...::کلاشینـکـف دیـجیتال::...
نیش کلاش از بهر کین نیست، اقتضای طبیعتش اینجوریه!
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: بهمن هدایتی - دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠

یک مساحت مادرزادی ارغوانی بی خطر و خوش خیم، حاصل رشد نامنظم رنگدانه ها و مویرگ ها، شرقی ها که همیشه دنبال علتی آسمانی برای چیزهای ناشناخته بوده اند، به آن می گفتند و- البته هنوز هم -می گویند: "ماه گرفتگی"، چون فکر می کردند بر اثر ماه گرفتگی بر صورت آدم ها ظاهر می شود، اما در فرهنگ های اروپایی، توصیفی کاملا زمینی و کمی شیطانی(!) دارد: "لکه شراب پورت!" چون رنگش شبیه یک نوع مشروب الکی معروف است.

سبیل استالین، دماغ دوگل،ریش آبراهام لینکن، ابروهای لئونید برژنف...و  ماه گرفتگی سرگئی میخالوویچ گورباچف... مردم و حتی تاریخ  آخرین رهبر شوروی را با ماه گرفتگی معروف روی سر طاسش می شناسند.


گورباچف اولین و آخرین رهبر شوروی بود که بعد از انقلاب اکتبر 1917 به دنیا آمده بود و البته اولین و آخرین رئیس جمهور اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی- منصبی که برای اصلاحات سیاسی و مردمی جلوه دادن حکومت کمونیستی وضع کرده بود- گورباچف می خواست با دموکراسی، سوسیالیسم را نجات دهد، اما مرده زنده نشد.

 عجیب آنکه فروپاشی شوروی هم نسبت و ریشه ای در میخوارگی همیشگی روسها داشت، گورباچف در 1985 قیمت ودکا، شراب و آبجو افزایش داد، مشروب‌خوری در قطارهای طولانی مسیر و اماکن عمومی ممنوع شد، اما این اصلاحات بیش از آن‌که بر الکلیسم در شوروی تأثیر بگذارند یک فروپاشی اقتصادی را رقم زد، با انتقال الکل به اقتصاد بازار سیاه به بودجهٔ دولتی شوروی ضربه سنگینی وارد شد...1۰۰ میلیارد روبل!

 گورباچف نهایتا کارش به آنجا رسید که برای اداره کردن زندگی اش، مجبور شد در تبلیغ تلویزیونی پیتزا هات بازی کند! هرچند که برنده صلح نوبل هم شده بود...

کمونیسم، ماه گرفتگی تاریخ بود، توانست هفتادسال حقیقت را بپوشاند، این روزها، سالگرد بیست سالگی فروپاشی شیطان سرخ شرق است، حالا بیست سال بعد از شوروی، کمر غرب-به اندازه انحرافاتش- خمیده و "اسلام" ماه تابان قرن، طلع البدر علینا...می دونی؟!

دوست عزیز و نادیده، آقای سیدحسن کریمی، زحمت ترجمه این متن را کشیده اند که تقدیم می شود:


Communism was the Port-wine stain of the history!

A safe and benign, red birthmark caused by overgrowth of blood vesselsmelanocytessmooth musclefatfibroblasts, or keratinocytes.

Easterns has called (and still call) it "Moon Eclipse" as they search for skyey reasons for unknown phenomenon. They used to think it caused by lunar eclipse. But in European cultures, it has an earth-bound and a little evil (!) name "Port-Wine Stain" since its color is similar to a famous alcoholic wine color.

Stalin moustache, De Gaulle nose, Abraham Lincoln beard, Leonid Brezhnev eyebrow … and finally Mikhail Sergeyevich Gorbachev. People and even history, know the last leader of Soviet Union with his bald head port-wine stain.

Gorbachev was the first and last leader of Soviet Union that was born after 1917 October revolution and of course the first and the last president of Union of Soviet Socialist Republics (The position that he made for social reforms and making communist government appear democratic.)

The amazing point is that dissolution of Soviet Union was not irrelevant with Russians permanent alcoholism. One of the first reforms Gorbachev introduced was the anti-alcohol campaign, begun in May 1985, which was designed to fight widespread alcoholism in the Soviet Union. Prices of vodka, wine, and beer were raised, and their sales were restricted. The result was a serious financial crisis and a blow to the state budget-a loss of approximately 100 billion rubles according to Alexander Yakovlev-after alcohol production migrated to the black market economy.

Finally Gorbachev has been forced to play in a Pizza Hot commercial. However he had won the Noble peace prize! (Compare with Obama!)

Communism was the Port-wine stain of the history. It could blind the truth for seventy years. These days are the 20th anniversary of dissolution of east red evil. Now after 20 years, back of west is bent and Islam moon is shining more than ever…

نویسنده: بهمن هدایتی - شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠

هرچه قدر مگس دور و برش جمع شود، مهم نیست، ضیافت مگس ها آزاد است، ولی کارگرها باید چهار چشمی، مواظب زنبور باشند، زنبور که نیش بزند، از حیز انتفاع خارج می شود، کارگرها یک جورایی مترسک زنبورها هستند با خیزران های مخصوص و ماسک. بعد از خاوریار و زعفران، این لزج گرانبها، این نفت بدبو یا این مروارید لجنی، هرچه اسمش را بگذارید...سومین برندی است که نام « ایران» را جهانی کرده است، از نظر کیفیت و کمیتش، ایرانی ها در صادراتش Number One هستند.

هر نود و یک مترش می شود یک «هنگ» و آلمانی ها مهمترین مشتری اش، هفتاد سال است که از ایران صادر می شود، از جمله تجارت های به یادگار مانده از دوره دوستی و روابط حسنه ایران و آلمان، هیتلر و رضاخان.


همچنان بعد از هفتاد سال، همه مراحل فرآوری‌اش «دستی» است، همان دستهای کارگری و چوب خیزران، دو کالیبر مختلف دارد و سه درجه A, B , C به حسب نوع مرغوبیت، تنها کالای صادراتی است که اثر ضد تورمی دارد، هرچه صادراتش بیشتر شود، گوشت ارزان تر می شود!

روده گوسفند در اروپا می شود روکش سوسیس، فرنگی ها هم که سوسیس خور،البته روده بره گوسفند که ظریف تر است می شود نخ جراحی و سیم ویولن و تنیس...یک جورایی آن فورهندهای آندره آغاسی و افتخارات خواهران شاراپووا، بوی یافت آباد و پاسگاه نعمت آباد خودمان را می‌دهد، می‌دونی؟

نویسنده: بهمن هدایتی - جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠

می گویند "هرآدمی بالاخره قیمتی دارد"  این ‌حرف درست و البته بی رحمانه ای است، اصلا ناف آدم را با تجارت و فروختن بریده اند، بهشت خدا هم خریدنی است ، البته با جان و جهاد.

 آدم ها- چه خوب وچه بد- همه قیمت دارند، اما پیدا کردن قیمت آدم،‌ کار مشکلی است،‌ سیب زمینی و پیاز که نیست، آدم است دیگر،اتیکت هم  که ندارد،باید کلی سروکله زد،‌ به در گفت که دیوار بشوند،‌ لفاظی کرد چانه زد،،‌سیاست به خرج داد، بالا و  پایین کرد،‌تا شاید، قیمت یک آدم بیاید دستت.

 

"به من صد میلیون بدن،‌هرکاری می کنم،‌هرکاری" این را بدون مقدمه-‌کاملا بدون مقدمه- یکهو بین حرفهای معمولی و روزمره درباره گرانی و مشکلات و بیکاری و اجاره خانه و ...گفت،  یک آدم معمولی معمولی که داشت در باران شدید،‌با موتور قراضه اش مسافرکشی می کرد.

 نه شاخ داشت نه دم، نه بی ادب بود و نه بد دهن، ‌نه جای چاقو روی صورتش بود،‌ نه صدایش شبیه عملی ها و کراکی ها،  سالم سالم،جوان و سرحال، حتی سیگاری هم نبود ، با یک حلقه ارزان قیمت  در دستش که نشان می داد که متاهل هم هست، یک آدم معمولی معمولی.

چقدر ترسناک بود که ببینی و بشنوی یک آدم، خیلی ساده و بی مقدمه، قیمت خودش را تعیین کند،‌حتی منتظر وسوسه و حراج و بالابردن قیمت هم نباشد و آن را برای هر غریبه ای جار بزند و لابد من اولین و آخری نفری نبودم که قیمتش را  می گفت، شاید فکر می کرد،‌ مشتریان پیک موتوری که همیشه  خیلی عجله دارند و لابد خیلی پولدارند، بهتر آدم می خرند (!) وقتی به مقصد رسیدیم،همانطور که نگاهش به اسکناس ها که می شمردم،‌دوخته شده بود، ‌بازهم بی مقدمه گفت: داداش! به من صدمیلیون بدن،‌هرکاری می کنم،‌هرکاری" ، می دونی؟

نویسنده: بهمن هدایتی - پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠

درباره جنگ هشت ساله، کتاب زیاد نوشته و خاطره زیاد گفته شده، ابعاد مختلف جنگ، از نظامی تا حماسی و احساسی و... اما درباره «حس گلوله خوردن» کمتر شنیده ایم یا خوانده ایم، به نظر شما کسی که گلوله می‌خورد، دقیقا چه «احساسی» دارد، چه می‌کشیده؟

برایم گفت: اصابت گلوله کلاش به بدن با «تق تق» شروع می‌شود، مثل یک راز اما، صدای این تق تق را هیچ‌کس نمی‌شنود جز خودت، شاعرانه است واقعا!

اولین چیزی که می‌شنوی و حس می‌کنی این تق تق خردشدن و داغ شدن استخوان‌هاست، در شوک آن کسرهای کشدار ثانیه و تق تق سوزان هستی که خون و درد شدید هم می‌آید، ولی آن لحظه اول،اول فقط یک صدای تق تق درونی است.

 

تق تق کلاش و سوختن استخوان

کلاشینکف اتفاقا خیلی نامرد است، ژ3 غربی‌ها کار را زود تمام می‌کند، گلوله ژ3 با یک سوراخ کوچک وارد می‌شود و از آن طرف حفره‌ای بزرگ با یک مرگ سریع، به جا می‌گذارد، گلوله ژ3 می‌تراشد و می‌خرامد و می‌بلعد و کار را تمام می‌کند، اما کلاشینکف روسی و شرقی ساخته شده برای از پاانداختن با استراتژی مشغول کردن تعداد بیشتری از افراد دشمن نه خلاص کردن آنی یک نفر از دشمن!

معروف بود، بعثی‌ها زیاد به اسیرانشان گلوله نمی‌زنند، قبر را خود اسیرها می‌کندند و مقابل آن می‌ایستادند و یک گلوله در مغز، صاحب این جمجمه خرد شده، آخرین لحظه، توانسته از زیر چشم بند، قاتلش را ببیند؟ آخرین قاب زندگی‌اش، چهره عرق کرده یک افسر بعثی بوده که داشته ماشه را می‌چکانده؟ تق تق گلوله کلاش و ترکیدن جمجمه و جان دادنش چقدر طول کشیده؟ چه کشیده آن لحظات آخر؟ به چه فکر می‌کرده آن لحظات آخر آخر... می‌دونی؟

نویسنده: بهمن هدایتی - سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠


همکلاسی قدیمی اش می گفت: زنگ تفریح که می شد، بچه ها را جمع می کرد، برایشان حرف می زد،‌ حرف که نه، برایشان سخنرانی می کرد؛ از همه چیز و درباره هرچه که فکر کنید، این کار را هم در دبستان می کرد، هم در دبیرستان و هم  حتی در دانشگاه.

 محمود احمدی نژاد،‌ عاشق "ارتباط  و  تاثیر " است که هردوی اینها، در "سخنرانی" جمع است، هیچ وقت از سخنرانی خسته نمی شود، حتی در نیمه های شب، حتی در بدترین شرایط آب وهوایی، می تواند حرف بزند، وقتی سخنرانی می کند، می شود "لذت سخنرانی" را به خوبی در چهره اش خواند، بسیار به ندرت از او تپق دیده یا شنیده اید، احمدی نژاد دوست دارد بر همه تاثیر بگذارد، البته خودش تقریبا تحت تاثیر هیچ کس نیست- البته به جز اسفندیار رامسری-

مخالفان احمدی ن‍ژاد هم تردیدی ندارند که این رئیس جمهور نه چندان خوش عکس اما خوش حرف، دارای هوش هیجانی بسیار بالایی است، این توانایی را دارد که همیشه لبخند بزند-حتی اگر عصبانی عصبانی باشد- و نشان بدهد که کاملا  خونسرد است.

 

محمود احمدی نژاد

***


 کسانی که سی-چهل سال قبل، در زنگ تفریح مدرسه و دانشگاه، پای سخنرانی های آن جوان سیاه چرده و خندان آن روزها، می ایستادند، امروز هنوز جذب احمدی نژاد هستند،‌ انگار یک جورایی سرمایه احمدی نژاد هستند آن بچه ها، اما حالا زنگ تفریح دیگر بیست دقیقه و نیم ساعت طول نمی کشد،علی اکبر جوانفکر یکی از همان بچه ها است، علم و صنعتی های دولت را یکبار دیگر بشمارید...می دونی؟

بهمن هدایتی
عبدالله بن عبدالله بن عبدالله...بن آدم صفوه الله!
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من: