...::کلاشینـکـف دیـجیتال::...
نیش کلاش از بهر کین نیست، اقتضای طبیعتش اینجوریه!
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: بهمن هدایتی - جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱

«پیک‌موتوری» یا به تعبیر عامیانه‌تر «موتوری» یک کسب و کار جدید است، چیزی است که تا همین دهه قبل تقریبا اصلا نبود، در قد کشیدن و انفجار سرطان شهر، این شغل هم آمد به برکت ترافیک سنگین شهرهای بزرگ‌ ـ‌ بخصوص تهران‌ ـ‌ و عجله مسافرانی که می‌خواهند فوری به مقصد برسند.

تقاضا هست، پس عرضه هم هست. هر چقدر شهر شلوغ‌تر، ترافیک سنگین‌تر، موتوری و پیک‌موتوری هم بیشتر. این قاعده شهر شده است.



موتوری‌ها به مسافرها به چشم اسکانس‌های 5000 تومانی و 10هزارتومانی نگاه می‌کنند و مسافرها هم به پیک‌موتوری‌ها به عنوان کاتالیزوری برای رسیدن به مقصد.

از این کلیات که بگذریم، این شغل عمیقا با تنهایی گره‌خورده است، شدیدا با استرس پیوند دارد، شغل غمگینی است، چون معمولا کسب و کار اجباری و اکراه‌آمیز جوان‌های بیکار، کارگرهای اخراجی و ورشکسته‌های آبرومند است.

پیک‌موتوری‌ها طعم فقر و نداری را بهتر از همه می‌فهمند، هم خودشان از فقر و ناچاری به این روز افتاده‌اند، هم خوشی‌ها و دارندگی و برازندگی‌های اغنیا و مایه‌دارهای شهر، شبانه‌روز جلوی چشم‌هایشان رژه می‌رود.

پیک‌موتوری‌ها هم خودشان، هم زندگی‌شان در حاشیه است. خیلی‌هایشان از شهرک‌های اقماری تهران با موتور لکنته‌شان می‌کوبند و می‌آیند تا میان دود، ترافیک و انبوه رقیب، لقمه نانی به کف آرند.

شهرستانی‌های غریب در شهر هم پیک‌موتوری می‌شوند تا بی‌رحمی شهر را با دل و جان تجربه کنند و شاید خودشان هم آیین بی‌رحمی و بـقا در شهر را یاد بگیرند.

از طرف دیگر، پیک‌موتوری شغل دوم جوان‌ها و میانسال‌هایی است که حقوق اداره جوابگوی درد و نیاز زن و بچه‌شان نیست. با همه این تنوع و انگیزه‌های مختلف، هیچ‌کدام از پیک‌موتوری‌ها، با اراده و رضایت پیک‌موتوری نشده‌اند.

پیک‌موتوری‌ها همیشه تنها هستند، با موتورسیکلت‌های بنجل چینی از شمال تا جنوب شهر هم که مسافر به تورشان بخورد، در نهایت نیم‌ساعته به مقصد می‌رسند.

فرصت و جای امن و لم دادنی برای همدمی و همصحبتی و درددل و حتی بحث سیاسی‌ ـ‌ آن‌طور که در تاکسی‌ها رواج دارد‌ ـ‌ نیست. مسافر و راننده معمولا تا آخر غریبه می‌مانند و ساکت!

البته هستند پیک‌موتوری‌هایی که دلشان خیلی پر است و زبانشان گرم و در همان دقیقه‌های صاعقه‌وار حرکت بین ردیف ماشین‌ها، در حالی که چشم به خیابان دوخته‌اند برای سرنشین عقب درددل می‌کند، سرنشینی که معمولا آنقدر عجله دارد که حواسش فقط به رسیدن است نه درددل یک پیک‌موتوری.

پیک‌موتوری‌ها برخلاف تاکسی‌ها و مسافرکش‌ها، کمتر خطی هستند. خط که نباشد، پاتوق و رفیق هم نیست! هرکجا بار و مسافر بخورد، همان جا می‌روند و باز سرگردان می‌شوند، سرگردان مسافر بعدی، این است که رفیق و همکار بامرامی نیست و ندارند که وقتی خسته و کوفته سرمی رسند، برایشان چای داغ بریزد، پای درددل و حتی ناسزایشان به روزگار بنشیند، پیک‌موتوری‌ها مثل گانگسترها خودشان هستند و خودشان! به جای هفت‌تیر، یک موتورسیکلت چینی دارند و جای کلاه کابویی، یک کاسکت دوزاری!

این، همه داستان نیست، همزاد پیک‌موتوری ها، همیشه یک ترس عمیق و هراس همیشگی است، از هر خیابان که سرک می‌کشند، از هر سرازیری که پایین می‌روند، به هر میدانی که می‌رسند، ترس از مامور راهنمایی و رانندگی و کفی و وانت نیسان آبی‌رنگ و توقیف و از دست دادن همین وسیله ارتزاق ناقص.

توقیف موتورسیکلت حتی اگر همه مدارک، بیمه و خلافی هم جور باشد، حداقل سه روز طول می‌کشد، سه روزی که برای این جماعت رنجور که روزی‌شان به همان اسکناس‌های مچاله مسافران لحظه‌ای بند است، یک عمر است.

مملکت قانون دارد و بیشتر موتوری‌ها هم بدشان نمی‌آیند قانون‌شکنی کنند و بیشتر مسافر بزنند و البته خب قانون‌شکنی هم تاوان دارد.

پیک‌موتوری‌ها، شکسته هستند، 10 - 12 ساعت نشستن روی یک وجب جا و راندن و ویراژ دادن زیر‌تیغ آفتاب و سوز سرما و ذرات معلق و منواکسیدکربن و دود، آنها را شکسته کرده است.

این تقریبا ویژگی همه موتوری‌هاست. سوارهای مغموم و تنهایی که در صحرای آهن، سیمان و آسفالت فرسوده و فرسوده‌تر می‌شوند.

این بار اگر جبر زمانه و ترافیک شهر مجبورتان کرد مشتری یکی از موتوری‌ها شوید لااقل به گفتن یک «خسته نباشید داداش!» مهمان‌شان کنید.

آدم‌های خسته، شکسته و غمگینی مثل پیک‌موتوری‌ها، گاهی آنقدر خالی هستند که همین یک جمله تعارف‌گونه می‌شود مرهم یک ثانیه از گرفتاری، نداری و سرگردانی‌شان، مرهم یک ثانیه‌ای باز هم مرهم است!

نویسنده: بهمن هدایتی - یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۱

تلویزیون در کشور ما پنجاه‌وچهار ساله است و هرمز شجاعی‌مهر، بیش از سه دهه در قاب جادویی تلویزیون مهمان مردم ایران است.

 در ابتدای تاسیس تلویزیون بسیاری از خانواده‌های ایرانی با دیدن تصویر مجری در تلویزیون، آن را غریبه تلقی می‌کردند و حتی گفته شده است که خیلی از بانوان و دختران در آن سال‌ها با حجاب مقابل تلویزیون می‌نشستند، اما شجاعی‌مهر در این حضور سی ساله، طوری با مردم خودمانی شده است که خیلی از مردم او را دیگر عضوی از خانواده خودشان می‌دانند، طوری که حتی از او بارها دعوت شده است به مراسم خواستگاری همین «بینندگان عزیز» برود. هرمز شجاعی مهر به معنای واقعی و دقیق کلمه «آنکادر» است. گفت‌وگوی جام‌جم با این مجری معروف را از نظر می‌گذرانید:

آقای شجاعی مهر! چرا پیر نمی‌شوید؟

خیلی‌ها به من گفته‌اند و می‌گویند که ما هر وقت شما را دیده‌ایم همیشه همینطور بوده‌اید، اما واقعیت این است که من خیلی عوض شده‌ام و تغییرات ظاهری و پیر شدن در من آرام اتفاق می‌افتد، اما چون مردم دائم من را از تلویزیون می‌بینند، این تغییرات خیلی برایشان مشخص و واضح نیست.

با همه اینها، سرعت پیر شدن شما از متوسط مردم کمتر است، واقعا برای خودتان هم این سوال نشده بود؟

اتفاقا با دکتر مجد، از روانشناسان خوب کشور که مهمان برنامه خانواده شده بود، صحبت می‌کردم، از ایشان پرسیدم چطور است که کار ما علی‌رغم سختی و دشواری ولی ما سرحال و پرانرژی هستیم، جواب داد این به دلیل ارتباط شما با مردم است، چون مردم شما را دوست دارند و به خاطر حرف‌های خوبی که می‌زنید تحت تاثیر قرار می‌گیرند و در حق شما دعا می‌کنند و این انرژی مثبت که برای شما فرستاده می‌شود، اگر فطرت شما پاک باشد آن را دریافت می‌کنید.

واقعیت این است که ما مجریان از مردم انرژی می‌گیریم؛ در جمع بودن همیشه انرژی می‌دهد، مثلا می‌توانیم در خانه ناهار بخوریم اما به رستوران می‌رویم و در جمع قرار می‌گیریم تا از مردم انرژی بگیریم. این انرژی که مستقیم به سمت ما می‌آید می‌تواند در زندگی ما موثر باشد من بخش عمده آن را مطمئن هستم که از دعای خیر مردم است و بعد از آن هم سعی کردم که سالم زندگی کنم.

از جراحی زیبایی و پلاستیک برای جوان ماندن استفاده نکرده‌اید؟

خیر هرگز.

یعنی استفاده از این روش‌ها را برای جوان ماندن در تلویزیون درست نمی‌دانید؟

اگر نیاز شود استفاده می‌کنم مثل دندانی که کرم خورده می‌شود و می‌کشیم برای صورت هم اگر مشکل پیش بیاید قطعا استفاده می‌کنیم، تا حالا هزاران نفر به من گفتند شما یک رنگی به ریش‌هایت بزن، اما من فکر می‌کنم خیلی مصنوعی می‌شود. به نظر من همین‌طوری خیلی واقعی‌تر است.

این ظاهر شما دست خودتان است؟ مثلا اگر بخواهید موهایتان را کوتاه کنید، مدلش را عوض کنید یا ریشتان را بزنید، امکانش هست؟

تا به حال نخواستم این کار را انجام بدهم ببینم می‌گذارند یا نه، ولی من فکر می‌کنم خود مردم خیلی جا بخورند چون 30 سال مرا با این چهره دیدند و خودم هم دوست ندارم تغییری ایجاد کنم.

تا به حال جوک یا متلک‌های مردمی در رابطه با خودتان را شنیده‌اید؟

(با خنده) کم و بیش.

مثلا؟

بیشتر جوک‌ها و متلک‌ها در مورد پیر نشدن من بوده، چند وقت پیش یک مطلب طنز از یکی از شبکه‌های اجتماعی را برایم پرینت گرفتند و آوردند که نشان می‌داد یک نفر از کودکی تا سالمندی پای تلویزیون است، ولی تصویر من ثابت و همیشه جوان روی تلویزیون دیده می‌شود.

جالب‌ترین و عجیب‌ترین درخواست مردمی از شما چه بوده؟

عجیب نبوده، اما چیزی که از من زیاد خواسته شده این بوده که در مراسم خواستگاری و عروسی آنها شرکت کنم.

در مراسم خواستگاری؟! تا به حال قبول کرده‌اید؟

بله زیاد رفتم، البته برای من سخت هم بود که کجا می‌روم، چون با محیط آشنایی نداشته‌ام و به هر حال غریب بوده‌ام. این را برای خودنمایی نمی‌گویم، ولی معمولا کسانی از من خواسته‌اند که با آنها خواستگاری بروم که از سطح زندگی پایین‌تری برخوردار بودند و به نوعی می‌خواستند شجاعی‌مهر اعتبارشان باشد.

آخرین خواستگاری‌ که برای «بینندگان عزیز» رفتید را تعریف می‌کنید؟

یکی از بچه‌های سازمان که آبدارچی و بسیار انسان شریفی است از من خواست مثل برادرش در خواستگاری دخترش حضور داشته باشم. به من گفت فکر کن دختر خودت است و من با اطلاعات کمی که از ایشان داشتم، رفتم. اتفاقا عروسی‌شان هم بودم که خیلی باصفا برگزار شد.

زندگی خصوصی شما چقدر متاثر از کارتان است؟ مردم چقدر این حریم را رعایت می‌کنند؟

من حریم خانوادگی‌ام را از کارم جدا کرده‌ام. به عنوان نمونه همسر بنده در 31 سالی که در سازمان کار می‌کنم، حتی حاضر نشده یک ثانیه جلوی دوربینی برود، عکسی بگیرد یا مصاحبه‌ای انجام دهد و تاکنون نیز هیچ خبرنگاری را به منزل راه نداده است.

این خواست شما بود یا همسرتان؟

صد در صد تدبیر خودش بود و من الان می‌فهمم که چه کار خوبی کرد ، حریم خانه و زندگی من کاملا مجزا از کارم است، من یک کار دیگر هم برای این تفکیک حریم خصوصی از مسائل کاری انجام دادم. سعی کردم خودم را نزدیک کنم به آن شخصیتی که در تلویزیون از من جاافتاد، یعنی آن هرمز شجاعی‌مهر تلویزیونی. من با خیلی از هنرمندان برخورد کردم که ذهنیت دیگری نسبت به آنها داشتم و وقتی دیدمشان، انگار یک آدم دیگر بودند و آنقدر در ذوق من خورد که با خودم گفتم نکند من هم همین‌طور باشم و سعی کردم اگر یک درصد احتمال وجود دارد که من هم این‌طور باشم، خودم را نزدیک شجاعی مهر تلویزیون کنم، و الان همان چیزی که در زندگی روزمره هستم، در تلویزیون هم هستم.

چه زمانی شخصیت واقعی شما با آن هرمز شجاعی‌مهر تلویزیونی در تناقض است یا تفاوت دارد؟

یک جاهایی که احساس می‌کنم حق من ضایع می‌شود یا جاهایی که احساس می‌کنم با پارتی بازی کارم راه می‌افتد، اینجا گول می‌خورم و کارم را انجام می‌دهم. (می‌خندد)

آخرین باری که با پارتی بازی کارتان را انجام دادید، کی بود؟

البته خیلی اهل پارتی بازی نیستم، ولی مثلا وارد جایی مثل بانک که می‌شوم مسئول آنجا من را به جا می‌آورد و من را به داخل دعوت می‌کند و کارم را سریع‌تر راه می‌اندازد، البته من هم برایشان مجله می‌برم!

ظاهرا شما عصبانی نمی‌شوید یا به سختی عصبانی می‌شوید، این‌طور نیست؟

چرا عصبانی می‌شوم، اما سعی می‌کنم خودم را کنترل کنم، یک‌سری ویژگی‌ها در درون همه هست، من هم عصبانی می‌شوم، جالب است که بگویم هنوز هم پشت میکروفن یا دوربین دچار اضطراب می‌شوم، اما یاد گرفته‌ام که عصبانیت و اضطراب را کنترل و مدیریت کنم.

شما جزو طیف شمالی‌های سازمان هستید؛ حکایت این شمالی‌های سازمان چیست؟

زمان ورود من به سازمان برمی‌گردد به 31 سال پیش و بعد از رفتن آقای قطب‌زاده. یعنی اینجا یا جای من بود یا جای قطب‌زاده.(می‌خندد) پس من متاثر از مدیران شمالی وارد سازمان نشدم بعد از ده سال از ورود من مرحوم کردان چون خودش شمالی بود، یک ارادتی هم به بچه‌های شمالی داشت از بچه‌های شمالی زیادی دعوت کرد که به سازمان بیایند، ضمن این ‌که شمالی‌ها از روح لطیف‌تری برخوردارند و با هنر و موسیقی سازگاری بیشتری دارند.

بچه‌های شمالی سازمان را خودم هم می‌بینم، من وقتی به سازمان می‌آیم ماشینم را در دورترین نقطه پارک می‌کنم و هر دفعه یک ساعت رفت و یک ساعت برگشت را پیاده‌روی می‌کنم تا این‌طور ورزش کرده باشم، در مسیر هم که می‌روم با همه سلام و علیک می‌کنم و از اینها 70 درصد شمالی هستند و با هم مازندرانی صحبت می‌کنیم.

آقای شجاعی‌مهر! فکر نمی‌کنید بیش از حد قربان صدقه مردم می‌روید؟

من خیلی قربان صدقه نمی‌روم و خیلی هم قربان صدقه رفتن بلد نیستم، من به مردم احترام می‌گذارم، همه برنامه‌های ما زنده است و ممکن است گاهی این اتفاق بیفتد. من برنامه‌های خودم را هنوز هم بعد از اجرا می‌بینم، چون همسرم ضبط می‌کند و تازه من را نقد هم می‌کند.

نقد همسرتان به شما چیست؟

خانمم می‌گوید تو زیاد حرف می‌زنی و باید کمتر صحبت کنی.

پس این مشکل پرحرفی و تعارف در اجراهای تلویزیونی از کجا می‌آید؟

ما یک مشکلی هم از آن طرف داریم، تهیه‌کننده از من می‌خواهد که پنج دقیقه زمان را پر کنم تا قسمت بعدی را برود و من مجبورم که حرف بزنم، اما بی‌جهت هم چیزی را نمی‌گویم، البته در تلویزیون ما که در یک برنامه یک‌ساعت حرف می‌زنند آن پنج دقیقه چیزی نیست و من تلاش می‌کنم در آن دقایق چیزی را بگویم که به درد مردم بخورد، من به مردم احترام می‌گذارم و اگر در زندگی چیزی را داشتم، مدیون ادب و احترامی هستم که پدرم در قلب من گذاشت و به من یاد داد، زمانی که من دانشگاه تهران قبول شدم و خواستم بیایم پدرم حرفی به من زد که هنوز در قلب من مانده، ما دوتا درخت در خانه داشتیم که یکی از آنها خیلی پربار و میوه بود و کوتاه و خمیده و یکی خیلی بلند اصلا بار نمی‌داد پدرم به من گفت هر چقدر انسان پربارتر باشد، دانش زیاد و معرفت داشته باشد مانند این درخت همیشه سر به زیرتر و افتاده‌تر است و هر چه که نادان‌تر باشد همیشه می‌خواهد قد علم کند، و آن درخت پرمیوه را نشان من داد و گفت سعی کن همیشه این‌طور باشی و من تلاش کردم که به این سمت و سیاق بروم.

به عنوان فردی که نزدیک به 30 سال است با مردم ارتباط مستقیم دارید اگر بخواهید چند تا از خصوصیت بد ایرانی‌ها را بگویید آنها چیست؟

من خودم را مخاطب قرار می‌دهم.

نه از مردم بگویید! من می‌خواهم کمی تعارف شما را کم کنم!

نه اجازه بدهید من برای جواب این پرسش خودم را مخاطب قرار دهم؛ اعتقاد دارم اگر کسی بتواند در زندگی آرامش داشته باشد و عشق در قلبش باشد خیلی از مشکلات حل خواهد شد.

فکر نمی‌کنید این حرف‌ها شعاری باشد؟

نه، واقعا این شعار نیست، من خودم این حرف‌ها را تجربه کردم که به مردم می‌گویم، در شرایط بحرانی در زندگی سعی کردم آرام باشم و همیشه به بچه‌ها می‌گویم زمانی که بحثی پیش می‌آید اول وضو بگیریم و بعد در کمال آرامش بنشینیم و با هم صحبت کنیم، به همسرم هم گفتم هر زمانی که بین ما ناراحتی پیش آمد به زبان محلی شمالی با هم صحبت کنیم و دعواهای ما به زبان محلی است و این باعث می‌شود که خنده‌مان بگیرد و کدورت‌مان خودبه‌خود کم شود. چیزی که من خیلی نگران آن هستم این است که مردم ما مطالعه‌شان کم است، دانش اجتماعی ما باید افزایش پیدا کند، ما مهارت‌ها و آداب زندگی را به بچه‌ها یاد ندادیم و دچار مشکل هستیم، از بچگی همه چیز را به من از ریاضی و علوم و... اینها یاد دادند، دیپلم گرفتم و وارد دانشگاه شدم بعد خواستم ازدواج کنم، اما بلد نبودم با یک خانم چطور باید صحبت کنم، چون کسی این را به من یاد نداده بود، کسی یاد نداد اگر از یک خانمی خوشت آمد چطور باید به او نزدیک شوی. یا وقتی ازدواج کردی، متوجه می‌شوی که از روحیات یک زن هیچ چیزی نمی‌دانی، زمان‌هایی که بحث پیش می‌آید همین ندانستن و نشناختن زنان و آن مهارت‌های زندگی باعث می‌شود نتوانی همسرت را درک کنی، اینها مهارت‌های زندگی است و این را ما نمی‌دانیم و باید به مردم منتقل کرد.

با این اوصاف شما می‌خواهید همیشه مجری بمانید و نمی‌خواهید یک کار جدی‌تری انجام دهید و این مهارت‌ها را به طریق دیگر به مردم منتقل کنید؟

خروجی این حرف‌های من شد مجله‌ای که راه انداختم.

چرا در خود صداوسیما این کار را انجام ندادید؟

سازمان من را بیشتر از این تحویل نگرفت. (می‌خندد) فکر می‌کنم در تلویزیون جایگاه اجرا جایگاه خوبی است. در کار گویندگی که یک کار علمی و دانشگاهی است هر چقدر مطالعه بیشتری داشته باشی هر روزی که اجرای بیشتری می‌کنی درهای تازه‌ای به رویت باز می‌شود ضمن این ‌که جایگاه شخصیتی شما در دیدگاه مردم متحول و محکم‌تر می‌شود، هر روز که می‌گذرد مردم با احترام بیشتری با من برخورد می‌کنند و این خیلی لذتبخش است. احساس می‌کنند که من فرهیخته‌تر و معقول‌تر شدم، این را می‌خواهم بگویم که هر چه در اجرا زمان می‌گذرد، مجموعه باید به شما به عنوان یک سرمایه نگاه کند.

الان این نگاه کمتر است؟

اصلا این نگاه وجود ندارد، البته اخیرا صحبت‌هایی را شنیدم که جایگاهی برای مجریان قائل می‌شوند که در جاهای خاصی از آنها و تجربه‌هایشان استفاده شود.

چند اجرا را نام می‌برم شما نظرتان را درباره اینها بگویید.

اجرای برنامه مناظره انتخاباتی سال 88 توسط آقای دکتر پورحسین.

عالی بود؛ به‌غیر از آن کاری که آقای پورحسین انجام داد، کاری نمی‌شد کرد، برای این ‌که شما هر کاری می‌کردی بعد متهم می‌شدی.

اگر از شما بخواهند که برای انتخابات 92 مجری مناظره شوید، می‌روید؟

قطعا قبول نمی‌کنم چون اصلا آدم سیاسی نیستم و سیاست هم بلد نیستم.

دستور باشد، چطور؟

دستور باشد چشم، اما دیگر عواقبش پای خودشان است.(می‌خندد)

سیاسی‌ترین اجرای شما چه بوده؟

اجرای سیاسی نداشتم البته این‌طور بوده که در همین برنامه خانواده شخصیت‌های سیاسی از جمله رهبر معظم انقلاب و رئیس‌جمهور‌های دوران مختلف، روسای قوه قضاییه که برای بازدید سازمان آمدند به برنامه ما هم آمدند و با هم صحبت کردیم و این باعث افتخار من است، اما این‌که برنامه یا اجرای سیاسی باشد، نبوده است.

تمام مصاحبه‌های رئیس‌جمهور با آقای مرتضی حیدری بوده تا حالا اتفاق نیفتاده که به شما پیشنهاد بشود یا خودتان بخواهید که مجری باشید؟

به من پیشنهادی نشده.

اجرای شهیدی‌فر در پارک ملت.

عالی است و از هر جهت قبولش دارم، آدمی است که استخوان خرد کرده این کار و باسواد است.

اجرای مرتضی حیدری در برنامه‌های سیاسی و گفت‌وگو‌محور؟

آقای حیدری شخصیت سیاسی دارد .کارش خوب است و اطلاعات خوبی دارد، اجرا و قیافه‌اش را دوست دارم.

جواد خیابانی؟

آن‌که عاشقشم. من اهل فوتبال نیستم، اما واقعا تفسیر فوتبالش را دوست دارم؛ انگار فیلم سینمایی تعریف می‌کند، با این‌که خیلی به او انتقاد می‌کنند، اما من واقعا دوستش دارم.

انگار شما همه را دوست داریدها!

بله واقعا همین است، من همه را دوست دارم!

عادل فردوسی‌پور؟

خدا به او لطفی کرده که فقط به بعضی‌ها می‌کند، گذشته از این‌که مجری باسواد و توانایی است، خدا لطفی کرده که به دل مردم می‌نشیند.

نچسب‌ترین اجرا از نظر شما؟

اسم نمی‌برم، اما اجرایی که توام با غرور و نخوت باشد، این بدترین اجراست. ما نوکر مردم هستیم، این موقعیتی که در اختیار هرمز شجاعی‌مهر قرار گرفت، اگر در اختیار هرآدم دیگری قرار می‌گرفت، به مراتب بهتر از شجاعی‌مهر می‌شد، پس این‌که خدا یک چیز را در وجود ما به ودیعه گذاشت که به خاطر آن مغرور شویم، نه این‌طور نیست.

به بازنشستگی فکر می‌کنید؟

من براساس آن اعتقادی که دارم که هرچه جلوتر می‌رویم، دانش ما افزون‌تر می‌شود و می‌توانیم بیشتر در برنامه‌ها قابل استفاده باشیم تا زمانی که مردم و سازمان مرا بخواهند، کار می‌کنم. من با برنامه تلویزیونی زندگی می‌کنم.

تلویزیون بیشتر به شما نفع رسانده یا شما به تلویزیون؟

(خنده) هر دو با هم. من بیشتر، چون من عاشق کارم هستم، به خاطر کارم خیلی خودم را محدود کردم، خیلی جاها نرفتم و خیلی کارها نکردم.

مثلا؟

من عروسی خواهرزاده‌ام نرفتم؛ طوری که خواهرم گفت اگر نیامدی، دیگر اسم مرا نیاور. خودتان می‌دانید که عروسی شمالی‌ها حالت خاص زیادی دارد. کافی بود من می‌رفتم و یک عکسی پخش می‌شد، نه‌تنها آنجا بلکه خیلی جاهای دیگر هم نرفتم، برای این‌که دوست نداشتم ذهنیت مردم نسبت به هرمز شجاعی‌مهر عوض‌شود، نمی‌خواستم این آدم جلوی مردم بشکند.

به نظر شما ظرفیت و بستر این‌که در تلویزیون به فکر یک نوع جدید از اجرا باشیم، وجود دارد؟

اول بیاییم اجرا را تعریف کنیم که چه هست و یک مجری باید چه مشخصاتی داشته باشد. من همیشه در کلاس‌های اجرایی که دارم، تاکید می‌کنم یک گوینده قبل از این‌که یک چهره و صدای خوب داشته باشد، باید کلامش تاثیرگذار باشد و برای این باید شخصیت اجرا داشته باشد. اجرا با سایر جایگاه‌های اجتماعی فرق می‌کند، چون نگاه مردم به یک مجری یک نگاه عجیب و غریب و سوپرمن است. یک مجری باید آداب اجتماعی و تمام سنت‌های یک جامعه را بشناسد، در همین تلویزیون خودمان یک زمانی گفتند بیاییم یک تغییری در اجرا ایجاد کنیم و مجری را با فرغون آوردند وسط صحنه انداختند پایین که عینک دودی زده بود و آدامس در دهانش و دست در جیبش کرده بود. گفتند مجری باید راحت باشد، این راحتی نیست؛ راحتی در نحوه ارتباط ما با مردم و نحوه کلام است، می‌شود باسوادتر بود و حرف حسابی‌تر بزنیم، نو صحبت کنیم؛ این‌طور می‌شود اجرا را تغییر داد، البته می‌شود روی نوع حرکت مجری و روی حرکت دوربین هم تغییراتی ایجاد کرد.

پیشنهاد عملی و اجرایی شما در این موضوع چیست؟

در تلویزیون روی همه پلی‌بک‌های ما وقت گذاشته می‌شود و کارگردانی صورت می‌گیرد، برای اجرا این‌طور نیست، باید برای آن هم وقت گذاشت و پلاتو را کارگردانی کرد. خود مجری هم می‌تواند فرد مبتکری باشد. اصل قضیه اجرا، رابطه آدم‌ها با یکدیگر است. من با واژه‌ای صمیمی‌تر می‌توانم به شما نزدیک‌تر شوم، ضمن این‌که گنجینه لغات مجریان نیز کم است.

اگر از سیمای مرکز مازندران بخواهند که کلا به آنجا بروید، این کار را انجام می‌دهید؟

به خاطر کارم نمی‌توانم. اگر از من دعوت کنند می‌روم، اما به طور کل نمی‌توانم.

شما الان یک کارتل رسانه‌ای دارید و این یعنی شما یک فرد قدرتمند هستید، قدرت هم با سیاست گره خورده است، چرا اصرار دارید بگویید اصلا سیاسی نیستید؟

من چون اهل این برنامه‌ها نیستم، پرسش شما را متوجه نمی‌شوم. یک دفتر مجله داریم و کار می‌کنیم و واقعا احساس قدرتی نمی‌کنم. اگر می‌خواستم این احساس را داشته باشم، باید آن زمانی که روی صحنه می‌رفتم و ده‌هزار نفر برای من دست می‌زدند، حس قدرت می‌کردم. روزگار نشریات، روزگار سختی است؛ آنقدر مصیبت دارد که دیگر به قدرت فکر هم نمی‌کنی؛ ما قیمت مجله‌مان را 500تومان افزایش دادیم، کلی برگشتی داشتیم، قیمت الان مجله فقط پول کاغذ آن است.

عجیب‌ترین جایی که آقای شجاعی‌مهر دیده شده؟

من هرازچندگاهی برای خرید کاغذ به شهر وین در اتریش می‌روم. در یکی از این سفرها، همسر من هم همراهم بود. همسرم خواست وارد پاساژی شود، من گفتم خسته شدم شما برو من همین جا می‌نشینم. تا او برود و بیاید من کنار پاساژ روی یک نیمکت نشستم و یک سیگار کشیدم، بعدا که به ایران آمدم، مرا خواستند و عکسی به دست من دادند که همان لحظه‌ای بود که من منتظر همسرم در کنار پاساژ نشسته بودم!

حرف آخر.

بهار، جوانی طبیعت است. ما بهارهای زیادی را در زندگی می‌بینیم. چند سال اول که در درس خواندن و شروع کردن کار و زندگی خلاصه می‌شود، چند سال آخر هم که پیری و ناتوانی است یک چند سالی این بین می‌ماند که می‌توانیم از آن بهره ببریم و قدر آن را بدانیم. برای این‌که بهره ببریم، راهی نداریم جز این‌که عاشق دیگران باشیم و دل و قلب‌مان را سرشار از عشق کنیم و بهار زمان این کار است که کینه‌ها را دور بریزیم و قلبمان را بهاری کنیم.

نویسنده: بهمن هدایتی - دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱

«اگر شاه‌عباس صفوی نبود، امروز سینمای ایران هنرپیشه‌ای به نام محمدعلی کشاورز نداشت». تعجب کردید؟ اما واقعیت دارد، این را خود کشاورز به ما گفت. واقعیت این است که محمدعلی کشاورز از تبار همان «گرجستانی»‌هایی است که شاه‌عباس آنها را حدود 300سال قبل با زبان خوش یا بعضا ناخوش(!) به اصفهان آورد.


اگر شاه‌عباس نبود، شاید امروز محمدعلی کشاورز، همان خوابگزار اعظم سلطان و شبان، شعبان استخوانی هزاردستان، اسدالله‌خان پدرسالار، محمدابراهیم فیلم مادر، اتابک ناصرالدین شاه و... در خیابان‌های تفلیس قدم‌می‌زد یا برای خودش کشاورزی می‌کرد و حتی شاید هم ایران را با یکی از کشورهای عربی اشتباه می‌گرفت.

 محمدعلی کشاورز با وجود کهولت و کسالت، با روحیه‌ای شاد، در آپارتمانی در شهرک غرب ـ که با سبک و سیاق سنتی و قدیمی تزئین شده ـ در کنار ده‌ها قاب عکس قدیمی و خاطره خوب از 80 سال، زندگی می‌کند. گفت‌وگوی جام‌جم با آقای بازیگر را از نظر می‌گذرانید.

آقای کشاورز! این فامیل کشاورز چطور انتخاب شد؟ اجداد شما کشاورز بودند؟

نام فامیل ما قبلا اصلانی بود، ما نواده‌های امیراصلان خان ارمنی که در زمان شاه‌عباس از گرجستان آمده و مسلمان شده بودند، هستیم.

پس این چشم‌های خاکستری شما یادگار گرجستان است؟

بله، ارث آنهاست. پدر من فامیلش را عوض کرد و چون کشاورز بود و کشاورزی می‌کرد نام خانوادگی ما را «کشاورز» گذاشت.

شما متولد سال 1309 هستید و فکر می‌کنم اولین خاطره شما برمی‌گردد به شهریور 1320 و هجوم متفقین به ایران، به نظرم بهتر است این بخش از تاریخ را از زبان
محمدعلی کشاورز بشنویم و شما آن را روایت کنید. شما در آن زمان کجا بودید، یادتان می‌آید؟

آن زمان که ما در اصفهان بودیم، جنگ شروع شد، به این صورت هم نبود که خبر دهند، رسانه نبود، رادیو و تلویزیون هم نبود، یادم هست که نگاه می‌کردیم و هواپیماهای متفقین را برفراز آسمان می‌دیدیم، این هواپیماها اعلامیه پخش می‌کردند و این برایمان عجیب بود.

آن موقع چندسال داشتید؟

حدود 11 سال.

در اصفهان مثل تهران در زمان جنگ جهـــانی دوم قحطی شد؟

خیر، اصفهان مثل تهران قحطی نشد، ولی چیزی که در آن موقع کم بود قند و شکر بود، ما که مدرسه می‌رفتیم مدیر مدرسه بچه‌ها را هفته‌ای یک بار جمع می‌کرد و به تک‌تک دانش‌آموزان یک جعبه پولکی می‌داد.

چرا؟

چون قند و شکر کم بود، به جای قند، بین دانش‌آموزان پولکی پخش می‌کردند.

مدیر این پولکی‌ها را از جیب خودش می‌داد؟

نه، از بودجه وزارت فرهنگ بود، ما هم می‌بردیم خانه و به‌جای قند با چای می‌خوردیم.

شفاف‌ترین خاطره‌ای که از جنگ جهانی دوم یادتان می‌آید؟

یک روز داشتیم می‌رفتیم مدرسه، مدرسه‌مان هم در محله جلفای اصفهان بود، دیدیم که کامیون‌های عجیب و غریب پر از سربازهای خارجی و در حال عبور از خیابان‌های شهر هستند، مردم هو می‌کشیدند و سنگ می‌زدند، سربازهای سوار بر کامیون هم به سمت مردم آدامس پرت می‌کردند که البته کسی این آدامس‌ها را برنمی‌داشت، مردم وقتی این کامیون‌های متفقین را می‌دیدند شعار «مرگ بر انگلیس» و «مرگ بر روس» می‌گفتند و بعضا فحش‌های بد و ناموسی هم به آنها می‌گفتند. آن زمان زاینده‌رود مثل حالا خشک نشده بود، بچه‌ها می‌رفتند از کنار زاینده‌رود ریگ و سنگ برمی‌داشتند، دست به دست می‌دادند یا پیراهن‌هایشان را پر از ریگ و سنگ می‌کردند و می‌آوردند جایی که کامیون‌ها در حال رد شدن بودند و به سمت کامیون‌ها پرتاب می‌کردند. مردم اصفهان در این موقع، چندبار تظاهرات ضدبیگانه داشتند. به هرحال متفقین از اصفهان گذشتند. این خاطره را خیلی خوب به خاطر دارم.

یعنی برخلاف تهران که قحطی شد، اصفهان این اتفاق نیفتاد؟

بله، این طور بود.

این به خاطر خصوصیات اصفهانی‌ها بود؟

بله، مردم اصفهان طوری همبستگی داشتند که مثل سایر شهرهای ایران در زمان جنگ جهانی دوم دچار قحطی نشدند، هنوز هم اصفهانی‌ها این طوری هستند و هوای هم را دارند.

بعد از عبور متفقین از اصفهان، حال و هوای شهر چطور بود؟ هرج و مرج اتفاق افتاد؟

نه، مردم اجازه هرج و مرج ندادند، مدتی بعد گروه‌هایی را برای اسکان به اصفهان آوردند که بعد فهمیدیم آنها لهستانی هستند. مردم اصفهان هم وقتی فهمیدند که این لهستانی‌ها آواره و گرفتار هستند، با همه مشکلات و کمبودهایی که داشتند، خیلی به آنها کمک کردند.

لهستانی‌ها در کجای اصفهان ساکن بودند؟

آنها در باغ‌های محله جلفا که ارمنی‌نشین بود، ساکن شدند، مردم اصفهان برایشان غذا درست می‌کردند و برای آنها می‌آوردند و یک مساله‌ای که خیلی جالب این بود که مردم اصفهان از زن‌ها و دخترهای لهستانی‌ها به طور خاص مواظبت می‌کردند که اراذل و اوباش دنبال دختران و زنان آنها نیفتند.

این مواظبت طوری بود که در همان موقع چند تا از ارامنه جلفا با این لهستانی‌ها ازدواج کردند، آن موقع هم که به این اندازه پاسبان نبود، خود مردم و جوان‌های اصفهان مواظب این لهستانی‌ها بودند، در حالی که مردم اصفهان اصلا با متفقین خوب نبودند و همان طور که گفتم به کامیون‌های متفقین سنگ می‌زدند اما حواسشان به این لهستانی‌های آواره هم بود.

یک نکته جالب دیگر هم در مورد این لهستانی‌ها این بود که وقتی از ایران رفتند، بعضی‌هایشان به نیوزلند رفتند و در آنجا پارکی به نام اصفهان درست کرده‌اند به یاد خاطراتشان از اصفهان ما.

آقای کشاورز! خودتان تاحالا دعوا کرده بودید در این دوره نوجوانی؟ چون بعضی نقش‌های شما مثل شعبان استخوانی طوری است که آدم باور نمی‌کند شما دعوا و کتـــک‌کاری بلد نباشید!

بله، اتفاقا خاطره خیلی جالبی از این دوره دارم. سال 1329 عروسی شاه با ثریا بود، عده‌ای از اقوام لر بختیاری می‌آمدند که بچه‌ها آمدند و خبر آوردند که برخی اراذل مزاحم دخترها شدند و به اصطلاح دنبال دخترها افتادند. ما هم که در اصفهان بودیم همراه دوستانمان به دخترها گفتیم این مزاحم‌ها را بکشانند در کوچه‌ای، ما هم رفتیم و حسابی کتک‌شان زدیم و فرار کردیم، شب که در خانه بودیم، دیدم در می‌زنند، به بابایم قضیه مزاحمت برای دخترها و کتک زدن مزاحم‌ها را گفتم، پدرم هم گفت هیچ نگران نباش! با هم رفتیم کلانتری آن جوان‌های مزاحم هم با سرو کله باندپیچی شده آمدند، بازپرس از من پرسید چه کسانی اینها را کتک زدند؟ گفتم فقط من بودم! فردایش ما را بردند به دادگستری و ما چند نفر را زندانی کردند، بابایم با جمعیت زیادی آمده بود در دادگستری که ما را آزاد کنند، اینقدر ماجرا بالا گرفت که استاندار اصفهان میان جمعیت رفت و قول داد که ما را آزاد کنند، پدرم حتی به این هم راضی نشد و گفت باید آن بازپرس هم عوض شود، ما را آزاد کردند و آن بازپرس را بلافاصله به سیرجان منتقل کردند.

از همکلاسی‌های شما در اصفهان کسی به خاطرتان هست؟ آدم معروف و موفقی بین آنها هست؟

ما به مدرسه ادب می‌رفتیم که هرچی هم که داریم از آن مدرسه و از استادان و بزرگان آن موقع آقای کتابی، جهاداکبر و شفیعی را داریم. یک معلم هم داشتیم به اسم حجت‌الاسلام اشراقی که به ما عربی درس می‌داد. در مدرسه ادب انجمن تئاتر، ادبی و ورزش داشتیم. در واقع جرقه‌های فعالیت هنری ما از اینجا زده شد، از همکلاسی‌هایمان در مدرسه ادب آقای مهندس حقوقی بود که جزو مهندسین ناب و درجه اول کشاورزی است که البته الان بازنشسته شده ولی حوزه تخصصی مطالعاتش راجع به دلایل خشک شدن رودخانه زاینده‌رود است.

دیپلمم را که گرفتم، پدرم مجبور شد بیاید تهران، ما هم به تهران آمدیم و من رفتم خدمت وظیفه، این می‌شود حدود سال‌های 1332.

کجا خدمت کردید؟

خدمت وظیفه در همین پادگان سرآسیاب بود.


چطور پایتان به دنیای حرفه‌ای سینما ، تئاتر و هـــنر باز شد؟

موقع خدمت سربازی، بعد از دوره آموزشی در سرآسیاب به‌کرمان منتقل شدیم، برای این‌که از زیر کار نظامی دربیاییم، گفتیم که ما تئاتر کار می‌کنیم! در دوره سربازی چند تئاتر آماتوری با دوستان کار کردیم، بعد از پایان خدمت سربازی، آمدیم به تهران و جویای کار، خیلی اتفاقی دیدم که در روزنامه اطلاعات یک آگهی زده‌اند که هنرستان هنرپیشگی هنرجو می‌پذیرد.

یعنی شما بعد از دیپلم و سربازی رفتن، آمدید به هنرستان هنرپیشگی؟

بله و دلیل این‌که سن و سال من از بعضی دوستان همدوره‌ام بیشتر است، همین است. از همان دوره سربازی سخت به هنر علاقه‌مند شده بودم، در هنرستان هنرپیشگی اسم نوشتم، امتحان دادیم و قبول شدیم. در خدمت استادان خیلی خوبی که آنجا بودند یک دوره سه ساله را گذراندیم.

چه کسانی بودند؟

استاد علی‌اصغر گرمسیری، استاد رهاورد، استاد حبیب یغمایی، خانم ملک ساسانی، مثلا آقای مهرتاش به ما موسیقی ایرانی درس می‌داد.

از فضای بیست و هشتم مرداد چیزی خاطرتان هست؟

ما زمان کودتا در اصفهان بودیم که شنیدیم دولت مصدق را سرنگون کردند، در اصفهان آنقدرها شلوغ نشد، اصل قصه کودتا در تهران بود.

آن شعبان جعفری معروف را شما دیده بودید؟

نه ندیده بودمش، شعبان جعفری در تهران زورخانه داشت و به دربار وابسته بود.

یعنی در سریال هزاردستان که شما به نوعی شخصیت او را بازآفرینی کرده بودید، هیچ تجربه نزدیکی از شخصیت او نداشتید؟

در هزاردستان آن شخصیتی که من نقشش را بازی کردم، شعبان استخوانی بود که جزو کمیته مجازات بود، ربطی به شعبان جعفری نداشت، هرچند گرته‌برداری‌هایی هم از او در این شخصیت شده بود، اما مال زمان و مکان متفاوتی بودند، البته باید بگویم که تهیه‌کننده سریال هزاردستان هم آقای شنگله بود.

خاطره‌ای از سریال هزاردستان که تابه حال جایی تعریف نکرده باشید، دارید؟

در هزاردستان، آن صحنه آخری که مفتش شش انگشتی می‌خواست شعبان استخوانی را بکشد، من به علی حاتمی گفتم: علی جان! شعبان یک لوتی است، در فرهنگ لوتی‌های قدیم این‌طور است که اگر دشمن آمد و کارد زد به شکمش، روده‌هایش را می‌گذارد و دنبال قاتل می‌دود، گفتم ولی در این سکانس، یک گلوله به شعبان می‌زنند و تمام. بهتر است این‌طوری باشد که وقتی تیر اول را می‌زنند، من بیفتم دنبال قاتل، تیر دوم را بخورم و باز قدم‌ها کوچک‌تر بشود و وقتی به‌قاتل رسیدم، او با تیر سوم مرا بکشد، مرحوم علی حاتمی گفت این‌که می‌گویی خیلی خوب است، ولی به ما گفته‌اند که باید این صحنه را همین الان تمام کنیم، به دلیل کمبود وقت و بودجه و آن چیزی که تو می‌گویی طول می‌کشد، اینجا بود که شدیدا عصبانی شدم نه از دست علی حاتمی، بلکه از سیستمی که نگذاشت علی حاتمی‌ها کار خودشان را آن طور که دوست دارند، انجام دهند.

بعد از هنرستان هنرپیشگی چه کردید؟

بعد ما رفتیم دانشگاه هنرهای دراماتیک که البته برای اولین بار بود این دانشگاه در ایران تأسیس شده بود، حتی یک‌سری از بچه‌ها رفتند دانشگاه تهران که آنها قبول نکردند، ولی وزارت فرهنگ سابق که آقای دکتر فروغی بودند که به پای تئاتر و موسیقی این مملکت خدمات بسیار شایانی کرد، دانشگاه دراماتیک را ایجاد کرد و ما هم کنکور دادیم و قبول شدیم و استادان درجه یک این مملکت آنجا تدریس می‌کردند.

همدوره‌ای‌ها و استادان شما چه کسانی بودند؟

معروف‌ترین همدوره‌ای ما، مرحوم علی حاتمی بود. در آن دانشگاه رشته‌های بازیگری، ادبیات دراماتیک، نمایشنامه‌نویسی، کارگردانی و طراحی صحنه داشت و آنجا دکتر آرمان‌پور، زنده‌یاد دکتر محمدجعفر محجوب، دکتر صفا، هشترودی، دکتر خوانساری، آقای شنگله و آقای حمید سمندریان تدریس می‌کردند. مرحوم حسین تهرانی که نوازنده معروف تنبک بود به ما ریتم درس می‌داد، دانشکده‌های هنرهای دراماتیک، ساختاری مدرن، ولی با استادان بزرگ و قدیمی داشت و این فرصت بسیار خوبی به ما می‌داد.

پایان‌نامه لیسانس شما چه بود؟

عنوان پایان‌نامه من «تأثیر متقابل جامعه و هنر» بود و استاد راهنما هم زنده‌یاد دکتر آریان‌پور.

اولین نقش سینمایی شما چه بود؟

فیلمی که آقای فرخ غفاری ساخته بود به نام شب قوزی.

نقش شما در این فیلم چه بود؟

من نقش یک سلمانی را داشتم که یک شاگرد داشت و نقش آن را خود آقای غفاری بازی می‌کرد، به نظر من از فیلم‌های خوب و ماندنی است که الان نسخه اصلی فیلم در موزه سینماتیک فرانسه هست.

اولین بار که طعم سانسور و توقیف در سینمای ایران را چشیدید، کی بود؟

یک فیلمی قبلا آقای فرخ غفاری ساخته بود به اسم
«جنوب شهر» که در سینمای مایاک نشان دادند آن موقع سرتیپ نادر باتمانقلیچ وزیر کشور بود، شب سوم آمده بود فیلم را دیده بود و بلافاصله دستور توقیف فیلم را داد و آقای فرخ غفاری را هم شب بازداشت کردند.

خاطره‌ای از هنرمندان درباری هم دارید؟

البته یک سری از بچه‌های هنرمند و هنرپیشه بودند که در جشن‌های بیست و هشتم مرداد می‌رفتند در کاخ و یک مقدار ادا و اصول در می‌آوردند، ولی ماها مطلقا این کار را نمی‌کردیم.

آقای کشاورز می‌شود گفت که تقریبا با همه کارگردان​ها کارکرده‌اید بجز آقای مسعود کیمیایی؟

بله می‌شود اینطور گفت، با کیمیایی کار نکردم چون آن موقع بچه‌هایی که در بخش تئاتر وزارت فرهنگ و هنر بودند حق این‌را که در هر فیلمی بازی کنند، نداشتند و تعهد داشتند که فقط فیلم‌های درجه یک و هنری بازی کنند، که در آنجا من یادم است آقای کیمیایی فیلم قیصر را می‌خواست بسازد که از من هم دعوت کرد، اما چون ما اجازه نداشتیم من نرفتم، نقش من را آقای جمشید مشایخی بازی کرد.

ظاهرا شما از سینمای کیمیایی خوشتان نمی‌آید؟

درست است، من خیلی از تم کارهای کیمیایی خوشم نمی‌آید.

بزرگ‌ترین حسرت هنری محمدعلی کشاورز؟

هنرمندی بود به نام آقای اصغر تفکری، اگر بود و می‌گذاشتند و فرصت می‌داشت از بزرگ‌ترین کمدین‌های تاریخ ایران می‌شد.

آقای کشاورز بدترین نقشی که بازی کردید و پشیمان هستید چه بود؟

من از فیلم‌هایی که بازی کردم پشیمان نیستم.

مشکل مهم سینمای ایران از نگاه محمدعلی کشاورز؟

در تلویزیون و تئاتر و سینما، چیزی که الان نداریم یا به صورت کامل و ایده‌ال نداریم، تهیه‌کننده خوب است، بسیاری از مشکلات و مفاسد ناشی از تهیه‌کننده نامناسب، کار نابلد یا کاسبکار است، الان هرکسی گاوداری دارد و پولدار است می‌آید تهیه‌کننده سینما می‌شود! همین است که نجابت را از سینمای ما برده است و باعث این مشکلات و فسادها شده است.

اگر وارد عرصه بازیگری نمی‌شدید دلتان می‌خواست چه‌شغلی داشته باشید؟

نمی‌دانم روزگار به چه صورت رقم می‌خورد؟ البته من اول در دانشکده پزشکی قبول شدم، ولی وقتی برای اولین بار به سالن تشریح اجساد رفتم، دیدم که نمی‌توانم!

چه نقشی را دوست داشتید بازی کنید اما نکردید؟

من خیلی دوست داشتم نقش یک رهبر ارکستر را بازی کنم، الان که دیگر پیر شدیم و از کار افتادیم. گفتند چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو.

شما تا به حال عاشق شدید؟

بله، یک بار عاشق شدیم و برای همیشه عشق را کنار گذاشتیم و برای هفت پشتمان بس است!

می‌شود بگویید داستان چه بوده؟

دختری که گرفتمش عاشقش بودم دیگر.

می‌توانید بگویید داستان چه بود؟ بازیگر بود؟

نه بازیگر نبود، ما رفتیم خواستگاری و ازدواج کردیم و کمی بعد جدا شدیم، تلخی آن هنوز با من هست، البته ثمره آن هم نلی، دخترم است که همه چیزم است و در کار هنری هم بسیار فعال است.

این روزها شما در خانه چه کاری انجام می‌دهید؟

من فقط کتاب می‌خوانم.

چه کتابی؟

تمام کتاب‌های من درباره ادبیات است.

آخرین کتابی که خواندید چه بوده؟

کتاب «خاکستر هستی» که محمدجعفر محجوب نوشته و به نظر من لازم است تمام کسانی که کار سینما تئاتر می‌کنند این کتاب را بخوانند تا ببینند تاریخ ادبیات ما چه سوژه‌های گردن‌کلفتی برای ساختن فیلم و سریال دارد.

دوست داشتید با کدام کارگردان کار کنید که کار نکردید؟

با آنهایی که دلم می‌خواست کار کردم، اما هنوز هم دوست دارم آقای شنگله یک تئاتر کار کنند و من هم با این پای شل بروم و کار کنم.

بامعرفت‌ترین دوست محمدعلی کشاورز؟

علی نصیریان.

شما، آقایان علی نصیریان، جمشید مشایخی و عزت الله انتظامی، چهار پیشکسوت و تفنگدار سینمای ایران هستید، هرکدام را چطور توصیف می‌کنید؟

علی نصیریان، نویسنده، کارگردان و بازیگر ایرانی است و کمتر کسی اینها را با هم دارد. عزت‌الله انتظامی، آدمی واقعا دلسوز، هم در زندگی شخصی هم در زندگی هنری و جمشید مشایخی به پای این سه نمی‌رسد، ولی آکتور خوبی است.

شما از مردم ایران راضی هستید؟

من مردم پایین شهر را خیلی دوست دارم. پایین شهری‌ها مانند کف دست می‌مانند، زلال، شفاف و بامعرفت! هیچ جای دنیا شرافت و انسانیت ایرانی‌ها را ندارد.

بدترین عادت مردم ایران چیست؟

دروغگویی !

آقای کشاورز اصفهانی‌ها چه جور آدم‌هایی هستند؟

برعکس آنچه که می‌گویند بسیار آدم‌های ساده‌ای هستند.

زرنگ نیستند؟

نه، می‌گویند که خیلی زرنگ هستند، اما در کارشان حسابگر هستند؛ یعنی اگر مهمانی بروید آنجا صاحبخانه می‌نشیند و می‌گوید گز می‌خورید، اگر بگویند آره، می‌گوید خوب بروید بخرید. (می‌خندد)

دلتان می‌خواهد به اصفهان برگردید؟

دلم می‌خواهد به اصفهان برگردم، هنوز نفهمیدند پل‌هایی که آنجا ساختند با چه ماده‌ای بوده که 400 سال است چیزی نشده، اما بی‌آبی رخ اصفهان را که زاینده‌رود است، گرفته است. تا آب به زاینده‌رود برنگردد، من هم به اصفهان برنمی‌گردم!

آخرین نقش سینمایی که بازی کردید چه بود؟

در فیلم فرزند صبح، نقش معلم و استاد امام خمینی را بازی کردم که حالا نمی‌دانم آن قسمت را پخش می‌کنند یا نه؟

چه صحنه‌ای است؟

امام و استادش روبه‌روی هم می‌نشینند، امام که نقش ایشان را عبدالرضا اکبری بازی می‌کند یک انگشتری را که استادش به ایشان داده بود، آن را از دستش درمی‌آورد و به او می‌دهد و می‌گوید من را دعا کن، استاد امام هم می‌خندد و می‌گوید تو هم من را دعا کن.

چیزی که الان محمدعلی کشاورز از مسئولان می‌خواهد؟

من تعجب می‌کنم چرا تلویزیون این شهرکی را که علی حاتمی ساخت اسمش را گذاشت شهرک غزالی؟ چرا نگذاشت شهرک علی حاتمی؟ درست است که فیلم‌های علی حاتمی جاودانه خواهند ماند، اما باید این نامگذاری هم می‌شد و به نظرم در این مورد تلویزیون یک مقداری بی‌مهری کرد.

نویسنده: بهمن هدایتی - دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱

تقریبا ذائقه‌ای نیست که نان سنگک را نپسندد، سنگک ماندگارترین و لابد پرطرفدارترین نان ایرانی است، کافی است نگاهی به خیابان‌های شهر بیندازید تا به این نتیجه طلایی برسید که نانوایی‌های سنگکی‌ بیشتر از بقیه نانوایی‌هاست. 

اما این همه داستان سنگک نیست؛ سنگک آخرین و جدیدترین نانی است که ایرانیان پخته‌اند. به تعریف امروزی، یک نان بومی و ملی. ما بعد از سنگک نان ایرانی نداشته‌ایم و البته سنگک بر خلاف نان‌های دیگر کاملا شناسنامه‌دار و باهویت و تاریخچه‌دار است.
اولین سنگک، قرن دهم‌ ـ‌ حدود 400 سال قبل ‌ـ‌ بر سر سفره ایرانی آمد، با ابداع شیخ بهایی، همان دانشمند عهد صفوی که حلواشکری و مسجد امام و حمام معروفی که با یک شمع گرم می‌شود هم یادگار اوست، واقعیت این است که سنگک یادگار صفویه است.
نان سنگک با تاریخ صفویه گره خورده است، سنگک شاید دم‌دستی‌ترین یادگاری آخرین مقطع شکوفایی علمی، ‌فرهنگی‌ و ‌تاریخی ایران باشد، قبل از فتنه حمله افاغنه و آغاز زوال قاجار، سنگک یادگار دوره‌ای است که دانشمندان و حاکمان در کنار هم بودند، نه درمقابل هم. هنوز هم پای فرنگی‌ها به تقدیر ایرانی‌ها باز نشده بود.
سنگک با همه خوشمزگی و خوبی‌هایش، نشانی هم هست از توقف ما در صنعت نان، هرچند باز جای شکرش باقی است، این ریگ‌پخت مطبوع یادگار از صفویه توانسته است در مقابل باگت‌های فرنگی سربلند از تنور دربیاید و بر سفره​ها بنشیند.
بهمن هدایتی
عبدالله بن عبدالله بن عبدالله...بن آدم صفوه الله!
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من: