...::کلاشینـکـف دیـجیتال::...
نیش کلاش از بهر کین نیست، اقتضای طبیعتش اینجوریه!
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: بهمن هدایتی - پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۱

پنجاه کیلومتر روبروی خرمشهر خودمان، آن طرف مرز، جنوب بصره،  این شاید سرراست ترین آدرس "الزبیر" باشد،  شهری  کوچک که امروز همه یادگار و میراث "آل زبیر" را در خود جای داده است. 

آل زبیر -منسوب به زبیر بن عوام صحابی پیامبر(ص) که نهایتا در جنگ جمل در مقابل علی(ع)  قرار گرفت و البته در آخر کار پشیمان شد- در نیمه دوم قرن اول هجری و در خلاء قدرت ایجاد شده بین حکومت معاویه و یزید، به عنوان "مدعی جدی خلافت" سر برآوردند و نقش کوتاه اما موثری در تاریخ اسلام ایفا کردند.

 

 آل زبیر مدت کوتاهی بر حرمین شرفین و حجاز و بصره مسلط شدند، زبیریان قیام  مختار را سرکوب کردند و نهایتا به دست عبدالملک مروان در سال 73 هجری، طومار خلافت نیم بند و دهساله "آل زبیر " در هم پیچیده شد.

 اما آل زبیر یک راز تاریخی دارد؛  رازی خون آلود، آل زبیر در همان ده سال خلافت نیم بند، یک نظام تبلیغاتی-سیاسی-مذهبی در مقابل آل محمد(ص) علم کردند، آل زبیر بیش از 30 راوی رسمی حدیث در سه نسل پی در پی داشت، بخش عمده ای از احادیث متضاد و اختلاف افکن شیعیان و اهل سنت به "احادیث آل زبیر" و "راویان آل زبیر" بازمی گردد ، راویانی چون " هشام بن عروه بن زبیر" که به تنهایی 194 حدیث روایت کرده است

  جمع روایات آل زبیر بیش از 700 روایت می رسد، آل زبیر  به خیال خود، انتقام ناکامی خود را با جعل حدیث علیه علی(ع) گرفتند و اختلافات شیعه و سنی با این احادیث در قرون بعدی، عمیق تر شد.

 آنچه که امروز از آل زبیر  باقی مانده،  قبر و مسجد جناب "زبیر بن عوام"  و یک مزرعه نسبتا بزرگ گوجه فرنگی-مزارع الزبیر- و  زخم خون آلود اختلاف است و شهر الزبیر در استان دیالی عراق، جنوب بصره، پنجاه کیلومتر روبروی خرمشهر خودمان!

نویسنده: بهمن هدایتی - سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩۱

حالا همه می‌دانیم تهران دیگر انار ندارد، تهران حالا خیلی چیزها ندارد، کلاغ‌ها از تهران مهاجرت کرده‌اند، تهران ترافیک و دود و آب نیترات‌دار دارد، رکورددار سرطان و سکته است و... اما این شهر شلوغ که یا به بدی‌هایش عادت کرده‌ایم یا خوبی‌ها و زیبایی‌هایش را دوست داریم و ماندگارش شده‌ایم، یک روی دیگر هم دارد، یک روی نوستالژیک، خاکش را کنار بزنی، صندوقچه اسرار تهران را پیدا می‌کنی، بخصوص منطقه دوازدهش، عودلاجان، قورخانه، مولوی، میدان اعدام، توپخانه و کاخ گلستان، باغ ملی و... تهران هرچه نداشته باشد، یادگاری زیاد و خوب دارد، خوب هم دارد، آنقدر از قاجار و پهلوی یادگاری برایمان گذاشته‌اند که کافی است یک دیوار دور منطقه دوازده تهران بکشیم و اسمش را بگذاریم «موزه»! موزه‌ای که بلیت، ورودیه، مامور و تشریفات ندارد.

مسجدی در محاصره پرده‌فروش‌ها

خیابان مولوی را با پرنده‌فروشی‌هایش می‌شناسند، پرنده‌فروشی‌هایی که دیگر نیست و حالا تبدیل شده‌اند، به قفس فروشی، البته نسبت بین مولوی و پرنده‌ها، به همان «جناس» است که خیابان ناصرخسرو هم بورس دوا و دارو و آمپول کمیاب تاریخ مصرف گذشته و نگذشته شده است و البته خیابان فردوسی هم بازار دلالان دلار و سکه و اسکناس تانخورده برای لای کتاب!

تهران دو باغ فردوس دارد، یکی همان باغ مصفای نرسیده به میدان تجریش و موزه سینما که پاتوق عشق فیلمی‌ها و فیلم‌بازهاست، یکی هم درست در میان دود و دم و همهمه بازار، ایستگاه باغ فردوس خیابان مولوی.

این هم از عجایب تهران است که اولین زایشگاه مدرن و امروزی‌اش ـ بیمارستان اکبرآبادی ـ دقیقا روی قبرستان قدیمی شهر ساخته شده است، قبرستان معروف به «سرقبرآقا» که هنوز گنبد آبی‌اش چشمنواز است، اما از آن قبرستان عظیم تقریبا هیچ چیز باقی نمانده است، قبرها شده‌اند دکان و خیابان و سنگفرش و جوی آب!

سرقبرآقا فقط قبرستان نبود، اولین مرکز بازیافت سنتی(!) تهران هم بود، جعفر شهری، نویسنده کتاب «طهران قدیم» نوشته است: خاکروبه‌های تمام شهر در آنجا جمع می‌کردند و خاکروبه‌ها توسط دولابی‌ها [اهالی دولاب در شرق طهران] غربال شده برای کشت و زرع حمل می‌شد و باقیمانده‌های آن در همانجا مانده به صورت تل عظیمی با بوی زننده تعفنی وسط قبرستان خودنمایی می‌کرد. محل دفن اطفال و مرده‌های کنار و گوشه بی‌صاحب و اموات بی‌ارزشی که حتی مردم زحمت حمل اجساد را تا گورستان چهارده معصوم(ع) [حوالی میدان شوش فعلی] به خود نمی‌دادند. قبرستانی که در قحطی‌ها و وبایی‌ها از زمان ناصرالدین شاه به بعد به وجود آمده بود.

از خیابان مولوی و پرنده‌فروشی‌هایش چند صد قدم به غرب بیایید، ناگهان فضا عوض می‌شود، چند قدم بعداز بیمارستان و زایشگاه اکبرآبادی بین انبوه موتورهای در حال استراحت پیک‌های موتوری بازار تهران، تابلوی کوچک و مظلومانه، مسجد مظفری پیداست، خود مسجد هم در محاصره پرده فروشی‌هاست...

خواب‌گزاران مسجد مظفری

«به یک یخچال برای جهیزیه خانواده‌ای مستمند نیاز داریم»، «چه زیباست که در نگهداری جاکفشی مسجد دقت کنیم»، «موبایل خود را هنگام ورود به مسجد خاموش کنید» و ... مثل همه مسجدهای شهر است، این مسجد مظفری، با همان پلاکاردهای آشنا، حتی مثل مساجد بازار و میدان‌های شلوغ، خواب‌گزار ـ بر وزن نمازگزار ـ هم دارد! آدم‌هایی که می‌آیند در خانه خدا و لختی می‌خوابند، لابد مهمان خود خدایند دیگر، چه می‌شود گفت؟!

همه چیز مسجد معمولی معمولی است، حتی ساختمانش هم معمولی و تازه تاسیس است، ولی حتما باید سراغ آن «قبر مخصوص» را بگیری که خادم پیر اما سرپای مسجد یک نگاه براندازانه بکند و شما را ببرد انتهای مسجد، فرش‌ها را کنار بزند و قبر «فخر‌الاسلام محمدرضا، خاخام سابق یهود» را نشانتان بدهد، فخر‌الاسلام هم مهمان خانه خداست، اما برخلاف آن خواب‌گزارهای غریبه و گذری، سال‌هاست که در خانه خدا خوابیده است.نزدیک به 200 سال!

 جوانکی که خوابش را با زیر و رو کردن فرش بهم زده بودیم، عمیقا وحشت کرده است و با تعجب و چشم‌های گرد شده به ما نگاه می‌کند: خواب قیلوله‌اش دقیقا روی قبر فخرالاسلام بود! البته بقیه خواب‌گزارهای مسجد مظفری اصلا بیدار نشدند و صدای شاتر دوربین عکاس روزنامه هم آنها را از خواب شیرین‌شان بیدار نکرد.

در امّت کلیم خدا پیشوا شدم

دیدم محمّد است محمدرضا شدم

قبر ساده است و تنها، تنها قبر مسجد مظفری، کف مسجد رو به قبله، قبر حجت‌الاسلام حاج محمدرضا، خاخام سابق یهود، صاحب کتاب ردیه بر یهود، یک سنگ قبر قدیمی هم دارد که به دیوار نصبش کرده‌اند، اما بدسلیقگی کرده‌اند و طلقی روی سنگ گذاشته‌اند که عملا نوشته‌های سنگ قبر اولیه را ناممکن می‌کند.

 

اما فخرالاسلام و خاخام آقابابای سابق که بود؟ «ملا آقابابا» خاخام بزرگ یهود در دوره فتحعلی‌شاه قاجار بود، در سال 1237 هجری قمری ـ 1822 میلادی( حدود 190 سال قبل) به همراه بیش از 70 نفر از پیروان یهودی‌اش اسلام آورد.

خاخام آقابابا، مشهور زمانه بود و کوچه‌ای که منزلش در محله یهودیان تهران ـ عودلاجان ـ واقع بود، به نام خودش بود، به اصطلاح روحانی محل و بزرگ یهود در تهران بود، اما اسلام آورد.

نکته: ملاآقابابا، خاخام بزرگ یهود در دوره فتحعلی‌شاه قاجار بود که 190 سال قبل به همراه بیش از 70نفر از پیروان یهودی‌اش اسلام آورد و حالا فخرالاسلام محمدرضا نام دارد که در مسجد مظفری آرمیده است

اسلام آوردن خاخام بزرگ یهود در تهران آنقدر مهم بود که در مجلس اسلام آوردنش، علمای بزرگی چون ملا احمد نراقی و میرزا بزرگ قائم‌مقام هم در آن مجلس حاضر شدند. شگفتی داستان به همین جا ختم نمی‌شود، خاخام سابق خیلی زود به کسوت روحانیت شیعه درآمد و شد «حجت‌الاسلام محمدرضا فخر‌الاسلام».

اما شگفتی دیگر زندگی این خاخام آخوند شده، ردیه‌ای بود که او به زبان عبری بر یهودیت نوشت، البته متن عبری کتاب ظاهرا با توطئه‌های عمدی مفقود شده، اما ترجمه فارسی‌اش منتشر شده است، البته صد سال قبل و با چاپ سنگی و قدیمی!

داستان فخرالاسلام مورد توجه مستشرقان غربی قرار گرفته بود، دانیل زادیک در کتاب « مباحثات دینی شیعیان امامی با یهودیان در اواخر قرن هجدهم و نیمه نخست قرن نوزدهم میلادی» با ترجمه جواد مرشدلو ماجرای فخر‌الاسلام را چنین روایت می‌کند: «کتاب فخرالاسلام سال‏ 1292 هجری (1875 میلادی) منتشر شد و منبع ارزشمندی از استدلال و ادّله را برای مسلمانان فراهم آورد. تغییر دین رضایی و احتمالا کتابش، آن‌طور که گزارش شده است، باعث گرایش گروه‏ پرشماری، از یهودیان به اسلام شد؛ در سال 1292/6-1875 «بیش از هزار نفر» یهودی به اسلام گرویدند، این کتاب زندگی اجتماعی یهودیان ایران را متحول و موجی از ردیه‌نویسی‌ها و انتقادات را علیه آنان فراهم کرد.»

محمدرضا دو سال هم از پنجاه سال سلطنت ناصرالدین شاه قاجار را درک کرد و سرانجام در 1266 هجری قمری جان به جان‌آفرین تسلیم کرد و مهمان خانه خدا شد تا امروز، تنها تکریم وی شاید این بود کهبازماندگانش، قبرش را در سال 1352 شمسی بازسازی کردند و به جای سنگ قبر قدیمی ـ که ذکرش را شنیدید ـ یک سنگ قبر امروزی با خط نستعلیق جایش گذاشتند.

فخرالاسلام شیخ محمدرضا در ابتدای کتابش، چنین خود را معرفی می‌کند:

«کمترین حقیر فقیر از سلسله علمای بنی‌اسرائیل بودم و در میان ایشان از افاضل و اعیان بودم و همگی علمای بیت‌المقدس و ارباب فهم آن طایفه به فضل و تتبع من معترف بودند و در تمام عمر مشغول به تحصیل علوم و مطالعه کتب سماوی و در مقام و متابعت رسوم انبیاء سلف و علمای خلف بودم و در آن تجسس و طلب به غیر از تمیز میانه حق و باطل ادیان و وصول به طریق حق و ایقان مطلبی و مقصودی نداشتم و پیوسته ظهور راه صواب را از مفتح‌الابواب سائل بودم.»

بشارت به پیامبر آخرالزمان ـ حضرت محمد(ص) و اشاره به ظهور منجی آخرالزمان از نسل پیامبر(ص) و حتی نام دوازده امام که در تورات آمده است، از جمله نکات قابل توجه کتاب «منقول الرضایی» فخر‌الاسلام است.

اگر مال هالیوودی‌ها بود!

این‌که فرد یا افرادی، محققانی در حوزه‌های علمیه یا دانشگاه‌ها پیدا شوند که بگردند دنبال نسخه مفقود شده کتاب فخرالاسلام به عبری، یا ترجمه کتابش را دوباره منتشر کنند و بگذارند در اینترنت، شاید کمترین قدرشناسی ما نسبت به این عالم دینی باشد و البته جنگ نرم و مقابله با تهاجم فرهنگی و صهیونیسم و فتنه‌های آخرالزمان هم از این بهتر نمی‌شود، حکایت کورش دوستی اسرائیلی‌ها و علاقه خاص‌شان به ایران و... شهره عالم است، اما کاش آنقدر که صهیونیست‌ها ـ با دلایل خاص خودشان ـ کورش را تحویل می‌گیرند، ما هم «فخر‌الاسلام» را تحویل می‌گرفتیم، راستی اگر هالیوود سوژه‌ای مثل «خاخام محمدرضا» پیدا می‌کرد، از کنارش می‌گذشت و مثل ما روی قبرش می‌خوابید؟!

نویسنده: بهمن هدایتی - یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱

تاب خوردن برای بچه ها چیزی فراتر از سرخوشی ناشی از حرکت آونگی چند زنجیر و میله است، "تاب خوردن" یعنی بازی کردن و حمایت شدن همزمان؛ یعنی جسارت اوج و دلهره فرود به قدر کودکی، هیجان ارتفاعی که ابتدا و انتهایش، تکیه گاهی به نام "پدر یا مادر" است، حس غرور کودکانه همبازی شدن با این تکیه گاه و پز دادن این موقعیت پیش همسالان...

 


"تاب" یعنی داشتن کسی که با مهربانی و صبوری، هوای کودک را داشته باشد ، تابش بدهد، پرش بدهد آسمان و در زمین بگیردتش، تاب فقط یک بازی ساده نیست هرچند که اصولا برای بچه ها، بازی ساده و بی معنی وجود ندارد؛ بازی کردن همه اش زندگی و یاد گرفتن و تجربه موقعیت های آینده است.

بیخود نبود که در سالهای دهه شصت، "تاب" پرمشتری ترین وسیله پارک ها بود و صف های طولانی بچه ها و پدر و مادرها پای تاب، تصویر ماندگار خیلی از ما از بچگی هایمان است.

اصلا مهم نیست این عکس مال کجاست،اروپا، آمریکا، آفریقا...چیزی که مهم است این است که سازنده این پارک، پیمانکار شهرداری اش، معاون بهزیستی اش، مشاور پروژه، رهگذری که شاید این پیشنهاد را کرده، مهندس معمارش ، یا هرکسی که این ایده را داده، اهمیت "تاب" را برای "همه" بچه ها فهمیده، این عمیقا قابل احترام است

وقتی به پارک ها سر می زنی و می بینی یک کودک ویلچرنشین به تاب ها خیره مانده، با خودت فکر می کنی چه حسرت ارزان و قابل جبرانی است نگاه آن کودکان زمینگیر هموطن، راستی راه انداختن چنین تاب هایی چقدر خلاقیت و خرج می خواهد؟ ویلچر فقط پله مخصوص و جای عبور مخصوص نمی خواهد، ویلچر و ویلچرنشین گاهی هم "تاب" می خواهد!

نویسنده: بهمن هدایتی - دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۱

هیجان فوتبال، این بین المللی ترین زبان جهان، مرز نمی شناسد و این روزها تب جام ملت های اروپا، حاشیه هایش، اشک ها و لبخند هایش که جزو ذات فوتبال است و همین است که اصولا جذابش می کند- به قول رضا جاودانی عزیز- خواهی نخواهی حال و هوای ما را هم عوض کرده است و نام کشورهای قاره سبز را سر زبان ما شرقی ها انداخته است.

 بی شک یکی از این نام ها "آلمان" است، آلمانی که ناباورانه و کمی تلخ به ماریو بالوتللی باخت و از جام خداحافظی کرد، آلمان برای ما- مثل خیلی از مردم جهان- تداعی کننده نظم آهنین و اتوموبیل های شیک و البته هیتلر و جنگ جهانی دوم است، ولی چه کسی باور می کند که ما در ایران، چهار آلمان داریم؟!


اولین آلمان، "آلمان آباد" است، روستایی است از توابع بخش مرکزی ارومیه در استان آذربایجان غربی ایران.این آلمان ، در دهستان بکشلوچای قرار داشته و بر اساس سرشماری سال ۱۳۸۵ جمعیت آن ۴۹۷ نفر (۱۴۳ خانوار) بوده است،

دومین آلمان "آلمان قدیم" است که یکی از روستاهای استان آذربایجان شرقی است که در دهستان بزکش بخش مرکزی شهرستان اهر واقع شده‌است.

سومین آلمان هم روستایی است در بخش مرکزی رشت و چهارمین آلمان هم در "شلماش" استان کردستان.

محصول آلمان های ایران، نه بنز و ب.ام.و که انگور و مرکبات است، آلما در زبان آذری به معنای "سیب" است و قطعا آلمان های فراموش شده ما ربطی به سرزمین ژرمن ها ندارد و احتمالا آن دو آلمان واقع در آذربایجان از "سیب" گرفته شده باشند، عجایب نام های روستاهای ایرانی به اینجا ختم نمی شود، در اطراف فومن، روستایی به نام "لهستان" داریم!

شاید تب فوتبال جام ملت های اروپا بتواند باعث شود که آلمان های وطن خودمان را دوباره بشناسیم! آلمان هایی که مال خودمان، خود خودمان است، حاشیه ها و اشک و لبخندهایش هم مال خودمان..

نویسنده: بهمن هدایتی - یکشنبه ٤ تیر ۱۳٩۱

باید انصاف داد که سئوال، سئوال جالبی بود، بی مقدمه، خونسرد همانطور که داشت با کنترل تلویزیون بازی می کرد و کانالها را بی هدف عوض می کرد، پرسید: "یه سئوال! شغل امام حسین(ع) چی بوده؟"

برای اعیاد شعبانیه ، می شود پلاکارد و بنر زد، چراغانی کرد، طاق نصرت بست، شیرینی و شکلات و شیرکاکائو پخش کرد، مداحی کرد یا مداحی و مولودی شنید، ویژه نامه منتشر کرد، جنگ شادی و فیلم های کمدی کلاسیک در تلویزیون نشان داد و  خیلی کارهای دیگر!

 اما گاهی یک "رجوع" ، ورق زدن چند کتاب تاریخی و سیره و سنت، زیر و رو کردن چند سایت و بالاخره پیدا کردن یک جواب به یک سئوال، آنهم در میانه عید امام حسین(ع) یک طور دیگری است، انگار آن جرقه شعف آلود از پیدا کردن یک جواب، به اندازه همه آن چراغانی ها و پلاکاردها خوشحالت می کند.

 جواب این است: برخلاف بسیاری از مردم آن زمان که صرفا از بیت المال سهم می گرفتند، امام حسین(ع) و البته همه ائمه اطهار(ع) به معنی دقیق کلمه "شغل" داشتند و از سهمیه ماهانه بیت المال امرار معاش نمی کردند.

 امام حسین بن علی(ع)، سیدالشهدا(ع)  کشاورز بود! مانند پدرش علی(ع)، البته یک کشاورز ثروتمند که خودش عرق هم می ریخت و شخم می زد و  می کاشت و می بخشید و از این ثروت در راه هدایت خلق- حتی عمرسعد- استفاده می کرد، به طور مشخص امام حسین(ع) متولی باغ های موقوفه های امیرالمومنین(ع) در کوفه و مدینه بود و جالب اینکه متن وقف نامه امام علی(ع) به حسنین(ع) در نهج البلاغه آمده است.

و نکته جالب اینکه تا امام صادق(ع) ائمه اطهار(ع) همه بر همین سنت کشاورزی بوده اند اما امام صادق(ع) علاوه بر کشاورزی،  مضاربه و تجارت هم می کردند.

خیلی خلاصه و خودمانی باید گفت میلاد امام حسین(ع) به همان اندازه که می تواند روز پاسدار باشد - که هست- می تواند روز کشاورز هم باشد! روزی که مدتهاست از تقویم و خاطره و حتی  رسانه های ما فراموش شده است

بهمن هدایتی
عبدالله بن عبدالله بن عبدالله...بن آدم صفوه الله!
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من: