...::کلاشینـکـف دیـجیتال::...
نیش کلاش از بهر کین نیست، اقتضای طبیعتش اینجوریه!
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: بهمن هدایتی - یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢

فرقی نمی‌کند، واقعا فرقی نمی‌کند. ما امروز خسرو شکیبایی را خسروی سینمای ایران بنامیم یا مرد حنجره طلایی، آقای خانواده سبز، آقای ستاره، ستاره دهه 60 یا هامون سینما یا هر لقب فاخر دیگر، خسرو... خسرو شکیبایی این اواخر اما چیز دیگری شده بود، هر چه بود، دیگر ستاره‌ای زرق و برق‌دار نبود.

 
این اواخر، خسرو خوب می‌دانست که چندان «وقتی» برایش باقی نمانده، دکترها جوابش کرده بودند، بیماری کبد امانش را بریده بود، این تلخ است، ولی واقعیت دارد که خسرو شکیبایی این اواخر تقریبا به هیچ کاری «نه» نمی‌گفت، با زور قرص و مسکن هم شده قرارداد امضا می‌کرد و می‌رفت سر لوکیشن، با همان لبخند و فروتنی دوست‌داشتنی‌اش. این اواخر دیگر تقریبا «انتخابی» در کار نبود، خسرو نه نمی‌گفت و بازی می‌کرد، حتی فیلم‌های کافی‌شاپی(فیلمفارسی سابق!).

هامون سینمای ایران این روزهای آخر حتی ابایی نداشت که به خواست فلان تهیه‌کننده و کارگردان، با شمایل و ریش پروفسوری سفید آمیتا  باچان جلوی دوربین برود و با آن صدای گرم و گیرایش، دیالوگ‌های صدمن یک غاز  بگوید.

 هر چند که بی‌ربط‌ترین و لوس‌ترین دیالوگ‌ها با صدای او قدر و قیمت دیگری پیدا می‌کرد. خسرو این اواخر ستارگی را با همه تشریفات ، شأن ، کلاس و... بوسیده بود و گذاشته بود طاقچه.

این اواخر خسرو شکیبایی، نه ستاره و هامون و... که «پدری» بود که می‌خواست با آخرین رمق‌هایش در صحنه، طوری کار کند که خانواده‌اش بعد از رفتن او «تامین» باشند. خسرو این اواخر ستاره نبود، شمع بود... و ناگهان هامون  خشکید.

نویسنده: بهمن هدایتی - دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢

 

 

  وقتی می‌خواستم اسم و شماره موبایلش را روی کاغذ بنویسم تا قرار مصاحبه بگذارم، بی‌اختیار جلوی شماره‌اش نوشتم: ارسطو عامل! مهرانفر به قدری ماهرانه ارسطو شده است که تقریبا تفکیک او از این شخصیت ماندگار غیرممکن است، طوری که اگر احمد مهرانفر را ستاره سریال‌های نوروزی 92 بدانیم، بیراه نرفته‌ایم.



در حالی که صدای قهقهه خنده‌های محسن تنابنده، سیروس مقدم و عوامل «پایتخت» از اتاق مجاور و در حین تدوین پشت صحنه‌های سریال پایتخت به گوش می‌رسید، با احمد مهرانفر به گفت‌وگو نشستیم؛ مهرانفری که برخلاف ارسطو، کم حرف و کمی خجالتی به نظر می‌رسد و مثل سیاستمدارها، حساب هر کلمه و حرفش را دارد. آخر این گفت‌وگو که تقریبا همه‌اش حول محور شخصیت ارسطو عامل شکل گرفت، مهرانفر با خنده گفت: ارسطو خود تویی، نه من! از بس که شتابزده‌ای و هنوز جواب سوال قبلی را نگرفتی، سراغ سوال بعدی می‌روی، متن این گفت‌وگو را از نظر می‌گذرانید:

 

«ارسطو عامل» یا «احمد مهرانفر»؟

الان دیگه احمد مهرانفر. ارسطو عامل نقشی بود که به احمد مهرانفر بازیگر سپرده شد و مهرانفر آن را بازی کرد. نقشی که الان دیگر تمام شده است.

یعنی ارسطو عامل برای شما تمام شده تا این‌که نقش دیگری شروع شود؟

بله! البته صحبت‌هایی هست «پایتخت 3» ساخته شود.

ظاهرا قرار است داستان آن در تاجیکستان اتفاق بیفتد؟

این‌که قرار است در تاجیکستان ساخته شود، شایعه است و درست نیست. البته این را بگویم من خودم شخصا ویژگی‌هایی که برای نقش ارسطو در نظر گرفته بودم در پایتخت 1 و 2 عملی کردم و الان دیگر چیزی برای این نقش در ذهن ندارم. به عبارتی ارسطو برای من تمام شده و راستش چندان تمایل ندارم پایتخت 3 ساخته شود که لازم باشد برای بار سوم من نقش ارسطو را بازی کنم. بیشتر دوست دارم روی نقش دیگری کار کنم و یک شخصیت دیگر با ویژگی‌های جدیدتری بسازم، چون معتقدم بازیگری هم مثل نوشتن و مثل کارگردانی است. وقتی شما یک کار را کارگردانی می‌کنی، دیگر آن کار از تو جدا می‌شود و تو باید به سراغ کار دیگری بروی.

این حس را در زمان پایتخت 2 هم داشتید؟

نه! در سری دوم پایتخت چنین حسی را نداشتیم، نه من و نه آقای تنابنده و نه دیگر عوامل. هنوز اشباع نشده بودیم. احساس می‌کردیم آدم‌هایی که ساخته‌ایم، فضا و روابطی که ایجاد شده، هنوز ظرفیت این را دارد که به آنها پرداخته شود. احساس می‌کردیم این شخصیت‌ها ظرفیت این را دارند که داستان یک سریال 90 شبی را هم پیش ببرند.

طرح موضوع هم شده بود که این کار انجام شود؟ یعنی سریال نود شبی بسازید؟

بله! بخصوص زمانی که بازخوردها را گرفتیم و دیدیم که مردم هنوز سراغ شخصیت‌های پایتخت را می‌گیرند و دوست دارند که این سریال ادامه پیدا کند. همه اینها باعث شد خود ما به این باور برسیم که پایتخت 2 باید ساخته شود. قرار بود سال گذشته این سریال تولید شود که نشد و افتاد به امسال. شوق ساخت پایتخت 2 هم در ما و هم در مردم وجود داشت.

 الان هم این شوق برای ساخت سری سوم پایتخت وجود دارد، اما من از ارسطو خالی هستم و فعلا برایش چیزی ندارم. همه لحظات حسی را که باید یک بازیگر برای یک نقش تجربه کند؛ افت و خیزها، روابط، ریز کاری‌ها، دیالوگ‌ها و... همه استفاده شده و ذهن من کاملا از خلق و پرورش ارسطو خالی است. فکر می‌کنم بقیه اعضای گروه هم همین‌طور هستند، برای همین الان به پایتخت 3 فکر نمی‌کنیم.

آقای تنابنده در مصاحبه‌ای گفته‌اند که نام ارسطو به این خاطر انتخاب شده که ارسطو مسئول خراب کردن اوضاع است و با وجود این که‌این نام،نماد افرادی است که هیچ فلسفه‌ای در زندگی‌شان ندارند، آیا این موضوع را قبل از کار به شما گفته بودند؟

نه! من چیزی در این باره نشنیده‌ام.

خب به این نکته فکر نکردید که چرا نام ارسطو را برای شما انتخاب کرده‌اند؟

بیشتر فکر می‌کردم به خاطر زیبایی‌اش و این که نام کمیابی است، انتخاب کرده‌اند. ضمن این که فکر می‌کنم اسم ارسطو در منطقه علی‌آباد وجود دارد به همین دلیل انتخاب شد. چون به همه چیز کار فکر می‌شد و نام‌ها هم هوشمندانه انتخاب شده بودند. اما این تعبیری که شما می‌گویید آقای تنابنده گفته‌اند شاید در ذهن خودش بوده شاید هم بعد به این نتیجه رسیده، اما من خبر نداشتم.



عجیب‌ترین بازخوردی که تا حالا از پایتخت و نقش ارسطو داشتید، چه بود؟ هر چیزی که بتوان نام آن را بازخورد جالب مردمی گذاشت؛ تماس تلفنی، حرفی، چیزی که برای خود شما جالب و عجیب باشد؟

الان چیزی یادم نمی‌آید. بازخورد خیلی زیاد و خوب بود. در همه عمر کار حرفه‌ایم این‌قدر بازخورد از طرف مردم ندیده‌ام و جالب اینجاست که هیچ بازخورد منفی و بدی به ما نرسید.

اتفاق نیفتاد کسی نکته‌ای منفی بگوید؛ متلکی، چیزی؟

نه واقعا نبود. بیشترین بازخوردهای مثبت از طرف اطرافیان، خانواده و فامیل‌ام بود. از همین بازخوردها بود که می‌فهمیدم کار گرفته و مردم آن را دوست دارند. مردم هم که الان خیلی به ما لطف دارند. در خیابان و مثلا زمانی که پشت فرمان هستیم، ابراز محبت می‌کنند...

معمولا مردم وقتی شما را می‌بینند چی می‌گویند؟

مثلا می‌گویند: عاشقتیم ارسطو! یا یک بار که داشتیم توی اتوبان می‌رفتیم، آقایی شیشه ماشین را پایین داد و گفت: آیا رانندگی با سرعت بالا کار خوبی است؟ از این موارد زیاد داشتیم که الان یادم نیست. البته از پایتخت 1 بازخوردهای عجیب و غریب زیادی به یاد دارم.

مثلا؟

مثلا آقای محسن تنابنده یک روز برای خرید به یک فروشگاه رفته بود، خانمی به او گفته بود که همسر من سرطان دارد و دکتر توصیه کرده که باید روحیه‌اش را بالا نگه دارد و او هر روز سریال پایتخت را تماشا می‌کند و همین باعث شده که حال خوبی داشته باشد.

به خود من هم بارها ایمیل زده‌اند و از تاثیرات مثبت سریال پایتخت و شخصیت ارسطو گفته‌اند. به طور مثال یک نفر از خارج کشور برایم ایمیل زده بود- یادم نیست خانم بود یا آقا!- اما نوشته بود من و همسرم خیلی با هم دعوا می‌کنیم، اما از وقتی سریال شما را دیده‌ایم تا دعوایمان می‌شود به‌هم می‌گوییم: حساس نشو! وقتی این جمله را می‌گوییم خنده‌مان می‌گیرد و دعوا تمام می‌شود!

آقای مهرانفر، پیش آمده بود در زمان بازی، ارسطو، احمد مهرانفر را عصبانی کند؟ می‌خواهم بدانم در زمان بازی چه تضادهایی با ارسطو داشتید؟ مثلا ناراحت باشید از این که احمد مهرانفر قرار است کاری را به جای ارسطو انجام دهد؟

راستش من به این قضیه هم فکر می‌کردم هم فکر نمی‌کردم. فکر می‌کردم چون به این موضوع اعتقاد ندارم که شخصیتی که قرار است بازی کنم باید صد درصد سفید باشد به این فکر می‌کردم که ارسطو یک جاهایی می‌تواند اشتباه کند. درست است که می‌خواهیم یک شخصیت شیرین و مثبت ارائه کنیم، اما این را در نظر می‌گرفتیم که ارسطو می‌تواند یک جاهایی خطا هم بکند. من هنگام بازی در یک نقش به این نکته فکر می‌کنم که شخصیت داستان یا کاری را می‌کند یا نمی‌کند. این‌طور نیست که بخشی از شخصیت را در درون خودم محبوس کنم. به نقش اجازه می‌دهم رفتارها و تجربه‌های مختلفی داشته باشد، رفتار‌هایی که شاید خودم آنها را انجام ندهم.

یعنی بعضی جاها ارسطو شبیه شما، شبیه احمد مهرانفر نبود؟

خیلی جاها بود، اما منظورم این است که خیلی با عقل این نقش را بازی نمی‌کردم. بیشتر با حس‌ام بازی می‌کردم و تلاش می‌کردم نقش‌ام روان باشد. حالا جدا از این که خودم چنین طراحی برای نقش داشتم بقیه اعضای گروه هم کمکم می‌کردند. سیروس مقدم عزیز هم واقعا طوری رفتار می‌کرد که همه بازیگران اعتماد به نفس داشته باشند تا بتوانند «لحظه خلاقانه» را به وجود بیاورند که این اعتماد به نفس برای ایجاد خلاقیت خیلی مهم است.

این را می‌گفتم که در زمان بازی در یک نقش به این نکته فکر می‌کنم که این شخصیت کاری را انجام می‌دهد یا نه. حتی اگر بیننده ناراحت شود. در زمان بازی در یک نقش نه محبوبیت برایم مهم است نه این‌که بیننده از رفتار شخصیت بدش بیاید. تنها چیزی که برایم مهم است این است که در آن لحظه، بازیگر و نقش باید کاری را که از او خواسته شده، به باورپذیرترین شکل ممکن اجرا کند.

باورپذیرترین کاری که ارسطو در طول سریال انجام داد. جدا از بازخوردهای مردمی. کاری که ارسطو کرد و شما خیلی لذت بردید؟

یادم نیست! اما یک سری برداشت‌ها بود که خیلی خودم دوستشان داشتم اما به دلایلی مثل ایرادهای فنی قابل قبول نبود و در کار استفاده نشد.

یادتان نیست در چه حال و فضایی بود؟

مثلا یادم می‌آید سکانسی که ارسطو داشت یکی از کارتون‌های دوست داشتنی زمان کودکی‌اش را تعریف می‌کرد که داستان بچه‌ای است که پدرش او را با زنبیل این طرف و آن طرف می‌برد. در یکی از برداشت‌ها خیلی شیرین آن را تعریف کردم اما آن برداشت در زمان تدوین استفاده نشد.

از برداشت‌ها و سکانس‌هایی که ما هم در سریال دیده‌ایم کدام را بیشتر از همه دوست دارید؟

یکی از سکانس‌های دوست داشتنی‌ام، صحنه‌ای بود که روی پیامگیر موبایل خانم فدوی پیغام می‌گذاشتم؛ تندتند صحبت می‌کردم و می‌گفتم آیا ازدواج با یک مرد عنکبوتی کار خوبی است؟ آیا ازدواج با یک جلف عروسک باز کار خوبی است؟ این جملات را که پشت سر هم می‌گفتم خیلی زیبا شده بود. بیشتر از آن که طنز و خنده دار باشد خیلی جذاب و لذتبخش شده بود اما در زمان تدوین این دیالوگ‌ها پراکنده شده بود و شیرینی و جذابیت که در ذهن من بود از آن گرفته شده بود.اما خود من دیالوگ‌های آن سکانس را که پشت سر هم می‌گفتم خیلی دوست داشتم.

لوس‌ترین نماهایی که ارسطو بازی کرد چه از نوع بازی خودتان و چه از دیالوگ‌هایی که برایتان نوشته شده بود؟ صحنه‌ای که خودتان را راضی نکرد؟ و به اصطلاح نگرفت؟

خیلی زیاد بود اما الان یادم نیست شاید اگر شما به صحنه‌ای اشاره کنید یادم بیاید؛ اما از صحنه‌هایی که دوست داشتم و یادم آمد. قسمت دوم سریال بود که به نقی شک کرده بودیم که با خانمی ارتباط دارد. ارسطو می‌آید توی آشپزخانه به خواهر نقی و هما می‌گوید شما یک جوری رفتید جلو که من فکر کردم الان شکم نقی را پاره می‌کنید اما شما که کاری نکردید.... اما همین‌که نقی به آشپزخانه می‌آید، ارسطو خودش عقب‌نشینی می‌کند و شروع می‌کند به داد و بیداد که بابا من زن نمی خوام...!. اینقدر به من نگویید که زن بگیر... و از آشپزخانه خارج می‌شود. این سکانس را در یک برداشت گرفتیم که به نظرم خیلی خوب شده بود.

شما اهل کاشان هستید و ته لهجه کاشانی هم دارید؟ درست است؟

شاید! اگر شما احساس می‌کنید حتما دارم.

چقدر از خصلت‌های کاشانی‌ها را وارد شخصیت ارسطو کردید؟ چون ارسطو در حالی که ساده است، نماینده موقعیت و شخصیت‌های مختلف هم هست.

بعضی‌ها به من می‌گویند بگو چطوری به شخصیت ارسطو رسیدی؟ من واقعا نمی‌دانم چه جوابی به این سوال باید بدهم. ما یک سریال ساختیم و من هم یکی از نقش‌های آن را بازی کردم. خودمان هم متوجه نشدیم، چکار کردیم. اگر شما متوجه می‌شوید این نکته را هم در بیاورید که چگونه این نقش را بازی کردم!

گویا آنقدر که مردم درگیر ارسطو عامل شدند خود شما نشده‌اید؟

نه! خود من فکر می‌کنم اگر احمد مهرانفر پنج یا 9 کلاس سواد داشت و در شرایط ارسطو بزرگ شده بود و همان لهجه را داشت، شخصیت‌اش شبیه ارسطو می‌شد. البته من چیزی‌هایی به نقش اضافه کردم. مثلا برای پرت کردن حواس بیننده از لهجه که مردم زیاد متوجه آن نشوند که احمد مهرانفر دارد با لهجه مازندرانی صحبت می‌کند، نوعی خاص از صحبت کردن را برای ارسطو طراحی کردم.

تند صحبت کردن ابتکار خودتان بود؟

تند صحبت کردن ارسطو هم یکی از طراحی‌های من برای این نقش بود. اما ارسطو یک جور خاص صحبت می‌کند. این خاص بودن بیشتر مدنظرم بود.

شما در فیلم‌های سینمایی با کارگردانان مختلفی کاری کرده‌اید مثل اصغر فرهادی، تهمینه میلانی، عبدالرضا کاهانی و... در آثار این کارگردانان نقش‌های مختلفی هم بازی کرده‌اید. اما هیچ‌کدام به اندازه ارسطو نگرفت و دیده نشد، فکر می‌کنید دلیلش چه بود؟

بله! اما شما به نقش‌هایی که من در این فیلم‌ها بازی کرده‌ام توجه کنید. مثلا در فیلم آتش‌بس کل بازی من دو دقیقه هم نمی‌شود. قبل از ارسطو نقش‌های مهم به من محول نشده بود. اگر می‌شد از عهده آنها برمی‌آمدم. نقش‌هایی در سینما به من داده می‌شد که محوریت نداشت. در فیلم آقای راعی نقش فرعی داشتم. بیشتر نقش‌ها به من اجازه عرض‌اندام نمی‌داد. در فیلم اسب حیوان نجیبی است نقش یک راننده تاکسی را بازی کردم که چند پلان بیشتر نبود. خب من برای دیده شدن این نقش چه کاری می‌توانستم انجام دهم؟ در فیلم تسویه حساب هم نقشم خیلی کوتاه بود. هر چند برخی می‌گویند در فیلم‌های خانم میلانی هر چند نقش‌هایم کوتاه بوده اما مردم آنها را به یاد دارند. این را هم بگویم که موفقیت برخی از نقش‌ها به طراحی شخصیت در فیلمنامه بستگی دارد. برخی از نقش‌هایی که به بازیگر پیشنهاد می‌شود، نقش‌هایی بدون ویژگی است اما نقش ارسطو ویژگی‌های زیادی داشت.

بعد از پایتخت آیا نقش متفاوتی به شما پیشنهاد شده است؟ از همین جنس نقش‌هایی که دوست دارید. نقش‌هایی با ویژگی‌های منحصر به فرد؟

بله،چند باری نقش اول هم به من پیشنهاد شد که قبول نکردم.

این پیشنهادها بعد از سریال پایتخت بود؟

هم قبل از پایتخت و هم بعد از پایتخت.

نقش اصلی؟

بله نقش اول. اما در آن زمان فکر می‌کردم نباید با آن کارگردان کار کنم یا نباید در جمع بازیگران آن کار قرار بگیرم. این را هم بگویم یکی از دلایل دیگری که باعث شد ارسطو موفق شود، بازیگران نقش مقابل بود.جدا از بازیگردانی آقای تنابنده و کارگردانی آقای مقدم جمع بازیگرانی که با هم کار می‌کردیم و پاس کاری‌هایی که با هم داشتیم، خیلی به من در اجرای نقش ارسطو کمک کرد.

آقای مهرانفر شما تئاتری هستید، آموزه‌های شما از تئاتر چه بود که از آنها برای اجرای نقش ارسطو استفاده کردید؟

در بحث تیپ‌سازی و در آوردن لهجه در تئاتر این را یاد گرفته‌ام بازیگری که می‌خواهد لهجه کار کند باید خرده رفتارها و جزئیاتی را به نقش اضافه کند تا حواس بیننده را از لهجه پرت کند. یادم هست در یک نمایش نقش یک پسر ارمنی را بازی می‌کردم که با لهجه صحبت می‌کرد. در آنجا یاد گرفتم باید چگونه لهجه را دربیاورم که تماشاگر اذیت نشود.

اضافه کردن خرده رفتارها و خرده‌گفتارها به نقش در این زمان مهم است؟

بله همه این‌ها خیلی موثر است که یک اثر شاخص شود.اگر اینها نباشد شاید بیننده با اثر ارتباط برقرار نکند و آن را پس بزند.

انتقادی که شاید به سری دوم پایتخت وارد باشد این است که در قسمت‌های آخر و در لابه‌لای پلان‌ها و نماها، تصاویری شبیه به کلیپ هم گنجانده شده بود و شوخی‌های آقای تنابنده و شما بیشتر شبیه شوخی‌های لورل و هاردی شده بود. این را قبول دارید؟

بخش اول گفته‌های شما را قبول دارم که اتفاقات قسمت‌های آخر پایتخت کم شده بود. اما به‌هرحال باید برای گنبد و گلدسته‌ای که به جنوب می‌رساندیم مراسمی برگزار می‌شد و بیننده باید صبر می‌کرد و آن مراسم را هم تماشا می‌کرد.

این مراسم و تشریفات سفارشی بود؟

نه! سفارشی نبود.ما در طول سریال همه‌اش از گنبد و گلدسته و نصبش صحبت می‌کردیم. بنابراین نمی‌توانستیم وقتی گنبد و گلدسته به جنوب و شهر مورد نظر می‌رسد، هیچ مراسمی را نشان ندهیم. این مراسم باید نشان داده می‌شد.بخصوص این‌که تصاویر زیبایی گرفته شده بود و هم موسیقی خیلی خوبی برای آن ساخته شده بود. شاید قشر روشنفکر در مقابل این قسمت‌ها مقداری جبهه گرفت، اما مردم عادی این مراسم و این بخش‌ها را دوست داشتند؛ هر چند به نظر من فاصله‌ای که این صحنه‌ها با صحنه‌های شیرین قصه ایجاد کرد خیلی خوب بود. بیننده نماهای مراسم را می‌بیند در ذهنش فاصله‌ای ایجاد می‌شود و وقتی دوباره به قصه برمی‌گردد و صحنه‌های شیرین را می‌بیند از آنها لذت می‌برد و به اتفاقات می‌خندد.

گفتید با بخش دوم سوال موافق نیستید؛ که شوخی‌های ارسطو و نقی شبیه شوخی‌های لورل و هاردی شده بود. ارسطو تبدیل به شخصیت خنگ ماجرا شده بود و نقی به اصطلاح خنگ باهوش‌تر! پاس کاری بین خنگ و خنگ‌تر.

اگر مثال بزنید شاید بیشتر متوجه منظورتان شوم.

مثلا در قسمت اهدای کلیه که ارسطو کاملا تبدیل به شخصیتی خنگ و هالو شده بود.

اتفاقا یکی از قسمت‌هایی که من خیلی دوست داشتم همین قسمت‌هایی بود که ارسطو تصمیم گرفته بود کلیه‌اش را به برادر خانم فدوی بدهد. ماجراها چنان چیده شده بود که ارسطو کلیه‌اش را اهدا کند. در این قسمت‌ها ما یک آدم باهوش نمی‌دیدیم، اما از طرفی ارسطو به دلیل وجه انسانی و بیشتر به دلیل عشقش می‌خواست کلیه‌اش را بدهد. قصه اهدای کلیه و دادن کلیه به یک نفر دیگر، قصه تلخی است. نویسنده‌های کار تلاش کرده بودند این تلخی را یک‌جوری شیرین بنویسند که آزاردهنده نباشد، ما هم در زمان کار تلاش کردیم تلخی آن را بگیریم. برای شیرین نشان دادن این رویداد تلخ باید اتفاقاتی بین من و نقی رخ می‌داد. نقی نمی‌خواست من کلیه را بدهم، اما اتفاقات ارسطو را به سمت دادن کلیه پیش می‌برد. خیلی انسانی و واقعی این قضیه را پیش بردیم. نمی‌دانم شما چرا چنین برداشتی کرده‌اید.

ارسطو راننده کامیون هم بود. شما چقدر روی رفتار این گروه متمرکز شدید که نوع رفتار و گفتار آنها را در نقش دربیاورید؟

چهار، پنج روزی قبل از «پایتخت1» من و آقای مقدم سوار بر کامیون نقش ارسطو را تمرین می‌کردیم.

کجا؟ تهران؟

بله. بیشتر بلوار ارتش، آن هم شب‌ها چون کامیون‌ها شب حق تردد دارند. پشت فرمان می‌نشستم و تمرین می‌کردم. گاهی محسن تنابنده هم می‌آمد و ما درباره موقعیت‌هایی که می‌توانستیم در کامیون طراحی کنیم صحبت می‌کردیم. در مدتی که تمرین می‌کردیم اطلاعاتی را هم درباره شخصیت راننده کامیون‌ها از خود رانندگان اصلی کامیون می‌گرفتم. از همان اول که سوار کامیون شدم سعی کردم از خود کامیون و فضایی که دارد استفاده کنم و آن چیزهایی را که باید یک راننده کامیون بداند از رانندگان اصلی کامیون یاد بگیرم. دیالوگ‌هایی که می‌گویند، واژه‌هایی که استفاده می‌کنند و...

این تکیه کلام «از تسمشه» را از کجا آورید؟

این موضوع را آقای علیرضا خمسه برای ما تعریف کرد. خیلی جزئیات یادم نیست، اما گویا آقای خمسه به استرالیا سفر می‌کند، آنجا یک نفر پیش آقای خمسه می‌آید و می‌گوید: شما که مدعی هستی لهجه‌ها را می‌دانید، بگو این جمله یعنی چی؟ شم به بدن... بعد آقای خمسه می‌گوید حالا من یک جمله می‌گویم تو بگو معنی‌اش چی میشه؛ تسمش...

آن روزی که آقای خمسه این خاطره را تعریف کرد همه ما به آن فکر می‌کردیم که چگونه از این واژه در کار استفاده کنیم. تا این که قرار شد کامیون خراب شود و بعد ماجرای کلاه نقی پیش بیاید و... اول فکر کردیم وقتی کامیون خراب می‌شود یکی از همکاران ارسطو کامیونش را نگه دارد و بیاید از ارسطو بپرسد چی شده و بعد ارسطو این جمله را بگوید. اما در ادامه به چیزی رسیدیم که در نهایت گرفته شد. نقی به ارسطو می‌گوید: این ماشین درست می‌شود و ما را به جنوب می‌رساند و می‌پرسد این ماشین چه‌اش شده؟ که ارسطو در جواب نقی می‌گوید: از تسمشه...

تکیه‌کلام «آیا کار خوبی است...؟» از کجا آمد؟

این را در پایتخت 1 استفاده کرده بودم که خیلی جواب داد، در سکانسی که مدارک صمد، برادر گلرخ را آتش زده بودیم که صمد همسرش را طلاق ندهد. آنجا بود که گفتم: آیا طلاق کار خوبی است؟ از همانجا این تکیه‌کلام جاافتاد و خیلی‌ها دوستش داشتند. در مدت زمانی که بین پایتخت 1 و 2 فاصله به‌وجود آمد من به بازخوردها توجه می‌کردم. متمرکز بودم که مردم از کدام قسمت‌ها، دیالوگ‌ها و بازی‌های پایتخت بیشتر خوششان آمده و به احساس خودم هم توجه می‌کردم که چه چیزهایی در پایتخت 1 بود که خودم آنها را دوست داشتم. این تکیه کلام از آنهایی بود که دوست داشتم در پایتخت 2 بیشتر استفاده کنم.

قضیه تصادف واقعی سریال چی بود؟ از چگونگی وقوع آن خبر دارید؟

شب عید بود و همه عجله داشتند از قشم به تهران برگردند. یک عده با هواپیما آمدند، یک عده با ماشین و... دو نفر از گروه تدارکات هم باید ماشین را از قشم می‌آورند که آن اتفاق افتاد و خیلی هم اتفاق بدی بود، همه ما را ناراحت کرد و یک روز هم کار را تعطیل کردیم و تصمیم گرفتیم که کار را ادامه ندهیم، اما موافقت نشد. روزی که این اتفاق افتاد من سر صحنه آمده بودم و حتی گریم هم شدم، اما نتوانستیم کار کنیم. روحیه همه ما بهم ریخته بود.

آقای مهران‌فر! به نظر می‌آید آقای تنابنده یک‌جورهایی حکم پدرخوانده را برای شما پیدا کرده است و عملا سرپرستی تیم را برعهده گرفته، از طراح قصه تا طراحی دقیق شخصیت‌های پایتخت و ایجاد موقعیت‌ها و... ایده او بوده، باید از این به بعد منتظر باشیم که شما در این تیم دیده شوید؟ خودتان هم بعد از این دوست دارید با او کار کنید؟

نه به این شکل نیست. هر کدام از ما به عنوان کسانی که مدت زیادی است کار هنری انجام می‌دهیم، سبک و سیاق خاص خودمان را داریم. در نظر داشته باشید، بیشتر کارهای موفق حاصل کار گروهی است. سریال پایتخت هم اگر موفق‌شده نظر مخاطبان را جلب کند، حاصل کار جمعی است و این‌طور نبود که یک نفر فقط فکر کند و به ما بگوید که چیکار کنیم. اما فیلمنامه پایتخت را تنابنده نوشته است و به نوعی صاحب کار محسوب می‌شود. من با کارگردانان دیگر هم که کار می‌کنم ارتباطم با صاحبکار و کار همین‌طوری است و در پایتخت شیوه کارم را تغییر نداده‌ام.

یعنی در سریال پایتخت این‌طور نبود که ایده‌ها و راهنمایی‌ها فقط از طرف آقای تنابنده باشد؟

نه! اصلا آقای تنابنده چنین شخصیتی ندارد. وقتی انتخاب بازیگران و بازیگردانی کاری به او سپرده می‌شود فقط به این فکر می‌کند که چه نقشی برای چه بازیگری مناسب است.برای این که اثر هنری موفق شود همه چیز باید سر جای خودش باشد و مهم‌تر این که بازیگران سر جای خودشان قرار گرفته باشند.

پس قرار نیست بعد از این با هم کار کنید؟

نه اصلا این‌جوری نیست. نه خود ما تصمیم داریم این اتفاق بیفتد و نه می‌خواهیم بعد از این فقط با هم کار کنیم. ما دوستان خوبی هستیم. با هم راحتیم. بیشتر جاها هم رای و هم عقیده هستیم. اما این‌جوری نیست که در هم ذوب شویم و بعد از این قرار باشد فقط من در کارهایی بازی کنم که ایشان هم هستند. اصلا واژه پدرخوانده را مناسب نمی‌دانم.

شده سر کار شما نقش نقی را اصلاح کنید؟

بله. خیلی جاها بود که من نظراتم را درباره نقش نقی می‌گفتم.

خانم رامین‌فر هم درباره نقش شما نظر می‌داد؟

بله. خیلی جاها درباره ارسطو و نقی نظر خود را می‌گفت. البته در طول کار همه ما نسبت به نقش‌های یکدیگر حساسیت داشتیم و برای بهتر شدن کار نظرمان را می‌گفتیم.

بحثی درباره سریال پایتخت مطرح است که شاید بیشتر به کارگردان و تهیه‌کننده مربوط باشد، اما من از شما هم سوال می‌کنم. این که حضور گنبد، گلدسته در کار و بردن آن از شمال کشور به جنوب به سفارش استانداری مازندان بوده که به نوعی حامی مالی کار هم هست ،درست است؟

نه! به هیج وجه این گفته درست نیست. ما برای ساخت پایتخت 2 خیلی تحقیق کردیم و چند بار به شمال سفر کردیم. در یکی از این سفرها داشتیم از جلوی گنبد و گلدسته‌سازی‌ها رد می‌شدیم که آقای تنابنده گفت من شغل نقی را پیدا کردم. بهتر است نقی در گنبد و گلدسته‌سازی کار کند. بعد هم رفتیم و درباره این شغل تحقیق کردیم و از همان جا بود که گنبد و گلدسته وارد داستان شد. با این که می‌دانستیم خیلی حساسیت برانگیز است و نمی‌شود خیلی با آن شوخی کرد، اما باز هم پذیرفتیم که این اتفاق بیفتد.

و عملا یکی از جدی‌ترین تصمیمات درباره پایتخت 2 گرفته شد.

بله! هم جدی‌ترین و هم سخت‌ترین. چون باید در کنار یک وسیله مقدس کار طنز هم انجام می‌دادیم. باید جوری کار می‌کردیم که کسی ناراحت نشود و تقدس گنبد و گلدسته آسیب نبیند. اما این که گنبد و گلدسته به سفارش کسی یا نهاد و سازمانی وارد قصه شود، اصلا درست نیست.

آیا در پایتخت حذفی هم داشتید، سکانس، نما یا دیالوگی بود که حذف شده باشد؟

بله؛ اما خیلی کم در حد یک کلمه.البته برخی درباره کار نظر می‌دادند و می‌گفتند مثلا فلان بخش نباشد یا اصلاح شود اما آقای فرجی، مدیر شبکه یک و مدیر گروه فیلم و سریال از کار دفاع می‌کردند و مسئولیت را به عهده می‌گرفتند و این حمایت واقعا جای تشکر دارد.

البته شما با صداو سیما هم شوخی کردید؟

بله. اما مدیران شبکه با هوشمندی از پایتخت دفاع کردند.شاید اگر این حمایت نبود برخی لحظات شیرین کار حذف می‌شد.

بدترین خاطره‌ای که از کار داشتید یادتان نیامد؟

نه! اما یادم هست درباره کار و نقش‌ها من و آقای تنابنده خیلی صحبت می‌کردیم. گاهی سر این بحث‌‌ها و قانع کردن یکدیگر عصبی می‌شدیم و جاهایی این عصبیت روی بازیمان هم تاثیر می‌گذاشت. مثلا یک روز در پشت صحنه برای یک نما داشتیم با هم بحث می‌کردیم. دقیقا یادم نیست چی بود اما من مخالف نظر آقای تنابنده بودم و عصبانی شده بودم و با همین حس مقابل دوربین رفتم. یکی از سکانس‌های مربوط به دادن کلیه بود. صحنه‌ای که من سراغ نقی می‌رفتم و مدارکم را می‌خواستم اما او می‌گفت دست من نیست و من می‌گفتم به جان هما قسم بخور که دست تو نیست. او هم می‌گفت که چرا قسم بخورم؟ عاقبت هم به هما گفت که مدارک را به من بدهد و خودش هم گفت: مدارک را بگیر و برو کلیه را بده. من می‌خواستم بگویم: می‌روم و به تو هیچ ربطی نداره! این جمله به تو ربطی نداره. مال خودم بود که اصرار داشتم ارسطو آن را بگوید.

http://cinemapress.ir/old/larg_pic/12-5-1389/IMAGE634164386937343750.JPG

نقش دیگران، منظورم بچه‌های پشت صحنه در خلق هنرمندانه شخصیت ارسطو چه بود؟

بخش عمده‌اش به پشت صحنه خوب و صمیمی ما برمی‌گشت، همه عوامل پشت صحنه که واقعا زحمت کشیدند. اگر ما مقابل دوربین توانستیم حس‌های خوبی را به بیننده منتقل کنیم به این دلیل بود که در پشت صحنه خیلی زحمت می‌کشیدند، خیلی خوب از ما حمایت می‌کردند، حس‌های خوبی را به ما منتقل می‌کردند و به اصطلاح نمی‌گذاشتند آب توی دل ما تکان بخورد. همه شرایط را فراهم می‌کردند که ما بتوانیم نقش‌مان را بازی کنیم، دیالوگ بگویم و یک اثر هنری خوب را به وجود بیاوریم. خانم الهام غفوری، تهیه‌کننده سریال هم که سنگ‌تمام گذاشتند و همه شرایط را فراهم کردند که ما در یک زمان فشرده سه ماهه توانستیم سریالی بسازیم که هر قسمت آن به اندازه یک فیلم سینمایی است. 15 قسمت 60‌دقیقه‌ای. از سیروس مقدم عزیز هم تشکر می‌کنم که شرایط را چنان فراهم می‌کرد که با اعتماد به نفس کامل مقابل دوربین می‌رفتیم.

بین پایتخت 1 و 2 کار دیگری هم به شما پیشنهاد شد یا نقش مهم دیگری بازی کردید؟

بله! چند تا سریال پیشنهاد شد که بازی در سریال میلیاردر به کارگردانی مسعود کرامتی را قبول کردم؛ اما از خوش‌شانسی یا بدشانسی بعد از دو ماه کار تعطیل شد و در ادامه ساخت میلیاردر به کارگردان دیگری سپرده شد و گروه بازیگران هم تغییر کرد.

اگر نقشی شبیه ارسطو به شما پیشنهاد شود، قبول می‌کنید؟

نه! فعلا علاقه ندارم نه خود ارسطو را بازی کنم نه نقش شبیه ارسطو را.

حتی اگر کاری باشد که خوب بگیرد و مردم بازهم به شما توجه کنند؟

فعلا این تمایل را ندارم. بجز میلیاردر در فیلم «دربند» آقای شهبازی هم نقش کوتاهی بازی کردم. در فیلم بی‌خود و بی‌جهت به کارگردانی عبدالرضا کاهانی هم که بازی کردم.

در پایتخت 2 هم عاقبت موفق نشدید ازدواج کنید، در زندگی واقعی برخلاف ارسطو در همسریابی موفق بوده‌اید؟

الان که هنوز مجرد هستم! یعنی موفق نشده‌ام...

حرف پایانی؟

الان خیلی چیزها یادم نیست.

ظاهرا حافظه قوی هم ندارید!

نه! حافظه‌ام هم خوب نیست.

یعنی برایتان خیلی چیزها مهم نیست که یادتان بماند؟

چرا برخی چیزها که به آنها دلبستگی پیدا می‌کنم در حافظه‌ام می‌ماند، اما آنهایی را که دغدغه‌ام نیست فراموش می‌کنم.

نویسنده: بهمن هدایتی - جمعه ٢۳ فروردین ۱۳٩٢
«خاک سیستان و بلوچستان دامنگیر است، وقتی بیایی اینجا دیگر نمی‌توانی دل بکنی»، این را ستوان جوان اهوازی که راهنمای سفر ماست می‌گوید، مرزبان جوان اهوازی که دیسیپلین و آداب دانی احترام‌برانگیز نظامی‌اش را همیشه و حتی بین هیاهوی شوخی و شلوغ بازی اتوبوس خبرنگاران هم رعایت می‌کند، ستوان جوان که مسئولیت نانوشته پاسخگویی به همه سوالات و ابهامات و ایرادات جماعت روزنامه‌نگار را به عهده دارد، می‌گوید قرار بود فقط دوسال در این خاک دامنگیر خدمت کند ولی حالا شش سال است مهمان سرزمین غریب و شاید قریب سیستان و بلوچستان است.
سیستان و بلوچستان، این پهناورترین و محروم‌ترین استان ایران، 11 درصد کل ایران ما، تنها استانی که هنوز گاز ندارد، استانی که تنها «بندر اقیانوسی ایران» را دارد، زادگاه رستم و انبار غله ایران در عهد باستان و... به لطف ساخت انبوه فیلم‌های مواد مخدری در دهه 60 و 70 و برخی واقعیت‌های تلخ، امروز نامش با قاچاق و مواد مخدر عجین شده است.
کافی است پایت را از مرکب آهنین روی زمین بگذاری و وارد پایانه فرودگاه زاهدان شوی، انگار که وارد تونل زمان شده باشی، همه چیز ناگهان به عقب برمی‌گردد، فرودگاه زاهدان شمایل ترمینال جنوب 20 سال قبل تهران است، از امکانات و تزئینات و ظاهر فرودگاه گرفته تا بوتیک‌های فرودگاه که بیشتر شبیه دستفروش‌هایی است که بساط‌شان را با اکراه در چند قفسه فلزی و رنگ و رو رفته جا داده‌اند.
اتوبوس هنوز پنج دقیقه هم از فرودگاه دور نشده که تصویرهای عینی‌تری از این خاک دامنگیر قریب و غریب می‌بینی: ساخت و سازهای نیمه‌تمام، پروژه‌های ناکام و شاید از همه جالب‌تر، ایستگاه تراکتورو لودر، مثل خطی‌های تهران، اینجا تراکتورها و لودرها در صف انتظار مشتری صف بسته‌اند، با راننده‌هایی که برای فرار از آفتاب زیر سایه‌بانی از مقوا و پلاستیک، سرشان را به حرف گرم کرده‌اند و لابد نشانی از بختک بیکاری روی شهر.
خیابان‌های کم‌عرض خاک‌آلود با آسفالت از بین رفته، کوچه‌های خلوت، خانه‌های محقر و حتی نیمه‌مخروبه در دو سوی جاده، کودکانی میان خاک‌ها بازی می‌کنند و البته بیشتر از هر چیز موتور و وانت تویوتا، این اولین تصویر و شاید ماندگارترین تصویر یک مسافر از زاهدان است، وقتی فاصله فرودگاه تا شهر را طی می‌کند، اما از همه اینها مهم‌تر و بهانه سفر ما مرز است، سیستان و بلوچستان دو مرز خاکی و یک مرز دریایی دارد، این خاک مظلوم غریب و قریب مرز ماست، مرز همه ما ایرانی‌ها...
و چه می‌دانی مرز چیست؟!
 
تصویر مرز معمول و مرسوم برای خیلی از ما تلفیقی است از نظم آهنین، سیم خاردار، ویزا،دیوارهای بلند، گمرک، برج و بارو و سربازان مسلح و خشمگین که با دوربین آن طرف مرز را می‌پایند، اما وقتی اولین بخش بازدید خبرنگاران از مرزهای سیستان و بلوچستان از جاده زاهدان ـ زابل آغاز می‌شود و به ارتفاعات نار می‌رویم، اینجاست که می‌فهمیم مفهوم مرز اینجا معنای دیگری دارد: آن سوی مرز، خبری نیست! این شوخی نیست، باید با چشم دید تا باور کرد، آن سوی مرز واقعا هیچ خبری نیست، هر چند ده متر یک میل مرزی سیمانی به قاعده شیرآتش نشانی‌های قدیم خیابانی و تا چشم کار می‌کند بیابان و ریگ و یک دشت غمگین و مرده از سرطان خشکی و بی‌آبی.
برادران افغان و پاکستانی تقریبا به طور کامل زحمت نظارت، کنترل و مرزداری را بوسیده‌اند و کنار گذاشته‌اند، در غیاب آنها این بچه‌های مرزبانی ما هستند که هستند! واقعیت بزرگ و آزاردهنده مرزهای جنوب شرقی ما ایرانی‌ها این است.
اینجا در این گوشه از گربه جغرافیایی ما فقط «آرش کمانگیرهای کلاشینکف به دست» مظلوم و مقتدر ایرانی هستند که مواظب مرز و در حقیقت مواظب ما هستند.
یک سرهنگ سرد و گرم چشیده مرزی با موها و محاسن سفید برایمان از سختی‌های مرزبانی می‌گوید: وقتی سربازان مرزبانی در حالت «کمین» هستند، باید سکوت مطلق حکمفرما باشد، حتی اگر عقرب بچه‌ها را نیش بزند یا هر احتمال خطرناک دیگر، خروج از کمین یعنی مرگ خود و همه گروه، هرچند بچه‌های مرزبانی دیگر به نیش عقرب‌ها عادت کرده‌اند.
عمق این واقعیت تلخ وقتی معین می‌شود که بدانیم مرز سیستان و بلوچستان با افغانستان و پاکستان 1100 کیلومتر است و به این 300 کیلومتر مرز آبی در دریای عمان را هم باید اضافه کرد البته در سال‌های اخیر ناجا با جدیت عملیات مسدودسازی فیزیکی مرزها و کنترل دیجیتالی و ماهواره‌ای مرزها را شروع کرده است، اما طبیعی است این همه زحمت در دریای بی‌پایان بیابان و ریگ و بی‌خیالی همسایه‌ها گم شود و به چشم نیاید.
میل سه‌جانبه، جاذبه مغفول گردشگری
 
یکی از جاذبه‌های بالقوه و البته مغفول منطقه، منطقه‌ای است که مرز سه‌جانبه ایران ـ افغانستان‌ ـ پاکستان است و معروف به «میل سه‌جانبه»، در واقع قله یک تپه سنگی که سه کشور در آن به هم می‌رسند.
اتوبوس ما فقط از کنار آن عبور می‌کند و سهم جبری ما از میل سه‌جانبه، نگاه‌هایی که چند لحظه به این تپه سنگی خیره می‌مانند و بس، در میانه عبور از منطقه میل سه‌جانبه و توضیحات راهنمای سفر، به این فکر می‌کنم که میل سه‌جانبه چقدر استعداد دارد برای تبدیل به یک جاذبه گردشگری و توریستی، اقتصادی، اگر کمی ذوق و خلاقیت و بودجه خرج شود از سیم خاردار و رژه و جذابیت‌های رسمی و نظامی هم می‌شود پول درآورد، همان قانون قدیمی که همه می‌دانیم: امنیت باشد، توریست می‌آید، توریست که بیاید، امنیت می‌آورد و رونق و ما هنوز به معجزه چرخش این قانون، ایمان نیاورده‌ایم.
یک عبرت تاریخی؛ رازی که ریگ‌ها می‌دانند
 
اما اینجا، این مرز غریب، عجیب بوی تاریخ می‌دهد، کافی است چشمت را بر زمان و ظاهر آن ببندی و سوار بر مرکب تاریخ و خیال به گذشته نگاه کنی، اینجا در دل ریگ‌ها، یک عبرت تاریخی مدفون است، مثل یک گنج تلخ: فتنه افغان‌ها، همان که در کتاب‌های درسی خوانده‌ایم: حمله محمود و اشرف افغان به ایران، همین شورش به ظاهر ساده 350 سال پیش بنیان سلسله صفویه رابرانداخت و حکایت معروف شاه سلطان حسین صفوی که همگی می‌دانیم و... شاید آن فتنه‌ها اتفاق نمی‌افتاد اگر ایران ما، آن موقع مرز و مرزبانانی شایسته داشت، ریگ‌های سیستان و بلوچستان فتنه افغان خوب یادشان هست، کاش ما هم یادمان باشد.
انسان و تریاک در یک ترازو
 
 
«انسان یا مواد مخدر»، این همه منطق قاچاق است، این دو به‌صرفه‌ترین و طبعا لذیذترین خوراک قاچاقچی‌ ها هستند و تو حیرت می‌کنی از این سنخیت و همنشینی متضاد، انسان و تریاک در یک میزان و ترازو، در یک کفه گوشت و پوست و استخوان و جان و آرزو و عاطفه، کفه دیگر پودر یا شفیره‌ای سفیدرنگ و فشرده شده برای نشئگی، برای قاچاقچی‌ها اینها با هم برابر است.
قاچاقچی‌های امروز اما مثل فیلم‌های جمشید هاشم‌پور دیگر فقط تویوتا و پاترول و کلاشینکف ندارند: تجهیزات دید در شب، ردیاب ماهواره‌ای، موبایل ثریا، سلاح نیمه‌سنگین در حد موشک‌انداز و حتی رادارهای کوچک اما موثر، این است که جنگ با این سوداگران تریاک و انسان را به غایت دشوار می‌سازد.
شگردهای قاچاقچیان مواد مخدر به مفهوم واقعی کثیف است: آنها برای حمل و نقل مواد مخدر، از نوجوانان زیر 18 سال استفاده می‌کنند، چون طبق قوانین افراد زیر 18 سال اعدام ندارد، جوانک حامل مواد مخدر اگر گیر بیفتد با یک درجه تخفیف، «حبس ابد» می‌شوند و ممکن است عفو بخورد و دوباره روز از نو و روزی از نو، قاچاقچی‌ها این طور بین مرز و زندان و حبس پوست می‌اندازند و قربانی می‌گیرند.
قاچاق یا پدیده بی‌قانونی مرزی، اگر با سیاست و جهل و فهم غلط از شریعت و دین گره بخورد، طاعونی می‌شود خطرناک، نمونه دم دستی آن گروهک تروریستی ریگی است، یکی از بسترهای شکل‌گیری حادثه تروریستی تاسوکی و حوادث مشابه، در کنار بسترها و عوام دیگر، به وضعیت خاص مرزهای جنوب شرقی هم باز می‌گشت، طوری که تروریست‌ها براحتی بعد از اقدام مسلحانه یا گروگانگیری، به داخل خاک افغانستان یا پاکستان فرار می‌کردند.
11 افغانی در یک پژو 405
قاچاق انسان در سیستان و بلوچستان یک سفر سه ساعته است، یعنی آمدن و آوردن اتباع پاکستانی و افغان‌های از همه جا بی‌خبر و از همه جا امید بریده از مرز تا کرمان، کرمان ایستگاهی است که افغان‌ها از آن به کل ایران پمپاژ می‌شوند.
افغانستان گرفتار ناامنی و جنگ، مرتبا شرایط را برای قاچاق مهیا می‌کند، تقاضا هست، طبعا عرضه هم هست، این عرضه را قاچاقچی‌ها با گرفتن 700 هزار تومان از هر افغان انجام می‌دهند.
قاچاقچی‌ها، افغان‌ها را شبانه از مرز به این سو رد می‌کنند، یک پژوی مخصوص منتظر افغان‌هاست تا کرمان، اگر فکر می‌کنید افغان‌ها با خیال راحت در پژو کولردار می‌نشینند و با ترانه‌های درخواستی پذیرایی می‌شوند و از مناظر طبیعی استفاده می‌کنند، اشتباه می‌کنید، قاچاقچی‌ها 11 افغان را در یک پژو که فاصله صندلی و صندوق عقب و قسمت داشبورد را بریده‌اند و دستکاری کرده‌اند، جا می‌دهند، این یعنی «یک راه مسافرکشی» برای قاچاقچی‌ها از مرز تا کرمان، هفت میلیون تومان سود خالص، البته از بیراهه، شبانه و با دور زدن ایست و بازرسی‌های جاده‌ها.
زنده ماندن افغان‌ها در پژو هم به قوت بدن و شانس و مهارت راننده محترم بستگی دارد و البته «اگر جان کسی شد مفقود، قاچاقچی محترم مسئول آن نخواهد بود» مرزبان‌های ایرانی بارها جنازه‌های بادکرده افغان‌ها را در گوشه و کنار جاده‌های مرزی دیده‌اند.
البته در این میان، قاچاق سوخت هم مرتبه سوم را دارد که خطر و ریسک و طبعا مجازاتش با قاچاق انسان و تریاک قابل قیاس نیست، قاچاقچی‌های بنزین و گازوئیل در سیستان و بلوچستان چشم به خیابان استانبول تهران دارند، چون با هر بار نوسان دلار و ارز، کار و کاسبی آنها هم بالا و پایین می‌شود و نرخ‌های جدید متولد.
راه طولانی، پیش روی مرزبانی ایرانی
 
مرز یعنی رسمیت و لبه حیات یک مملکت، تداوم این حیات به دست همان «آرش های کمانگیر کلاشینکف به دست» مظلومی است که مرزبانی می‌کنند، مرزبانی در کشور با وجود تحولات مثبت سال‌های گذشته تا رسیدن به عنوان یک تخصص نظامی روزآمد هنوز راهی طولانی در پیش دارد، نظام مرزبانی کنونی بی‌شک نیاز به بازتعریف، بازسازی و تعامل با نهادهای پژوهشی و دانشگاهی دارد، ظریفی می‌گفت در اکراین، مرزبانان به دلیل نوع کار طاقت‌فرسای خود، از باشگاه‌های مخصوص تفریحی و حتی خدمات روانکاوی برخوردار هستند، انتظار این که مرزبان ایرانی با انگیزه و علاقه و نه از سر اجبار، این شغل را انتخاب کند و با دل خوش و اطمینان به معیشت و رفاه قابل قبول از مرزهای ایران پاسداری و حراست کند، توقع بزرگی نیست که باید آن را بیش از پیش جدی گرفت.
نویسنده: بهمن هدایتی - یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢

"مُد" چطور متولد می شود؟ مُد ازکجا می آید؟ این سئوالی ساده اما با پاسخی پیچیده است، اما مُد هرتعریف جامعه شناسانه و انتزاعی و کلاسیک داشته باشد، هرچه باشد، از لباس تا آرایش تا سبک زندگی،تقریبا همه می توانند تایید کنند که مًد چیزی است که از «بالا» می آید و می جوشد.

موج مٌد در قامت یک هنجار-ارزش هرم اجتماع را از راس مرفه آن می پیماید و به مرور به میانه متوسط و کف فقیر آن می رسد: لباس ، پوشاک و آرایش و مُد پائینی ها همان مُد سابق و چند دهه قبل بالاهایی است.


واقعیت این است که این اقشار مرفه هستند که مولد، حامی و حامل مٌد هستند، دیگر اقشار اجتماعی ظرفیت و توان این حمایت و حمل را ندارد.

میل به تنوع، میل به تفاخر اجتماعی و به رخ کشیدن موقعیت اقتصادی، حس رقابت اقتصادی با دیگران، فرهنگ مصرف گرایی ، داشتن فراغ بال و فرصت برای پرداختن به نیازهای ثانویه زندگی، سفر و ارتباط با جوامع خارجی و تاثیرپذیری از آنان ، در یک کلام میل و توان داشتن و خریدن «چیزهای نو» اعم از لباس و پوشاک تا آرزوهای کوچک و بزرگ، وضعیتی را ایجاد می کند که مُدگرایی را جزو رفتارها و اختصاصات قشر مرفه قرار می دهد.

اما سئوال این است، اقشار مرفه-لااقل در جامعه شهری ایران و به طور خاص در تهران- این مُدها را چطور می یابند؟ چطور با سبک زندگی های جدید آشنا می شوند؟چطور و چگونه تحت تاثیر آن قرار می گیرند و خواهان آن می گردند؟

بخشی از جواب این است: چند سال است که در بسیاری از مناطق شهر تهران و شهرهای بزرگ، ویژه نامه های تبلیغاتی نفیس پخش می شود، با گردش مالی بسیار بالا که البته رایگان به دست مخاطب می رسد، این پیک های تبلیغاتی در شمال شهربرخلاف ویژه نامه های مناطق غیر مرفه، صرفا بر اساس" نیازمندی مخاطبان" تنظیم نشده اند، بلکه نشانه هایی از تکثیر و ترویج انواع مُد، یا سبک زندگی و دغدغه ها جدید برای اقشار مرفه در آن دیده می شود.


می توان مطمئن بود که به مرور بسیاری از این مُدها به طبقات اجتماعی پائین تر سرایت خواهد کرد.

به نمونه ای از این مُدهای جدید، نیازسازی ها، سنت های نوبرانه ای که با واژگان زیبا و ماهرانه در این ویژه نامه ها به آن دامن زده می شود، توجه کنید:

-ایجاد باغ وحش خصوصی در باغ شما با حیواناتی مانند کوآلا، زرافه، گوزن، بچه فیل و...

-تدریس خصوصی ویژه برای مخاطبان دیرفهم : هیچ چیز یاد نمی گیرید؟ دیگر نگران نباشید، این تخصص ماست

-تدریس ویژه هنر و کامپیوتر ویژه میانسالان و سالمندان.

-مهدکودک ...مجهز به دوربین مداربسته ، به کودکان شما خلاقیت، قصه گویی و نمایش می آموزد.

-پیش دبستانی ...، تخصص ما تربیت نابغه های ایران زمین است.

-شوی شیرینی و شکلات : زمان..مکان...

-هدیه ویژه به عروس و دامادهایی که سالن..را انتخاب کنند: آتش بازی، تونل نور، مشعل

- با حلقه معده و بالون مخصوص، هرچه قدر می خواهید غذا بخورید ولی چاق نشوید.

-درمان غبغب ، از بین بردن تعریق زیربغلی تخصص کلینیک ... است،با ما تماس بگیرید

-در سالن زیبایی ما با «ستاره های سینما» آشنا شوید

-بهترین خوراکی های تشویقی برای حیوانات خانگی خود را از ما بخواهید

-پانسیون ساعتی، هفتگی و روزانه برای حیوانات خانگی شما

-شماره متفاوت داشته باشید تا درامد متفاوت داشته باشید، مرکز تخصصی شماره های رُند موبایل.

-خودآرایی بر مبنای گریم توسط خانم ...بازیگر سینما و تلویزیون زیر نظر ...بازیگر و شومن معروف

-دکتر ...متخصص درمان «کودکان غیرهمکار و ناسازگار شما»

-کاشت میکروچیپ در داخل بدن حیوان خانگی برای ردیابی و گم نشدن حیوانات خانگی، آزمایش مغز استخوان حیوان خانگی شما برای اطمینان از سلامتی، صدور شناسنامه برای حیوان خانگی شما.

-شتشوی دندان، جرم زدایی و زیباسازی دندان های حیوانات خانگی شما در اسرع وقت، حضوری در منزل شما

-شما «مدل» ما بشوید، عکاسی مدلینگ در منزل

-مجموعه درمان های تخصصی را از ما بخواهید: درمان بواسیر با لیزر،- درمان بزرگی سینه آقایان با امواج ماوراء صوت

-بهترین و سالمترین آب و هوا با پکیج های مخصوص ما برای منزل شما

بهمن هدایتی
عبدالله بن عبدالله بن عبدالله...بن آدم صفوه الله!
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من: