، نگاهم کرد و با لبخندی کاملا زورکی گفت: خلاصه این نون‌ها را نخور! البته اینم که گفتم توش نصیحت بود، گوش نکن بهش، هرچی می‌خواهی بنویس، فوقش کسی نمی‌خونه، حالا خواستی برو برای خودت یک چایی بریز!

نه مهربان بود، نه بی‌رحم، یک چیز گنگ و جذابی بود بین اینها، هم دوستت داشت، هم نداشت، هم برایش مهم بودی، هم نبودی، یعنی هیچ وقت نمی‌فهمیدی، هنوز وقتی از خیابان کاج‌های بلند رد می‌شم، یاد خودش و چای ریختن‌هایش می‌افتم، انگار که داشت مهم‌ترین کار دنیا را می‌کرد...می‌دونی؟!

نویسنده: بهمن هدایتی - یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠

-همین الان یک دروغ قشنگ بگو، حالم بده!

-دوستت دارم

-منم! یکی دیگه هم بگو!

- بدون تو می‌میرم

- منم دروغ قشنگ بهت بگم؟

- نه! بزن کانال سه، فوتبال داره! شام کی آماده می‌شه؟ گشنمه‌

- الان می‌یارم

این داستان می‌تواند همین جا تمام شود یا می‌تواند ادامه پیدا کند: مثلا راوی سوم شخص عقل کل ادامه داستان را بگوید، یا ناگهان قاتلی با چاقوی برهنه وارد خانه شود یا....اما...اما... لعنت به این دراماتیک زدگی و قصه‌پرستی که توقع ما را-بخصوص شرقی ها- از زندگی خراب کرده است.

میدونی؟!



انگار عادت کرده‌ایم که در زندگی واقعی‌مان همه‌اش منتظر یک اتفاق خاص دراماتیک یا تراژیک باشیم، این انتظار بی‌معنی ناخودآگاه همه‌مان را یکجورایی «عشق فیلمی» کرده است، پایمان هیچ وقت روی زمین نیست، تا وقتی که یک اتفاقی بیفتد، انگار نه انگار که اتفاق و زندگی همین لحظه‌های معمولی –ولی مهم- است که می‌آید و می‌گذرد و می‌رود بدون ثبت شدن و رفتن در زرق و برق داستان و رسانه و تلویزیون یا هر مدیوم لعنتی! مردی که چای می‌خورد یا زنی که تلویزیون نگاه می‌کند، کارگری که کار می‌کند، یا شمایی که دارید این سطرها را روی میز صبحانه‌تان می‌خوانید، هرکدام یک داستان هستید، نیستید؟ هر ثانیه از زندگی، یک سکانس است، فقط گاهی کسی نیست آن را بشنود.

نویسنده: بهمن هدایتی - چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠

می دونی؟ اصلا یک ژانری است برای خودش، یک نوع رابطه مستقیم باهم دارند،ماهی 20-30 میلیون تومان درآمد داشته باشی، X3 و خانه جردن و ویلای لواسان و شمال و سفر هفتگی به دوبی و ...هم اینقدر باشد که برایت بی مزه و روزمره شود.

شب نشینی و مهمانی و نامه های درخواست امضا و عکس و ازدواج هم آنقدر باشد که حوصله ات را سر ببرد،حسابت آنقدر پر باشد که بانک بیشتر از تو نگران خالی شدن حسابت باشد، نوکر و مرید و آویزون هم به اندازه تهوع آوری داشته باشی، عکس و مصاحبه ات هم هرروز صفحه یک روزنامه ها باشد.

خب با این زندگی بی مزه چیکار می کنی؟ لابد هفده - هجده بار عمل زیبایی می کنی، سرتاپایت را، خالکوبی عجیب و غریب می‌کنی روی پر و پاچه ات، یهو به سرت می‌زند در یک پرواز، میکروفن مهماندارها رو برداری و بگویی «هواپیما در حال سقوط است خانم‌ها و آقایان!» حتما دیدن جیغ و فریاد و اشک زن و بچه مردم جیگر آدم را حال می آورد، به چند لحظه خنده از ته دل که می ارزد!

بدترین حالتش هم یه عذرخواهی رقیق رسانه ای است که اتفاقا آن هم حال می دهد! مشهورتر می‌شوی و باعث می شود از سرزبان ها تکان نخوری، می دانی ته تهش هیچ اتفاقی نمی افتد، بالاخره چهره هستی، هزینه دارد برخورد با تو! اصلا بگذار 10 جلسه محرومت کنند، یا حتی یک سال، چه فرقی می کند؟ چه چیزی را از دست می‌دهی؟ خودش تفریح و آب‌وهوا عوض کردن است، عفو و بخشودگی چهره ها هم همیشه بوده است، پس نگران چه هستی؟ وقیح‌ترین ها را انتخاب کن، وقیح‌ترین ها حتما هیجانش هم از همه چیز بیشتر است، دوربین زنده پخش تلویزیونی فوتبال که هست...

نویسنده: بهمن هدایتی - سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠

اصولا ما ایرونی ها خیلی مهمان نوازیم، حتی اگر خودمان مهمان یک جایی باشیم، باز مهمان نوازیم! به حدی که حتی حیوان نوازی مهمان را هرگز از خاطر نمی بریم، علاقه داریم دیگر،ناف مان را هم که با برنامه رازبقای داوود نماینده بریده‌اند و...

این پلاکارد ماژیک نوشت که می بینید، یک پدیده رسانه ای است بدون تردید، این را دم در (!) استخر تمساح های تایلندی به زبان پارسی نصب کرده‌اند تا هموطنان عزیزی که برای رفع خستگی سالانه با روش های مخصوص! به تایلند تشریف می برند، از روی همان حس حیوان نوازی مهمان، پفک و ته مانده ساندویچ به خورد تمساح های تایلندی ندهند.

شدت علاقه و مهرورزی هموطنان به این سوسمار بیگانه طوری بوده است که حتی فکر جان خود و خطر دندان های سوسمار را هم  نکرده اند و فقط با توپ و تشر چریمه و زندان 5 ساله است که بی‌خیال کار خیر غذارسانی به سوسمارهای تایلندی می شوند(لابد!)

حالا اگر همین هموطنان در داخل ممالک محروسه، داخل یک برکه ای، آب باریکه ای، چیزی، یک سوسمار بچه وطنی را پیدا می کردند، غذا و مهربانی و ساندویچ و ..که سهل است، با چوب و چماق – و البته موبایل های دوربین روشن- به طرفش هجوم می بردند و تا می خورد عنایت می‌کردند و تا زبان بسته به اصطلاح دم سیخ نمی کرد، از پای نمی نشستند و بعد هم می دونی که ...عکس و فیلم یادگاری برای گعده های موبایلی-فامیلی و فیس بوک، قصه خرس قهوه ای و توله اش که خاطر مبارک هست؟ به‌هرحال مرغ همسایه غاز است و حتما مارمولکش، سوسمار، ما هم که ایرونی و مهمان نواز!

(+)

نویسنده: بهمن هدایتی - یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠

تلویزیون روشن بود که ناگهان ویژه برنامه «با کاروان» شروع شد،لوگوی بزرگ سایت رسمی مرکز امور حج و زیارت صداوسیما پای صفحه تلویزیون حک شده بود و مجری صبح‌بخیر ایران-که امسال با سهمیه حج خبرنگاران صداوسیما مکه رفته- به همان سبک اجرای برنامه صبحگاهی معروفش، از حاجی های ایرانی می پرسید: از کجا آمدید؟ دسته جمعی جواب می‌دادند: بابل! باز می پرسید ازکدام استان؟ خلق‌الله به تشویق مجری صدایشان را بالا می‌بردند که مازندران! باز پرسید: از کدام کشور؟ می‌گفتند ایران! – و لابد مجری افسوس می خورد که چرا نمی توانند بگویند صبح بخیر ایران! - از پیرزن پیرمردهای موسپید می پرسید یه حاجی خوب باید چطوری باشد؟ انگار که برنامه کودک است! بنده خدا واحدی با همه وجود تلاش می‌کرد «شور و حال» حج را منتقل کند.


http://www.khorasannews.com/NewsImage.aspx?id=190029&filename=j4-1.jpg
حج حتی از جنس دعا هم نیست که در خلوت خانه خودت، بنشینی و زمزمه‌ای کنی، باید «بیایی» و «ببینی» و مناسک را انجام بدهی، خدا یه چیز مخصوص در خانه اش قرار داده است، رسانه کجا می‌تواند این آمدن و رفتن و بودن را برای مخاطبش ارسال و معنی کند؟ آنها که رفته‌اند می‌گویند لذت همان اولین نگاه گریان به کعبه، همه لذت های دنیا را برایت تا آخر عمر بی اثر می کند،این شور وحال را چطور می‌شود «نشان» داد؟

گاهی فقط باید دعوت کرد و بقیه کارها-از جمله شور وحال!-را به خدا و حاجیانش وانهاد، حج و کعبه و مکه و اسلام، هزار و سیصد سال بدون رسانه و تلویزیون و ..هم مکه و حج و اسلام بوده اند و بازهم خواهند بود.

-واکنش هوشنگ گلمکانی به نیوفولدر دیروز(+)

نویسنده: بهمن هدایتی - شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠


نباید گوش تیز می‌کردم، ولی اعتراف می‌کنم به دقت گوش کردم، خب...مردها هم گاهی «دایی مردک» می‌شوند، اصلا خاصیت این دیوارهای نازک است که رسانه جریان هر نجوایی می‌شوند، شاید هم تقصیر در و دیوار حوصله سربر و منظره‌های ثابت و خسته کننده باشد که کارویژه گوش را زیادتر می‌کند، می‌دونی؟ از اون استراق سمع‌های ناخواسته‌ای بود که هیچ جوره نمی‌شد ازش گذشت:

-ببین ببخشید من زیرآبت‌‌رو دیروز پیش رئیس زدم، قندونش قند نداشت و اتاقش هم گرد و خاک گرفته بود،بهش گفتم دیروز زود رفتی و وقت نکردی تمیز کنی، حلالم کن، بهت گفتم که راضی باشی ازم، عادت کردم راست هرچیزی رو بهش بگم، امروز حتما قبل از اینکه بیاد، تمیز کن؛ می‌دونم راهت دوره، ولی حواست باشه توروخدا.

- شما جای خواهرم، باید زودتر برم این روزها، دیروز-....- (اسم دخترش را می‌گوید) رو برده بودم دندونپزشکی، باید چشمش رو هم لیزر کنم، چون پسره یه بار متلک انداخته بود به عینکش، بچه‌ام جیگرش ریش‌ریش شد،تا عید غدیر خیلی وقت نمونده،عقدشه

 



جیغ کوتاه خوشحالی؛ روبوسی و صدای لبالب از شوقی واقعی و کمیاب که: «به حق پنج تن، ایشالا خوشبخت بشه، ایشالا عاقبت به‌خیر بشه،مدیونی عروسی خبرم نکنی برای کمک...»

یک چیزی خاص مادرهای ایرانی است که مردها و شاید حتی پدرها ازش سردرنمی‌یارن،-مگر با استراق‌سمع ناخواسته!- یک عاطفه کاملا «مادرونه- محرمانه» است، به اسم «تعمیرات قبل از تحویل» (!) می‌شه بهشت جایی جز زیر پای مادرها باشه؟

(+)

نویسنده: بهمن هدایتی - سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠

خوب که نگاه کنی، انگار یک چیز گمشده وجود دارد، نماز می‌خوانیم، روزه می‌گیریم و فروع و احکام را کم و بیش می‌دانیم یا عمل می‌کنیم، یادمان داده‌اند به‌خاطر خدا به پدر و مادر، استاد، رئیس، روحانی و...احترام بگذاریم، اما در این میان، یک چیز نیست، یا کم است، احترام به خود خدا جایش کجاست؟ احترام به معنای دقیق و متعارف کلمه؛ احترام!


در کاخ توپکاپی استامبول و همچنین موزه مدینه، تعدادی از نامه‌های حضرت رسول(ص) به پادشاهان زمان نگهداری می‌شود؛ نمونه‌اش همین عکسی که می‌بینید.

به زبان بصری – گرافیکی مهر حضرت رسول(ع) توجه کنید، نقش و نوشته مهر ساده‌تر و صریح‌تر از آن است که چندان نیازی به تامل داشته باشد. اما در نگاه دوم، متوجه چیز دگری خواهید شد، قاعدتا چون زبان عربی از راست به چپ است، اگر نوشتن این عبارت می‌خواست در کادر دایره‌ای مهر؛ طبق شیوه معمول و مرسوم باشد، باید عبارت «محمد رسول‌الله» از بالا به پایین در کادر دایره‌ای شکل نقش می‌بست، اما حضرت رسول (ص) ما نخواسته است نامش مقدم بر نام جلاله «الله» قرار گیرد.

مهر نامه محمد(ص) هم رسولانه است و پیام دارد؛ پیام تواضع و احترام به خود خود خدا... مفهومی که از ورای 14 قرن؛ همچنان با مخاطب ارتباط معنایی، نشانه‌ای و بصری برقرار می‌کند، دوباره عکس را ببینید!

(+)

بهمن هدایتی
عبدالله بن عبدالله بن عبدالله...بن آدم صفوه الله!
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من: