...::کلاشینـکـف دیـجیتال::...
نیش کلاش از بهر کین نیست، اقتضای طبیعتش اینجوریه!
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: بهمن هدایتی - یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱
اکبر عبدی، انگار شمایل سینمای ایران است، خسته و زخمی اما سرپا، مرد نمکین دهه 60 و 70 سینمای ایران، ستاره تپل سینمای کودک و اعجوبه در بداهه‌پردازی، حالا خسته است، عمیقا خسته، عبدی در آستانه پنجاه و دوسالگی، گزیده‌کاری را هم کنار گذاشته و این‌طور که به نظر می‌رسد تقریبا به هیچ کاری نه نمی‌گوید؛ از کمدی‌های سوپرمارکتی تا تله‌فیلم و سریال. چرخ زندگی است دیگر، باید بچرخد، اکبر عبدی و غیر اکبر عبدی هم نمی‌شناسد، عبدی شوخ و دوست‌داشتنی و خوش‌سخن است، حتی اگر خسته باشد، حتی اگر ساعت یک بامداد در لوکیشن یک تله‌فیلم، روی کاناپه دراز کشیده باشد و مشغول گریم باشد و در همان حال به سوالاتت جواب بدهد. 

عمواکبر ـ آن‌طور که عوامل فیلم صدایش می‌کنند ـ در هیچ حالتی شوخی و خوش‌سخنی را فراموش نمی‌کند. گفت‌وگوی مشروح جام‌جم را با اکبر عبدی ـ که گاهی شبیه درددل هم شده ـ می‌خوانید.

 ×××

آقای عبدی! انگار چندان شاد نیستید، غمگین به نظرمی‌آیید. فکر نمی‌کردم اکبر عبدی اینقدر غمگین باشد.

بله، اخیرا به یک آدمی اطمینان کردم، مغازه‌ای را اجاره کردم، یک چک امانت پیش طرف بود به مبلغ 55 میلیون تومان، رفته برگشت زده، این آدم بچه محل بود و باهم نان و نمک خورده بودیم. او از اعتماد من سوءاستفاده کرد. باورم نمی‌شد در روز روشن بخواهد از من کلاهبرداری کند و خیانت کند، آدم وقتی این‌جور از نزدیکانش ضربه می‌خورد، غمگین می‌شود، دلش می‌گیرد. حالا من مانده‌ام با این مشکل؛ نه به بنده مغازه‌ای داده نه مبایعه‌نامه‌ای، دیگر خسته شدم، حالم خوب نیست، البته دفعه اول هم نیست، در شمال هم یک چنین اتفاقی افتاد. خواهش می‌کنم این را چاپ کنید؛ شخصی به نام ... سه سال پیش به نام مسکن مهر 30میلیون پول از ما گرفت، حالا نه تلفن جواب می‌دهد نه چیزی.

به نظر می‌آید دیگر تیپ‌های چاق و بانمک که شما مهم‌ترین مصداقش بودید، در سینمای امروز ایران چندان طرفداری ندارند و فراموش شده‌اند. این درست است که می‌گویند الان دور دور چشم‌رنگی‌ها و دماغ عروسکی‌هاست؟

چشم‌رنگی و خوش‌تیپ یا تپل و بدقیافه و کچل فرقی نمی‌کند؛ هر کسی اگر بخواهد عمر کارش طولانی باشد باید جنم و معرفت بازیگری داشته باشد. چیزی که الان در سینمای ایران فراموش شده این جنم و معرفت است. بازیگری یک چیز ذاتی است، ربطی به قیافه ندارد.

بازیگر مثل چاهی می‌ماند که آب در آن بریزی و بخواهی از آن آب بکشی، یعنی باید مدام در حال یادگرفتن و یاد دادن باشد، بجوشد، هیچ‌وقت خشک نشود، کسی که فقط قیافه دارد، نمی‌تواند در عرصه بازیگری بماند، ممکن است چند صباح بماند، اما برای همیشه ماندنی نیست، اسمش برای همیشه نمی‌ماند، به نیکی هم نمی‌ماند. شاید در یک فیلم فرد را به‌خاطر ظاهرش انتخاب کنند که با کاراکتر فیلمنامه هماهنگ باشد، اما اگر توانایی نداشته باشد فیلم اول و آخرش خواهد بود؛ سینمای ایران از این تیپ‌ها زیاد دارد.

به نظر شما سلیقه مخاطب فرق کرده یا خیر؟

سلیقه و ذائقه را تلویزیون و سینما به مردم می‌دهد؛ یک روز همه به زبان برره‌ای حرف می‌زنند، یک روز فرم خشایار مستوفی زیر آسمان شهر می‌شوند، زمانی که یک سریال 90 قسمت مخاطب را به دنبال خود می‌کشاند مخاطبان را جذب خواهد کرد، نباید مردم را سرزنش کرد، مردم از ما یاد می‌گیرند.

شما از معدود بازیگرانی هستید که با طیف وسیعی از کارگردان‌ها کار کرده‌اید. فکر می‌کنید چرا همه آنها‌ با شما کار می‌کنند؟

این برای من جای شکر دارد و شانس بسیار بزرگی بود که خدا نصیب من کرد. مرحوم خسرو شکیبایی این شانس را ندارد، استاد پرویز پرستویی ندارد، نه این‌که ایرادی باشد، قسمت نشده، کار با استاد ناصر تقوایی برای من یک دانشگاه بود، همه چیز دست به دست هم داد و خدا کمک کرد که من در محضر چنین آدم‌هایی که خیلی‌هایشان هم دیگر نیستند بودم، درس‌هایی از هر کدام گرفتم که الان به دردم می‌خورد، البته بخشی از اینها به رفاقت‌ها و دوستی‌های شخصی خودم برمی‌گردد.

فکر می‌کنم کار کردن با علی حاتمی برای شما یک جور دیگر بود، یک طعم دیگر داشت، درست است؟

بله، مرحوم علی حاتمی از 15 سال قبل از کلید خوردن فیلم مادر من را می‌شناختند، ما با هم رفت و آمد داشتیم، من مانند پسرشان خانه‌شان می‌رفتم و می‌ماندم، در خانه علی حاتمی اتودهای مختلف را برایشان اجرا می‌کردم، پدر می‌شدم، کودک می‌شدم، پیرمرد می‌شدم، عقب‌مانده می‌شدم، البته مرحوم حاتمی هم در زمینه نوشتن و ساخت این فرم کارها و آدم‌های عقب‌مانده بعد از سوته‌ دلان تبحر داشتند.

علی حاتمی ذهنش همیشه روشن بود، همیشه در حال داستان نوشتن بودند، هیچ‌وقت ایشان را بیکار نمی‌دیدید. ایشان برای فیلم مادر از من هم چیزهایی دیده بودند و اعتماد کردند شاید کمتر کسی بداند که مرحوم حاتمی هیچ‌وقت سناریو را کامل نمی‌نوشتند و آخر داستان را هیچ‌کس جز خودشان نمی‌دانست و بازیگرها این‌طور با ایشان کار می‌کردند که تجربه عجیب و جالبی بود.

در فیلم جهان پهلوان تختی هم قرار بود من نقش مرید تختی را بازی کنم که یک کارگر چاپخانه بود و با دوچرخه برای خانه تختی و مادرش خرید هم می‌کرد. این نوجوان کرو لال بود و حتی زمان مرگ تختی او را تعقیب می‌کند و مرگ تختی را هم می‌بیند اما چون کرو لال بوده نمی‌توانسته شهادت بدهد، علی حاتمی به من می‌گفت نقش این کاراکتر بسیار کلیدی است چون تماشاچی به وسیله تو حزن از دست دادن تختی را می‌فهمد، کار با علی حاتمی برای من یک چیز دیگر بود.

شما طبعا از هر کدام از کارگردان‌هایی که با آنها کار کردید، یک چیز به خصوص آموختید، این تکه‌های پازل شخصیت بازیگری اکبر عبدی را ساخته، برایمان بگویید از هر کدام از این کارگردان‌ها چه آموختید، مثلا از علی حاتمی چه یاد گرفتید؟

از مرحوم حاتمی یاد گرفتم بازیگر مانند جواهری است که در خاک‌ها پنهان شده برای دیده شدن او قدم اول را نویسنده برمی‌دارد قدم بعدی را کارگردان، بعد گریمور می‌آید و یک جلوه‌ای به او می‌دهد، فیلمبردار با هنرش به مخاطب نشان می‌دهد، همه دست به دست می‌دهند تا از طریق بازیگر هنر بقیه به مخاطب برسد، این تفکر حاتمی بود، اگر وقت خود را می‌گذارند، روی گریم بازیگر، اما اگر بازیگر خودش را از تو تغییر ندهد می‌شود یک ماسک روی صورت و همه زحمات برباد می‌رود، استاد عبدالله اسکندری می‌گفت کسی را تا تخم چشمش مو می‌چسبانم اما از سی متری تا دهانش را باز می‌کند معلوم می‌شود کی هست و بازیگری بلد نیست و همه زحمات از بین می‌رود، بازیگر باید از درون در جهت تیپ و شخصیتی که بازی می‌کند تغییر کند باید نقش را زندگی کند نه این‌که ادا در بیاورد باید تیپ را به کاراکتر تبدیل کند آن‌وقت هم برای خودش هم دیگران قابل قبول خواهد بود، مثل این می‌ماند که فردی می‌خواهد جوکی را تعریف کند هنوز شروع نکرده خودش می‌زند زیر خنده و توقع دارد تو بخندی وقتی نمی‌دانید که جریان چیست خنده به چی معنا ندارد، یه دوستی داریم به نام آقای اردستانی که با هم شروع کردیم البته ایشان پیشکسوت‌تر هستندهم صدابردار تئاتر بودند هم بازی کردند الان هم گریمور بازنشسته سینما هستند، یک بار نشد برای ما یک جوک تعریف کنند فقط می‌گفت یک جوک جدید دارم بعد شروع می‌کرد خندیدن آخرشم می‌گفت خندم می‌گیره الان نمی‌تونم بعدا می‌گم!


ناصر تقوایی؟

از ناصر تقوایی یاد گرفتم چطور بدون نگاه کردن و از حفظ جایمان را در مقابل دوربین پیدا کنیم. در خیلی از کارها نگاه کنید می‌بینید که بازیگرها زیر چشمی نگاه می‌کنند تا نقطه شروع را پیدا کنند، این تمرکز و واقعی بودن را به هم می‌زند، آقای تقوایی به ما می‌گفت قدم‌هایتان را بشمارید، بایستید و بر عکس بشمارید به عقب برگردید تا نقطه شروع را پیدا کنید، در سینما در کار نمایش ایستادن، راه رفتن همه حساب و کتاب دارد و مهم است.

داوود میرباقری؟

داوود میرباقری هم یک جورایی مثل علی حاتمی می‌شود گفت شاعر سینمای ایران است، این‌که بتوانی جمله را صحیح بگویی کدام را بگویی از دام بگذری و چه جمله‌ای را با تاکید بیان کنی، میرباقری روی همه اینها وسواس دارد.

داریوش مهرجویی؟

آقای مهرجویی استاد این بودند که وقایع و اتفاقات فیلم را چگونه طبیعی جلوه دهند. تعریف استاد مهرجویی از سینما این بود که تمام گروه باید تلاش کنند که یک دروغ را چنان به واقعیت نزدیک کرد تا مخاطب در تردید بماند که این اتفاق افتاده یااین آدم‌ها واقعی بودند و بتوانند خودشان را جای شخصیت‌ها بگذارند. در فیلم زیبای به همین سادگی آقای میرکریمی که خانم هنگامه قاضیانی با هنرمندی بازی می‌کردند، خود من اینقدر تحت تاثیر این فضای واقعی قرار گرفته بودم که فکر می‌کردم این یک مستند است و آن افراد واقعا همسر و بچه این خانم هستند.

یا مثلا مخملباف آدم عجیبی بود، یک جورایی توقع داشت با سرعتی که خودش جلو می‌رود، بازیگران و عوامل فیلم هم جلو بروند، فکر می‌کرد ما می‌توانیم فکر او را بخوانیم و با او هم سرعت شویم، یک مقدار در کار پرتوقع بود و سرعت عجیبی داشت، کم حوصله بود، اگر برف هم می‌بارید کار باید انجام می‌شد.

شما اگر فیلم ناصرالدین شاه اکتور سینما را ببینید صحنه‌ای است که همه در کاخ گلستان جمع شدند و روی پرده، فیلم تماشا می‌کنند و من در نقش ملیجک می‌روم داخل پرده که به پیرزن کمک کنم تا سوزنش را نخ کند، در آن صحنه نزدیک‌های غروب بود که برف گرفت اما ما همچنان سکانس را گرفتیم. اگر بیست و هشت روز برنامه ریزی کار بود باید سر بیست و هشت روز تمام می‌شد، خیلی دقیق و سختگیر بود.یک روز آمد سر صحنه بیست و دو نفر را اخراج کرد، حتی اصلی‌ترین عضو گروه مدیرتولید را بیرون کرد.

 مرحوم پناهی، آقای شریفی‌نیا و همسرشان خانم حاجیان آمدند سر یک صحنه از فیلم هنرپیشه به من سر بزنند آقای مخملباف از آنها خواهش کرد یک سکانس بازی کنند، صحنه‌ای که من قنداق می‌شدم البته این سکانس یک جور طعنه هم به فیلم دیگه چه خبر خانم تهمینه میلانی بود. وقتی گفتند باید قنداق بشوم من گفتم یک میلیون و پانصد تومان دستمزد می‌گیرم که مخملباف رفت شکایت کرد از من. آقای هدایت هم به اتفاق مخملباف رفت ارشاد و برای نخستین بار سر دستمزد من را ممنوع الکار کردند. گفتم من سه برابر این را به شما می‌دهم شما قنداق شوید عکس بگیریم و چهار جا بگذاریم این کار را می‌کنید؟

چرا با قصه قنداق شدن مشکل داشتید؟

نه مشکل نداشتم می‌خواستم دستمزد کارم را بگیرم، زیرا آنها پولش را در می‌آورند با آن سکانس قنداق شدن من. الان در سینمای بقیه کشورها، دستمزد ثابت نیست، اگر فروش بالا رفت، دستمزد عوامل هم باید بیشتر شود، این یکی از شرط‌های اقتصادی تر شدن سینمای ایران است. در دنیا اگر یک فیلم از یک حدی بیشتر فروخت، حتی به آبدارچی هم دستمزد بیشتر می‌دهند.

به نظر شما چرا در سینمای ایران این‌طور نیست؟

لابد موضوع به تهیه کننده‌ها برمی‌گردد. در اخراجی‌های یک، من 20 میلیون تومان دستمزد گرفتم در حالی که آن فیلم 9 میلیارد فروخت حق من این مقدار بوده؟ می‌دانید به من بعد از آن فروش میلیاردی چه دادند؟ به جان تک دخترم یک عکس دسته جمعی که روی تانک نشسته بودیم را روی پوسته درخت چاپ کرده بودند و به ما دادند. در اریکه ایرانیان مراسم گرفتند همه گفتند به اینها نفری نیم کیلو طلا دادند البته آقای ده‌نمکی دستش درد نکند در رسوایی تلافی کرد!

سینمای ده‌نمکی را چطور می‌بینید؟ از او چه یاد گرفتید؟

ده‌نمکی اعتماد به نفس خیلی خوبی دارد و به بازیگر هم اعتماد می‌کند و این خیلی خوب است، در این کار آخرش هم بسیار جدی بودند بسیار قوی نوشته بودند و جایی نداشت که بخواهی چیزی از خودت بگویی، به نظرم این کار جدید حرفه‌ای‌ترین کار ده‌نمکی تاکنون است، یک متن خیلی خوبی نوشته شده بود شما نمی‌توانستی جمله‌ای را حذف کنی یا چیز دیگری بگویی.

همین فیلم که برای اولین بار هم شما نقش یک روحانی را بازی کردید؟

بله، این تجربه اولم بود در بازی در نقش یک روحانی. یک مقدار فنی و تخصصی هم بود، با طلبه‌ها نشست و برخاست کردم که یاد بگیرم، کلمات و اصطلاحات دینی هم باید دقیق گفته شود و نمی‌شود چیزی را جایگزین کرد. ده‌نمکی آنقدر زیبا صحنه‌های دیگر را می‌گرفت و البته زیر چشمی حواسش به من بود تا می‌رفتم سمت خندیدن و خنداندن یقه‌ام را می‌گرفت و جالب است که عرض بیست و سه روز، فیلمی که به اصطلاح جمعیتی بود البته با انرژی و سرعت آقای گل‌سفیدی فیلمبردار جوان و آینده‌دار جمع شد.

کجا احساس کردید که سینمای ایران به شما اهانت کرده؟

سینمای ایران همه جا و به همه اهانت کرده، آنقدر زیاد است که نمی‌توان گفت.

آخرین چیزی که یادتان است چه بود؟

همین الان چرا آقای تقوایی نباید کار کند؟ ارشاد این بودجه‌ای را که برای یکسری از دوستان و نورچشمی‌ها می‌گذارد، این توهین است به همه ما، رانت بازی‌ها که می‌کنند، بعضی وقت‌ها پول تبلیغات یک فیلم از فروش آن بیشتر است.

در مورد شخص شما هم چیزی بوده که بتوان گفت؟

من از سینمای ایران طلبکار نیستم. من یک کارگرزاده هستم حتی به فکرم نمی‌آمد که یک روزی چهار نفر من را دوست داشته باشند یا فلان ماشین زیر پایم باشد. من از خدا ممنونم از کسی هم طلبکار نیستم با کسی هم مشکل ندارم ولی من برای فیلم آقای ... خیلی زحمت کشیدم تا آخر فیلم تاندون های پای راستم از چند جا پاره شد اما پولم را که ندادند هیچ، شکایت هم کردند. تا حالا نه قرارداد به من داده‌اند نه دستمزد. همه افراد گروه با شکایت پولشان را گرفتند اما من که شکایت نکردم جالبه که پول ندادند و شکایت هم کردند باز همین مهرماه یک دادگاه دیگر هم داریم.

تا حالا چند بار پایتان به دادگاه باز شده؟

این موضوع اولین بار بود، من در عمرم کلانتری هم نرفته بودم، ایشون در دو فیلم تا حالا مجری طرح بوده و می‌خواد سومی هم با آقای بهرامیان شروع کند اما من اگر شده باشد با ماشین می‌روم داخل صحنه‌شان، اما نمی‌گذارم فیلمش را بسازد (باخنده!)

از سیمرغ بگویید؛ به نظر خیلی‌ها شما مستحق سیمرغ‌های بیشتری بودید.

من تا حالا دو بار سیمرغ گرفتم فرقی نمی‌کند به آنها تیبا دادند، به ما هم دیپلم افتخار و سیمرغ دادند، البته بعضی‌ها را هم شریک می‌کنند انگار دیپلم یک ارزش دارد سیمرغ یک ارزش دیگر، در صورتی که یکی منوی چلوکبابی است و دیگری شیشه و گچ است!

شما کدام دهه سینما را بیشتر دوست دارید؟

سه چهار سال بعد از انقلاب تا ده پانزده سال بعد آن زمانی که سینمای کودک جان داشت.

مثلا چه فیلم‌هایی؟

فیلم‌هایی مثل دزد عروسک‌ها، سفر جادویی، مدرسه موش‌ها، کلاه قرمزی. شما می‌بینید الان بجز جشنواره کودکی که برگزار می‌شود آن هم نه با کیفیت سابق، ما چیز دیگری نداریم در صورتی که یک زمانی در فیلم کودک حرف برای گفتن داشتیم، این هم به برکت انقلاب بود که این‌گونه را احیا کرد، الان چه فیلم کودکی ساخته شده که برای اکران سرش دعوا کنند؟

دزد عروسک‌ها هم از فیلم‌های ماندگار شماست و خیلی‌ها شما را با شمایل دزد عروسک‌ها می‌شناسند، چه خاطره‌ای از این فیلم دارید؟

زمانی که دزد عروسک‌ها اکران شد در سه روز اول اکران خیلی فروخت، درست بعد این سه روز، زلزله منجیل آمد، من منزل مرحوم حاتمی بودم که لوستر شروع به تکان خوردن کرد، یادم هست هم‌زمان بازی‌های جام جهانی بود هم تولد المیرا، دخترم سی و یکم خرداد. من برای فیلم دزد عروسک‌ها ماشینم را فروخته بودم، دستمزدم را هم گذاشته بودم و در کنار استاد اسکندری 10 درصد در فروش شریک شدم.

آقا ما گفتیم زندگیمون از دست رفت! دو تا سینما در شیراز اکران کرده بودند به امید فروش کلان که یکدفعه فروششون رسید به روزی 15هزار تومان، ما راه افتادیم به تبلیغ شهر به شهر برای این فیلم. روزی 80 هزار تا عکس چاپ کردن برای امضا کردن و هدیه دادن به مشتریان فیلم در سینما، اینقدر عکس امضا کردیم که تا دو ماه این کنار انگشت ما چال افتاده بود، روزهایی بود برای خودش اما بعد از آن در همان سینما‌های شیراز از جمعا روزی 30 هزار تا شد 9 میلیون فروش.

عجیب‌ترین برخورد مردم با شما در این سی سال چه بوده است؟

یک بار داشتم می‌رفتم کاشان، نزدیک‌های قم ماشینم جوش آورد، سال 65 بود و هنوز جنگ بود، آن موقع فیلم اجاره‌نشین‌ها تازه پخش شده بود، یک فیات هم داشتم، ماشین را خلاص کردم و خاموش وارد سراشیب جاده شدم به یکی از محله‌های قم رسیدم، در حاشیه جاده قدیم قم به کاشان، به‌خاطر ولادت امام زمان(عج) چراغانی هم بود بچه‌ها دورم جمع شدند گفتم الان باید زکات کارم را بدهم، شروع کردم به خنداندن بچه‌ها و مردم محل به‌خاطر نیمه شعبان، آخرش یک آقای حدود 50 ساله با صورتی نورانی با یک بشقاب شیرینی و میوه جلو آمد و از من پذیرایی کرد و اشکش هم جاری بود، گفت اینها جمع شده بودند چون قرار بود جنازه پسر شهید مرا بیاورند اما شما آمدی و بهترین حال را به آنها دادی امثال پسر من رفتند که مردم راحت زندگی کنند، این را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم.

البته برادر شما هم شهید شدند، اصغر عبدی، در چه سالی شهید شدند؟

برادر من پانزدهم اسفند 81 بعد از شانزده سال مجروحیت شیمیایی و عصبی شهید شد. دو ماه بیمارستان بستری می‌شد آرامبخش‌هایی بهش می‌زدند که فیل را از پا می‌انداخت، وقتی شهید شدند حدود 39 سالش بود، از اصغر دو بچه مانده است. او از ناحیه نخاع نزدیک به کمر تیر خورده بود و پای چپش هم سوراخ شده بود.

خاطره ناگفته‌ای از برادر شهیدتان دارید؟

یک دوره‌ای بود که من مرض قند عصبی گرفته بودم، آن زمان شب کار بودم و روزها استراحت می‌کردم، خانه ما در یک ساختمان بود، اصغر می‌رفت طبقه بالا مثلا می‌خواست کمک کند و ظرف بشورد ظرف‌ها را می‌شست و به جای آن‌که بگذارد در کابینت، صاف از پنجره پرت می‌کرد پایین و ظرف‌ها جلوی من خرد می‌شد، تا بعدازظهر تمام بدنم می‌لرزید، می‌گفتم اصغر چرا این کار را کردی؟ می‌گفت من گذاشتم تو کابینت نمی‌دانم چطور بلند شد رفت! هم خنده‌ام می‌گرفت هم گریه‌ام!

دخترتان دوست ندارد شغل شما را ادامه دهد؟

المیرا دوست ندارد هنرپیشه شود، البته سابقه بازیگری دارد، دو ساله که بود در چند فیلم، نقش نوزاد رو داشت اما الان هیچ علاقه‌ای به هنرپیشگی و شغل من ندارد و می‌خواهد برای ادامه تحصیل به خارج برود.

به‌عنوان آخرین سوال تا حالا شده کسی از طریق شما کلاهبرداری کند و خودش را از طرف شما جابزند؟

بله، دوبار این اتفاق افتاده. یک بار کرج کسی خودش را جای من جا زده بود وکلاهبرداری می‌کرد، منتها فامیلی من پسوند آقاباقر دارد، یعنی اکبر عبدی آقاباقر و این مرا نجات داد!

آقاباقر اسم جایی است؟

آقاباقر نام یک روستاست در 7 کیلومتری شهر اردبیل.

مورد بعدی کلاهبرداری از اکبر عبدی؟

یک آقای دیگر هم به اسم محسن، نام فامیلش را گذاشته بود عبدی، یک مقدار شبیه من بود، می‌رفت در تالارها با تقلید صدای من در مجالس عروسی برنامه طنز اجرا می‌کرد و از این راه نان درمی‌آورد، یک بار که من را دید شوکه شد گفت من را به اسم شما دعوت می‌کنند پول درمی‌آورم، گفتم عیب نداره باز هم بگو من اکبر عبدی‌ام!

نویسنده: بهمن هدایتی - یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۱
شما یک لیسانسیه بیکار در نیشابور هستید، از نگاه تلخ و سرزنش‌آلود پدر و مادر به خودتان به عنوان یک «بیکار» عاصی شده‌اید، امکان ازدواج ندارید و در حال از دست دادن نامزدتان هستید، آقازاده هم نیستید که کسی سفارش‌تان را بکند، شب‌ها کابوس می‌بینید، افسرده شده‌اید، فشار زندگی آنقدر بر شما سخت گرفته که مجبور می‌شوید خودتان را راضی کنید که «هر کاری» شد انجام بدهید که از این وضعیت نجات پیدا کنید، بی‌خیال پرستیژ و وجهه‌تان می‌شوید، راضی می‌شوید به هرکاری، حتی کارهای خدماتی، از دوست و آشنا می‌شنوید که آموزش و پرورش نیشابور نیرو می‌گیرد، می‌روید در سایت «پورتال جامع دولتی اطلاع‌رسانی نیشابور» در قسمت «استخدام نیروی خدماتی کار معین جهت واحدهای آموزشی خراسان رضوی».
عکس به شدت تزئینی است!

با موس شرایط استخدام را مرور می‌کنید، همه شرایط را دارید، امید نازکی بر ته دلتان نقش می‌بندد، تا این‌که می‌رسید به بخش «مدرک»: مدرک تحصیلی مورد نیاز حداقل پنجم ابتدایی و حداکثر دیپلم خواهد بود، ناگهان با تبصره‌ای مواجه می‌شوید، وقتی می‌خوانیدش انگار یک سطل آب یخ یا داغ! بر سرتان خالی کرده‌اند: «مدارک بالاتر از مدارک اعلام شده ترتیب اثر داده نخواهد شد، و از پذیرفته‌شدگان تعهد محضری مبنی بر نداشتن مدرک بالاتر از دیپلم اخذ خواهد شد و در صورتی که احراز گردد، فرد مدرک بالاتر از دیپلم داشته است، در هر مرحله از جذب و اشتغال، قرارداد وی لغو خواهد شد، و خسارت وارده به دستگاه قابل پیگیری خواهد بود».

به نظر شما آن لیسانسیه بیکار نیشابوری چه باید کند؟ دروغ بگویید که دیپلمه و پنج ابتدایی است و «شغل خدماتی» به دست آورد که با ترس و لرز منتظر لو رفتن و برگرداندن همان حقوق بخور و نمیر خدماتی باشد؟ از خیر کار و استخدام بگذرد و همچنان در خانه پدری با نگاه‌های سرزنش‌آلود سر کند؟

این قانون عجیب بیش از هرچیزی شاید بوی «تحقیر» بدهد، وقتی یک لیسانسیه بیکار خودش را راضی می‌کند که هرکاری انجام دهد تا چرخ زندگی‌اش بچرخد، وقتی با این تبصره مواجه می‌شود در واقع دو بار تحقیر می‌شود، می‌فهمد که آن کوچک کردن خودش برای پذیرش یک شغل خدماتی هم کافی نیست و فایده‌ای برایش ندارد و چه تلخ است این تحقیر مضاعف!

حدس زدن پایان ماجرا شاید خیلی مشکل نباشد: دوست، پسرخاله، پسرعمو یا بچه محل آن لیسانسیه بیکار که دانشگاه نرفته است، لیسانس و حتی دیپلم ندارد، این شغل را در شهرستان کوچکی مثل نیشابور به دست می‌آورد و لیسانسیه بیکار قصه ما ممکن است به این فکر کند که کاش تا پنج ابتدایی بیشتر درس نمی‌خواند!

نویسنده: بهمن هدایتی - چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۱

وقتی نه در یک پانسیون پر از آدم‌های ناشناس و رنگارنگ، نه در یک مسافرخانه متروک با آدم‌های مشکوک، بلکه در بهترین و نخبه‌پرورترین دانشگاه ایران؛ جایی که می‌گویند آکسفورد یا MIT ایران است؛ دانشگاهی که از کنکور 800 هزار نفری، نهایتا 400 نفر از بهترین‌ها را جذب می‌کند، یعنی در دانشگاه صنعتی شریف، پلاکارد بزنند که «باید تا فلان روز، قلیان‌ها را جمع‌آوری کنید، وگرنه از خوابگاه محروم‌تان می‌کنیم،» شما چه واکنشی از خود نشان می‌دهید؟

 در این خبر کدام زاویه را باید دید و کدام مهم‌تر است؟ شیوع قلیان؟ دانشگاه شریف؟ یا معضل فراگیری شدید و عجیب قلیان در مهم‌ترین نخبه‌گاه این مملکت؟

این پلاکارد در عین سادگی و کوتاهی ظاهرش، حکایت از یک پدیده اجتماعی ـ فرهنگی دارد، شیوع بی‌سابقه قلیان در دانشگاه صنعتی شریف.

یعنی می‌توان باور کرد که باهوش‌ترین و نخبه‌ترین دانشگاهی‌های ایران از مضرات بی‌شمار قلیان و نیکوتین که حتی عامیانه‌ترین افراد جامعه هم از آن مطلع هستند، بی‌خبرند؟

پرسش دیگر و بنیادی‌تر این است که خوابگاه‌های دانشجویی یا لااقل خوابگاه نخبه‌پرورترین دانشگاه ایران، چه کم دارد که قلیان آن جای خالی را پر کرده است؟ قلیان سرگرمی آدمهای بیکار برای کشتن زمان است، شریفی ها چه نسبتی با این بیکاری و کشتن وقت دارند؟

 

در خوابگاه‌های دیگر، در خوابگاه‌های دانشگاه‌های دیگر، دانشگاه‌های درجه سه دانشگاه‌های غیرانتفاعی‌ها و... چه می‌گذرد؟

 48 سال از تاسیس دانشگاه صنعتی شریف می‌گذرد، هیچ وقت تابلوهای خوابگاه دانشگاه شریف، شاهد نصب چنین پلاکاردی بوده است؟ این اتفاق را باید جدی گرفت.

 

-پاسخ وبلاگ دردی کش به این مطلب(+)

نویسنده: بهمن هدایتی - سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱
 حسین مهدیان آرام صحبت می‌کند، شمرده اما بسیار آرام، با صدایی که گاهی شبیه زمزمه می‌شود. باید ششدانگ حواست به صدایش باشد تا حرف‌های آرام و شنیدنی پیرمرد آرام و خندان را از دست ندهی.

روی میز کار مهدیان، یک روزنامه کیهان است، چند برگ رسید کاغذ، فاکتور چاپخانه و... بر دیوار بالای سرش هم یک عکس بزرگ از امام خمینی(ره) و خودش در نوفل لوشاتوی پاریس.حاج حسین مهدیان در دهه هشتم زندگی پر فراز و نشیب‌اش هنوز در بطن جامعه است، هرچند مثل سال‌های اول انقلاب از او خبر یا عکسی نیست.

از حرف‌های سرپرست روزنامه کیهان که در شهریور 1358 از ترور گروه فرقان جان سالم به در برد، بخوبی پیداست جامعه و مشکلاتش را می‌شناسد و برای بسیاری از این مشکلات راهکارهای خاص خودش را دارد، البته وقت گفت‌وگو کم و رعایت سن و سال و حوصله حاج آقا مهدیان واجب بود.

گفت‌وگوی جام‌جم با حاج حسین مهدیان، از بنیانگذاران دفتر نشر فرهنگ اسلامی و از چهره‌های مبارز قبل از انقلاب را از نظر می‌گذرانید.

×××

آقای مهدیان! به عنوان سوال اول، شما قبل از انقلاب تا سال 58 از نظر سیاسی خیلی در صحنه بودید، خبر و عکس از شما دیده می‌شد، اما به نظر می‌رسد ناگهان یکی دو سال بعد از پیروزی انقلاب، از صحنه کنار رفتید و شاید بشود گفت به پشت صحنه رفتید. دلیلش چه بود؟ چه اتفاقی افتاد که شما این تصمیم را گرفتید؟

ببینید، انسان محاسبه می‌کند که کجا می‌تواند بیشتر کار کند. وقتی شما وارد دولت شوید، درگیر ضابطه و مناسبات خاص دولتی خواهید بود و استقلال و آزادی خودتان را از دست می‌دهید، یا باید مقاومت کنید که فایده ندارد و کنار گذاشته می‌شوید. من بعد از این مقطعی که گفتید، دیدم اگر کنار باشم و در کارهای فرهنگی فعالیت کنم، بیشتر می‌توانم خدمت کنم. مثال این وضع را در خیلی از آقایان دیده‌ام و از آنها این را یاد گرفته‌ام، مثلا آقای قرائتی هم می‌گفتند مدت‌ها به من پیشنهاد می‌شد شما کاندیدا شوید، رأی می‌آورید اما دیدم اگر خودم آزاد باشم، بیشتر از یک رئیس‌جمهور خدمت می‌کنم. ما می‌بینیم که واقعا همین‌طور بوده، ایشان حتی اجازه دادند هرکس که می‌خواهد کتاب‌هایش را چاپ کند و حق تألیف هم نمی‌گیرند و همین باعث شده کتاب‌ها میلیونی باشند، شما می‌بینید ایشان 30 سال است در صداوسیما برنامه دارند و دومین رأی پربیننده‌ترین برنامه را به خود اختصاص می‌دهند. اینها همه عنایت خداست که محبت را در دل بندگان می‌اندازد و فردی تا این حد محبوب می‌شود، آقای قرائتی به نظرم قهرمان فرهنگی کشور هستند که یک تنه کارهای بزرگی را در کشور انجام می‌دهند.

حاج‌آقا مهدیان! برای پرسیدن این سوال عذر می‌خواهم! شما قبل از انقلاب با یک تیپ دیگری بودید، کت شلوار و کراوات، چه شد که تیپ ظاهرتان عوض شد؟ شاید دانستن‌اش برای خیلی‌ها جالب باشد شمایی که قبل از انقلاب در کارهای مذهبی و فرهنگی بودید چطور بعد از انقلاب ظاهرتان تغییر پیدا کرد؟

ببینید، اینها به نظرم مهم نیست. یک وقت شرایطی است که ما باید در اجتماع باشیم و این می‌تواند برای اصلاح مردم و بعضاً جامعه مؤثر باشد، لباس عرف زمانه است وگرنه بود و نبود کراوات تأثیری ندارد. شخصیت انسان به اعتقاد و ایمان اوست، هر شرایطی مقتضیات خاص خود را می‌خواهد، مثلا فرض کنید می‌خواهید بروید نزد یک مقام روحانی یا دولت یا وزارت خارجه. باید لباس متناسب با هر مکان را تن کنید یا وقتی می‌خواهید بروید مسجد نماز بخوانید، این لباس‌ها می‌تواند متفاوت باشد، اما عمده اصالت است و ریشه اعتقادی انسان‌ها که نباید محیط و مکان روی آن اثرگذار باشد.

حاج آقا! شما جزو بازاریانی بودید که با روحانیت مبارز پیوند داشتید که منشأ تاسیس نهادهای زیادی از جمله دفتر نشر فرهنگ اسلامی یا مثلا حسینیه ارشاد شد. آیا هنوز هم پیوندهایی خارج از مناسبات دولتی بین روحانیت با طبقه بازار هست؟

در آن زمان روحانیت مستقل بود، حکومت دستش نبود، تیپ‌هایی مثل آقای مفتح، مهدوی کنی و آقای خامنه‌ای مسئولیت‌های اجرایی نداشتند و در کار فرهنگی، انقلابی و زیربناسازی و کادر سازی بودند. بحمدالله این انقلاب اگر ریزش داشت، رویش هم داشت. از این پیوندها هنوز وجود دارد و هنوز هم منشأ خیر و برکت است.

در همین ماه رمضانی که گذشت، انجمن خیریه مسجدسازان، بیمارستان‌سازان، مدرسه‌سازان و... هر شب به طور سیار در منزل یکی برای یک کار خیر جمع می‌شدند، این نشانه این است که عواطف بیشتر شد. درست است که فشار دشمن هم زیاد شده، اما این رویش‌ها هم هست. دشمن با این مسأله تحریم می‌خواهد جامعه را در تنگنا قرار دهد اما مردم با ایمان در سخت‌ترین شرایطی که گرانی بیداد می‌کند، دارند تحمل می‌کنند. با این‌که دولت یارانه می‌دهد اما مردم سه برابر گران‌تر می‌خرند اما باز هم در این شرایط مقاومت می‌کنند. این واقعا لطف خداست، البته ما باید سعی خود را انجام دهیم که فشاری که به مردم می‌آید، غیرقابل تحمل نشود، چون اگر به مردم خیلی فشار بیاید و نتوانند تحمل کنند، دیگر جمع کردنش خیلی سخت خواهد شد و دشمن به دنبال همین است. دشمن با زیاد کردن فشار تحریم می‌خواهد مردم را نسبت به دولت و بالاتر و بالاتر به مقام رهبری که اوج علاقه و اعتقاد و ایمان مردم هستند، بدبین کند، زیرا رهبری نقش اصلی در حفظ انقلاب و نظام دارند. بنی‌صدرها آمدند و رفتند، خاتمی‌ها آمدند و رفتند، فتنه 88 شد و گذشت، ولی ایشان سکان کشتی را به دست گرفتند و ایستادند. اول با عنایت خدا و بعد با حمایت مردم و اینجاست که مسئولیت‌ها خیلی سنگین می‌شود که ان‌شاءالله با درک دقیق موقعیت و حرکت در پشت سر رهبری به نتیجه برسیم و فشار دشمن را خنثی کنیم.

در زمینه این پیوند بین روحانیت و خیرین بازار آیا اتفاق یا تحول جدیدی هم افتاده است؟

بله، در ماه رمضان که برای نماز خدمت آقا رفته بودیم، بعد از آن یک جلسه خصوصی با رهبری داشتم. من به آقا گفتم خیرینی که در جامعه هستند اگر حول یک محور و با هم در ارتباط باشند و اگر این افراد مورد لطف شما قرار گیرند، با تأثیر‌گذاری کلام شما راندمان کار بالاتر خواهد بود. ایشان فرمودند بررسی می‌کنند و خبر می‌دهند.

آقای مهدیان! یکی از مشهورترین چیزهایی که در مورد شما می‌گویند این است که گفته می‌شود شما در دوره‌ای در سال 1358، روزنامه کیهان را خریدید. موضوع چه بود؟

این خرید روزنامه کیهان را روزنامه آیندگان و چپی‌ها شایعه کردند. زمانی که بعد از پیروزی انقلاب، مصباح‌زاده، مالک کیهان و دوستانش از کشور فرار کردند یک مقدار زیادی بدهکاری داشتند و سفته داده بودند، سفته‌ها به اجرا گذاشته شده بود. جوان‌های انقلابی که رفته بودند کیهان تا کار را شروع کنند، درمانده شده بودند. از من خواستند مشکل مالی کیهان را حل کنم.

دقیقا چه کسانی این را از شما خواستند؟

شهید باهنر و بالاخره دوستان و کسانی که ما را می‌شناختند، این را گفتند، من این مشکل را با سفته حل کردم، آنجا فروشنده‌هایی که ما را می‌شناختند و امضای ما را قبول داشتند و احترام قائل بودند، سفته‌های طولانی مدت ما را قبول کردند.

مبلغ آن سفته‌هایی که شما دادید، چقدر بود؟

آن زمان 70 میلیون تومان که البته همه را از درآمد کیهان بعدها پرداخت کردیم، ولی یک سری روزنامه‌های چپی شایعه کردند مهدیان کیهان را خریده است، در صورتی که ما از آبرویمان استفاده کردیم. بالاخره زمانی آبرو بیشتر از سرمایه کار می‌کند. به ما اعتماد داشتند و بدون گرفتن وثیقه‌های معمول کار ما را انجام دادند، من هم دیدم بهتر است ما هم این اعتماد را صرف انقلاب کنیم تا جاهای دیگر.

نمی‌ترسیدید به‌خاطر این سفته‌ها کارتان به زندان بکشد؟

من به خدا توکل کردم. خداوند به بندگانی که علاقه داشته باشد مراجعات مردم را به او ارجاع می‌دهد و اگر عملکرد او خوب بود، این روند ادامه خواهد داشت اگر هم نبود، از او می‌گیرد و به دیگری می‌دهد. فرض کنید اگر من آنجا نمی‌رفتم و می‌ترسیدم جایی که آن همه کارمند و تشکیلات داشت اعتصاب می‌کردند باز یک باری می‌آمد روی دوش دوستان که خودشان هزار مشکل داشتند. هرکسی در توان و موقعیت خودش مسئول است و اگر شانه خالی کند، خدای نکرده پیش وجدان خود و در پیشگاه خدا باید پاسخگو باشد.

یکی دیگر از اقدامات شما کمک به تاسیس دفتر نشر فرهنگ اسلامی به عنوان یک ابر انتشاراتی مذهبی در سال‌های قبل از انقلاب بود. این دفتر چطور تاسیس شد؟

شهید باهنر نقش اصلی را در تأسیس دفتر نشر داشتند. ما یکسری جلسات داشتیم، شهید باهنر آن زمان با آقای برقعی و دوستانشان در خیابان روزولت سابق بودند. بحث بر سر نیاز جامعه بود. آنها خوب می‌دانستند نیاز جامعه چه هست. عمیق فکر می‌کردند. دوراندیش و واقع بین بودند و با این دوراندیشی به تاسیس دفتر نشر فرهنگ اسلامی رسیدند. حساب کردند و دیدند به یک میلیون تومان سرمایه نیاز دارند. ایشان از من دعوت کردند و من هم آن مبلغ را طی ده فقره چک روز بعد دیدار تقدیم کردم. البته اینها همه عنایت خداوند است و اینطور نبود که بخواهیم حساب کنیم این پول را بدهیم یا از درآمدش استفاده کنیم، حتی رسید هم نگرفتیم.

این برای چه سالی بوده؟

سال 53 و الان می‌خواهیم برای نکوداشت سی و هشتمین سالگرد تاسیس دفتر، یک مراسم یادبود برگزار کنیم و از کسانی که قلم زدند و در این راه همراهی کردند، تجلیل کنیم.

چند نسخه کتاب تا به حال در دفتر نشر چاپ شده؟

میلیون‌ها کتاب. تعدادش از شماره خارج است.

به یادماندنی‌ترین روزی که در دفتر نشر فرهنگ اسلامی داشتید چه روزی بود؟

یک روز شهید بهشتی آمدند و خیلی خوشحال بودند و با آن صدای مخصوص و تن صدایی که هنوز یادم هست، گفتند از امروز ما ده میلیون مخاطب نوجوان داریم.

فکر می‌کنم اشاره‌شان به این بود که توانستند کار تالیف کتاب‌های مذهبی درسی در وزارت آموزش و پرورش را بگیرند در زمان رژیم سابق؟

بله، همین‌طور است. خدا می‌داند با چه تدابیر و ظرافتی وارد کتاب‌های دینی شدند. آنها می‌دانستند باید روی بچه‌ها کار کرد و اثر آن را هم در انقلاب دیدند. شما اگر آن زمان می‌خواستید یک کتاب چاپ کنید اگر داخلش یک جمله جهاد یا شهادت داشت جان به لب می‌رسید تا چاپ شود. ساواک اذیت می‌کرد و حساسیت فوق‌العاده داشت، ولی این عزیزان توانستند در یکی از کلیدی‌ترین دستگاه‌های رژیم نفوذ کنند و کار تالیف کتب درسی مذهبی کشور را انجام بدهند. این حلقه تالیف کتاب‌های درسی هم از درون دفتر نشر فرهنگ اسلامی شکل گرفت. جالب است بدانید شهید باهنر حتی زمانی که رئیس‌جمهور شدند و تمام نهادهای آموزشی و فرهنگی زیر نظر ایشان بود، باز به دلیل علاقه‌ای که به دفتر نشر داشتند مسئولیتشان را رها نکردند. این برای همه معما شده بود. نیمه‌های شب می‌آمدند اسناد را امضا می‌کردند. خیلی راحت بود که اختیاراتش را به کس دیگری واگذار کند، اما معلوم شد این دفتر برای ایشان چیز بسیار باارزشی بود که این‌طور به آن اهتمام داشتند. دفتر نشر فرهنگ اسلامی در واقع وسیله‌ای شد که پایه‌های فکری انقلاب اسلامی و نهضت روحانیت را ساخت.

زمانی که حادثه شهادت ایشان پیش آمد در زادگاه شهید باهنر در کرمان، یک نکوداشت گرفتند. در آنجا یک پلاکارد دیدم که مقام معظم رهبری فرموده بودند «محمدجواد باهنر طراح فکری نظام جمهوری اسلامی ایران بود». مقام معظم رهبری این لقب را به هیچ‌یک از شهدا ندادند، پس معلوم است آنهایی که در مبارزه بودند سطحی کار نمی‌کردند.

دفتر نشر فرهنگی الان هم مثل آن موقع خروجی و بازدهی دارد؟

شرایط الان از آن زمان سخت‌تر است؛ تهاجم فرهنگی آمده، ماهواره‌ها تمام نیرویشان را گذاشته‌اند که عقیده را از بین ببرند و به سوی پوچی و بی‌بندوباری روند. الان مسئولیت به مراتب بیشتر شده. درست است که نظام اسلامی شده است، اما از آن‌طرف دشمن فهمیده از کجا ضربه خورده و شب و روز روی همان کار می‌کند. الان تکلیف همه از جمله رسانه‌ها و روزنامه‌هاست که بتوانند این تهاجم فرهنگی گسترده و دائم را مهار کنند.

شما فکر می‌کنید راه عملی مبارزه با تهاجم فرهنگی و این آسیب‌هایی که گفتید چه باشد؟

اگر ما و مخصوصاً جوانان به منش بزرگانی که در گذشته بودند عمل کنیم در همه ابعاد زندگیمان تأثیر خواهد داشت و مشکلات فرهنگی ما مهار خواهد شد، چون اصل سرمایه‌گذاری دشمن روی مسائل فرهنگی و بخصوص جوانان است. الان مشکلات مسکن، جهیزیه و ازدواج هست و چیزی که من به عنوان یک فعال اقتصادی و کسی که عمرش را در این راه صرف کرده و جامعه را هم می‌شناسم، این است که صندوق‌های قرض‌الحسنه ما باید هرچه زودتر تقویت شود. گسترش فرهنگ قرض‌الحسنه می‌تواند خیلی از مشکلات فرهنگی که در ظاهر ربطی به اقتصاد را ندارد حل کند. الان متاسفانه صندوق‌های قرض‌الحسنه زیر ضربه است، این را من، یک جهاد فوری می‌دانم.

اخیرا مشکلاتی در زمینه کاغذ ایجاد شده. شما به عنوان یک صاحب‌نظر امور فرهنگی و فعال در امور انتشارات و کتاب با این مشکل چه کرده‌اید؟ چه راهکاری پیشنهاد می‌کنید؟

بله، ما الان به دلیل تحریم‌های دشمن، مشکل کاغذ داریم. قیمت کاغذ چهاربرابر شده است. اگر قیمت کتاب بالاتر رود در سبد زندگی مردم با نان و گوشت و شهریه و قسط، کتاب و خواندنی و نشریه حذف خواهد شد که این یک ضربه بزرگ جبران‌ناپذیر فرهنگی است. این الان باید خواب را از چشم مسئولان فرهنگی بگیرد و آنها نگذارند به هیچ قیمت این اتفاق بیفتد.

 ما برای این مشکل در دفتر نشر فرهنگ اسلامی فکر کردیم کاغذ را با همان ارز دولتی خریداری کنیم که تقریباً نصف می‌شود. اگر خودمان هم یک مقدار سوبسید دهیم می‌توانیم کتاب را در حد متعادل عرضه کنیم. برای رسانه باید زمانی تنظیم کنند. ممکن است سرکار باشند و نتوانند، اما هر زمان که بخواهند کتاب، مجله یا روزنامه را باز می‌کنند. لذا اگر خدا کمک کند این معضل را برطرف می‌کنیم. بحمدالله دفتر نشراسلامی اعتباری دارد که دولت اطمینان می‌کند شرایط و تسهیلات بانکی می‌دهد و می‌داند کاغذ را حرام نمی‌کنیم.

 آن زمان شرایط مناسب‌تر بود، کاغذ ارزان بود، تقویم‌هایی عرضه می‌کردیم، با ابتکاری که داشت که در هر صفحه تقویم هر روز یک حدیث و روایت بود. با قیمت هشت تومان. از راه فروش این تقویم‌های مذهبی خیلی از مشکلات مالی را حل می‌کردیم، ولی الان این راه هم بسته شده.

حاج‌آقا مهدیان! می‌توانید تعدادی از اسامی افراد مطرحی که در دفتر نشر آثاری از آنها چاپ شده نام ببرید؟

بله. سیدجعفر شهیدی، شهید بهشتی، شهید باهنر، خود آقا، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، محمدرضا حکیمی، محمدتقی جعفری، دکتر علی شریعتی و پدرشان محمدتقی شریعتی. می‌شود گفت فرهیختگانی نیستند در کشور که آثارشان در دفتر نشر فرهنگ اسلامی نباشد. ما 1300 عنوان داریم از همه نویسندگان مذهبی با گرایش‌های مختلف، حتی با طیف مهندس بازرگان و دکتر سحابی هم ارتباط داشتیم و مرتب با آنها هم جلسه داشتیم.

اگر یک نویسنده جوان گمنام برای چاپ اثرش به شما مراجعه کند ملاک شما برای قبول کردن او چیست؟

ما یک هیات تحریریه داریم متشکل از آقایان اشعری، مختاری، چینی‌فروشان و... که آثار را برای تائید آنجا می‌فرستیم.

چه کسانی این افراد را تعیین کردند؟

دفتر نشر یک هیات امنا دارد که در اساسنامه آن نوشته شده است پس از انحلال به مقام رهبری واگذار می‌شود، اما اخیرا ما اجازه خواستیم این اساسنامه را تغییر دهیم تا بتوانیم قبل از انحلال، اداره امورات را به رهبری بسپاریم.

پس این افراد را آقا تعیین می‌کنند؟

بله، زیر نظر ولایت‌فقیه است.

از چه سالی؟

دو یا سه سالی می‌شود. در هر صورت اثر در تحریریه بررسی می‌شود اگر خوب باشد تائید می‌شود.

افراد هیات تحریریه قبل از انقلاب چه کسانی بودند؟

شهید باهنر، آقای برقعی، شهید بهشتی و مرحوم آقای گلزاده غفوری که کتاب «ایمان‌آورده‌ها» را نوشته‌اند.

فکر می‌کنید الان باید کاری فراتر از نشر کتاب انجام داد؟ نیاز زمانه چیست؟

بله البته، به قول آقای قرائتی مردم حال آشپزی ندارند ساندویچ می‌خورند. حالا حال جویدن هم ندارند آبمیوه می‌خورند. گذشته از اینها ما باید مطابق زمان پیش برویم؛ الان می‌توان از سی‌دی‌ها، دی‌وی‌دی‌ها و از این قبیل تکنولوژی‌ها استفاده کرد.

مثلا اگر یکی از آقایان روحانی از شما بخواهند برای یک شبکه تلویزیونی یا ماهواره‌ای جهت تبلیغ اسلام سرمایه‌گذاری کنید، شما استقبال می‌کنید؟

خب این‌که از نظر قانون اساسی امکان ندارد. ایجاد یک شبکه تلویزیونی غیردولتی منع قانونی دارد.

فرض کنید امکانش بود. شما آمادگی آن را دارید؟

یک زمانی آیت‌الله بروجردی در حوزه علمیه قم می‌فرمودند اگر ما یک فرستنده داشتیم چه‌ها که نمی‌کردیم، اما الان تا چشم کار می‌کند فرستنده و کانال تلویزیونی در اختیار است. به نظر من شبکه جدید نیازی نیست. هر کاری بخواهد انجام شود با همین شبکه‌ها هم امکانش هست. مهم ایده بکر است که باید داده شود. مشکل ما الان ایده‌های ناب و بکر در حوزه فرهنگی است، خوراک رسانه‌های موجود.

شما توسط گروه فرقان ترور شدید. آیا فکر می‌کنید امکان ظهور دوباره این گروه افراطی حالا به شکل دیگر وجود دارد؟ زمینه‌هایش هست یا کاملا از بین رفته؟

بارها گفتم رسوبات آنها هنوز باقی مانده. من سر همین کوچه رامین ترور شدم و الان هم سحر‌ها که به مسجد می‌روم هیچ محافظی ندارم. اگر عمری بوده خدا حفظ کرده، عمر ما ارزشی ندارد. حالا یک چند سالی بیشتر و در بستر مردن، آخرش چه؟ اگر از خون ما رویشی دیگر باشد آن ارزش دارد. اصل تفکر فرقان حذف شده است، چون کسی که منطق و استدلال نداشته باشد حذف می‌شود. حالا بیایند و بکشند. شما فکر می‌کنید اگر امام حسین(ع) کشته نمی‌شد آن اثری که الان خون شهدا دارد باز هم بود؟ اگر زینب(س) مانند همه از دنیا می‌رفت آیا پیامش ماندگار می‌شد؟ همان خطبه‌ای که حضرت زهرا(س)در مسجد خواند زینب(س) در چهار ‌پنج سالگی در ذهن خود ثبت کرد و به تاریخ تحویل داد. این زینب ارزش دارد. آن نماز شب یازدهم که رمقی در بازوان بی‌بی نمانده بود بعد از تحمل آن رنج‌ها و سختی‌ها ارزش‌آور است. شما می‌بینید هنوز بعد از گذشت چند قرن محرم که می‌شود چهره مملکت عوض می‌شود، اینهاست که ماندگار شده، نه یک‌سری استدلال‌های پوچ و بی‌اساس. آنچه همیشه باقی می‌ماند اسلام اصیل است.

و... آرزوی باقیمانده حاج حسین مهدیان؟

من همیشه از خدا خواستم مرگ مرا در بستر قرار ندهد.

نویسنده: بهمن هدایتی - سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳٩۱

 مسعود ده‌نمکی یک پدیده است. چه با او موافق باشیم چه مخالف، سینمای ده‌نمکی با همان مولفه‌های آشنا، بخشی از گذار تاریخی سینمای ایران است که نمی‌توان و نباید نادیده‌اش گرفت. مسعود ده‌نمکی در نگاه اول کمی خجالتی به نظر می‌رسد، اما اگر ذهن و چانه‌اش گرم شود، کم‌کم از لاک خجالت بیرون می‌آید و حرف‌های صریح و داغ می‌زند و البته مصاحبه بدون حرف صریح، بیشتر شبیه یک انشای دو نفره کسالت‌آور است. ده‌نمکی بوضوح درباره «اخراجی‌ها» تعصب دارد و در ناخودآگاه خود همیشه آماده دفاع از سه‌گانه ماندگارش است.

آقای ده‌نمکی! بگذارید این‌جور شروع کنیم. آیا می‌شود گفت مسعود ده‌نمکی از قبل ساختن ژانر فقیر و غنی یا طنز دفاع مقدس در سینمای ایران پولدار شده؟

ببینید اگر منظورتان اخراجی‌هاست، کسانی که از کارهای من اطلاع دارند و البته هم رسانه‌ای شده می‌دانند در اخراجی‌های یک من اصلا جزو سرمایه‌گذارها نبودم، در اخراجی‌های دو هم فقط 20درصد از سهم برای من بوده است. یک بخش از کارهای من چه در دوران نشریه «شلمچه» و «جبهه» همیشه خودگردان بوده و علاوه بر این که هزینه‌های خودش را درمی‌آورده از هزینه‌های جانبی آن کارهای فرهنگی گسترده‌ای هم انجام می‌شده، چاپ سردفترها و محصولات فرهنگی و پوسترها و... درباره اخراجی‌های دو هم باید بگویم آن قسمت از سرمایه‌اش که متعلق به من بوده همه خرج کارهای فرهنگی دیگری شد.

دقیقا خرج چه شده است؟

مثلا نگارش یک دائره‌المعارف مرجع که چند سال است 40 نفر روی آن کار می‌کنند و در ارتباط با آزادگان و فرهنگ اسارت است که 40 جلد آن امسال چاپ می‌شود و 40 جلد بقیه پنج سال دیگر.

یعنی شما از عایدی اخراجی‌ها، یک تیم درست کرده‌اید که این فرهنگنامه را منتشر کند؟

بله، این کار همه در یک NGO انجام می‌شود که به هیچ‌وجه دولتی هم نیست.

پس می‌خواهید بگویید وضع شما در این سال‌ها به‌خاطر ساختن فیلم‌های پرفروش و سریال‌های تلویزیونی بهتر نشده است؟

بهتر شدن یا نشدن را نمی‌شود گفت. من از اول هم به سرمایه خودم متکی بودم، چه نشریه، چه فیلم‌هایی که می‌سازم. الان در فیلم‌هایی که تهیه‌کننده‌اش هستم یک ریال هم از بودجه دولتی استفاده نکرده‌ام.

با این تفاسیر بالاخره می‌شود این‌طور قضاوت کرد که آقای ده‌نمکی وضع مالی بهتری نسبت به ده سال قبل پیدا کرده؟

بله، البته بخش عمده‌ای از این درآمد، هزینه‌کارهای فرهنگی می‌شود و شخصی نیست. می‌شود گفت دارایی‌های من تغییری نکرده است. همان وضعی را که قبل داشتم الان هم دارم. من هنوز خانه ندارم. نه این که توان خرید نداشته باشم بلکه اولویت برای من کارهایم است. من هر چقدر هم در بیاورم باز هم فیلم می‌سازم.

هر نویسنده یا کارگردانی، قلقلک‌های ذهنی دارد. ممکن است مسعود ده‌نمکی در خلوت خودش و درون این قلقلک‌ها به یک ژانر جدید و غیرمنتظره و نامربوط به دفاع مقدس یا فقیر و غنی فکر کند؟ چیزی که هیچ‌کس فکرش را نمی‌کند که ده‌نمکی بسازد.

من معتقدم روی سه موضوع باید کارهای اساسی انجام شود. یکی تاریخ انقلاب است که من الان روی یک سه‌گانه سینمایی مرتبط با آن کار می‌کنم و محققان آن یک کارگروه از استادان حوزه و دانشگاه هستند.‌

چه مقطع زمانی تاریخ انقلاب را می‌خواهید کار کنید؟

از سال 1320 تا 1358 یعنی از دوره پهلوی دوم تا یک سال بعد از انقلاب.

یعنی تاریخ انقلاب با یک نگاه ده نمکی وار؟

(خنده) بله! می‌شود گفت!این یک کار متفاوت خواهد بود؛ کاری که زوایای پنهان و تاریکی از تاریخ انقلاب را روایت می‌کندو البته یک نگاه عامه پسند خواهد داشت.

چه اصراری به گنجاندن به قول خودتان نگاه عامه پسند در تاریخ انقلاب دارید؟

مثالی بزنم. همیشه در ارتباط با جنگ، هروقت می‌خواستند مستند یا فیلمی تهیه کنند، مشاهده می‌شد یک میکروفن را جلوی سرداران می‌گذاشتند و آنها هم با تشریح اصطلاحات نظامی و تخصصی مثلا می‌گفتند ما از فلان محور حرکت کردیم و به فلان محور رسیدیم. اما وقتی رفتیم داخل سنگر و از نیروی پیاده قصه را روایت کردیم مورد استقبال قرار گرفت و مخاطب توانست با آن همذات‌پنداری کند، مثل اخراجی‌ها. من درباره انقلاب دنبال ادامه این نگاه هستم.

عنوان این سه گانه چه خواهد بود؟

به شرط این که تیترش نکنید، می‌گویم. اسم این سه‌گانه اعدامی‌هاست.

یعنی بعد از اخراجی‌ها، معراجی‌ها و اعدامی‌ها!

بله. این را هم بگویم این روایت را یک سه گانه سینمایی و یک سریال 30 قسمتی در بر می‌گیرد.

آقای ده‌نمکی! کارگروه تحقیق چه کسانی هستند؟ از چه نوع تیپ آدم‌هایی برای نگارش متن استفاده می‌کنید؟

بعد اعلام می‌کنم، اما کسانی هستند که در زمینه تاریخ انقلاب کار کرده‌اند.

خب اسم ببرید. چه کسانی مثلا؟

آقای محمدرضا کایینی، حجت‌‌الاسلام قهرمانی که استاد دانشگاه هستند و خیلی‌ها هم که به مرور اضافه خواهند شد.

 

یعنی این اعدامی‌ها چیزی شبیه اخراجی‌ها خواهد شد؟

اخراجی‌ها، چاشنی طنز داشت و به نظر من در کار سینمای جنگ بکارت و تازگی خاص خودش را داشت. اعدامی‌ها روایت دیگری از تاریخ است و حتما با چالش مواجه خواهد شد و سر و صداها به پا خواهد کرد. به هر حال بعضی افراد این نوع روایت را نمی‌پسندند. من می‌خواهم کلیشه‌های رایج درباره جنگ را به چالش بکشم، مثلا ما تا چیزهایی درباره جنگ شنیدیم و باور کردیم همیشه گفتیم فلان شهید در یک خانواده‌ مذهبی به دنیا آمد، در یک خانواده مذهبی هم بزرگ شد و در یک مکان مذهبی یعنی جبهه به شهادت رسید، اما بعد که می‌آییم و مجید سوزوکی‌ها را نشان می‌دهیم که تازه از کف اتفاقات جنگ بوده با انتقاد روبه‌رو می‌شویم. ما افرادی را داشتیم که از مجید سوزوکی بودن به سرداری رسیدند، ولی متاسفانه دچار خودسانسوری هستیم و اینها را نمی‌گوییم.

شما می‌خواهید تاریخ انقلاب را هم با همین نگاه روایت کنید؟ کنار گذاشتن خودسانسوری‌ها و کلیشه‌ها؟

بله، در تاریخ انقلاب حتما به این زوایا نگاه خواهم کرد.

خب برگردیم به ایده‌های پنهان و ناگفته دیگر مسعود ده‌نمکی. قلقلک بعدی؟

کار دوم یک کار جدی در زمینه جنگ است. شاید بتوان گفت جنگ را با شدت و غلظتی که بوده بیان خواهم کرد.

یعنی یک کار مستند؟

خیر، یک کار سینمایی است و هدفش این است که سختی جنگ را نشان دهد که مثلا با یک تیربار هزار عراقی کشته نمی‌شود یا با یک الله‌اکبر سربازان دشمن فرار نمی‌کنند و می‌خواهم نشان بدهم جنگ برای برادرکشی و این حرف‌های ضدجنگ و دفاع مقدسی که تازگی‌ها مد شده و به خورد جوانان می‌دهند هم نبوده است. یک کار جدی برای نشان دادن مقیاس‌های واقعی جنگ به مخاطب.

و کار بعدی؟

یک کار سینمایی در ارتباط با تاریخ اسلام.

کار حول محور کدام شخصیت خواهد بود؟

شخصیتی در صدر اسلام.

آقای ده‌نمکی! در آثار شما از نشریه تا مستند و فیلم، همه چیز از جمله سیاست، عرفان، طنز و... هست اما فلسفه نیست. نوعی معناگرایی، عمق، این عمدی است؟ نمی‌خواهید یا نمی‌توانید؟ آیا شما از حرکت به سمت یک سینمای معناگرا گریزان هستید؟

تا تعریف از فلسفه چه باشد؟ عرفان و فلسفه به نوعی به هم مربوط است. در «رسوایی» یک مفهوم عرفانی خاص است یا در «دارا و ندار» یک حالت مذهبی عرفانی وجود دارد.

منظور من یک نوع کار فلسفی است.

خیر، کار فلسفی در تخصص من نیست.

یعنی شما هیچ‌وقت نمی‌خواهید ژانر سینمای معناگرا را تجربه کنید؟ تغییر گروه مخاطب برایتان جذاب و مساله نیست؟

ببینید گفتم تا تعریف از فلسفه و فیلم فلسفی و معناگرا چه باشد. کسی که در فیلم اخراجی‌ها عرفان بجوید، مطمئن باشد می‌تواند آن را با یک نگاه تطبیقی از درون استخراج کند. چیزی که به آن تحلیل می‌گوییم و با نقد خیلی فرق می‌کند. مسلما کسانی که می‌گویند در یک فیلم طنز چطور مفاهیم عرفانی وجود دارد، عرفان را نمی‌شناسند.

بگذارید این‌طور بپرسم که مسعود ده‌نمکی هیچ‌وقت دلش نخواسته مثلا مثل عباس کیارستمی فیلم بسازد؟

من حرفی می‌زنم که مردم بفهمند.

آقای ده‌نمکی! چه چیزی در سینمای ایران شما را آزار می‌دهد؟

باند بازی، نگاه دگم آدم‌ها و انحصارطلبی‌ای که دارند.

دیگر؟ همین‌ها؟

اینها همه درد است!

در مورد این دردها بیشتر توضیح می‌دهید؟

نه!

زمانی که شما در مطبوعات بودید به نوعی با روشنفکران درگیر بودید، با آنها چالش داشتید و از زمانی که وارد عرصه سینما شدید با یک طیف هنری و تیپ‌های سینمایی در تعامل هستید. این دو طیف چقدر به هم شبیه است و چه تفاوت‌هایی دارد؟

کار نشریه، نقد دیگران است، اما وقتی وارد حوزه رسانه تصویری می‌شوید هرچند نقد می‌کنید بیشتر از آن خود شما در معرض نقد قرار می‌گیرید. من در نشریه همان زمان هم به مونولوگ اعتقادی نداشتم. گفت‌وگو‌های چالشی و طیف‌هایی که ما مخالف صددرصد آنها بودیم می‌آمدند و در نشریه ما مقاله می‌نوشتند، مصاحبه می‌کردند؛ مثلا اکبر گنجی، تازه آن موقع هنوز باب مناظره‌ها باز نشده بود البته در نشریه اصلاح‌طلب‌ها بود، اما در نشریات این طرفی نبود و آنها حاضر نبودند امکاناتشان را در اختیار گذارند برای گفت‌وگو. فکر می‌کنم بحث‌های مناظره‌ای از سال 76 باب شد. آن موقع طیفی که اصولگرا نامیده می‌شد به ما و نشریه ما و این که با مخالفان و روشنفکران گفت‌وگو می‌کنیم، بشدت حمله می‌کردند.

آیا می‌شود گفت آن تیپ روشنفکر و مطبوعاتی دهه‌70 آدم‌های دگراندیش و مخالفی بودند، اما طیف هنری و سینمایی این‌طور نیست‌ و شما برای کار کردن با آنها مشکلی ندارید؟

اگر منظور طیف بازیگران است آنها در خدمت اندیشه کارگردان هستند. اصلا شغل‌شان این است. ممکن است روزی یک فیلم بازی کنند و در فیلم دیگر نقطه مقابل نقش قبلی باشند. مهم این است شما آنتونی کویین را در نقش حمزه باور کردید، در حالی که او اشهدش را هم نگفت یا ممکن است کسی نقش مالک را داشته باشد و در فیلم آدم برفی نقش اسی در به در را بازی کند. باور شخصیت‌ها در نقش‌هایی که بازی می‌کنند یکی از اشتباهات طیف‌های مذهبی است که اگر یک فرد نقشی را بازی کرد باید در آن نقش زندگی کند، در حالی که این‌طور نیست مانند میکروفنی می‌ماند که مغازه‌دار برای یک مراسم مذهبی اجاره می‌دهد و زمانی همان را به مراسم عروسی می‌برند. مهم این است چه کسی پشت تریبون است و چه می‌گوید. تفاوت اینجاست که سینما بی‌جان نیست و در برابر حرف‌هایی که از زبان شما بیرون می‌آید عکس‌العمل نشان می‌دهد، ولی روشنفکرها این‌طور نبودند.

آقای ده‌نمکی! با توجه به تجربیات شما، آیا می‌شود گفت هنری‌ها دوست‌داشتنی‌تر و قابل‌تحمل‌تر از اهالی سیاست هستند؟

ده‌نمکی: خیلی‌ها تحت‌تاثیر امام(ره) تغییر کردند، زمانی که شهید آوینی می‌گوید من از راه رفته با شما حرف می‌زنم و می‌گوید که سبیل نیچه‌ای داشته و... خود شهید آوینی یکی از همین سوژه‌هاست، شهید آوینی مجید سوزوکی عرصه فرهنگ است

همه آنها خیر. برخی سینمایی‌ها هستند که مانند سیاستمداران سیاست‌زده شدند و حتی دگم‌ترند در صورتی که ما با سیاستمداران هنوز در تعامل هستیم. کسانی که در نشریه مورد انتقاد ما قرار می‌گرفتند پای فیلم‌های ما می‌آیند، نقد می‌نویسند خوب یا بد، اما یک‌سری از سینمایی‌ها این‌طور نیستند. می‌شود گفت در سینما این منطق حاکم است که «هر که با ما نیست بر ماست».

آیا خاطره‌ای از این که گفتید هم دارید؟

افرادی که به آنها استادان مسلم سینما در عالم روشنفکری می‌گویند، در جلسات خصوصی که با هم داریم نقطه‌نظرات عجیب و جالبی ارائه می‌کنند، مثلا یکی از کارگردان‌هایی که جزو همین جریان روشنفکری محسوب می‌شود در ارتباط با اخراجی‌ها عنوان کرد از فیلم اول همه ما بهتر بود. تعجب می‌کنم چرا با این فیلم این طور برخورد می‌کنند، ولی خب حاضر نیستند این حرف را علنی و رسانه‌ای بیان کنند.

آقای ده‌نمکی می‌شود در سینمای ایران مقدس بود یا ماند؟

مقدس‌مآبی یا دینداری؟

مقدس‌مآبی به معنای مصطلح کلمه، دینداری سنتی مثلا نگاه نکردن به بازیگر نامحرم!

به نظر من جامعه امروز ما دارد شبیه سینما می‌شود. در دانشگاه‌ها دختر و پسر همدیگر را به اسم کوچک صدا می‌کنند، چیزی که از چند سال پیش در پشت صحنه سینما رواج دارد یا حتی روابط در بیشتر محافل خصوصی و عمومی. در شرکت‌های خصوصی و حتی بعضا دولتی روابط برخی استادان با دانشجویان چیزی بهتر از سینما نیست، اما تفاوتش این است که سینماگران در چشم هستند، اخبار آنها زود پخش می‌شود و برای همه جذابیت دارد.

با همه این تفاسیر می‌شود در سینمای ایران مذهبی سرسخت یا به تعبیری مقدس بود.

می‌شود اخلاق‌مدار بود. پایبند به باورها و اعتقادات بود و کار هم کرد.

آیا شما این طور هستید؟

باید از دیگران پرسید، اما معتقدم خیلی‌ها که در سینما در ظاهر به گونه ای هستند ، چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند!

یک سوال صریح‌تر! آیا شما از لحاظ فرهنگی در سینما فرق کردید؟ نگاهتان به سینما و فرهنگ بعد از ورودتان به سینما توسعه پیدا کرد؟

ببینید من متوجه منظور شما نمی‌شوم، اما می‌توانم بگویم من در جنگ با امثال اخراجی‌ها زندگی کردم. من مسئول دسته آنها بودم و زمانی که می‌خواستند آنها را بیرون کنند من مجبور شدم بین مسئولیتم و دفاع از آنها یکی را انتخاب کنم.

یعنی می‌شود گفت شخصیت سیدجواد ‌هاشمی در اخراجی‌ها خود شما بودید؟

بله، اما چون نمی‌خواستم خودروایی و خودتعریفی شود، آن را در فیلم نیاوردم، در قصه واقعی، من به خاطر اخراجی‌ها مسئولیتم را از دست دادم، اما این در فیلم نیامد. من با آن گروه از بچه‌ها برای عملیات رفتم، اما یک عده از افراد می‌خواستند اینها را بیرون کنند، شب عملیات ترسیدند و فرار کردند، اما همین بچه‌ها آمدند، جنگیدند و حتی شهید شدند. در زمان نشریه هم یک عده از کسانی که در نشریه من کار می‌کردند اخراجی‌های نشریات دیگر بودند.

یعنی شما به نوعی‌ خودتان را متولی اخراجی‌ها از هر طیف و تیپ می‌دانید؟ اخراجی‌های جنگ، انقلاب و مطبوعات.

در سینما سعی کردم تلفیقی بین افرادی که پرچمدار سینمای جنگ هستند و افراد جدید ایجاد کنم؛ مثلا برای اولین بار می‌بینید امین حیایی در کنار سید جواد‌هاشمی و قاسم زارع که پای ثابت سینمای جنگ بودند، قرار گرفت. این تلفیق و ترکیب را اولین‌بار من انجام دادم و فکر می‌کنم موفق هم بود. ما می‌خواستیم این مرز را بشکنیم و شکست. خیلی از آدم‌هایی که با هم کار نمی‌کردند الان با هم در تعامل هستند. به نظر من بین مردم هم این اتفاق افتاد.

و این یعنی یک نگاه ملی؟

بله. فیلم این کار را کرد، کاری که باید دولت و نظام انجام می‌داد همه عوامل و بازیگران با هم انجام دادند.

شما در زیر پوست آثارتان یک نگاه ملی‌گرایانه دارید، مثل پخش سرود ای ایران در اخراجی‌ها. می‌شود گفت یکی از دغدغه‌های آقای ده‌نمکی بحث نسبت وطن و دین و ترکیب این دو مفهوم در پدیده جنگ است. درست فهمیده‌ام؟

بله، درست است. بحث‌های وطن دوستی یکی از پتانسیل‌هایی بوده که ما در دوران دفاع مقدس نتوانستیم بخوبی از آن استفاده کنیم. به نظر من تبلیغات ضعیف بوده، امام می‌فرمودند مملکتی که 20 میلیون جوان دارد باید20 میلیون تفنگدار داشته باشد، اما ما در آن زمان شاید دو میلیون هم مشارکت مستقیم در جنگ نداشتیم. چرا ما نتوانستیم از این پتانسیل در جنگ استفاده کنیم؟ آیا آنها علاقه‌ای به کشور نداشتند؟

زمانی که عراق سه میلیون نیرو بسیج می‌کرد ما خودمان را می‌کشتیم صد هزار نفر بیشتر نمی‌توانستیم بسیج کنیم. در جنگی که با همه دنیا بود، در عراق سربازی دو سال بود و تازه می‌شدند جیش شعبی یعنی نیروی مردمی؛ اما اوج اعزام‌های ما دو یا سه ماه بود. امام می‌فرمودند جنگ در رأس امور است، ولی ما آن را در رأس امور قرار نمی‌دادیم. برای این که وقتی می‌خواستیم دو تا خاکریز بزنیم، لودر کم می‌آوردیم. در عمل، دشمن از ظرفیت‌ها استفاده می‌‌کرد، اما ما با کمبود مواجه بودیم. یک سری افراد که بعضی نقدها را انجام می‌دهند، جنگ را به مفهوم درست نمی‌شناسند. مثلا در اردوگاه پنج افسران، اردوگاهی که خود حاج آقا ابوترابی هم آنجا بوده، اسرا به عنوان اعتراض، سرود ای ایران را خوانده بودند. به واقع این اتفاق‌ها افتاده یا برای مثال کسانی که می‌گویند اینها غیرواقعی و رویاپردازی است که یک هواپیمای مسافربری برود در اردوگاه اسرا، باید بگویم این اتفاق افتاده و کاملا واقعی بود، اما بعضی‌ها باور نمی‌کنند. آنها یک‌سری اسرای جاسوس را فرستاده بودند تا ساز و دهل بیاورند و برقصند. ما تازه آمدیم تلطیفش کردیم. سرود ای ایران خواندیم. این دست اتفاق‌هاست که داستان خاص می‌سازد وگرنه اتفاق‌های عام که قابل حدس است.

 


بحث جالبی شد. اگر بخواهیم همین بحث را ادامه بدهیم، می‌توانید چند نمونه از ناگفته‌های جنگ را با این زاویه نگاه خودتان بیان کنید؟

بله، البته نباید لو داد، اما ما یک سری افراد داریم که سابقه جبهه آنها به شش ماه نمی‌رسد یا حتی از شهرک دفاع مقدس آن‌طرف‌تر نرفته‌اند و فقط در فیلم‌های ما بازی کرده‌اند، اما متاسفانه انتقاد می‌کنند که جنگ این طور بوده، آن‌طور نبوده و دفاع مقدس را زیر سوال می‌برند. سردار همدانی، فرمانده سابق لشکر 27 بعد از دیدن فیلم اخراجی‌ها برای من تعریف کرد که اول جنگ با کمبود نیرو مواجه شدند. دادستان ایلام به آنها اعلام می‌کند تعدادی از افراد در زندان‌های غرب کشور محکوم به اعدام هستند. اگر مایلید آنها را برای جنگ ببرید. سردار همدانی می‌گویند ما زندانی‌ها را بردیم و با آنها گردان تشکیل دادیم و خیلی‌ها هم شهید شدند. خب این از آن ناگفته‌های جذاب جنگ است. من آنقدر این چند ساله تحت فشار بودم که مجبور می‌شوم داشته‌های خودمان را هم انکار کنم، بعضی‌ها برای این که اخراجی‌ها را زیر سوال ببرند روی مین رفتن بچه‌ها را هم انکار می‌کنند.

خب، ناگفته بعدی؟

مثلا ماجرای کودتای نوژه، سرلشکر شهید حسین لشکری که طولانی‌ترین مدت اسارت را داشته تعریف می‌کرد وقتی جنگ در شهریور 1359 شروع شد خیلی از خلبان‌هایی که در کودتای نوژه در تیرماه 1359 محکوم بودند، داوطلبانه خواستند بروند جبهه. آمدند و جزو خلبان‌های جنگ شدند و رفتند در دل دشمن. خیلی از اینها حتی ضدانقلاب بودند، اما پای وطن ایستادند یا در گردان سلمان چهارده‌ پانزده نفر امثال مجید سوزوکی بودند، مثلا آدمی که تا الان در خیابان چاقوکشی می‌کرده حالا متحول شده و آمده در جبهه با دشمن می‌جنگد، چرا نباید اینها را بگوییم؟ خیلی‌ها تحت‌تاثیر امام(ره) تغییر کردند. وقتی شهید آوینی می‌گوید من از راه رفته با شما حرف می‌زنم و می‌گوید سبیل نیچه‌ای داشته و... خود شهید آوینی یکی از همین سوژه‌هاست. شهید آوینی، مجید سوزوکی عرصه فرهنگ است. اگر ما همین نگاه را می‌داشتیم با نسل جدید هم می‌توانستیم سمپاد همین قصه را داشته باشیم تا این که احساس کنند با آنها در تقابل هستیم.

آقای ده‌نمکی! فکر می‌کنید در سینما ماندگار باشید؟

نمی‌دانم! من کار خودم را کردم. اگر کسانی 20 فیلم می‌سازند که یکی از آنها ماندگار یا جریان‌ساز شود، این اتفاق برای من در «فقر و فحشا» و در سینمای داستانی با اخراجی‌ها افتاد.

شما مدیوم‌های مختلف را تست کردید از نشریه گرفته تا سینما. مدیوم بعدی چه خواهد بود؟

فکر می‌کنم کار بعدی، چاپ همان دائره‌المعارف باشد که 20 سال از عمرم را صرفش کردم و از همه مدیوم‌های قبلی از لحاظ علمی و فرهنگی مهم‌تر است، اما خب مخاطب عام ندارد.

و پس از آن چطور؟

فکر می‌کنم سینما آخرین مدیوم باشد و هنوز هم جا دارد و فکر نمی‌کنم به حوزه سیاست برگردم.

موجی اخیرا از مستندهای بچه‌های حزب‌اللهی آغاز شده که یک جور هم شبیه کارهای اولیه شماست. فکر می‌کنید چه آینده‌ای داشته باشد؟

این را می‌توانم بگویم که خط را ما شکستیم. بالاخره نگاه غیررسمی ما بودیم. نشریاتی وجود داشتند که منتسب به جاهایی بودند. دارای بودجه‌های زیاد و ما به اصطلاح پا برهنه بودیم و بدون امکانات. همه می‌دانند شلمچه چه جریان‌سازی عظیمی در حوزه رسانه برای بچه‌ها بود. شلمچه نشریه‌ای بود که در خانه صفحه‌بندی می‌شد. همسرم کار تایپش را انجام می‌داد. افرادی که در آن می‌نوشتند همین‌هایی هستند که الان در سایت‌ها می‌نویسند و نویسنده روزنامه هستند. آنها آنجا تربیت شدند. نشریه به آنها جرأت داد که می‌توانند رسانه داشته باشند و رسانه برای خودش باشد و بعد از آن فکر می‌کنم با فقر و فحشا مهم‌تر از آن اخراجی‌ها خیلی‌ها جرأت پیدا کردند وارد این حوزه شوند؛ ولی تنها ایرادش این است که دیر شده و این موج باید ده سال پیش راه می‌افتاد.

فکر می‌کنید اگر اصلاح طلب‌ها یک ده‌نمکی داشتند وضعشان از نظر ارتباط با کف جامعه بهتر بود؟

آنها دارند و قدر نیروهای خودشان را می‌دانند.

ده‌نمکی اصلاح‌طلبان کیست؟

به هر حال آنها آدم‌های خاص خودشان را دارند. در جریان‌سازی اصلاح‌طلب‌ها در نشریات در تاریخ مطبوعات ایران، جریان مطبوعات سال 76 خیلی موثر بود؛ روزنامه‌های نشاط، آفتاب و صبح امروز، ولی ضعفشان این است که مخاطب عام ندارند. ما این مساله را در تاریخ انقلاب هم داشتیم، مثلا روحانیت به خاطر پیوندی که با مردم داشت می‌توانست جریان مردمی را بسیج کند، کاری که جریان روشنفکری و ملی‌گرایی نمی‌توانست. به‌خاطر همین موضوع، در جاهایی روحانیت و مذهبی‌ها را به جریان ملی تزریق می‌کرد تا بتوانند با توده‌های مردمی ارتباط برقرار کنند مثل جریان نهضت آزادی و ملی ـ مذهبی، اما به دلیل این که عمق نداشت و به آن اعتقاد نداشتند مؤثر واقع نشد. هنوز هم رسانه‌های برخی از اصولگرایان ما هم فکر می‌کنند با همین سایت‌ها خیلی می‌توانند در افکار عمومی تأثیرگذار باشند، در حالی که این طور نیست. سایت‌های آنها مخاطبان خاص و محدودی دارد و خودشان سایت‌های همدیگر را می‌خوانند و بحث و تحلیل می‌کنند. من فکر می‌کنم با زبان مردم برای مردم حرف زدن هنر امام خمینی(ره) بود. زدن حرف‌های عمیق با زبان مردم، کاری که مولانا در مثنوی انجام می‌دهد، اما حافظ در جاهایی نمی‌تواند. ما باید یاد بگیریم و من سعی کردم از این الگو استفاده کنم.

طبعا هر آدمی می‌تواند سوژه برای ساختن یک فیلم باشد. من چند ‌اسم را نام می‌برم‌ شما بگویید آیا قابلیت دراماتیزه شدن یا مستند شدن دارند؟

من دیگر وارد مصداق نمی‌شوم. شاید ده سال پیش می‌آمدید‌ چنین حرف‌هایی ‌می‌زدم، ولی الان نه.

شما بچه دارید؟

بله یک دختر.

اگر زمانی دختر شما بخواهد وارد سینمای ایران شود، این اجازه را به او می‌دهید؟

البته من در کار خودم از دخترم استفاده کرده‌ام. در اخراجی‌ها همان دختر بچه‌ای که شیمیایی شده بود و امین حیایی از داخل کمد بیرونش آورد، دختر خودم بود. بعد که بزرگ شد و زمانی که خودش آمد و از نزدیک سختی‌های کار را دید ترجیح داد شغل دیگری در آینده داشته باشد. من اگر قرار باشد سفارش کنم که در این حوزه کار کند ترجیح می‌دهم نویسندگی را انتخاب کند؛ زیرا نویسنده جریان‌ساز و ماندگار است.

اگر دخترتان بخواهد بازیگر شود چطور؟

زمانی که نظر من را بپرسد خودم به خودش خواهم گفت!

یعنی مخالف بازیگر شدن دخترتان هستید؟

خیر، به خاطر این که در فیلم خودم بازی کرده.

اگر بخواهد در فیلم دیگران بازی کند، چه؟ اجازه بازی در فیلم دیگران را هم به او می‌دهید؟

بستگی به خودش دارد. من همه حرف‌هایم را می‌زنم و تصمیم آخر را به عهده خودش می‌گذارم. به نظر من نویسندگی در سینما حتی از کارگردانی تاثیرگذارتر است.

 
بهمن هدایتی
عبدالله بن عبدالله بن عبدالله...بن آدم صفوه الله!
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من: