...::کلاشینـکـف دیـجیتال::...
نیش کلاش از بهر کین نیست، اقتضای طبیعتش اینجوریه!
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: بهمن هدایتی - پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٢

سعید جلیلی یک "معما" است، آمده قربه الی الله... ببازد تا "احمدی نژادیسم" را مهار کند؟ آمده تا احمدی نژاد بهانه نداشته باشد که آدمش در انتخابات نبود؟ آمده تا پایداری را دور بزند یا دور بزنند؟ آمده تا حامیان هشت ساله و فرودست احمدی نژاد امیدوار باشند که "کسی" هنوز هست که نمایندگی شان می کند؟ آمده تا شاید هم با سبد رای 5 میلیونی "رای-وعده ها" بازی را ببرد؟  سعید جلیلی یک معما است...


نویسنده: بهمن هدایتی - چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٢

زندگی حسن روحانی، داستان سیر تحول طیفی از روحانیون است که برخلاف عرف زمانه، برای انقلاب، نظام و به‌خاطر دلبستگی به امام خمینی(ره)، به جای منبر، موعظه و حاشیه‌نشینی، وارد سیاست و حکومت شدند.حسن روحانی قبل و پس از پیروزی انقلاب به منبرهای آتشین سیاسی مشهور بود؛
 
 این حسن روحانی بودکه در سال 1356 برای اولین بار لقب «امام» را به بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران داد و با استقبال بی‌نظیر مردم، رهبر انقلاب به «امام خمینی» مشهور شد، روحانی در سال 1358 و اوایل 59 برای اولین بار دستور داد کارکنان زن ارتش باید حجاب اسلامی داشته باشند و بعد از آن حجاب در ادارات و جامعه گسترش یافت و تثبیت شد.
 
آن‌طور که خود روحانی می‌گوید از سال 1367 با موضوع هسته‌ای پیوند خورد و در مقطعی(1382 تا 1384) رئیس تیم مذاکره‌کننده هسته‌ای با غرب شد، هیچ نهاد تصمیم‌سازی از مجلس و مجمع تشخیص مصلحت تا مجلس خبرگان نیست که «روحانی» عضو آن نباشد.به‌طور خلاصه می‌توان حسن روحانی را فصل مشترک و معتمد شخصیت‌های اصلی انقلاب دانست، شرایطی که روحانی هنوز هم با همه ناملایمات و طوفان‌های سیاسی آن را حفظ کرده است.
 
هرچند حسن روحانی، یا آن‌طور که بیشتر معروف است «دکتر روحانی» بیشتر به «خطابه و مذاکره» عادت دارد تا «مصاحبه»، اما در این مصاحبه سعی کرده‌ایم طرحی از زندگی و افکار حسن روحانی ـ که حالا وارد عرصه انتخابات یازدهم ریاست جمهوری شده است ـ را به مخاطبان جام‌جم عرضه کنیم.

آقای روحانی، خانواده شما روحانی نبودند، شما برخلاف خیلی از روحانیون که بر اساس سنت خانوادگی، لباس روحانیت می‌پوشند، وارد این وادی شدید. چه چیز باعث شد تصمیم بگیرید روحانی باشید و به این سمت گرایش پیدا کنید؟

پدر من روحانی نبود، اما اطلاعات مذهبی خوبی داشت. وی نماینده مرحوم آیت‌الله بروجردی در روستای محل زندگی مابود، بعد از آن هم نماینده مراجع بعدی شد و همواره یک مرجع اجتماعی برای مسائل دینی، مذهبی و دیگر مسائل اجتماعی بود، البته چون در داروهای گیاهی هم تخصص داشت، به نوعی مرجع درمانی هم برای مردم بود. پدربزرگم و دایی مادرم و برخی اقوام ما در نسل قبل روحانی بودند، منزل ما هم همواره میزبان روحانیونی بود که از قم برای ماه رمضان یا محرم می‌آمدند، خود من به مسجد، حسینیه، منبر و مسائل دینی از نوجوانی علاقه‌مند بودم و پدرم هم برای انتخاب این راه من را تشویق می‌کرد.

تصویر یک روحانی ایده‌آل و آن کسی که در ذهن شما بود برای این‌که شبیه به او باشید چه کسی بود؟

در روستای ما(سرخه) به‌نام روحانی مرحوم حجت‌الاسلام نطنزی که بسیار ساده زیست، متقی و پرهیزکار بود و از راه تعمیر ساعت امرار معاش می‌کرد. من تحت تأثیر ویژگی‌های اخلاقی او بودم.

خیلی از روحانی‌ها لباسی سنتی دارند، ولی شما از همان اول لباده داشتید، حکایت این چیست؟ چون لباده را معمولا روحانیون نوگرا می‌پوشند، شما هم با این دیدگاه این نوع لباس خاص را انتخاب کردید؟

پوشیدن قبا یا لباده، سلیقه‌ای است. البته من قبل از انقلاب بیشتر قبا می‌پوشیدم، ولی بعد از انقلاب بیشتر لباده می‌پوشم.

در محافل سیاسی، از نظر دیدگاه فکری و سیاسی، بیشتر به آقای هاشمی رفسنجانی انتساب دارید، این را قبول دارید؟ این را مثبت می‌دانید یا منفی؟

واقعیت این که من با همه بزرگان انقلاب نزدیک بوده و هستم و شاید با آقای هاشمی رفسنجانی رابطه کاری بیشتری داشتم. مثلا شروع رابطه نزدیکم با آقای مهدوی‌کنی از سال 1353 است. آشنایی‌ام با همه مدرسین معروف حوزه علمیه قم به دهه40 بازمی‌گردد. آغاز آشنایی با آقای هاشمی از سال 1342 بود، ولی رابطه کاری، بیشتر به بعد از انقلاب به دلیل همکاری با وی در مجلس و جنگ یا در مجلس خبرگان و مجمع تشخیص مربوط می‌شود. البته یک رابطه نزدیک هم با آیت‌الله خامنه‌ای از آغاز انقلاب داشتم.

یعنی قبول دارید که رابطه نزدیک و خاصی با آقای هاشمی دارید؟

رابطه و همکاری نزدیکی با وی داشته‌ام و در بسیاری از مسائل اجتماعی، اقتصادی و سیاسی به نظر او احترام می‌گذارم و او را همیشه به عنوان یکی از بزرگان انقلاب می‌دیدم و می‌شناختم.

در این سال‌ها، چه قبل و چه بعد از انقلاب، مهم‌ترین اختلاف نظرتان با آقای هاشمی بر سر چه موضوعی بوده است؟

به هرحال دو نفر که در سمت‌های مختلف با هم کار می‌کنند، اختلاف نظردارند و مباحثه می‌کنند، مساله شاخص و عمده‌ای در نظرم نیست، ولی طبیعی است که اختلاف نظر وجود داشته باشد.

اولین برخورد و خاطره آشنایی‌تان با آیت‌الله خامنه‌ای کی و چگونه بوده است؟

من آیت‌الله خامنه‌ای را دورادور می‌شناختم، البته بعد از یکی دوسال که در حوزه قم بودیم، ایشان به حوزه مشهد رفتند. من تابستان 1347 در مشهد بودم، در آن ایام یکی دو درس خارج می‌رفتم و آنجا با آیت‌الله خامنه‌ای از نزدیک آشنا شدم و در آن تابستان چند بار به منزل ایشان رفتم. بعد از آن هر زمان دیگر که به مشهد می‌رفتم، خدمت ایشان می‌رسیدم. خاطره‌ای که شاید جالب باشد این است که من در دوره سربازی مشهد بودم، همان روزهای اول با لباس نظامی به دیدن ایشان رفتم، وقتی در خانه را زدم، آقایی که در را باز کرد گفت آمدند آقا را ببرند. من گفتم نه من نیامدم ایشان را ببرم، از دوستان ایشان هستم. خدمت ایشان رسیدم، آیت‌الله خامنه‌ای گفتند چرا شما با این لباس آمدید؟ برای شما خطرناک است، بعد از انقلاب هم اولین کاری که شروع کردم به توصیه ایشان بود.

این کار چه بود؟

قبل از فروردین 58 بیشتر با آیت‌الله بهشتی در فعالیت‌های حزب بودم، در اوایل فروردین به دیدن آیت‌الله خامنه‌ای رفتم، به من گفتند شما تجربه ارتش دارید، برای سامان دادن ارتش به ستاد مشترک بیایید. من هم قبول کردم و فردای آن روز با شهید بهشتی مشورت کردم، ایشان هم قبول کردند. کمیته‌ای در ستاد مشترک برای ساماندهی ارتش بود که ایشان هم شرکت می‌کردند.

در این کمیته چه کسانی بودند و مأموریت اصلی‌اش چه بود؟

مثلا سرهنگ فروزان، سرگرد رحیمی و افراد دیگری از نظامی‌ها آنجا فعال بودند. ما هم فعالیت‌هایی برای ساماندهی ارتش شروع کردیم؛ ساماندهی انجمن‌های اسلامی خودجوشی که به‌وجود آمده بود. یکسری کلاس عقیدتی و سیاسی برای آنها برگزار کردم، من تقریبا به همه پادگان‌های کشور سفر کردم، آن زمانی بود که منافقین و چپی‌ها می‌گفتند ارتش باید منحل شود و امام 29 فروردین را روز ارتش اعلام کردند و تظاهراتی شد و آن شعار ارتش فدای ملت، ملت فدای ارتش سر ‌دادند که از آن زمان ارتش مقداری سر و سامان داده شد.

من به یک پادگان زرهی ارتش در همدان رفتم، کل کارکنان این پادگان از درجه‌دار و سرباز، 13 نفر بود و فقط دو نفر همواره نگهبانی می‌دادند. من دیدم اگر کسی از گروهکی بیاید، دو نفر را به‌‌راحتی خلع سلاح می‌کند.از همان‌جا با تهران تماس گرفتم که تعدادی نیرو فرستادند. می‌خواهم بگویم اولین کار من بعد از انقلاب در کنار آیت‌الله خامنه‌ای و همکاری با ایشان در ساماندهی ارتش بود. بعد از آن هم در مجلس شورای اسلامی باز هم کنار ایشان بودم، ایشان رئیس کمیسیون دفاع در مجلس اول بودند، من هم عضو هیات رئیسه و مخبر کمیسیون دفاع بودم، آنجا هم خدمت‌شان بودم.
 
بعد از ریاست‌جمهوری هم ایشان رئیس شورای عالی دفاع بودند و من هم به‌عنوان رئیس کمیسیون دفاع، عضو آن شورا شدم. در مساله پدافند هوایی هم با حکم ایشان مسئول شدم و بعد هم در سال 65 شورای عالی پشتیبانی جنگ تشکیل شد که اختیارات وسیعی داشت و آیت‌الله خامنه‌ای، رئیس این شورا بودند و من به‌عنوان نماینده فرمانده جنگ که آقای هاشمی بودند، عضو این شورا بودم. بعد به‌عنوان رئیس ستاد پشتیبانی جنگ معرفی شدم و مدال نصر هم که رهبر معظم انقلاب به من اعطا کردند، مربوط به این مسئولیت بود.

بعد هم که ایشان به عنوان رهبر انقلاب کار خود را آغاز کردند باز هم همواره به عنوان نماینده ایشان در شورای عالی امنیت ملی بودم. اکنون هم که نزدیک به 24 سال است نماینده ایشان در آن شورای عالی هستم، بنابراین رابطه نزدیکی قبل از انقلاب و بعد از پیروزی انقلاب تا امروز با ایشان داشتم.

شما در مجلس چهارم و پنجم یک جناح راستی تمام عیار بودید، در مرکز تصمیم‌گیری‌های جناح راست آن سال‌ها که بعدها به جناح اصولگرا تغییر نام داد، حضور داشتید، اما بعد از مجلس پنجم و دولت آقای خاتمی از طیف جناح راست، به طیف چپ نزدیک شدید و به نوعی معدل آقایان خاتمی و هاشمی شدید، این تعبیر را در مورد خود قبول دارید؟

نه این تعبیر را قبول ندارم. شیوه و سبکی که در مسائل سیاسی و اجتماعی داشتم، از ابتدا تاکنون ثابت بوده و تغییری نکرده است. من همیشه فردی اعتدال‌گرا و میانه‌رو و همواره با اصولگرایان معتدل صمیمی بودم، یکی از علائم‌اش هم این که در مجلس دوم با طیف‌بندی راست و چپ، فراکسیونی تشکیل دادم که به جلسه عقلا معروف شده بود. همه صاحب‌نظران طیف راست و چپ در آن فراکسیون جمع می‌شدند.

اسم می‌برید؟

همه آنها که به‌عنوان چهره‌های شاخص بودند حضور داشتند. مثل آیت‌الله موحدی کرمانی، آیت‌الله انواری از یک سو و جناب‌ آقای اسدالله بیات و جناب آقای کروبی از سوی دیگر حضور داشتند. این فراکسیون در مجلس چهارم و پنجم هم بود که من اداره می‌کردم. البته اسم خاصی نداشت، یک فراکسیون فراجناحی بود.
 
 بسیاری از بندهای تصویبی در برنامه دوم و سوم و بسیاری از قوانین که در مجلس با رأی بالا تصویب ‌شد محصول آن جلسه بود. مسائلی را بحث و جمع‌بندی می‌کردیم که گاهی در قانونگذاری ظاهر می‌شد و اغلب باعث اعتدال و حل اختلاف و رفع سوءظن‌ها می‌شد؛ بنابراین همیشه همین شیوه را داشتم و هر جا که کار می‌کردم معتدلین دو جناح با من صمیمی بودند.

چرا معمولا از رسانه‌های اصلاح‌طلب برای بیان حرف‌های‌تان استفاده می‌کنید؟

خوب شما بیایید مصاحبه کنید، مگر الان که درخواست کردید قبول نکردم؟

یعنی این تصمیم خود شما نیست؟ چون معمولا مصاحبه‌های شما در روزنامه‌های اصلاح‌طلب منتشر می‌شود.

نه این‌طور نیست، به مصاحبه‌های من نگاه کنید همواره با روزنامه جمهوری اسلامی، اطلاعات و حتی در گذشته مصاحبه‌هایم را با کیهان هم می‌بینید، باز هم همان سبکی که گفتم دارم، هم اصولگرای معتدل و هم اصلاح‌طلب معتدل هستم، برایم فرقی نمی‌کند، هر روزنامه‌ای که درخواست کند می‌پذیرم ممکن است از لحاظ زمان‌بندی جلو، عقب شود، اما رد نمی‌کنم.

اگر بخواهید مدیریت آقایان هاشمی، احمدی‌نژاد و خاتمی را در یک جمله توصیف کنید، چه می‌گویید؟

وارد این بحث‌ها نشویم. پرسش‌هایی بپرسید که به درد اسلام و مسلمین بخورد!

فکر می‌کنید چرا در این دوره از انتخابات ریاست جمهوری شاید برای اولین بار، تعداد زیادی از روحانیون نامزد انتخابات ریاست‌جمهوری شدند، حتی حالا صرف‌نظر از آقای هاشمی و خاتمی تاکنون، سه روحانی یعنی شما و آقایان ابوترابی و پورمحمدی وارد عرصه شدند.

روحانی یا غیرروحانی بودن خیلی مدخلیتی در این بحث ندارد، این آغاز کار است. تا آخر معلوم نیست همه بمانند.

پس به نظر شما این اتفاق خاصی نیست؛ یعنی قابل تحلیل و بررسی نیست؟

نامزدهای این دوره از دوره‌های گذشته بیشتر شدند، شاید به‌دلیل این‌که شرایط کشور با گذشته بسیار متفاوت است.

شرایط ویژه انتخابات ریاست جمهوری در این دوره چیست؟

در انتخابات ریاست جمهوری این دوره،اولا فضای انتخاباتی خیلی دیردیده می‌شود.
همیشه در کشور ما سرمای زمستان با انتخابات داغ می‌شده، ولی اکنون در اردیبهشت ماه هستیم و هنوز هم فضا بسیار سرد است و این از ویژگی‌های نادری است که باید دلائلش را بررسی کرد. نکته دوم این که بخش بزرگی از جامعه به دلیل مشکلات زیادی که با آن روبه‌رو هستند، به نتیجه انتخابات بسیار امید بسته‌اند؛ یعنی هیچ‌وقت تا به حال انتخابات نقطه امید نبوده و مردم اکنون واقعا دنبال تغییرند.
 
 همیشه مردم دنبال اصلاحاتی در دوره‌های مختلف بودند؛ اما الان دنبال یک تحول اساسی هستند. فشار بر مردم به بالاترین حد رسیده و نگرانی‌ها زیاد شده و این از دیگر ویژگی‌هایی است که این انتخابات را از انتخابات گذشته متمایز کرده است.

شما به‌واسطه مسئولیت‌تان در دوره دفاع مقدس با خیلی از نامزدهای فعلی انتخابات ریاست جمهوری همکاری داشته‌اید، مثل آقایان محسن رضایی، باقر قالیباف، منوچهر متکی، علی‌اکبر ولایتی. فکر می‌کنم جالب باشد که تلقی و توصیف شما از هر کدام از این دوستان که نام می‌برم، بگویید. منظور این که نوع مدیریت و شخصیت آنها را در دوران جنگ از منظر شما بدانیم.

خیلی موافق اسم بردن از افراد نیستم و قضاوت نسبت به افراد را هم دوست ندارم. به نظرم همه آنها که در دفاع مقدس بودند، تلاش و خدمت کردند و من به شخصه به همه آنها احترام می‌گذارم.

سخت‌ترین تصمیمی که در دوره دفاع مقدس گرفتید، چه بوده است؟

یکی از مواردی که می‌توانم نام ببرم، آیت‌الله خامنه‌ای در سال 1364 رئیس‌جمهور بودند. به من گفتند که شما باید فرماندهی پدافند هوایی را قبول کنید. تصمیم‌گیری برای پذیرفتن این موضوع برایم بسیار سخت بود. در شرایطی بود که امکانات پدافندی ما ضعیف شده بود و عراقی‌ها در اوج توان هوایی بودند. بنابراین شرایطی پیش آمد که عراقی‌ها در سال 64 صادرات نفتی ما را در خارک برای مدت کوتاهی مختل کردند و نگرانی عمده‌ای را به وجود آوردند، وقتی این پیشنهاد به من شد، گفتم امکانات بسیار ضعیف است و چرا من به‌عنوان یک روحانی این مسئولیت را برعهده بگیرم؟ چرا یک نظامی این کار را نکند؟ ایشان استدلال‌های زیادی کردند و سرانجام فرمودند که امام به من و آقای هاشمی دستور داده که در جنگ شما دو نفر اگر به فردی رسیدید که لازم می‌دانید، از طرف من به او تکلیف کنید و حتی ایشان آن زمان این تعبیر را کردند که این کار امروز بر شما واجب عینی است. پذیرفتن خیلی سخت بود، اما خوب وقتی ایشان به عنوان یک وظیفه بیان کردند، قبول کردم و خداوند هم کمک کرد که برای اولین بار در کشور پدافند هوایی از آن تاریخ به بعد استقلال پیدا کرد و یک نهاد مستقل در نیروهای مسلح شد. آن زمان ستادی تشکیل شد به نام ستاد کل پدافند کشور، البته آن زمان از آیت‌الله خامنه‌ای درخواست کرده بودم که حکم، یک‌ساله باشد، اما سر سال درباره حکم بدون تاریخی را دادند و خدا هم کمک کرد و این ستاد فعال شد. در آن ستاد شهید ستاری و شهید بابایی نقش عمده‌ای داشتند. ما در عملیات والفجر 8 برای اولین بار 73 فروند از هواپیماهای عراقی را سرنگون کردیم که در تاریخ جنگ بی‌سابقه بود. از عملیات فاو تا پایان فروردین 65 که 15 ماه طول کشید، 150 فروند هواپیمای عراقی را سرنگون کردیم.

شما سخنرانی معروفی در سال56 در مراسم ختم مرحوم مصطفی خمینی ایراد کردید و برای اولین بار لقب «امام» را به امام خمینی(ره) دادید و بعد از آن این مساله فراگیر شد، از این نمونه‌ها باز هم هست؟ دوباره این اتفاق افتاد که شما یک شعارسازی در این حد و اندازه و به این فراگیری داشته باشید؟

شعارسازی شاید نه، ولی سخنرانی‌های من در مسجد حکیم اصفهان راجع به امامت که به صورت کتابی هم چاپ شده، آن زمان خیلی تأثیرگذار بود. در قم وقتی که از طرف جامعه مدرسین برای سخنرانی دعوت شده بودم، شاید یک حرکت جدیدی آن زمان در قم بود. آن سخنرانی واژه امام هم که آبان 56 است، در یادبود آیت‌الله سید مصطفی خمینی بود که دعوت کننده آن جلسه هم آیت‌الله مطهری بودند، در آن سخنرانی پیشنهاد کردم و با استدلالی از آیات قرآن مجید و تاریخ دینی و بیان داستان ابراهیم خلیل(ع) گفتم که لقبی را که برای رهبر انقلاب می‌پسندم، کلمه «امام» است و بنابراین امام خمینی. همانجا آیت‌الله مطهری ایستادند و همه صلوات بلندی فرستادند. دوستان می‌گویند کلمه شهید مظلوم را هم من برای اولین بار برای شهید بهشتی به کار بردم.

برویم سراغ پرسش‌های هسته‌ای، بگذارید خیلی صریح بپرسم آقای روحانی! اگر شما رئیس‌جمهور شدید تعلیق هسته‌ای را قبول می‌کنید؟

من پرسش شما را این‌طور تصحیح کنم که اگر رئیس‌جمهور شدید، مساله هسته‌ای را چطور پیش می‌برید؟ ببینید ما فناوری هسته‌ای را باید حفظ کنیم، چون دستاوردی است که حداقل من از سال 1367 کنار روند دستیابی به این فناوری بودم.

از سال 67 شما چطور و چگونه در موضوع هسته‌ای حضور داشتید؟

سال 67 قرار شد غنی‌سازی کنیم و بعد تلاش کردیم اولین سانتریفیوژ را به‌دست بیاوریم که در همان سال به دست آوردیم و به دنبال این‌بودیم که بتوانیم قطعاتش را بسازیم تا شیوه‌های دیگر غنی‌سازی مثل لیزر را دنبال کنیم؛ بنابراین به عنوان کسی که از آن آغاز در کنار این روند بودم و دورانی که مسئول پرونده هسته‌ای شدم، دورانی بود که ایجاد فرصت کردم تا این فناوری تکمیل شود؛ یعنی من از مهر82 کاری کردم که بتوانیم شش ماه بعد اولین مرحله UCF اصفهان را افتتاح کنیم، آب سنگین اراک را سعی کردیم تا تابستان 1383 به نتیجه برسانیم، کیک زرد بندرعباس و آمادگی زیرزمین نطنز که تا پایان دوره ما ادامه داشت و آخر 84 کامل شد. منتهی من از اول معتقد بودم که باید با کمترین هزینه، این فناوری را تکمیل و حفظ کنیم و نگذاریم بهانه‌ای برای دشمنانی شود که سالیان دراز دنبال پیدا کردن بهانه‌ای برای بردن ایران به شورای امنیت بودند؛ البته همه کارهایی که من کردم با به‌دست آوردن اجماع سران نظام بوده است؛ بنابراین همه کارها با تدبیر دسته‌جمعی بوده و مدیریت اجرایی آن به عهده ما بود. من به اقدام‌ها و خدماتم تا پایان عمرم افتخار می‌کنم. من و همکارانم بهترین شیوه را برای این‌که کشور دچار جنگ نشود و به شورای امنیت نرود و تحریم نشود، اتخاذ کردیم، البته در هر دوره شرایط کشور و شرایط بین‌المللی متفاوت است.

در یک جمله اگر بخواهید خلاصه کنید، اگر رئیس‌جمهور شوید در مورد ماجرای هسته‌ای چه خواهید کرد. همین روش کنونی را ادامه خواهید داد؟

اگر رئیس‌جمهور شوم حتما با شیوه جدیدی کار را پیش خواهم برد و از همه تجربیات گذشته استفاده خواهم کرد؛ البته همیشه منافع ملی و امنیت ملی برایم اصل است. مساله هزینه ـ فایده معیار برای انتخاب بهترین راه است. دنیای سیاست نیاز به دانش، تجربه و هنر کافی دارد.

دقیقا چه شیوه‌ای؟

اساس روش جدید به ساماندهی یک مذاکره جدی و منطقی برمی‌گردد تا ضمن کم کردن بهانه دشمنان، بتدریج تحریم‌ها کاهش یابد و پرونده از شورای امنیت به آژانس برگردد.

یعنی مذاکره با آمریکا؟

فعلا که گروه1+5 وجود دارد که البته آمریکا هم جزو آنهاست.

یعنی به مذاکره مستقیم با آمریکا فکر نمی‌کنید؟

اگر لازم باشد، روی آن هم می‌شود فکر کرد.

به نظر شما مذاکره مستقیم با آمریکا از مذاکرات فعلی با 1+5 بهتر است؟

من نمی‌خواهم بهتر یابدتر بودن را تعیین کنم. من می‌گویم هر شیوه‌ای که لازم باشد. ببینید برای ما اصل این نیست که با چه کشوری حرف می‌زنیم. اصل به‌دست آوردن منافع و امنیت ملی است. ما باید تحریم را بشکنیم، تحریم توطئه دشمن است. ما باید پرونده را از شورای امنیت خارج کنیم. این توطئه باید شکسته شود، ما باید فناوری هسته‌ای را حفظ کنیم و همه این موارد باید در کنار هم باشد. همه آنهایی که تلاش می‌کنند با حسن نیت است، اما کارهایی در سال‌های اخیر در زمینه روابط خارجی انجام گرفت که هیچ نیازی نبود.

مثلا؟

مثلا ماجرای هولوکاست که به ما ربطی نداشت که به تاریخ بپردازیم و بهانه دست دشمن بدهیم. ما باید هر تصمیمی که می‌گیریم و هر شعاری که می‌دهیم از جیب مردم استفاده نکنیم. وقتی شعاری می‌دهیم که به فشار به کل مردم منجر می‌شود، در واقع هزینه آن از جیب مردم پرداخت می‌شودکه شایسته نیست. شعارها و کارهای دیگری هم بود که ضرورتی نداشت و سرانجام به ضرر ما و به نفع دشمن تمام شد.

این حرف شما با روحیه انقلابی در تناقض نیست؟

انقلاب یعنی عقل و تدبیر، همانی که رهبر معظم انقلاب در مشهد فرمودند، خرد جمعی. فرمودند رئیس‌جمهور بعدی باید از خرد جمعی استفاده کند. البته گفتند که ما در برابر دشمن باید ایستادگی کنیم و مقاوم باشیم، کاملا درست است. دشمن، دشمن است. منتهی ما باید با تدبیر عمل کنیم و نگذاریم دشمن در نقشه‌هایش موفق شود. هر وقت دشمن را ناکام کردیم، کار انقلابی کرده‌ایم. هر وقت علیه منافع ملی بهانه به دشمن دادیم، کاری برخلاف مصلحت کشور انجام شده است.

بحث‌هایی وجود دارد که در زمان مذاکرات هسته‌ای که شما مسئول آن بودید، طرف مقابل، به طرف ایرانی بی‌احترامی کرده و مثلا گفته می‌شود یکی از دیپلمات‌های غربی پایش را روی میز گذاشته یا یک نفر کاغذی را به سمت طرف ایرانی پرت کرده‌، اینها صحت دارد؟

اینها دروغ با ‌شاخ و دم است! می‌گویند در مذاکرات تهران در حضور رئیس‌جمهور یکی از وزرا، پایش را روی میز گذاشت، اصلا آنجا میزی وجود نداشت که کسی پا روی آن بگذارد.اگر به عکس و فیلم نگاه کنید، دروغ بودنش آشکار می‌شود. این‌که کاغذ پرت کردند، اصلا چنین شیوه‌هایی در دنیای امروز وجود ندارد. شاید 50 یا 30 سال پیش یک کشور عقب افتاده از این کارها می‌کرد؛ اما در شرایط فعلی، آن هم طرف اروپایی، این حرف‌ها آنقدر مسخره و بی‌پایه و اساس است که نیازی به جواب ندارد.

در مذاکراتی که شما در آن مقطع با نماینده‌های انگلیس، فرانسه و آلمان داشتید، من می‌خواهم تجربه شخصی شما را از نگاه هر کدام از اینها به ایران بدانم. این که نگاه کدام کشور غربی به ایران و ایرانی‌ها مسالمت‌آمیزتر بوده، کدام خصمانه‌تر؟

آلمان‌ها معمولا با ما راحت‌تر کار می‌کردند، فیشر وزیر خارجه آلمان در مذاکرات، لحن رک و گاهی غیردیپلماتیک داشت. مثلا وقتی من ‌گفتم ما تعلیق را به هیچ وجه نمی‌پذیریم، اگر هم تعلیقی در بخش کوچکی بخواهد صورت بگیرد باید داوطلبانه باشد، به وزرای دیگر گفت که آقای روحانی می‌گوید من امروز قبول می‌کنم، فردا می‌شکنم، یعنی در اختیار من است و بنابراین خیلی از این کلمه داوطلبانه ناراحت بود، اما آنقدر سماجت کردیم تا قبول کردند. ما از لحاظ حقوقی برای کشور تعهدی ایجاد نکردیم، در طول هیچ مذاکره‌ای ما تعهدی برای کشور درست نکردیم؛ ولی در مجموع آلمان بهتر با ما راه می‌آمد، بعد فرانسه و سخت‌تر از همه انگلیس بود. دو دلیل هم داشت یکی این‌که انگلیسی‌ها ویژگی‌های خاص خودشان را دارند که با دیگران متفاوت است، یک دلیل هم این بود که انگلیس در مذاکرات به نوعی نماینده آمریکا هم بود.

ماجرای عکس خندان شما با جک استراو، وزیر خارجه وقت انگلیس چه بود؟

ما در تهران به مصاحبه مطبوعاتی می‌رفتیم. استراو ایستاده بود. من به او رسیدم، گفت من الان با لندن تماس گرفتم، آقای بلر حالش بد است. ناراحتی قلبی دارد و الان در بیمارستان است. از آنجا که همیشه یک رقابت و مشکلاتی بین استراو و بلر بود، من گفتم که فکر کنم تو می‌خواهی به این زودی از بیمارستان برنگردد. بعد هر دوی ما با این جمله خندیدیم.

آقای روحانی! اوقات فراغت شما غیر از سیاست چیست؟

ورزش من کوه پیمایی و شناست و بیشتر هم کتاب می‌خوانم و گاهی هم فیلم نگاه می‌کنم.

فکرمی‌کنید در اولین برخورد مردم چه برداشتی از شما دارند؟

این را مردم باید بگویند.

حتما بازخوردها به شما هم منتقل شده، چه بازخوردی دارید؟

الان چیز خاصی در ذهنم نیست

آخرین فیلمی که دیدید چه بود؟

فکر می‌کنم به یک دلیلی برای بار دوم جدایی نادر از سیمین را دیدم.

آقازاده‌های شما چه می‌کنند؟

پسرم مهندس کامپیوتر است و در بخش خصوصی کارمی‌کند، یکی از دخترهایم هم دانشجوی فوق‌لیسانس است و بقیه هم ازدواج کرده‌اند.

فرزندانتان کار دولتی و حکومتی دارند؟

خیر، هیچ کدام در مشاغل دولتی نیستند.

پرسش آخر! آقای روحانی! اگر رئیس‌جمهور شدید، هدفمندی یارانه‌ها را ادامه می‌دهید یا نه؟

ادامه می‌دهم، اما معتقدم که قانون باید به طور کامل اجرا شود نه ناقص. متأسفانه به دلیل پرداخت نکردن یارانه به بخش تولید، این بخش با مشکلاتی مواجه شد. وقتی تولید رونق نداشته باشد، کالا در بازار کم می‌شود و بنابراین عاملی برای گرانی خواهد بود.

نویسنده: بهمن هدایتی - دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٢

زمستان 1366 ... خبری از شور و حال عید نبود، آن زمستان حال و هوای دیگری داشت، موشکباران تهران، مدرسه‌هایی که تعطیل می‌شد و برنامه‌های آموزشی تلویزیون در غیاب مدرسه با چاشنی جادویی کارتون؛ آژیر مکرر قرمز، نشان دادن رد سفید موشک اسکاد بر آسمان، برنامه «جنگ جنگ تا پیروزی» با اجرای حسین پاکدل، حلبچه و بمب شیمیایی، درگیری مستقیم سپاه با آمریکا درخلیج فارس، سکوی ابوذر و سلمان، قایق‌های تندرو، گزارش‌های زنده از محل اصابت موشک در تهران، سال 66، جنگ دیگر کاملا به تهران رسیده بود...

خانه مادربزرگ در لواسان، شده بود پناهگاه فامیل آواره از موشک‌های صدام، غروب‌ها همه دور تلویزیون 21 اینچ سیاه و سفید جمع می‌شدیم تا با بیم و امید «خبر» را بشنویم، «حسن سلطانی» معمولا بعد از اخبار رسمی- که حیاتی و افشار می‌گفتند- خبرهای جنگ و بین‌الملل را به «سمع و نظر بینندگان عزیز» می‌رساند.

تصویر ماندگار و همیشگی سلطانی برای خیلی از ما، هم نسل‌های من لااقل، همان حسن سلطانی خبرگوی دهه 60 است، با آن ریش‌های آنکارد شده، صدای گرم که به چشم ما نگاه می‌کرد و با لحنی خاص که «افتد و دانی» می‌خواند «قایق‌های تندروی توپدار ناشناس امروز درخلیج فارس به چند کشتی بیگانه حمله کردند....»

صدای حسن سلطانی آن روزهای سرد و سخت، با خواندن خبرهای جنگی و کمی هم تلافی‌جویانه، دل کودکانه‌مان را خنک می‌کرد میانه آن همه نامردی دنیا. جوان ریزنقش استودیوی خبر دهه 60، حالا حاج حسن سلطانی است، پیرغلام رسانه‌ای اهل بیت(ع)، مجری – کارشناس برنامه‌های معارفی تلویزیون در دهه 80 و 90، هرچند حالا دیگر خبر نمی‌خواند، اما سلطانی همچنان در قاب جادویی هست.


آقای سلطانی، شما کارتان را در دهه 60 از حوزه خبر شروع کردید، ولی به مرور از حوزه خبر و سیاست فاصله گرفتید و وارد برنامه‌های معارفی و مذهبی شدید، چه شد که این اتفاق افتاد، خواست خودتان بود؟

اساسا درسازمان صدا و سیما در حوزه سیاسی باید به طور رسمی 25 سال تمام در سازمان خدمت رسمی داشته باشیم. من سال 1358 وارد سازمان شدم، اگر بخواهم دقیق تر بگویم، اردیبهشت 58 و در سال 1383 خدمت رسمی‌ام در حوزه خبر با بازنشستگی تمام شد، از آن به بعد من می‌توانستم انتخاب کنم که در کدام حوزه کار کنم، به دلیل علاقه و تعلق خاطری که به حوزه معارف داشتم، به این سمت آمدم، البته متاسفم بگویم که بعد از بازنشستگی کسی از ما نخواست که تجربیات این دو دهه را به نسل جوان منتقل کنیم، بازنشست شدیم و تمام.

دلتان نمی‌خواهد دوباره به حوزه خبر برگردید؟

اساسا گویندگان و مجریان خبر در رادیو تلویزیون‌های دنیا، اولین و مهم‌ترین ثروت و دارایی سازمان خودشان محسوب می‌شوند، این چیزی است که در کشور ما چندان رعایت نمی‌شود.

بعضی‌ها می‌گویند اگر قرار باشد مجریان قدیمی همیشه حضور داشته باشند، پس جوان‌ها چه می‌شوند؟

من اصلا منکر این نیستم، شما ببینید که دیوید فراست در هشتاد سالگی هم هنوز اجرا دارد، به نظر من خوب است و همین‌جا پیشنهاد می‌دهم که مجریان قدیمی و بازنشسته خبر در کنار جوان‌ها، هفته‌ای یک بار خبر بخوانند، این هم برای اعتبار سازمان خوب است هم خیلی از مردم به دلیل این‌که با مجریان قدیمی خاطره دارند، از آن استقبال می‌کنند و هم مجریان قدیمی می‌توانند تجربیات خودشان را به مجریان جوان منتقل کنند، این مجریان قدیمی مگر چند نفر هستند؟ شاید ده تا هم نباشد، ولی اگر هفته‌ای یک بار اجرا کنند، خواهید دید که چقدر برای مردم جذابیت خواهد داشت.

من سال 58 شروع کردم، یعنی آن کسی که ده ساله بوده الان 45 سالش است، یعنی آن آدم با صدا و تصویر من بزرگ شده و به کرات برای من اتفاق افتاده که در خیابان مرد میانسالی جلوی من را گرفته و گفته من وقتی شما را می‌بینم به یاد پدرم می‌افتم. می‌گفت من ساعت 10 و 30 دقیقه شب می‌خواستم حرف بزنم می‌گفت هیس! شما هیچی نگو بگذار حرف‌های این آقا تمام شود، بعد صحبت کن و من هنوز شما را می‌بینم با احترام به شما نگاه می‌کنم این برای من احترام است اما برای رسانه سرمایه است، من نمی‌گویم که ما باید بیاییم اتفاقا جوان‌ها باید بیایند.

چهره و صدای شما خیلی از مردم را یاد دوره جنگ می‌اندازد، می‌دانم که خاطره زیاد دارید و بارها هم گفته‌اید، ولی یک خاطره ناگفته از این دوران برای ما بگویید.

در سال 59 من مجری رادیو اهواز بودم، دی ماه بود، به استودیو رفتم و داشتم یک خبری را می‌خواندم که همان موقع هواپیماهای عراقی شروع به بمباران اهواز کردند، یک بمب هم نزدیک ساختمان رادیو خورد، آکوستیک‌های استودیو فرو ریخت و گرد و غبار شد، من در حال خبر خواندن بودم و آن گرد و غبار را می‌دیدم، دیدم که چراغ قرمز استودیو روشن است و این به این معنا بود که من هنوز روی آنتن هستم، قسمت رژی پخش را نگاه کردم، همه رفته بودند و من تنها پشت میکروفن مانده بودم.

چرا نرفتید، نترسیدید واقعا از این شرایط؟

اگر بگویم نترسیدم که دروغ است، خوب من هم در درون خودم ترسیده بودم، اما از آن طرف هم می‌دانستم که در اهواز همه مردم یک رادیوی ترانزیستوری دست‌شان است و قطع این صدا، صدای من، یعنی این‌که مردم هزار‌جور فکر و خیال می‌کنند و ممکن است لطمه ببینند بدون این‌که به روی خودم بیاورم شروع کردم به حرف زدن و گفتم شنوندگان عزیز من از شما یک سوال می‌پرسم، به نظر شما ما به چه جرمی باید مورد حمله دشمن قرار بگیریم..؟

فی‌البداهه دیگر؟ یعنی قبلا خودتان را برای چنین موقعیتی آماده نکردید؟

بله، کاملا فی البداهه، گفتم چرا شهر‌ها و مراکز حساس اقتصادی ما مورد بمباران دشمن قرار می‌گیرد؟ به نظر شما جرم ما چیست؟ شما با تلفن فلان تماس بگیرید و به قید قرعه جوایزی به شما اهدا خواهد شد، اینها را هم از خودم گفتم، اصلا جایزه و قرعه‌ای هم در کار نبود، بعد هم گفتم اما برای پاسخ دادن سکوت بهتر از هر آهنگی است! گفتم من از صدابردار محترم برنامه تقاضا می‌کنم هیچ موسیقی پخش نکنند و به ما چند دقیقه سکوت بدهد، این خلاف قانون رادیوست که در سکوت روی آنتن برود، اما من خواهش می‌کنم که حرف من را زمین نیندازند و چند ثانیه سکوت باشد که دوستان شنونده ما کمی فکر کنند، در حالی که اصلا صدابرداری در کار نبود، آرام بلند شدم از استودیو آمدم بیرون، میکروفن را بستم بعد از چند ثانیه سکوت، موسیقی را باز کردم و موسیقی شروع به پخش شدن کرد، حال و هوای این اجرا هیچ وقت ازیادم نمی‌رود.

خاطره دیگر از دهه 60؟

یک باردیگر در همان سال 1359، آقای غرضی که استاندار خوزستان بود آمد، به ساختمان رادیو و گفت نیروهای دشمن در پاسگاه حمیدیه و در 25 کیلومتری اهواز هستند. کسی بین شما هست که به مردم آموزش ساخت کوکتل مولوتف بدهد؟ من گفتم می‌توانم! رفتم پشت میکروفن و خیلی آرام و خونسرد گفتم شنوندگان عزیز یک بطری، روغن سوخته و بنزین بیاورید، یک فتیله درست کنید. همه اینها را توضیح دادم اما طوری که مردم نترسند، طوری شد که بعد از گذشت دو ساعت تمام شهر مردم کوکتل مولوتوف ساختند و این آمادگی مردمی در عقب‌نشینی دشمن موثر بود.

در دوره جنگ، خبرهای تلخ مثل سقوط خرمشهر یا فاو را چطور به مردم می‌گفتید؟ دستورالعمل چه بود؟

مثلا در زمان سقوط خرمشهر ما در استودیو بودیم و اجرای خبر داشتیم، اما نگفتیم که شهر سقوط کرده، آرام‌آرام گفتیم که دشمن حلقه محاصره را تنگ‌تر کرده، نبرد تن به تن در خیلی جاها صورت می‌گیرد، مرحله به مرحله این را عنوان کردیم که مردم خودشان بفهمند و آمادگی ذهنی برای خبر سقوط خرمشهر ایجاد شود.

خاطرات تلخ را گفتید، یک خاطره شیرین هم از دهه 60 و دوران اجرای اخبار بگویید.

یک روز ساعت 2 بعدازظهر داشتم می‌رفتم منزل، در مسیرم مدرسه‌ای تعطیل شده بود، همه دانش‌آموزان دسته جمعی بیرون می‌آمدند، من هم مسیرم در خیابان با آنها بود و در مسیر و جمعیت این دانش‌آموزان قرار‌گرفتم، بچه‌ها مرا شناختند و ناگهان با صدای بلند شروع کردند به خواندن آرم اخبار«ما مسلح به الله اکبریم و...» دیدم هیچ چاره‌ای ندارم که من هم با آنها بخوانم!

برویم سراغ برنامه‌های معارفی که شما مجری و کارشناس این نوع برنامه‌ها هستید. بعضی از منتقدان می‌گویند نوع و سبک و سیاق اجرای این برنامه‌ها خیلی تعارف‌آمیز و غیرواقعی شده است، این را قبول دارید؟

نه من این را قبول ندارم، فرمایش شما را اصلاح می‌کنم که ممکن است آفت فعلی برنامه‌های معارفی غیرحرفه‌ای بودن باشد.

غیرحرفه‌ای یعنی چی؟

فلسفه و اساس یک برنامه معارفی درتلویزیون و رسانه این است که به یکسری پرسش‌هایی که در ذهن مخاطبان مطرح است، پاسخ بدهد. خب وقتی از این فلسفه و اساس دور بشویم، به نیازها و سوالات واقعی جواب ندهد، می‌شود غیرحرفه‌ای و مخاطب هم آن را پس می‌زند.

پس این ضعف‌ها از کجا می‌آید، منشأ این اشکالات موجود چیست؟

از دوحال خارج نیست یا ضعف در تهیه‌کننده و مجری است یا کارشناسی که برای آن موضوع انتخاب شده مناسب نیست.

پیشنهاد مشخص شما در حوزه برنامه‌های معارفی؟

ما در بخش برنامه‌های معارفی به سمت تخصصی کردن این موضوع نرفتیم و این پاشنه آشیل ماست، اگر ما در حوزه معارف آن‌گونه که در حوزه تخصصی ورزش و اقتصاد نگاه می‌شود نگاه کنیم خیلی از مشکلات حل می‌شود. کسی که مجری برنامه‌های معارفی می‌شود باید آن‌قدر استعداد، توانایی، علم و آگاهی نسبت به حوزه معارف داشته باشد که اگر کارشناس آن برنامه به هر دلیلی در برنامه حاضر نشد مجری بتواند هم کار اجرا را انجام دهد هم از عهده بحث کارشناسی آن روز بیرون بیاید. این را بگذارید در کنار به روز کردن پرسش‌های مخاطبان و پاسخ دادن به آنها.

یک نمونه موفق را مثال بزنید؟

من نمونه موفق در این حوزه را آقای دکتر خسروی می‌بینم که در شبکه‌های مختلف به عنوان مجری و کارشناس حضور دارد و همین‌طور آقای درستکار در برنامه «این شب‌ها» که از شبکه یک پخش می‌شود و شما حتما می‌دانید این برنامه‌ها مخاطب خوبی دارند.

فرق مخاطب دهه 60 و دهه 90 از نظر شما؟

من زمانی به تلویزیون آمدم که برنامه‌های تلویزیون ساعت 5 بعدازظهر با پخش سرود جمهوری اسلامی شروع می‌شد و ساعت یک شب هم با سرود پایان می‌یافت، شبکه دو بعد از خبر 22 و 30 دقیقه که سال‌ها آن را اجرا می‌کردم، یک برنامه کوتاه می‌رفتند و ساعت 12 دیگر آن هم تمام شده بود و هیچ شبکه دیگری نبود، فقط یک رادیو سراسری بود که بعدها رادیو تهران شد، اما امروز مخاطب من منتظر این نمی‌ماند که من در برنامه بی‌سلیقگی به‌خرج دهم، بی‌سلیقگی و کم گذاشتن در برنامه‌سازی و اجرا ظلم بزرگ‌تری شده است. مخاطب یک کنترل در دست دارد و چندصد شبکه تلویزیونی و ماهواره‌ای برای انتخاب در دسترس اوست و من نوعی اگر نتوانم او را جذب کنم، به همین راحتی بیننده را از دست خواهم داد.

به بحث برنامه‌های معارفی برگردیم. در سال‌های اخیر شبکه‌های بظاهر مذهبی و فارسی زبان هم به حوزه تهدیدات رسانه‌ای و فرهنگی اضافه شده‌اند. آیا این نوع جدید را اصولا دیده‌ایم و برای آن برنامه‌ریزی کرده‌ایم؟

بله ما در روزگاری زندگی می‌کنیم که حوزه معارف بیشتر از همه حوزه‌ها در معرض خطر و تهدید است. ما اگر این حوزه را خوب دروازه‌بانی و حراست کنیم، بقیه جاها درست می‌شود. امروز ما حتی از شبکه‌های مسلمان مورد تهدید قرار می‌گیریم که به ظاهر مسلمانند، ولی در اصل آب به آسیاب دشمنان می‌ریزند.

به نظر شما چه باید کرد؟ آیا تلویزیون ما می‌تواند به سمتی برود که پاسخ شبهات را بدهد و ناخواسته وارد جنگ شیعه –سنی هم نشود؟

می‌خواهم بگویم بحث فراتر از شبکه‌های فارسی زبان ماهواره‌ای است. در همین کاروان‌های دانشجویی که برای حج می‌روند، زمانی که کنار قبرستان بقیع می‌رسند یک‌سری افراد فارسی زبان به اصطلاح مبلغ کج‌فهم در اعتقادات جوانان شبهه ایجاد می‌کنند و به جای این‌که این جوانان با کوله باری از عرفان و معنویات برگردند، با ذهنی پر از شبهه درگیر می‌شوند، ما هنوز برای اینها تدبیر درست نکرده‌ایم. پس این وظیفه ماست که با زبان مناسب و خاص هر مخاطب در هر طیف و گروه سنی که بیننده هستند، صحبت کنیم. مشکل دیگر برنامه‌های معارفی جزیره‌ای بودن آنهاست. یک فکر منسجم، یک سبک زندگی مطلوب را تبلیغ وارائه نمی‌کنند و این هم به مشکلات می‌افزاید.

اگر بخواهیم مصداقی‌تر حرف بزنیم، چه مثالی می‌توان برای حل این معضلات در بستر برنامه‌های معارفی مطرح کرد. کاری که شعاری هم نباشد؟

اکنون در کشور بحث گرانی است. آیا همه کسانی که کالا احتکار می‌کنند، انسان‌های غیرمسلمانی هستند؟ آیا آن کسی که امروز تصمیم می‌گیرد به تشخیص خودش فلان کالا را گران کند در یک مذهب دیگری است؟ خیر، از همین مردم، جامعه و مذهب هستند؛ اما چه اتفاقی می‌افتد که در حوزه عمل این‌طور رفتار می‌کند؟ در زمان گذشته کاسب‌های ما در بازار ممکن بود خودش پیش نماز مسجد باشد، ممکن بود حتی نماینده یک مرجع شرعی باشد، در زمان گذشته در مسجد جامع برای مکاسب کلاس فقه اسلامی با نوع معاملات حرام و حلال و تعریف چک و... می‌گذاشتند. وقتی اینها دیگر نیست و ما هم در رسانه این کار را نمی‌کنیم، انحرافات زیاد می‌شود، مثلا چه اشکال دارد برنامه‌های معارفی با رویکرد درس مکاسب برای بازاریان و تجار ما پخش شود؟ البته ما خیلی وقت‌ها و در خیلی از موارد نباید به زبان مستقیم حرف بزنیم مثل ساخت همین سریال‌ها برای روایت تاریخ اسلام. این زبان هنر است که عمیق و ماندگار است و در ذهن مخاطب حک می‌شود.

یکی دیگر از برنامه‌های جذاب تلویزیونی که بسیار طرفدار هم دارد به شرط این‌که حرفه‌ای تهیه شود، گفت و گوهای تلویزیونی است، یک مثال برای شما بزنم. محرم امسال یک برنامه به نام «مصباح» از شبکه سه داشتیم. در این برنامه ما از حجت الاسلام طائب و جناب آقای دوانی به عنوان کارشناس استفاده می‌کردیم، شاید برای اولین بار تصمیم گرفتیم این دو کارشناس ثابت باشند و هر روز عوض نشوند و بحث آغاز و انتهایی داشته باشد و این بشدت جواب داد و مخاطب استقبال کرد؛ یعنی مثلا وقتی می‌خواستم از عاشورا صحبت کنم، نیامدم از اول محرم 61 شروع کنم، آمدم و از قبل از بعثت شروع کردم. وقتی بحث از اینجا شروع می‌شود و مخاطب شب به این بحث گوش می‌دهد و روز در یک روضه شرکت می‌کند، آن روضه را با تأمل می‌فهمد که وقتی می‌گویند یا مظلوم یا اباعبدالله، عمق این مظلومیت را درک می‌کند.

فکر نمی‌کنید در این 30 سال برنامه‌ها با مجری و دوتا کارشناس یک مقدار سنتی شده و باید این شکل را تغییر داد. مثلا آیتم‌های جدید؟

ما فکر می‌کنیم که قدیمی شده باشد، ولی به نظرم این‌طور نیست. ما اگر 50 سال دیگر هم با هم رفاقت داشته باشیم، بهترین ساعت‌های‌مان آن زمان‌هایی است که با هم قدم می‌زنیم و صحبت می‌کنیم. این جادوی سخن است که هیچ چیز جای آن را نمی‌گیرد. در یک دوستی، بهترین لحظه‌ها آن موقع‌هایی است که به حرف‌های یکدیگر گوش می‌دهیم، چون آدمی نیازمند شنیدن است. برای یک گفت‌و‌گو در همه رسانه‌ها چیزی که تغییر می‌کند نور یا دکور است. ما در حوزه رسانه باید به استفاده از کارشناسان خوب و مجرب دقت کنیم. آن کارشناس هم باید چند ویژگی داشته باشد این‌که خوب حرف بزند، خوش سیما و خوش صدا باشد، از امثال و حکم شعر و لطایف برای تنوع در گفت‌وگوها بهره ببرد، باید در انتخاب این افراد دقت شود.

یک بحث آسیب‌شناسانه دیگر که مطرح می‌شود این است که در برنامه معارف مشخص نیست که مخاطبان این برنامه عوام هستند یا خواص، چون جنس مخاطب هرکدام از این طیف متفاوت است، پرسش‌ها و ذائقه‌اش متفاوت است و باید بر اساس همان کار را تهیه کرد، آیا برنامه‌های معارف معمولا در مخاطب‌شناسی سرگردان است؟

تلویزیون قاعده‌ای دارد، زمانی که یک فیلمی را پخش می‌کند یک عددی را گوشه تصویر برای مشخص کردن سن افراد برای تماشای فیلم می‌نویسد، گاهی اوقات هشداری قبل از شروع فیلم می‌دهد. وقتی ما می‌گوییم شبکه چهار شبکه فرهیختگان است یا شبکه سه برای حوزه جوان است و... در عمل این تفکیک را انجام دادیم؛ اما در رعایت این برنامه‌سازی خیلی جاها دقت نمی‌شود، مثلا شبکه قرآن و معارف سیما خیلی در این حوزه زحمت کشیده که در طول 24 ساعت به گونه‌ای برنامه‌ریزی کند که نیازهای همه را برآورده کند، مثلا کسی می‌خواهد تخصصی در حوزه تفسیر کار کند این شبکه رأس ساعت 5 بعدازظهر تفسیر را با حضور آیت‌الله جوادی آملی پخش می‌کند، اما وقتی گونه برنامه گونه عمومی شد باید در نظر داشته باشیم که چه ساعت‌هایی پیک بیننده است و برنامه‌های عام را برای آن زمان‌ها قرار داد.

می‌توان جوان‌ها را بین این‌ها قرار داد؛ چون طیف جوان ممکن است بین عوام و خواص تعریف شود.

ما نمی‌توانیم بگوییم جوان نه عوام است نه خواص؛ اما در کل باید بدانیم نیاز جوان امروز چیست و کجا باید به پرسش‌‌های جوان پاسخ داده شود. من می‌گویم حتی اگر قرار است برنامه کمدی پخش شود یک برنامه کمدی فاخر و اگر می‌خواهیم یک موسیقی پخش کنیم، موسیقی فاخر ایرانی پخش کنیم. ما اگر به عمق این مطلب پی ببریم که مردم ما مردم سعدی، صائب و مولانا هستند برای ساختن برنامه کمی بیشتر دقت کرده و برنامه‌های پخته‌تر و علمی‌تری پخش می‌کنیم. حضرت امام جمله زیبایی فرمودند که «تلویزیون دانشگاه عمومی است» این را هنوز جدی نگرفته‌ایم چه برسد به آن‌که اجرا کنیم.

شما به عنوان یک کارشناس و کسی که با مردم برخورد دارید، فکر می‌کنید شبهات اصلی که الان جوان‌ها در حوزه معارفی و عقیدتی بیشتر با آن درگیر هستند، چیست؟

اگر بخواهم فهرست وار و خلاصه بگویم، بحث انتظار، مهدویت و شبهاتی درباره بحث تقلید.

شما از آن دسته مجریانی هستید که هر سال به مکه می‌روید؟ برای خیلی از مردم سوال است.

من طی 34 سال کار، دو بار با تلویزیون به مکه مشرف شدم و دفعات بعدی را با هزینه شخصی خودم رفتم. در این سفرها سه بار که خودم رفته بودم از من خواستند برای برنامه از آنجا مجری باشم. من هم قربه الی الله گزارش دادم. ماموریت اداری نبود و پولی بابت آن نگرفتم، حالا من این سوال را دارم، چرا سوال نمی‌شود که برای المپیک فقط بچه‌های ورزشی برای تهیه گزارش می‌روند؟ شده ما مجریان اخبارو معارف هم بگوییم می‌خواهیم برویم و المپیک را گزارش کنیم؟ من معتقدم که حج دقیقا یک کار تخصصی است و باید کسانی برای گزارش بروند که بارها مشرف شده‌اند و آنجا را می‌شناسند.

جالب‌ترین و عجیب‌ترین خواسته و درخواست مردم از شما چه بوده؟

خیلی وقت‌ها مردم فکر می‌کنند که اگر ما نوشته یا توصیه‌ای بدهیم، خیلی جاها موثر است مثل درخواست وام، درخواست توصیه به فلان وزارتخانه، خیلی جاها برای اصلاح ذات البین، مثلا عروس من با پسرم مشکل دارد و من می‌دانم چون برای شما احترام قائل است، اگر بیایید این مشکل برطرف می‌شود.

شما رفتید؟

چندباری رفتم. البته در مکه گاهی ما را با روحانی کاروان اشتباه می‌گیرند و سوال‌های شرعی می‌پرسند، به دلیل این‌که مرا با برنامه‌های معارفی می‌شناسند.

می‌خواهم به یک تجربه اجرای تلویزیونی اشاره کنم و نظر شما را بدانم و بگویید که اگر جای آن مجری بودید، چه می‌کردید؟ منظورم اجرای آقای پورحسین در مناظره‌های سال 88 است؟

من آن کار را انجام نمی‌دادم. در شبکه خبر چنین اتفاقی برای من افتاد. آقای احمد توکلی مهمان ما بود و به آقای رحیمی، معاون اول به اصطلاح گیر داد. من میان حرفش دویدم و گفتم ببخشید آقای توکلی! چون آقای معاون اول اینجا حضور ندارند و ما هم در سمت قاضی نیستیم لطفا نام نبرید، گفتند این چیزی است که همه می‌گویند من هم در جواب گفتم این چیزی است که در برابر عموم است و ما اجازه نداریم این کار را انجام دهیم. جالب است بدانید سه روز بعد رئیس قوه قضاییه اطلاعیه رسمی دادند که تا جرمی ثابت نشده حق بازگو شدن آن در محافل را ندارید.

مجری‌های تلویزیون مجبورند برای امرار معاش به مکان‌های متفرقه که برای اجرا از آنها دعوت می‌شود بروند، نگاه شما به این مقوله چیست؟

مجری باید چارچوبی را رعایت کند، به نظر من حضور مجریان در برنامه‌های بیرون از تلویزیون مانعی ندارد، اما به این معنا نیست که در هر برنامه‌ای شرکت کنند در واقع این برمی‌گردد به شخصیت، منش، رفتار و جایگاهی که مجری برای حوزه شغلی خود قائل هست. من دیدم آقایی که برنامه‌های معارفی هم اجرا می‌کند در یک جشنی هم اجرا داشت که هیچ سنخیتی با کارهای او نداشت، این چیز خوبی نیست.

شغل دیگری ندارید؟

خیر.

ولی من اسم و عکس شما را در انجمن صنفی مبلمان دیدم.

من به دلیل رفاقت و ارادتی که با دوستانمان در انجمن داشتیم، مشاوره‌هایی در حوزه تبلیغات و ارتباطات می‌دادم.

به شما پیشنهاد بازی در فیلم و سریال شده است؟

- دوبار این اتفاق افتاد.

چه بود؟

الان یادم نیست.

حرف آخر؟

در اتاقم نماز می‌خواندم که مورچه‌ای از گلدان آمد کنار سجاده و مهر من، پیش خودم گفتم حاج حسن آقا وقتی بیرون می‌روی و مورد لطف مردم قرار می‌گیری، اینجا در برابر خدا با این مورچه هیچ تفاوتی نداری. این مورچه ویژگی‌هایی دارد که تو نداری.

این مورچه چیزهایی می‌بیند، چیزهایی می‌شنود که گوش تو آن فرکانس‌ها را دریافت نمی‌کند. پروردگار عالم می‌گوید خلق کردم هم تو و هم این مورچه را پس چیزی که به تو فضیلت می‌دهد آن چیزی است که در این کتاب‌ها نوشتند و اگر بر آن مسائل و مبانی انسانی بمانی، قابل احترامی وگرنه با این مورچه تفاوتی نداری.

منی که حرف معارفی می‌زنم، آنچه را می‌گویم باید باور داشته باشم، اگر در تلویزیون حرف زدم و گریستم این واقعا از قلب من برخاسته بود، مخاطب می‌فهمد چه کسی بازی می‌کند، ریا می‌کند یا چه کسی واقعا بر اساس باورش کار می‌کند.

نویسنده: بهمن هدایتی - شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢

راننده‌های تاکسی اصولا با کمرویی و خجالت میانه‌ای ندارند، نباید هم داشته باشند، این‌که هرروز باید روزی‌شان را از کف خیابان و با سر وکله زدن با صدها آدم جورواجور، عجیب، عصبانی، خوشحال، شاکی و...کسب کنند و ببرند سر سفره زن و بچه، جایی برای کمرویی و خجالت باقی نمی‌گذارد.

راننده تاکسی‌ها هم می‌گویند، هم می‌شنوند. دست اول‌ترین اخبار، شایعات، نگرانی‌ها، جوک‌ها، تحلیل‌ها را می‌توانید در تاکسی‌ها بشنوید، دیالوگ‌های جانداری که در تاکسی‌ها بین مخالف و موافق، پیر و جوان، راننده و مسافر، مسافر با مسافر رد و بدل می‌شود، یک گفت‌وگوی تمام عیار با طرف‌های متفاوت و متنوع است که هیچ جا پیدا نمی‌شود. انگار یک جورایی راننده‌های تاکسی نبض جامعه شهری هستند.

 باید در اتوبوس نشسته باشی که بفهمی انگار در اتوبوس آدم‌ها غریبه‌تر هستند، راننده اتوبوس فاصله دوری با مسافران دارد و دلش را بیشتر با حرف زدن با شاگرد یا رادیو و ضبطش پر می‌کند، اما تاکسی حکایت نزدیکی دارد، شاید به دلیل آن همجواری و همنشینی نزدیک مسافرها و راننده، تاکسی جان می‌دهد برای صمیمی شدن‌های لحظه‌ای، غر زدن‌های بی‌خطر، سبک شدن، حرف‌های بزن دررویی، درددل کردن لذت بخش با غریبه‌هایی که شاید هرگز دیگر نبینی‌شان، فرار از فشار عصبی کار و اداره، در یک کلام حرف زدن و گفتن و شنیدن

یک کلاس تمام عیار و رایگان برای دیدن و آموختن مهارت کلامی و ارتباطی، این همه جذابیت دراماتیک کجا به این آسانی و رایگان پیدا می‌شود؟ این برکه‌ای است که هر نویسنده‌ای می‌تواند روحش را آبتنی بدهد و مگر یک نویسنده برای نوشتن چه می‌خواهد جز جرقه‌های یک روایت؟ برای نویسنده‌های خسته، افسرده و منزوی امروز که از فشار بی‌سوژه‌ای مستاصل شده‌اند، چه جایی بهتر از تاکسی؟

در سال‌های اخیر، تاکسی نوشت به عنوان یک ژانر جدید نوشتاری از عرصه غیررسمی وبلاگی به عرصه رسمی مطبوعات هم راه یافت و همچنان می‌توانید مدل‌های گوناگون آن را در صفحه آخر روزنامه‌ها ـ که معمولا جای نوشته‌های نرم و غیرخبری روزنامه نگارهاست ـ پیدا کنید، اولین این وبلاگ‌های تاکسی نوشت را می‌توان متعلق به ناصر غیاثی دانست، اما مشهورترین و شاید موفق‌ترین تاکسی نوشت روزنامه‌ها، سروش صحت، بازیگر و کارگردان طنز سینما و تلویزیون است که حکایت‌های روزمره تاکسی را به روایت‌های پست‌مدرن و سوررئال تبدیل می‌کرد و مشتریان خاص خود را پیدا کرده بود.

http://irannaz.com/user_files/image/image10/0.567215001294708938_irannaz_com.jpg

 خیلی وقت‌ها راننده تاکسی‌ها درددل می‌کنند تا باقیمانده پول مسافران را بر اثر همین آشنایی و رودربایستی ایجاد شده از همکلامی موقت ندهند، اما مطمئنم راننده‌های ‌تاکسی‌ هنوز نمی‌دانند چه خدمتی به ادبیات و روزنامه‌نگاری ایرانی کرده‌اند. شاید یک روز راننده‌های تاکسی‌ ـ که استاد آدم‌شناسی هستند ـ وقتی بخواهید کرایه تان را بپردازید، بگویند: آهای آقا یا خانم روزنامه‌نگار که داشتی حرف‌های تاکسی را می‌نوشتی، این هزارتومن اضافه هم برای سوژه‌هایی که امروز از تاکسی من پیدا کردی!

نویسنده: بهمن هدایتی - یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢

فرقی نمی‌کند، واقعا فرقی نمی‌کند. ما امروز خسرو شکیبایی را خسروی سینمای ایران بنامیم یا مرد حنجره طلایی، آقای خانواده سبز، آقای ستاره، ستاره دهه 60 یا هامون سینما یا هر لقب فاخر دیگر، خسرو... خسرو شکیبایی این اواخر اما چیز دیگری شده بود، هر چه بود، دیگر ستاره‌ای زرق و برق‌دار نبود.

 
این اواخر، خسرو خوب می‌دانست که چندان «وقتی» برایش باقی نمانده، دکترها جوابش کرده بودند، بیماری کبد امانش را بریده بود، این تلخ است، ولی واقعیت دارد که خسرو شکیبایی این اواخر تقریبا به هیچ کاری «نه» نمی‌گفت، با زور قرص و مسکن هم شده قرارداد امضا می‌کرد و می‌رفت سر لوکیشن، با همان لبخند و فروتنی دوست‌داشتنی‌اش. این اواخر دیگر تقریبا «انتخابی» در کار نبود، خسرو نه نمی‌گفت و بازی می‌کرد، حتی فیلم‌های کافی‌شاپی(فیلمفارسی سابق!).

هامون سینمای ایران این روزهای آخر حتی ابایی نداشت که به خواست فلان تهیه‌کننده و کارگردان، با شمایل و ریش پروفسوری سفید آمیتا  باچان جلوی دوربین برود و با آن صدای گرم و گیرایش، دیالوگ‌های صدمن یک غاز  بگوید.

 هر چند که بی‌ربط‌ترین و لوس‌ترین دیالوگ‌ها با صدای او قدر و قیمت دیگری پیدا می‌کرد. خسرو این اواخر ستارگی را با همه تشریفات ، شأن ، کلاس و... بوسیده بود و گذاشته بود طاقچه.

این اواخر خسرو شکیبایی، نه ستاره و هامون و... که «پدری» بود که می‌خواست با آخرین رمق‌هایش در صحنه، طوری کار کند که خانواده‌اش بعد از رفتن او «تامین» باشند. خسرو این اواخر ستاره نبود، شمع بود... و ناگهان هامون  خشکید.

نویسنده: بهمن هدایتی - دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢

 

 

  وقتی می‌خواستم اسم و شماره موبایلش را روی کاغذ بنویسم تا قرار مصاحبه بگذارم، بی‌اختیار جلوی شماره‌اش نوشتم: ارسطو عامل! مهرانفر به قدری ماهرانه ارسطو شده است که تقریبا تفکیک او از این شخصیت ماندگار غیرممکن است، طوری که اگر احمد مهرانفر را ستاره سریال‌های نوروزی 92 بدانیم، بیراه نرفته‌ایم.



در حالی که صدای قهقهه خنده‌های محسن تنابنده، سیروس مقدم و عوامل «پایتخت» از اتاق مجاور و در حین تدوین پشت صحنه‌های سریال پایتخت به گوش می‌رسید، با احمد مهرانفر به گفت‌وگو نشستیم؛ مهرانفری که برخلاف ارسطو، کم حرف و کمی خجالتی به نظر می‌رسد و مثل سیاستمدارها، حساب هر کلمه و حرفش را دارد. آخر این گفت‌وگو که تقریبا همه‌اش حول محور شخصیت ارسطو عامل شکل گرفت، مهرانفر با خنده گفت: ارسطو خود تویی، نه من! از بس که شتابزده‌ای و هنوز جواب سوال قبلی را نگرفتی، سراغ سوال بعدی می‌روی، متن این گفت‌وگو را از نظر می‌گذرانید:

 

«ارسطو عامل» یا «احمد مهرانفر»؟

الان دیگه احمد مهرانفر. ارسطو عامل نقشی بود که به احمد مهرانفر بازیگر سپرده شد و مهرانفر آن را بازی کرد. نقشی که الان دیگر تمام شده است.

یعنی ارسطو عامل برای شما تمام شده تا این‌که نقش دیگری شروع شود؟

بله! البته صحبت‌هایی هست «پایتخت 3» ساخته شود.

ظاهرا قرار است داستان آن در تاجیکستان اتفاق بیفتد؟

این‌که قرار است در تاجیکستان ساخته شود، شایعه است و درست نیست. البته این را بگویم من خودم شخصا ویژگی‌هایی که برای نقش ارسطو در نظر گرفته بودم در پایتخت 1 و 2 عملی کردم و الان دیگر چیزی برای این نقش در ذهن ندارم. به عبارتی ارسطو برای من تمام شده و راستش چندان تمایل ندارم پایتخت 3 ساخته شود که لازم باشد برای بار سوم من نقش ارسطو را بازی کنم. بیشتر دوست دارم روی نقش دیگری کار کنم و یک شخصیت دیگر با ویژگی‌های جدیدتری بسازم، چون معتقدم بازیگری هم مثل نوشتن و مثل کارگردانی است. وقتی شما یک کار را کارگردانی می‌کنی، دیگر آن کار از تو جدا می‌شود و تو باید به سراغ کار دیگری بروی.

این حس را در زمان پایتخت 2 هم داشتید؟

نه! در سری دوم پایتخت چنین حسی را نداشتیم، نه من و نه آقای تنابنده و نه دیگر عوامل. هنوز اشباع نشده بودیم. احساس می‌کردیم آدم‌هایی که ساخته‌ایم، فضا و روابطی که ایجاد شده، هنوز ظرفیت این را دارد که به آنها پرداخته شود. احساس می‌کردیم این شخصیت‌ها ظرفیت این را دارند که داستان یک سریال 90 شبی را هم پیش ببرند.

طرح موضوع هم شده بود که این کار انجام شود؟ یعنی سریال نود شبی بسازید؟

بله! بخصوص زمانی که بازخوردها را گرفتیم و دیدیم که مردم هنوز سراغ شخصیت‌های پایتخت را می‌گیرند و دوست دارند که این سریال ادامه پیدا کند. همه اینها باعث شد خود ما به این باور برسیم که پایتخت 2 باید ساخته شود. قرار بود سال گذشته این سریال تولید شود که نشد و افتاد به امسال. شوق ساخت پایتخت 2 هم در ما و هم در مردم وجود داشت.

 الان هم این شوق برای ساخت سری سوم پایتخت وجود دارد، اما من از ارسطو خالی هستم و فعلا برایش چیزی ندارم. همه لحظات حسی را که باید یک بازیگر برای یک نقش تجربه کند؛ افت و خیزها، روابط، ریز کاری‌ها، دیالوگ‌ها و... همه استفاده شده و ذهن من کاملا از خلق و پرورش ارسطو خالی است. فکر می‌کنم بقیه اعضای گروه هم همین‌طور هستند، برای همین الان به پایتخت 3 فکر نمی‌کنیم.

آقای تنابنده در مصاحبه‌ای گفته‌اند که نام ارسطو به این خاطر انتخاب شده که ارسطو مسئول خراب کردن اوضاع است و با وجود این که‌این نام،نماد افرادی است که هیچ فلسفه‌ای در زندگی‌شان ندارند، آیا این موضوع را قبل از کار به شما گفته بودند؟

نه! من چیزی در این باره نشنیده‌ام.

خب به این نکته فکر نکردید که چرا نام ارسطو را برای شما انتخاب کرده‌اند؟

بیشتر فکر می‌کردم به خاطر زیبایی‌اش و این که نام کمیابی است، انتخاب کرده‌اند. ضمن این که فکر می‌کنم اسم ارسطو در منطقه علی‌آباد وجود دارد به همین دلیل انتخاب شد. چون به همه چیز کار فکر می‌شد و نام‌ها هم هوشمندانه انتخاب شده بودند. اما این تعبیری که شما می‌گویید آقای تنابنده گفته‌اند شاید در ذهن خودش بوده شاید هم بعد به این نتیجه رسیده، اما من خبر نداشتم.



عجیب‌ترین بازخوردی که تا حالا از پایتخت و نقش ارسطو داشتید، چه بود؟ هر چیزی که بتوان نام آن را بازخورد جالب مردمی گذاشت؛ تماس تلفنی، حرفی، چیزی که برای خود شما جالب و عجیب باشد؟

الان چیزی یادم نمی‌آید. بازخورد خیلی زیاد و خوب بود. در همه عمر کار حرفه‌ایم این‌قدر بازخورد از طرف مردم ندیده‌ام و جالب اینجاست که هیچ بازخورد منفی و بدی به ما نرسید.

اتفاق نیفتاد کسی نکته‌ای منفی بگوید؛ متلکی، چیزی؟

نه واقعا نبود. بیشترین بازخوردهای مثبت از طرف اطرافیان، خانواده و فامیل‌ام بود. از همین بازخوردها بود که می‌فهمیدم کار گرفته و مردم آن را دوست دارند. مردم هم که الان خیلی به ما لطف دارند. در خیابان و مثلا زمانی که پشت فرمان هستیم، ابراز محبت می‌کنند...

معمولا مردم وقتی شما را می‌بینند چی می‌گویند؟

مثلا می‌گویند: عاشقتیم ارسطو! یا یک بار که داشتیم توی اتوبان می‌رفتیم، آقایی شیشه ماشین را پایین داد و گفت: آیا رانندگی با سرعت بالا کار خوبی است؟ از این موارد زیاد داشتیم که الان یادم نیست. البته از پایتخت 1 بازخوردهای عجیب و غریب زیادی به یاد دارم.

مثلا؟

مثلا آقای محسن تنابنده یک روز برای خرید به یک فروشگاه رفته بود، خانمی به او گفته بود که همسر من سرطان دارد و دکتر توصیه کرده که باید روحیه‌اش را بالا نگه دارد و او هر روز سریال پایتخت را تماشا می‌کند و همین باعث شده که حال خوبی داشته باشد.

به خود من هم بارها ایمیل زده‌اند و از تاثیرات مثبت سریال پایتخت و شخصیت ارسطو گفته‌اند. به طور مثال یک نفر از خارج کشور برایم ایمیل زده بود- یادم نیست خانم بود یا آقا!- اما نوشته بود من و همسرم خیلی با هم دعوا می‌کنیم، اما از وقتی سریال شما را دیده‌ایم تا دعوایمان می‌شود به‌هم می‌گوییم: حساس نشو! وقتی این جمله را می‌گوییم خنده‌مان می‌گیرد و دعوا تمام می‌شود!

آقای مهرانفر، پیش آمده بود در زمان بازی، ارسطو، احمد مهرانفر را عصبانی کند؟ می‌خواهم بدانم در زمان بازی چه تضادهایی با ارسطو داشتید؟ مثلا ناراحت باشید از این که احمد مهرانفر قرار است کاری را به جای ارسطو انجام دهد؟

راستش من به این قضیه هم فکر می‌کردم هم فکر نمی‌کردم. فکر می‌کردم چون به این موضوع اعتقاد ندارم که شخصیتی که قرار است بازی کنم باید صد درصد سفید باشد به این فکر می‌کردم که ارسطو یک جاهایی می‌تواند اشتباه کند. درست است که می‌خواهیم یک شخصیت شیرین و مثبت ارائه کنیم، اما این را در نظر می‌گرفتیم که ارسطو می‌تواند یک جاهایی خطا هم بکند. من هنگام بازی در یک نقش به این نکته فکر می‌کنم که شخصیت داستان یا کاری را می‌کند یا نمی‌کند. این‌طور نیست که بخشی از شخصیت را در درون خودم محبوس کنم. به نقش اجازه می‌دهم رفتارها و تجربه‌های مختلفی داشته باشد، رفتار‌هایی که شاید خودم آنها را انجام ندهم.

یعنی بعضی جاها ارسطو شبیه شما، شبیه احمد مهرانفر نبود؟

خیلی جاها بود، اما منظورم این است که خیلی با عقل این نقش را بازی نمی‌کردم. بیشتر با حس‌ام بازی می‌کردم و تلاش می‌کردم نقش‌ام روان باشد. حالا جدا از این که خودم چنین طراحی برای نقش داشتم بقیه اعضای گروه هم کمکم می‌کردند. سیروس مقدم عزیز هم واقعا طوری رفتار می‌کرد که همه بازیگران اعتماد به نفس داشته باشند تا بتوانند «لحظه خلاقانه» را به وجود بیاورند که این اعتماد به نفس برای ایجاد خلاقیت خیلی مهم است.

این را می‌گفتم که در زمان بازی در یک نقش به این نکته فکر می‌کنم که این شخصیت کاری را انجام می‌دهد یا نه. حتی اگر بیننده ناراحت شود. در زمان بازی در یک نقش نه محبوبیت برایم مهم است نه این‌که بیننده از رفتار شخصیت بدش بیاید. تنها چیزی که برایم مهم است این است که در آن لحظه، بازیگر و نقش باید کاری را که از او خواسته شده، به باورپذیرترین شکل ممکن اجرا کند.

باورپذیرترین کاری که ارسطو در طول سریال انجام داد. جدا از بازخوردهای مردمی. کاری که ارسطو کرد و شما خیلی لذت بردید؟

یادم نیست! اما یک سری برداشت‌ها بود که خیلی خودم دوستشان داشتم اما به دلایلی مثل ایرادهای فنی قابل قبول نبود و در کار استفاده نشد.

یادتان نیست در چه حال و فضایی بود؟

مثلا یادم می‌آید سکانسی که ارسطو داشت یکی از کارتون‌های دوست داشتنی زمان کودکی‌اش را تعریف می‌کرد که داستان بچه‌ای است که پدرش او را با زنبیل این طرف و آن طرف می‌برد. در یکی از برداشت‌ها خیلی شیرین آن را تعریف کردم اما آن برداشت در زمان تدوین استفاده نشد.

از برداشت‌ها و سکانس‌هایی که ما هم در سریال دیده‌ایم کدام را بیشتر از همه دوست دارید؟

یکی از سکانس‌های دوست داشتنی‌ام، صحنه‌ای بود که روی پیامگیر موبایل خانم فدوی پیغام می‌گذاشتم؛ تندتند صحبت می‌کردم و می‌گفتم آیا ازدواج با یک مرد عنکبوتی کار خوبی است؟ آیا ازدواج با یک جلف عروسک باز کار خوبی است؟ این جملات را که پشت سر هم می‌گفتم خیلی زیبا شده بود. بیشتر از آن که طنز و خنده دار باشد خیلی جذاب و لذتبخش شده بود اما در زمان تدوین این دیالوگ‌ها پراکنده شده بود و شیرینی و جذابیت که در ذهن من بود از آن گرفته شده بود.اما خود من دیالوگ‌های آن سکانس را که پشت سر هم می‌گفتم خیلی دوست داشتم.

لوس‌ترین نماهایی که ارسطو بازی کرد چه از نوع بازی خودتان و چه از دیالوگ‌هایی که برایتان نوشته شده بود؟ صحنه‌ای که خودتان را راضی نکرد؟ و به اصطلاح نگرفت؟

خیلی زیاد بود اما الان یادم نیست شاید اگر شما به صحنه‌ای اشاره کنید یادم بیاید؛ اما از صحنه‌هایی که دوست داشتم و یادم آمد. قسمت دوم سریال بود که به نقی شک کرده بودیم که با خانمی ارتباط دارد. ارسطو می‌آید توی آشپزخانه به خواهر نقی و هما می‌گوید شما یک جوری رفتید جلو که من فکر کردم الان شکم نقی را پاره می‌کنید اما شما که کاری نکردید.... اما همین‌که نقی به آشپزخانه می‌آید، ارسطو خودش عقب‌نشینی می‌کند و شروع می‌کند به داد و بیداد که بابا من زن نمی خوام...!. اینقدر به من نگویید که زن بگیر... و از آشپزخانه خارج می‌شود. این سکانس را در یک برداشت گرفتیم که به نظرم خیلی خوب شده بود.

شما اهل کاشان هستید و ته لهجه کاشانی هم دارید؟ درست است؟

شاید! اگر شما احساس می‌کنید حتما دارم.

چقدر از خصلت‌های کاشانی‌ها را وارد شخصیت ارسطو کردید؟ چون ارسطو در حالی که ساده است، نماینده موقعیت و شخصیت‌های مختلف هم هست.

بعضی‌ها به من می‌گویند بگو چطوری به شخصیت ارسطو رسیدی؟ من واقعا نمی‌دانم چه جوابی به این سوال باید بدهم. ما یک سریال ساختیم و من هم یکی از نقش‌های آن را بازی کردم. خودمان هم متوجه نشدیم، چکار کردیم. اگر شما متوجه می‌شوید این نکته را هم در بیاورید که چگونه این نقش را بازی کردم!

گویا آنقدر که مردم درگیر ارسطو عامل شدند خود شما نشده‌اید؟

نه! خود من فکر می‌کنم اگر احمد مهرانفر پنج یا 9 کلاس سواد داشت و در شرایط ارسطو بزرگ شده بود و همان لهجه را داشت، شخصیت‌اش شبیه ارسطو می‌شد. البته من چیزی‌هایی به نقش اضافه کردم. مثلا برای پرت کردن حواس بیننده از لهجه که مردم زیاد متوجه آن نشوند که احمد مهرانفر دارد با لهجه مازندرانی صحبت می‌کند، نوعی خاص از صحبت کردن را برای ارسطو طراحی کردم.

تند صحبت کردن ابتکار خودتان بود؟

تند صحبت کردن ارسطو هم یکی از طراحی‌های من برای این نقش بود. اما ارسطو یک جور خاص صحبت می‌کند. این خاص بودن بیشتر مدنظرم بود.

شما در فیلم‌های سینمایی با کارگردانان مختلفی کاری کرده‌اید مثل اصغر فرهادی، تهمینه میلانی، عبدالرضا کاهانی و... در آثار این کارگردانان نقش‌های مختلفی هم بازی کرده‌اید. اما هیچ‌کدام به اندازه ارسطو نگرفت و دیده نشد، فکر می‌کنید دلیلش چه بود؟

بله! اما شما به نقش‌هایی که من در این فیلم‌ها بازی کرده‌ام توجه کنید. مثلا در فیلم آتش‌بس کل بازی من دو دقیقه هم نمی‌شود. قبل از ارسطو نقش‌های مهم به من محول نشده بود. اگر می‌شد از عهده آنها برمی‌آمدم. نقش‌هایی در سینما به من داده می‌شد که محوریت نداشت. در فیلم آقای راعی نقش فرعی داشتم. بیشتر نقش‌ها به من اجازه عرض‌اندام نمی‌داد. در فیلم اسب حیوان نجیبی است نقش یک راننده تاکسی را بازی کردم که چند پلان بیشتر نبود. خب من برای دیده شدن این نقش چه کاری می‌توانستم انجام دهم؟ در فیلم تسویه حساب هم نقشم خیلی کوتاه بود. هر چند برخی می‌گویند در فیلم‌های خانم میلانی هر چند نقش‌هایم کوتاه بوده اما مردم آنها را به یاد دارند. این را هم بگویم که موفقیت برخی از نقش‌ها به طراحی شخصیت در فیلمنامه بستگی دارد. برخی از نقش‌هایی که به بازیگر پیشنهاد می‌شود، نقش‌هایی بدون ویژگی است اما نقش ارسطو ویژگی‌های زیادی داشت.

بعد از پایتخت آیا نقش متفاوتی به شما پیشنهاد شده است؟ از همین جنس نقش‌هایی که دوست دارید. نقش‌هایی با ویژگی‌های منحصر به فرد؟

بله،چند باری نقش اول هم به من پیشنهاد شد که قبول نکردم.

این پیشنهادها بعد از سریال پایتخت بود؟

هم قبل از پایتخت و هم بعد از پایتخت.

نقش اصلی؟

بله نقش اول. اما در آن زمان فکر می‌کردم نباید با آن کارگردان کار کنم یا نباید در جمع بازیگران آن کار قرار بگیرم. این را هم بگویم یکی از دلایل دیگری که باعث شد ارسطو موفق شود، بازیگران نقش مقابل بود.جدا از بازیگردانی آقای تنابنده و کارگردانی آقای مقدم جمع بازیگرانی که با هم کار می‌کردیم و پاس کاری‌هایی که با هم داشتیم، خیلی به من در اجرای نقش ارسطو کمک کرد.

آقای مهرانفر شما تئاتری هستید، آموزه‌های شما از تئاتر چه بود که از آنها برای اجرای نقش ارسطو استفاده کردید؟

در بحث تیپ‌سازی و در آوردن لهجه در تئاتر این را یاد گرفته‌ام بازیگری که می‌خواهد لهجه کار کند باید خرده رفتارها و جزئیاتی را به نقش اضافه کند تا حواس بیننده را از لهجه پرت کند. یادم هست در یک نمایش نقش یک پسر ارمنی را بازی می‌کردم که با لهجه صحبت می‌کرد. در آنجا یاد گرفتم باید چگونه لهجه را دربیاورم که تماشاگر اذیت نشود.

اضافه کردن خرده رفتارها و خرده‌گفتارها به نقش در این زمان مهم است؟

بله همه این‌ها خیلی موثر است که یک اثر شاخص شود.اگر اینها نباشد شاید بیننده با اثر ارتباط برقرار نکند و آن را پس بزند.

انتقادی که شاید به سری دوم پایتخت وارد باشد این است که در قسمت‌های آخر و در لابه‌لای پلان‌ها و نماها، تصاویری شبیه به کلیپ هم گنجانده شده بود و شوخی‌های آقای تنابنده و شما بیشتر شبیه شوخی‌های لورل و هاردی شده بود. این را قبول دارید؟

بخش اول گفته‌های شما را قبول دارم که اتفاقات قسمت‌های آخر پایتخت کم شده بود. اما به‌هرحال باید برای گنبد و گلدسته‌ای که به جنوب می‌رساندیم مراسمی برگزار می‌شد و بیننده باید صبر می‌کرد و آن مراسم را هم تماشا می‌کرد.

این مراسم و تشریفات سفارشی بود؟

نه! سفارشی نبود.ما در طول سریال همه‌اش از گنبد و گلدسته و نصبش صحبت می‌کردیم. بنابراین نمی‌توانستیم وقتی گنبد و گلدسته به جنوب و شهر مورد نظر می‌رسد، هیچ مراسمی را نشان ندهیم. این مراسم باید نشان داده می‌شد.بخصوص این‌که تصاویر زیبایی گرفته شده بود و هم موسیقی خیلی خوبی برای آن ساخته شده بود. شاید قشر روشنفکر در مقابل این قسمت‌ها مقداری جبهه گرفت، اما مردم عادی این مراسم و این بخش‌ها را دوست داشتند؛ هر چند به نظر من فاصله‌ای که این صحنه‌ها با صحنه‌های شیرین قصه ایجاد کرد خیلی خوب بود. بیننده نماهای مراسم را می‌بیند در ذهنش فاصله‌ای ایجاد می‌شود و وقتی دوباره به قصه برمی‌گردد و صحنه‌های شیرین را می‌بیند از آنها لذت می‌برد و به اتفاقات می‌خندد.

گفتید با بخش دوم سوال موافق نیستید؛ که شوخی‌های ارسطو و نقی شبیه شوخی‌های لورل و هاردی شده بود. ارسطو تبدیل به شخصیت خنگ ماجرا شده بود و نقی به اصطلاح خنگ باهوش‌تر! پاس کاری بین خنگ و خنگ‌تر.

اگر مثال بزنید شاید بیشتر متوجه منظورتان شوم.

مثلا در قسمت اهدای کلیه که ارسطو کاملا تبدیل به شخصیتی خنگ و هالو شده بود.

اتفاقا یکی از قسمت‌هایی که من خیلی دوست داشتم همین قسمت‌هایی بود که ارسطو تصمیم گرفته بود کلیه‌اش را به برادر خانم فدوی بدهد. ماجراها چنان چیده شده بود که ارسطو کلیه‌اش را اهدا کند. در این قسمت‌ها ما یک آدم باهوش نمی‌دیدیم، اما از طرفی ارسطو به دلیل وجه انسانی و بیشتر به دلیل عشقش می‌خواست کلیه‌اش را بدهد. قصه اهدای کلیه و دادن کلیه به یک نفر دیگر، قصه تلخی است. نویسنده‌های کار تلاش کرده بودند این تلخی را یک‌جوری شیرین بنویسند که آزاردهنده نباشد، ما هم در زمان کار تلاش کردیم تلخی آن را بگیریم. برای شیرین نشان دادن این رویداد تلخ باید اتفاقاتی بین من و نقی رخ می‌داد. نقی نمی‌خواست من کلیه را بدهم، اما اتفاقات ارسطو را به سمت دادن کلیه پیش می‌برد. خیلی انسانی و واقعی این قضیه را پیش بردیم. نمی‌دانم شما چرا چنین برداشتی کرده‌اید.

ارسطو راننده کامیون هم بود. شما چقدر روی رفتار این گروه متمرکز شدید که نوع رفتار و گفتار آنها را در نقش دربیاورید؟

چهار، پنج روزی قبل از «پایتخت1» من و آقای مقدم سوار بر کامیون نقش ارسطو را تمرین می‌کردیم.

کجا؟ تهران؟

بله. بیشتر بلوار ارتش، آن هم شب‌ها چون کامیون‌ها شب حق تردد دارند. پشت فرمان می‌نشستم و تمرین می‌کردم. گاهی محسن تنابنده هم می‌آمد و ما درباره موقعیت‌هایی که می‌توانستیم در کامیون طراحی کنیم صحبت می‌کردیم. در مدتی که تمرین می‌کردیم اطلاعاتی را هم درباره شخصیت راننده کامیون‌ها از خود رانندگان اصلی کامیون می‌گرفتم. از همان اول که سوار کامیون شدم سعی کردم از خود کامیون و فضایی که دارد استفاده کنم و آن چیزهایی را که باید یک راننده کامیون بداند از رانندگان اصلی کامیون یاد بگیرم. دیالوگ‌هایی که می‌گویند، واژه‌هایی که استفاده می‌کنند و...

این تکیه کلام «از تسمشه» را از کجا آورید؟

این موضوع را آقای علیرضا خمسه برای ما تعریف کرد. خیلی جزئیات یادم نیست، اما گویا آقای خمسه به استرالیا سفر می‌کند، آنجا یک نفر پیش آقای خمسه می‌آید و می‌گوید: شما که مدعی هستی لهجه‌ها را می‌دانید، بگو این جمله یعنی چی؟ شم به بدن... بعد آقای خمسه می‌گوید حالا من یک جمله می‌گویم تو بگو معنی‌اش چی میشه؛ تسمش...

آن روزی که آقای خمسه این خاطره را تعریف کرد همه ما به آن فکر می‌کردیم که چگونه از این واژه در کار استفاده کنیم. تا این که قرار شد کامیون خراب شود و بعد ماجرای کلاه نقی پیش بیاید و... اول فکر کردیم وقتی کامیون خراب می‌شود یکی از همکاران ارسطو کامیونش را نگه دارد و بیاید از ارسطو بپرسد چی شده و بعد ارسطو این جمله را بگوید. اما در ادامه به چیزی رسیدیم که در نهایت گرفته شد. نقی به ارسطو می‌گوید: این ماشین درست می‌شود و ما را به جنوب می‌رساند و می‌پرسد این ماشین چه‌اش شده؟ که ارسطو در جواب نقی می‌گوید: از تسمشه...

تکیه‌کلام «آیا کار خوبی است...؟» از کجا آمد؟

این را در پایتخت 1 استفاده کرده بودم که خیلی جواب داد، در سکانسی که مدارک صمد، برادر گلرخ را آتش زده بودیم که صمد همسرش را طلاق ندهد. آنجا بود که گفتم: آیا طلاق کار خوبی است؟ از همانجا این تکیه‌کلام جاافتاد و خیلی‌ها دوستش داشتند. در مدت زمانی که بین پایتخت 1 و 2 فاصله به‌وجود آمد من به بازخوردها توجه می‌کردم. متمرکز بودم که مردم از کدام قسمت‌ها، دیالوگ‌ها و بازی‌های پایتخت بیشتر خوششان آمده و به احساس خودم هم توجه می‌کردم که چه چیزهایی در پایتخت 1 بود که خودم آنها را دوست داشتم. این تکیه کلام از آنهایی بود که دوست داشتم در پایتخت 2 بیشتر استفاده کنم.

قضیه تصادف واقعی سریال چی بود؟ از چگونگی وقوع آن خبر دارید؟

شب عید بود و همه عجله داشتند از قشم به تهران برگردند. یک عده با هواپیما آمدند، یک عده با ماشین و... دو نفر از گروه تدارکات هم باید ماشین را از قشم می‌آورند که آن اتفاق افتاد و خیلی هم اتفاق بدی بود، همه ما را ناراحت کرد و یک روز هم کار را تعطیل کردیم و تصمیم گرفتیم که کار را ادامه ندهیم، اما موافقت نشد. روزی که این اتفاق افتاد من سر صحنه آمده بودم و حتی گریم هم شدم، اما نتوانستیم کار کنیم. روحیه همه ما بهم ریخته بود.

آقای مهران‌فر! به نظر می‌آید آقای تنابنده یک‌جورهایی حکم پدرخوانده را برای شما پیدا کرده است و عملا سرپرستی تیم را برعهده گرفته، از طراح قصه تا طراحی دقیق شخصیت‌های پایتخت و ایجاد موقعیت‌ها و... ایده او بوده، باید از این به بعد منتظر باشیم که شما در این تیم دیده شوید؟ خودتان هم بعد از این دوست دارید با او کار کنید؟

نه به این شکل نیست. هر کدام از ما به عنوان کسانی که مدت زیادی است کار هنری انجام می‌دهیم، سبک و سیاق خاص خودمان را داریم. در نظر داشته باشید، بیشتر کارهای موفق حاصل کار گروهی است. سریال پایتخت هم اگر موفق‌شده نظر مخاطبان را جلب کند، حاصل کار جمعی است و این‌طور نبود که یک نفر فقط فکر کند و به ما بگوید که چیکار کنیم. اما فیلمنامه پایتخت را تنابنده نوشته است و به نوعی صاحب کار محسوب می‌شود. من با کارگردانان دیگر هم که کار می‌کنم ارتباطم با صاحبکار و کار همین‌طوری است و در پایتخت شیوه کارم را تغییر نداده‌ام.

یعنی در سریال پایتخت این‌طور نبود که ایده‌ها و راهنمایی‌ها فقط از طرف آقای تنابنده باشد؟

نه! اصلا آقای تنابنده چنین شخصیتی ندارد. وقتی انتخاب بازیگران و بازیگردانی کاری به او سپرده می‌شود فقط به این فکر می‌کند که چه نقشی برای چه بازیگری مناسب است.برای این که اثر هنری موفق شود همه چیز باید سر جای خودش باشد و مهم‌تر این که بازیگران سر جای خودشان قرار گرفته باشند.

پس قرار نیست بعد از این با هم کار کنید؟

نه اصلا این‌جوری نیست. نه خود ما تصمیم داریم این اتفاق بیفتد و نه می‌خواهیم بعد از این فقط با هم کار کنیم. ما دوستان خوبی هستیم. با هم راحتیم. بیشتر جاها هم رای و هم عقیده هستیم. اما این‌جوری نیست که در هم ذوب شویم و بعد از این قرار باشد فقط من در کارهایی بازی کنم که ایشان هم هستند. اصلا واژه پدرخوانده را مناسب نمی‌دانم.

شده سر کار شما نقش نقی را اصلاح کنید؟

بله. خیلی جاها بود که من نظراتم را درباره نقش نقی می‌گفتم.

خانم رامین‌فر هم درباره نقش شما نظر می‌داد؟

بله. خیلی جاها درباره ارسطو و نقی نظر خود را می‌گفت. البته در طول کار همه ما نسبت به نقش‌های یکدیگر حساسیت داشتیم و برای بهتر شدن کار نظرمان را می‌گفتیم.

بحثی درباره سریال پایتخت مطرح است که شاید بیشتر به کارگردان و تهیه‌کننده مربوط باشد، اما من از شما هم سوال می‌کنم. این که حضور گنبد، گلدسته در کار و بردن آن از شمال کشور به جنوب به سفارش استانداری مازندان بوده که به نوعی حامی مالی کار هم هست ،درست است؟

نه! به هیج وجه این گفته درست نیست. ما برای ساخت پایتخت 2 خیلی تحقیق کردیم و چند بار به شمال سفر کردیم. در یکی از این سفرها داشتیم از جلوی گنبد و گلدسته‌سازی‌ها رد می‌شدیم که آقای تنابنده گفت من شغل نقی را پیدا کردم. بهتر است نقی در گنبد و گلدسته‌سازی کار کند. بعد هم رفتیم و درباره این شغل تحقیق کردیم و از همان جا بود که گنبد و گلدسته وارد داستان شد. با این که می‌دانستیم خیلی حساسیت برانگیز است و نمی‌شود خیلی با آن شوخی کرد، اما باز هم پذیرفتیم که این اتفاق بیفتد.

و عملا یکی از جدی‌ترین تصمیمات درباره پایتخت 2 گرفته شد.

بله! هم جدی‌ترین و هم سخت‌ترین. چون باید در کنار یک وسیله مقدس کار طنز هم انجام می‌دادیم. باید جوری کار می‌کردیم که کسی ناراحت نشود و تقدس گنبد و گلدسته آسیب نبیند. اما این که گنبد و گلدسته به سفارش کسی یا نهاد و سازمانی وارد قصه شود، اصلا درست نیست.

آیا در پایتخت حذفی هم داشتید، سکانس، نما یا دیالوگی بود که حذف شده باشد؟

بله؛ اما خیلی کم در حد یک کلمه.البته برخی درباره کار نظر می‌دادند و می‌گفتند مثلا فلان بخش نباشد یا اصلاح شود اما آقای فرجی، مدیر شبکه یک و مدیر گروه فیلم و سریال از کار دفاع می‌کردند و مسئولیت را به عهده می‌گرفتند و این حمایت واقعا جای تشکر دارد.

البته شما با صداو سیما هم شوخی کردید؟

بله. اما مدیران شبکه با هوشمندی از پایتخت دفاع کردند.شاید اگر این حمایت نبود برخی لحظات شیرین کار حذف می‌شد.

بدترین خاطره‌ای که از کار داشتید یادتان نیامد؟

نه! اما یادم هست درباره کار و نقش‌ها من و آقای تنابنده خیلی صحبت می‌کردیم. گاهی سر این بحث‌‌ها و قانع کردن یکدیگر عصبی می‌شدیم و جاهایی این عصبیت روی بازیمان هم تاثیر می‌گذاشت. مثلا یک روز در پشت صحنه برای یک نما داشتیم با هم بحث می‌کردیم. دقیقا یادم نیست چی بود اما من مخالف نظر آقای تنابنده بودم و عصبانی شده بودم و با همین حس مقابل دوربین رفتم. یکی از سکانس‌های مربوط به دادن کلیه بود. صحنه‌ای که من سراغ نقی می‌رفتم و مدارکم را می‌خواستم اما او می‌گفت دست من نیست و من می‌گفتم به جان هما قسم بخور که دست تو نیست. او هم می‌گفت که چرا قسم بخورم؟ عاقبت هم به هما گفت که مدارک را به من بدهد و خودش هم گفت: مدارک را بگیر و برو کلیه را بده. من می‌خواستم بگویم: می‌روم و به تو هیچ ربطی نداره! این جمله به تو ربطی نداره. مال خودم بود که اصرار داشتم ارسطو آن را بگوید.

http://cinemapress.ir/old/larg_pic/12-5-1389/IMAGE634164386937343750.JPG

نقش دیگران، منظورم بچه‌های پشت صحنه در خلق هنرمندانه شخصیت ارسطو چه بود؟

بخش عمده‌اش به پشت صحنه خوب و صمیمی ما برمی‌گشت، همه عوامل پشت صحنه که واقعا زحمت کشیدند. اگر ما مقابل دوربین توانستیم حس‌های خوبی را به بیننده منتقل کنیم به این دلیل بود که در پشت صحنه خیلی زحمت می‌کشیدند، خیلی خوب از ما حمایت می‌کردند، حس‌های خوبی را به ما منتقل می‌کردند و به اصطلاح نمی‌گذاشتند آب توی دل ما تکان بخورد. همه شرایط را فراهم می‌کردند که ما بتوانیم نقش‌مان را بازی کنیم، دیالوگ بگویم و یک اثر هنری خوب را به وجود بیاوریم. خانم الهام غفوری، تهیه‌کننده سریال هم که سنگ‌تمام گذاشتند و همه شرایط را فراهم کردند که ما در یک زمان فشرده سه ماهه توانستیم سریالی بسازیم که هر قسمت آن به اندازه یک فیلم سینمایی است. 15 قسمت 60‌دقیقه‌ای. از سیروس مقدم عزیز هم تشکر می‌کنم که شرایط را چنان فراهم می‌کرد که با اعتماد به نفس کامل مقابل دوربین می‌رفتیم.

بین پایتخت 1 و 2 کار دیگری هم به شما پیشنهاد شد یا نقش مهم دیگری بازی کردید؟

بله! چند تا سریال پیشنهاد شد که بازی در سریال میلیاردر به کارگردانی مسعود کرامتی را قبول کردم؛ اما از خوش‌شانسی یا بدشانسی بعد از دو ماه کار تعطیل شد و در ادامه ساخت میلیاردر به کارگردان دیگری سپرده شد و گروه بازیگران هم تغییر کرد.

اگر نقشی شبیه ارسطو به شما پیشنهاد شود، قبول می‌کنید؟

نه! فعلا علاقه ندارم نه خود ارسطو را بازی کنم نه نقش شبیه ارسطو را.

حتی اگر کاری باشد که خوب بگیرد و مردم بازهم به شما توجه کنند؟

فعلا این تمایل را ندارم. بجز میلیاردر در فیلم «دربند» آقای شهبازی هم نقش کوتاهی بازی کردم. در فیلم بی‌خود و بی‌جهت به کارگردانی عبدالرضا کاهانی هم که بازی کردم.

در پایتخت 2 هم عاقبت موفق نشدید ازدواج کنید، در زندگی واقعی برخلاف ارسطو در همسریابی موفق بوده‌اید؟

الان که هنوز مجرد هستم! یعنی موفق نشده‌ام...

حرف پایانی؟

الان خیلی چیزها یادم نیست.

ظاهرا حافظه قوی هم ندارید!

نه! حافظه‌ام هم خوب نیست.

یعنی برایتان خیلی چیزها مهم نیست که یادتان بماند؟

چرا برخی چیزها که به آنها دلبستگی پیدا می‌کنم در حافظه‌ام می‌ماند، اما آنهایی را که دغدغه‌ام نیست فراموش می‌کنم.

نویسنده: بهمن هدایتی - جمعه ٢۳ فروردین ۱۳٩٢
«خاک سیستان و بلوچستان دامنگیر است، وقتی بیایی اینجا دیگر نمی‌توانی دل بکنی»، این را ستوان جوان اهوازی که راهنمای سفر ماست می‌گوید، مرزبان جوان اهوازی که دیسیپلین و آداب دانی احترام‌برانگیز نظامی‌اش را همیشه و حتی بین هیاهوی شوخی و شلوغ بازی اتوبوس خبرنگاران هم رعایت می‌کند، ستوان جوان که مسئولیت نانوشته پاسخگویی به همه سوالات و ابهامات و ایرادات جماعت روزنامه‌نگار را به عهده دارد، می‌گوید قرار بود فقط دوسال در این خاک دامنگیر خدمت کند ولی حالا شش سال است مهمان سرزمین غریب و شاید قریب سیستان و بلوچستان است.
سیستان و بلوچستان، این پهناورترین و محروم‌ترین استان ایران، 11 درصد کل ایران ما، تنها استانی که هنوز گاز ندارد، استانی که تنها «بندر اقیانوسی ایران» را دارد، زادگاه رستم و انبار غله ایران در عهد باستان و... به لطف ساخت انبوه فیلم‌های مواد مخدری در دهه 60 و 70 و برخی واقعیت‌های تلخ، امروز نامش با قاچاق و مواد مخدر عجین شده است.
کافی است پایت را از مرکب آهنین روی زمین بگذاری و وارد پایانه فرودگاه زاهدان شوی، انگار که وارد تونل زمان شده باشی، همه چیز ناگهان به عقب برمی‌گردد، فرودگاه زاهدان شمایل ترمینال جنوب 20 سال قبل تهران است، از امکانات و تزئینات و ظاهر فرودگاه گرفته تا بوتیک‌های فرودگاه که بیشتر شبیه دستفروش‌هایی است که بساط‌شان را با اکراه در چند قفسه فلزی و رنگ و رو رفته جا داده‌اند.
اتوبوس هنوز پنج دقیقه هم از فرودگاه دور نشده که تصویرهای عینی‌تری از این خاک دامنگیر قریب و غریب می‌بینی: ساخت و سازهای نیمه‌تمام، پروژه‌های ناکام و شاید از همه جالب‌تر، ایستگاه تراکتورو لودر، مثل خطی‌های تهران، اینجا تراکتورها و لودرها در صف انتظار مشتری صف بسته‌اند، با راننده‌هایی که برای فرار از آفتاب زیر سایه‌بانی از مقوا و پلاستیک، سرشان را به حرف گرم کرده‌اند و لابد نشانی از بختک بیکاری روی شهر.
خیابان‌های کم‌عرض خاک‌آلود با آسفالت از بین رفته، کوچه‌های خلوت، خانه‌های محقر و حتی نیمه‌مخروبه در دو سوی جاده، کودکانی میان خاک‌ها بازی می‌کنند و البته بیشتر از هر چیز موتور و وانت تویوتا، این اولین تصویر و شاید ماندگارترین تصویر یک مسافر از زاهدان است، وقتی فاصله فرودگاه تا شهر را طی می‌کند، اما از همه اینها مهم‌تر و بهانه سفر ما مرز است، سیستان و بلوچستان دو مرز خاکی و یک مرز دریایی دارد، این خاک مظلوم غریب و قریب مرز ماست، مرز همه ما ایرانی‌ها...
و چه می‌دانی مرز چیست؟!
 
تصویر مرز معمول و مرسوم برای خیلی از ما تلفیقی است از نظم آهنین، سیم خاردار، ویزا،دیوارهای بلند، گمرک، برج و بارو و سربازان مسلح و خشمگین که با دوربین آن طرف مرز را می‌پایند، اما وقتی اولین بخش بازدید خبرنگاران از مرزهای سیستان و بلوچستان از جاده زاهدان ـ زابل آغاز می‌شود و به ارتفاعات نار می‌رویم، اینجاست که می‌فهمیم مفهوم مرز اینجا معنای دیگری دارد: آن سوی مرز، خبری نیست! این شوخی نیست، باید با چشم دید تا باور کرد، آن سوی مرز واقعا هیچ خبری نیست، هر چند ده متر یک میل مرزی سیمانی به قاعده شیرآتش نشانی‌های قدیم خیابانی و تا چشم کار می‌کند بیابان و ریگ و یک دشت غمگین و مرده از سرطان خشکی و بی‌آبی.
برادران افغان و پاکستانی تقریبا به طور کامل زحمت نظارت، کنترل و مرزداری را بوسیده‌اند و کنار گذاشته‌اند، در غیاب آنها این بچه‌های مرزبانی ما هستند که هستند! واقعیت بزرگ و آزاردهنده مرزهای جنوب شرقی ما ایرانی‌ها این است.
اینجا در این گوشه از گربه جغرافیایی ما فقط «آرش کمانگیرهای کلاشینکف به دست» مظلوم و مقتدر ایرانی هستند که مواظب مرز و در حقیقت مواظب ما هستند.
یک سرهنگ سرد و گرم چشیده مرزی با موها و محاسن سفید برایمان از سختی‌های مرزبانی می‌گوید: وقتی سربازان مرزبانی در حالت «کمین» هستند، باید سکوت مطلق حکمفرما باشد، حتی اگر عقرب بچه‌ها را نیش بزند یا هر احتمال خطرناک دیگر، خروج از کمین یعنی مرگ خود و همه گروه، هرچند بچه‌های مرزبانی دیگر به نیش عقرب‌ها عادت کرده‌اند.
عمق این واقعیت تلخ وقتی معین می‌شود که بدانیم مرز سیستان و بلوچستان با افغانستان و پاکستان 1100 کیلومتر است و به این 300 کیلومتر مرز آبی در دریای عمان را هم باید اضافه کرد البته در سال‌های اخیر ناجا با جدیت عملیات مسدودسازی فیزیکی مرزها و کنترل دیجیتالی و ماهواره‌ای مرزها را شروع کرده است، اما طبیعی است این همه زحمت در دریای بی‌پایان بیابان و ریگ و بی‌خیالی همسایه‌ها گم شود و به چشم نیاید.
میل سه‌جانبه، جاذبه مغفول گردشگری
 
یکی از جاذبه‌های بالقوه و البته مغفول منطقه، منطقه‌ای است که مرز سه‌جانبه ایران ـ افغانستان‌ ـ پاکستان است و معروف به «میل سه‌جانبه»، در واقع قله یک تپه سنگی که سه کشور در آن به هم می‌رسند.
اتوبوس ما فقط از کنار آن عبور می‌کند و سهم جبری ما از میل سه‌جانبه، نگاه‌هایی که چند لحظه به این تپه سنگی خیره می‌مانند و بس، در میانه عبور از منطقه میل سه‌جانبه و توضیحات راهنمای سفر، به این فکر می‌کنم که میل سه‌جانبه چقدر استعداد دارد برای تبدیل به یک جاذبه گردشگری و توریستی، اقتصادی، اگر کمی ذوق و خلاقیت و بودجه خرج شود از سیم خاردار و رژه و جذابیت‌های رسمی و نظامی هم می‌شود پول درآورد، همان قانون قدیمی که همه می‌دانیم: امنیت باشد، توریست می‌آید، توریست که بیاید، امنیت می‌آورد و رونق و ما هنوز به معجزه چرخش این قانون، ایمان نیاورده‌ایم.
یک عبرت تاریخی؛ رازی که ریگ‌ها می‌دانند
 
اما اینجا، این مرز غریب، عجیب بوی تاریخ می‌دهد، کافی است چشمت را بر زمان و ظاهر آن ببندی و سوار بر مرکب تاریخ و خیال به گذشته نگاه کنی، اینجا در دل ریگ‌ها، یک عبرت تاریخی مدفون است، مثل یک گنج تلخ: فتنه افغان‌ها، همان که در کتاب‌های درسی خوانده‌ایم: حمله محمود و اشرف افغان به ایران، همین شورش به ظاهر ساده 350 سال پیش بنیان سلسله صفویه رابرانداخت و حکایت معروف شاه سلطان حسین صفوی که همگی می‌دانیم و... شاید آن فتنه‌ها اتفاق نمی‌افتاد اگر ایران ما، آن موقع مرز و مرزبانانی شایسته داشت، ریگ‌های سیستان و بلوچستان فتنه افغان خوب یادشان هست، کاش ما هم یادمان باشد.
انسان و تریاک در یک ترازو
 
 
«انسان یا مواد مخدر»، این همه منطق قاچاق است، این دو به‌صرفه‌ترین و طبعا لذیذترین خوراک قاچاقچی‌ ها هستند و تو حیرت می‌کنی از این سنخیت و همنشینی متضاد، انسان و تریاک در یک میزان و ترازو، در یک کفه گوشت و پوست و استخوان و جان و آرزو و عاطفه، کفه دیگر پودر یا شفیره‌ای سفیدرنگ و فشرده شده برای نشئگی، برای قاچاقچی‌ها اینها با هم برابر است.
قاچاقچی‌های امروز اما مثل فیلم‌های جمشید هاشم‌پور دیگر فقط تویوتا و پاترول و کلاشینکف ندارند: تجهیزات دید در شب، ردیاب ماهواره‌ای، موبایل ثریا، سلاح نیمه‌سنگین در حد موشک‌انداز و حتی رادارهای کوچک اما موثر، این است که جنگ با این سوداگران تریاک و انسان را به غایت دشوار می‌سازد.
شگردهای قاچاقچیان مواد مخدر به مفهوم واقعی کثیف است: آنها برای حمل و نقل مواد مخدر، از نوجوانان زیر 18 سال استفاده می‌کنند، چون طبق قوانین افراد زیر 18 سال اعدام ندارد، جوانک حامل مواد مخدر اگر گیر بیفتد با یک درجه تخفیف، «حبس ابد» می‌شوند و ممکن است عفو بخورد و دوباره روز از نو و روزی از نو، قاچاقچی‌ها این طور بین مرز و زندان و حبس پوست می‌اندازند و قربانی می‌گیرند.
قاچاق یا پدیده بی‌قانونی مرزی، اگر با سیاست و جهل و فهم غلط از شریعت و دین گره بخورد، طاعونی می‌شود خطرناک، نمونه دم دستی آن گروهک تروریستی ریگی است، یکی از بسترهای شکل‌گیری حادثه تروریستی تاسوکی و حوادث مشابه، در کنار بسترها و عوام دیگر، به وضعیت خاص مرزهای جنوب شرقی هم باز می‌گشت، طوری که تروریست‌ها براحتی بعد از اقدام مسلحانه یا گروگانگیری، به داخل خاک افغانستان یا پاکستان فرار می‌کردند.
11 افغانی در یک پژو 405
قاچاق انسان در سیستان و بلوچستان یک سفر سه ساعته است، یعنی آمدن و آوردن اتباع پاکستانی و افغان‌های از همه جا بی‌خبر و از همه جا امید بریده از مرز تا کرمان، کرمان ایستگاهی است که افغان‌ها از آن به کل ایران پمپاژ می‌شوند.
افغانستان گرفتار ناامنی و جنگ، مرتبا شرایط را برای قاچاق مهیا می‌کند، تقاضا هست، طبعا عرضه هم هست، این عرضه را قاچاقچی‌ها با گرفتن 700 هزار تومان از هر افغان انجام می‌دهند.
قاچاقچی‌ها، افغان‌ها را شبانه از مرز به این سو رد می‌کنند، یک پژوی مخصوص منتظر افغان‌هاست تا کرمان، اگر فکر می‌کنید افغان‌ها با خیال راحت در پژو کولردار می‌نشینند و با ترانه‌های درخواستی پذیرایی می‌شوند و از مناظر طبیعی استفاده می‌کنند، اشتباه می‌کنید، قاچاقچی‌ها 11 افغان را در یک پژو که فاصله صندلی و صندوق عقب و قسمت داشبورد را بریده‌اند و دستکاری کرده‌اند، جا می‌دهند، این یعنی «یک راه مسافرکشی» برای قاچاقچی‌ها از مرز تا کرمان، هفت میلیون تومان سود خالص، البته از بیراهه، شبانه و با دور زدن ایست و بازرسی‌های جاده‌ها.
زنده ماندن افغان‌ها در پژو هم به قوت بدن و شانس و مهارت راننده محترم بستگی دارد و البته «اگر جان کسی شد مفقود، قاچاقچی محترم مسئول آن نخواهد بود» مرزبان‌های ایرانی بارها جنازه‌های بادکرده افغان‌ها را در گوشه و کنار جاده‌های مرزی دیده‌اند.
البته در این میان، قاچاق سوخت هم مرتبه سوم را دارد که خطر و ریسک و طبعا مجازاتش با قاچاق انسان و تریاک قابل قیاس نیست، قاچاقچی‌های بنزین و گازوئیل در سیستان و بلوچستان چشم به خیابان استانبول تهران دارند، چون با هر بار نوسان دلار و ارز، کار و کاسبی آنها هم بالا و پایین می‌شود و نرخ‌های جدید متولد.
راه طولانی، پیش روی مرزبانی ایرانی
 
مرز یعنی رسمیت و لبه حیات یک مملکت، تداوم این حیات به دست همان «آرش های کمانگیر کلاشینکف به دست» مظلومی است که مرزبانی می‌کنند، مرزبانی در کشور با وجود تحولات مثبت سال‌های گذشته تا رسیدن به عنوان یک تخصص نظامی روزآمد هنوز راهی طولانی در پیش دارد، نظام مرزبانی کنونی بی‌شک نیاز به بازتعریف، بازسازی و تعامل با نهادهای پژوهشی و دانشگاهی دارد، ظریفی می‌گفت در اکراین، مرزبانان به دلیل نوع کار طاقت‌فرسای خود، از باشگاه‌های مخصوص تفریحی و حتی خدمات روانکاوی برخوردار هستند، انتظار این که مرزبان ایرانی با انگیزه و علاقه و نه از سر اجبار، این شغل را انتخاب کند و با دل خوش و اطمینان به معیشت و رفاه قابل قبول از مرزهای ایران پاسداری و حراست کند، توقع بزرگی نیست که باید آن را بیش از پیش جدی گرفت.
نویسنده: بهمن هدایتی - یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢

"مُد" چطور متولد می شود؟ مُد ازکجا می آید؟ این سئوالی ساده اما با پاسخی پیچیده است، اما مُد هرتعریف جامعه شناسانه و انتزاعی و کلاسیک داشته باشد، هرچه باشد، از لباس تا آرایش تا سبک زندگی،تقریبا همه می توانند تایید کنند که مًد چیزی است که از «بالا» می آید و می جوشد.

موج مٌد در قامت یک هنجار-ارزش هرم اجتماع را از راس مرفه آن می پیماید و به مرور به میانه متوسط و کف فقیر آن می رسد: لباس ، پوشاک و آرایش و مُد پائینی ها همان مُد سابق و چند دهه قبل بالاهایی است.


واقعیت این است که این اقشار مرفه هستند که مولد، حامی و حامل مٌد هستند، دیگر اقشار اجتماعی ظرفیت و توان این حمایت و حمل را ندارد.

میل به تنوع، میل به تفاخر اجتماعی و به رخ کشیدن موقعیت اقتصادی، حس رقابت اقتصادی با دیگران، فرهنگ مصرف گرایی ، داشتن فراغ بال و فرصت برای پرداختن به نیازهای ثانویه زندگی، سفر و ارتباط با جوامع خارجی و تاثیرپذیری از آنان ، در یک کلام میل و توان داشتن و خریدن «چیزهای نو» اعم از لباس و پوشاک تا آرزوهای کوچک و بزرگ، وضعیتی را ایجاد می کند که مُدگرایی را جزو رفتارها و اختصاصات قشر مرفه قرار می دهد.

اما سئوال این است، اقشار مرفه-لااقل در جامعه شهری ایران و به طور خاص در تهران- این مُدها را چطور می یابند؟ چطور با سبک زندگی های جدید آشنا می شوند؟چطور و چگونه تحت تاثیر آن قرار می گیرند و خواهان آن می گردند؟

بخشی از جواب این است: چند سال است که در بسیاری از مناطق شهر تهران و شهرهای بزرگ، ویژه نامه های تبلیغاتی نفیس پخش می شود، با گردش مالی بسیار بالا که البته رایگان به دست مخاطب می رسد، این پیک های تبلیغاتی در شمال شهربرخلاف ویژه نامه های مناطق غیر مرفه، صرفا بر اساس" نیازمندی مخاطبان" تنظیم نشده اند، بلکه نشانه هایی از تکثیر و ترویج انواع مُد، یا سبک زندگی و دغدغه ها جدید برای اقشار مرفه در آن دیده می شود.


می توان مطمئن بود که به مرور بسیاری از این مُدها به طبقات اجتماعی پائین تر سرایت خواهد کرد.

به نمونه ای از این مُدهای جدید، نیازسازی ها، سنت های نوبرانه ای که با واژگان زیبا و ماهرانه در این ویژه نامه ها به آن دامن زده می شود، توجه کنید:

-ایجاد باغ وحش خصوصی در باغ شما با حیواناتی مانند کوآلا، زرافه، گوزن، بچه فیل و...

-تدریس خصوصی ویژه برای مخاطبان دیرفهم : هیچ چیز یاد نمی گیرید؟ دیگر نگران نباشید، این تخصص ماست

-تدریس ویژه هنر و کامپیوتر ویژه میانسالان و سالمندان.

-مهدکودک ...مجهز به دوربین مداربسته ، به کودکان شما خلاقیت، قصه گویی و نمایش می آموزد.

-پیش دبستانی ...، تخصص ما تربیت نابغه های ایران زمین است.

-شوی شیرینی و شکلات : زمان..مکان...

-هدیه ویژه به عروس و دامادهایی که سالن..را انتخاب کنند: آتش بازی، تونل نور، مشعل

- با حلقه معده و بالون مخصوص، هرچه قدر می خواهید غذا بخورید ولی چاق نشوید.

-درمان غبغب ، از بین بردن تعریق زیربغلی تخصص کلینیک ... است،با ما تماس بگیرید

-در سالن زیبایی ما با «ستاره های سینما» آشنا شوید

-بهترین خوراکی های تشویقی برای حیوانات خانگی خود را از ما بخواهید

-پانسیون ساعتی، هفتگی و روزانه برای حیوانات خانگی شما

-شماره متفاوت داشته باشید تا درامد متفاوت داشته باشید، مرکز تخصصی شماره های رُند موبایل.

-خودآرایی بر مبنای گریم توسط خانم ...بازیگر سینما و تلویزیون زیر نظر ...بازیگر و شومن معروف

-دکتر ...متخصص درمان «کودکان غیرهمکار و ناسازگار شما»

-کاشت میکروچیپ در داخل بدن حیوان خانگی برای ردیابی و گم نشدن حیوانات خانگی، آزمایش مغز استخوان حیوان خانگی شما برای اطمینان از سلامتی، صدور شناسنامه برای حیوان خانگی شما.

-شتشوی دندان، جرم زدایی و زیباسازی دندان های حیوانات خانگی شما در اسرع وقت، حضوری در منزل شما

-شما «مدل» ما بشوید، عکاسی مدلینگ در منزل

-مجموعه درمان های تخصصی را از ما بخواهید: درمان بواسیر با لیزر،- درمان بزرگی سینه آقایان با امواج ماوراء صوت

-بهترین و سالمترین آب و هوا با پکیج های مخصوص ما برای منزل شما

نویسنده: بهمن هدایتی - جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱

«پیک‌موتوری» یا به تعبیر عامیانه‌تر «موتوری» یک کسب و کار جدید است، چیزی است که تا همین دهه قبل تقریبا اصلا نبود، در قد کشیدن و انفجار سرطان شهر، این شغل هم آمد به برکت ترافیک سنگین شهرهای بزرگ‌ ـ‌ بخصوص تهران‌ ـ‌ و عجله مسافرانی که می‌خواهند فوری به مقصد برسند.

تقاضا هست، پس عرضه هم هست. هر چقدر شهر شلوغ‌تر، ترافیک سنگین‌تر، موتوری و پیک‌موتوری هم بیشتر. این قاعده شهر شده است.



موتوری‌ها به مسافرها به چشم اسکانس‌های 5000 تومانی و 10هزارتومانی نگاه می‌کنند و مسافرها هم به پیک‌موتوری‌ها به عنوان کاتالیزوری برای رسیدن به مقصد.

از این کلیات که بگذریم، این شغل عمیقا با تنهایی گره‌خورده است، شدیدا با استرس پیوند دارد، شغل غمگینی است، چون معمولا کسب و کار اجباری و اکراه‌آمیز جوان‌های بیکار، کارگرهای اخراجی و ورشکسته‌های آبرومند است.

پیک‌موتوری‌ها طعم فقر و نداری را بهتر از همه می‌فهمند، هم خودشان از فقر و ناچاری به این روز افتاده‌اند، هم خوشی‌ها و دارندگی و برازندگی‌های اغنیا و مایه‌دارهای شهر، شبانه‌روز جلوی چشم‌هایشان رژه می‌رود.

پیک‌موتوری‌ها هم خودشان، هم زندگی‌شان در حاشیه است. خیلی‌هایشان از شهرک‌های اقماری تهران با موتور لکنته‌شان می‌کوبند و می‌آیند تا میان دود، ترافیک و انبوه رقیب، لقمه نانی به کف آرند.

شهرستانی‌های غریب در شهر هم پیک‌موتوری می‌شوند تا بی‌رحمی شهر را با دل و جان تجربه کنند و شاید خودشان هم آیین بی‌رحمی و بـقا در شهر را یاد بگیرند.

از طرف دیگر، پیک‌موتوری شغل دوم جوان‌ها و میانسال‌هایی است که حقوق اداره جوابگوی درد و نیاز زن و بچه‌شان نیست. با همه این تنوع و انگیزه‌های مختلف، هیچ‌کدام از پیک‌موتوری‌ها، با اراده و رضایت پیک‌موتوری نشده‌اند.

پیک‌موتوری‌ها همیشه تنها هستند، با موتورسیکلت‌های بنجل چینی از شمال تا جنوب شهر هم که مسافر به تورشان بخورد، در نهایت نیم‌ساعته به مقصد می‌رسند.

فرصت و جای امن و لم دادنی برای همدمی و همصحبتی و درددل و حتی بحث سیاسی‌ ـ‌ آن‌طور که در تاکسی‌ها رواج دارد‌ ـ‌ نیست. مسافر و راننده معمولا تا آخر غریبه می‌مانند و ساکت!

البته هستند پیک‌موتوری‌هایی که دلشان خیلی پر است و زبانشان گرم و در همان دقیقه‌های صاعقه‌وار حرکت بین ردیف ماشین‌ها، در حالی که چشم به خیابان دوخته‌اند برای سرنشین عقب درددل می‌کند، سرنشینی که معمولا آنقدر عجله دارد که حواسش فقط به رسیدن است نه درددل یک پیک‌موتوری.

پیک‌موتوری‌ها برخلاف تاکسی‌ها و مسافرکش‌ها، کمتر خطی هستند. خط که نباشد، پاتوق و رفیق هم نیست! هرکجا بار و مسافر بخورد، همان جا می‌روند و باز سرگردان می‌شوند، سرگردان مسافر بعدی، این است که رفیق و همکار بامرامی نیست و ندارند که وقتی خسته و کوفته سرمی رسند، برایشان چای داغ بریزد، پای درددل و حتی ناسزایشان به روزگار بنشیند، پیک‌موتوری‌ها مثل گانگسترها خودشان هستند و خودشان! به جای هفت‌تیر، یک موتورسیکلت چینی دارند و جای کلاه کابویی، یک کاسکت دوزاری!

این، همه داستان نیست، همزاد پیک‌موتوری ها، همیشه یک ترس عمیق و هراس همیشگی است، از هر خیابان که سرک می‌کشند، از هر سرازیری که پایین می‌روند، به هر میدانی که می‌رسند، ترس از مامور راهنمایی و رانندگی و کفی و وانت نیسان آبی‌رنگ و توقیف و از دست دادن همین وسیله ارتزاق ناقص.

توقیف موتورسیکلت حتی اگر همه مدارک، بیمه و خلافی هم جور باشد، حداقل سه روز طول می‌کشد، سه روزی که برای این جماعت رنجور که روزی‌شان به همان اسکناس‌های مچاله مسافران لحظه‌ای بند است، یک عمر است.

مملکت قانون دارد و بیشتر موتوری‌ها هم بدشان نمی‌آیند قانون‌شکنی کنند و بیشتر مسافر بزنند و البته خب قانون‌شکنی هم تاوان دارد.

پیک‌موتوری‌ها، شکسته هستند، 10 - 12 ساعت نشستن روی یک وجب جا و راندن و ویراژ دادن زیر‌تیغ آفتاب و سوز سرما و ذرات معلق و منواکسیدکربن و دود، آنها را شکسته کرده است.

این تقریبا ویژگی همه موتوری‌هاست. سوارهای مغموم و تنهایی که در صحرای آهن، سیمان و آسفالت فرسوده و فرسوده‌تر می‌شوند.

این بار اگر جبر زمانه و ترافیک شهر مجبورتان کرد مشتری یکی از موتوری‌ها شوید لااقل به گفتن یک «خسته نباشید داداش!» مهمان‌شان کنید.

آدم‌های خسته، شکسته و غمگینی مثل پیک‌موتوری‌ها، گاهی آنقدر خالی هستند که همین یک جمله تعارف‌گونه می‌شود مرهم یک ثانیه از گرفتاری، نداری و سرگردانی‌شان، مرهم یک ثانیه‌ای باز هم مرهم است!

نویسنده: بهمن هدایتی - یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۱

تلویزیون در کشور ما پنجاه‌وچهار ساله است و هرمز شجاعی‌مهر، بیش از سه دهه در قاب جادویی تلویزیون مهمان مردم ایران است.

 در ابتدای تاسیس تلویزیون بسیاری از خانواده‌های ایرانی با دیدن تصویر مجری در تلویزیون، آن را غریبه تلقی می‌کردند و حتی گفته شده است که خیلی از بانوان و دختران در آن سال‌ها با حجاب مقابل تلویزیون می‌نشستند، اما شجاعی‌مهر در این حضور سی ساله، طوری با مردم خودمانی شده است که خیلی از مردم او را دیگر عضوی از خانواده خودشان می‌دانند، طوری که حتی از او بارها دعوت شده است به مراسم خواستگاری همین «بینندگان عزیز» برود. هرمز شجاعی مهر به معنای واقعی و دقیق کلمه «آنکادر» است. گفت‌وگوی جام‌جم با این مجری معروف را از نظر می‌گذرانید:

آقای شجاعی مهر! چرا پیر نمی‌شوید؟

خیلی‌ها به من گفته‌اند و می‌گویند که ما هر وقت شما را دیده‌ایم همیشه همینطور بوده‌اید، اما واقعیت این است که من خیلی عوض شده‌ام و تغییرات ظاهری و پیر شدن در من آرام اتفاق می‌افتد، اما چون مردم دائم من را از تلویزیون می‌بینند، این تغییرات خیلی برایشان مشخص و واضح نیست.

با همه اینها، سرعت پیر شدن شما از متوسط مردم کمتر است، واقعا برای خودتان هم این سوال نشده بود؟

اتفاقا با دکتر مجد، از روانشناسان خوب کشور که مهمان برنامه خانواده شده بود، صحبت می‌کردم، از ایشان پرسیدم چطور است که کار ما علی‌رغم سختی و دشواری ولی ما سرحال و پرانرژی هستیم، جواب داد این به دلیل ارتباط شما با مردم است، چون مردم شما را دوست دارند و به خاطر حرف‌های خوبی که می‌زنید تحت تاثیر قرار می‌گیرند و در حق شما دعا می‌کنند و این انرژی مثبت که برای شما فرستاده می‌شود، اگر فطرت شما پاک باشد آن را دریافت می‌کنید.

واقعیت این است که ما مجریان از مردم انرژی می‌گیریم؛ در جمع بودن همیشه انرژی می‌دهد، مثلا می‌توانیم در خانه ناهار بخوریم اما به رستوران می‌رویم و در جمع قرار می‌گیریم تا از مردم انرژی بگیریم. این انرژی که مستقیم به سمت ما می‌آید می‌تواند در زندگی ما موثر باشد من بخش عمده آن را مطمئن هستم که از دعای خیر مردم است و بعد از آن هم سعی کردم که سالم زندگی کنم.

از جراحی زیبایی و پلاستیک برای جوان ماندن استفاده نکرده‌اید؟

خیر هرگز.

یعنی استفاده از این روش‌ها را برای جوان ماندن در تلویزیون درست نمی‌دانید؟

اگر نیاز شود استفاده می‌کنم مثل دندانی که کرم خورده می‌شود و می‌کشیم برای صورت هم اگر مشکل پیش بیاید قطعا استفاده می‌کنیم، تا حالا هزاران نفر به من گفتند شما یک رنگی به ریش‌هایت بزن، اما من فکر می‌کنم خیلی مصنوعی می‌شود. به نظر من همین‌طوری خیلی واقعی‌تر است.

این ظاهر شما دست خودتان است؟ مثلا اگر بخواهید موهایتان را کوتاه کنید، مدلش را عوض کنید یا ریشتان را بزنید، امکانش هست؟

تا به حال نخواستم این کار را انجام بدهم ببینم می‌گذارند یا نه، ولی من فکر می‌کنم خود مردم خیلی جا بخورند چون 30 سال مرا با این چهره دیدند و خودم هم دوست ندارم تغییری ایجاد کنم.

تا به حال جوک یا متلک‌های مردمی در رابطه با خودتان را شنیده‌اید؟

(با خنده) کم و بیش.

مثلا؟

بیشتر جوک‌ها و متلک‌ها در مورد پیر نشدن من بوده، چند وقت پیش یک مطلب طنز از یکی از شبکه‌های اجتماعی را برایم پرینت گرفتند و آوردند که نشان می‌داد یک نفر از کودکی تا سالمندی پای تلویزیون است، ولی تصویر من ثابت و همیشه جوان روی تلویزیون دیده می‌شود.

جالب‌ترین و عجیب‌ترین درخواست مردمی از شما چه بوده؟

عجیب نبوده، اما چیزی که از من زیاد خواسته شده این بوده که در مراسم خواستگاری و عروسی آنها شرکت کنم.

در مراسم خواستگاری؟! تا به حال قبول کرده‌اید؟

بله زیاد رفتم، البته برای من سخت هم بود که کجا می‌روم، چون با محیط آشنایی نداشته‌ام و به هر حال غریب بوده‌ام. این را برای خودنمایی نمی‌گویم، ولی معمولا کسانی از من خواسته‌اند که با آنها خواستگاری بروم که از سطح زندگی پایین‌تری برخوردار بودند و به نوعی می‌خواستند شجاعی‌مهر اعتبارشان باشد.

آخرین خواستگاری‌ که برای «بینندگان عزیز» رفتید را تعریف می‌کنید؟

یکی از بچه‌های سازمان که آبدارچی و بسیار انسان شریفی است از من خواست مثل برادرش در خواستگاری دخترش حضور داشته باشم. به من گفت فکر کن دختر خودت است و من با اطلاعات کمی که از ایشان داشتم، رفتم. اتفاقا عروسی‌شان هم بودم که خیلی باصفا برگزار شد.

زندگی خصوصی شما چقدر متاثر از کارتان است؟ مردم چقدر این حریم را رعایت می‌کنند؟

من حریم خانوادگی‌ام را از کارم جدا کرده‌ام. به عنوان نمونه همسر بنده در 31 سالی که در سازمان کار می‌کنم، حتی حاضر نشده یک ثانیه جلوی دوربینی برود، عکسی بگیرد یا مصاحبه‌ای انجام دهد و تاکنون نیز هیچ خبرنگاری را به منزل راه نداده است.

این خواست شما بود یا همسرتان؟

صد در صد تدبیر خودش بود و من الان می‌فهمم که چه کار خوبی کرد ، حریم خانه و زندگی من کاملا مجزا از کارم است، من یک کار دیگر هم برای این تفکیک حریم خصوصی از مسائل کاری انجام دادم. سعی کردم خودم را نزدیک کنم به آن شخصیتی که در تلویزیون از من جاافتاد، یعنی آن هرمز شجاعی‌مهر تلویزیونی. من با خیلی از هنرمندان برخورد کردم که ذهنیت دیگری نسبت به آنها داشتم و وقتی دیدمشان، انگار یک آدم دیگر بودند و آنقدر در ذوق من خورد که با خودم گفتم نکند من هم همین‌طور باشم و سعی کردم اگر یک درصد احتمال وجود دارد که من هم این‌طور باشم، خودم را نزدیک شجاعی مهر تلویزیون کنم، و الان همان چیزی که در زندگی روزمره هستم، در تلویزیون هم هستم.

چه زمانی شخصیت واقعی شما با آن هرمز شجاعی‌مهر تلویزیونی در تناقض است یا تفاوت دارد؟

یک جاهایی که احساس می‌کنم حق من ضایع می‌شود یا جاهایی که احساس می‌کنم با پارتی بازی کارم راه می‌افتد، اینجا گول می‌خورم و کارم را انجام می‌دهم. (می‌خندد)

آخرین باری که با پارتی بازی کارتان را انجام دادید، کی بود؟

البته خیلی اهل پارتی بازی نیستم، ولی مثلا وارد جایی مثل بانک که می‌شوم مسئول آنجا من را به جا می‌آورد و من را به داخل دعوت می‌کند و کارم را سریع‌تر راه می‌اندازد، البته من هم برایشان مجله می‌برم!

ظاهرا شما عصبانی نمی‌شوید یا به سختی عصبانی می‌شوید، این‌طور نیست؟

چرا عصبانی می‌شوم، اما سعی می‌کنم خودم را کنترل کنم، یک‌سری ویژگی‌ها در درون همه هست، من هم عصبانی می‌شوم، جالب است که بگویم هنوز هم پشت میکروفن یا دوربین دچار اضطراب می‌شوم، اما یاد گرفته‌ام که عصبانیت و اضطراب را کنترل و مدیریت کنم.

شما جزو طیف شمالی‌های سازمان هستید؛ حکایت این شمالی‌های سازمان چیست؟

زمان ورود من به سازمان برمی‌گردد به 31 سال پیش و بعد از رفتن آقای قطب‌زاده. یعنی اینجا یا جای من بود یا جای قطب‌زاده.(می‌خندد) پس من متاثر از مدیران شمالی وارد سازمان نشدم بعد از ده سال از ورود من مرحوم کردان چون خودش شمالی بود، یک ارادتی هم به بچه‌های شمالی داشت از بچه‌های شمالی زیادی دعوت کرد که به سازمان بیایند، ضمن این ‌که شمالی‌ها از روح لطیف‌تری برخوردارند و با هنر و موسیقی سازگاری بیشتری دارند.

بچه‌های شمالی سازمان را خودم هم می‌بینم، من وقتی به سازمان می‌آیم ماشینم را در دورترین نقطه پارک می‌کنم و هر دفعه یک ساعت رفت و یک ساعت برگشت را پیاده‌روی می‌کنم تا این‌طور ورزش کرده باشم، در مسیر هم که می‌روم با همه سلام و علیک می‌کنم و از اینها 70 درصد شمالی هستند و با هم مازندرانی صحبت می‌کنیم.

آقای شجاعی‌مهر! فکر نمی‌کنید بیش از حد قربان صدقه مردم می‌روید؟

من خیلی قربان صدقه نمی‌روم و خیلی هم قربان صدقه رفتن بلد نیستم، من به مردم احترام می‌گذارم، همه برنامه‌های ما زنده است و ممکن است گاهی این اتفاق بیفتد. من برنامه‌های خودم را هنوز هم بعد از اجرا می‌بینم، چون همسرم ضبط می‌کند و تازه من را نقد هم می‌کند.

نقد همسرتان به شما چیست؟

خانمم می‌گوید تو زیاد حرف می‌زنی و باید کمتر صحبت کنی.

پس این مشکل پرحرفی و تعارف در اجراهای تلویزیونی از کجا می‌آید؟

ما یک مشکلی هم از آن طرف داریم، تهیه‌کننده از من می‌خواهد که پنج دقیقه زمان را پر کنم تا قسمت بعدی را برود و من مجبورم که حرف بزنم، اما بی‌جهت هم چیزی را نمی‌گویم، البته در تلویزیون ما که در یک برنامه یک‌ساعت حرف می‌زنند آن پنج دقیقه چیزی نیست و من تلاش می‌کنم در آن دقایق چیزی را بگویم که به درد مردم بخورد، من به مردم احترام می‌گذارم و اگر در زندگی چیزی را داشتم، مدیون ادب و احترامی هستم که پدرم در قلب من گذاشت و به من یاد داد، زمانی که من دانشگاه تهران قبول شدم و خواستم بیایم پدرم حرفی به من زد که هنوز در قلب من مانده، ما دوتا درخت در خانه داشتیم که یکی از آنها خیلی پربار و میوه بود و کوتاه و خمیده و یکی خیلی بلند اصلا بار نمی‌داد پدرم به من گفت هر چقدر انسان پربارتر باشد، دانش زیاد و معرفت داشته باشد مانند این درخت همیشه سر به زیرتر و افتاده‌تر است و هر چه که نادان‌تر باشد همیشه می‌خواهد قد علم کند، و آن درخت پرمیوه را نشان من داد و گفت سعی کن همیشه این‌طور باشی و من تلاش کردم که به این سمت و سیاق بروم.

به عنوان فردی که نزدیک به 30 سال است با مردم ارتباط مستقیم دارید اگر بخواهید چند تا از خصوصیت بد ایرانی‌ها را بگویید آنها چیست؟

من خودم را مخاطب قرار می‌دهم.

نه از مردم بگویید! من می‌خواهم کمی تعارف شما را کم کنم!

نه اجازه بدهید من برای جواب این پرسش خودم را مخاطب قرار دهم؛ اعتقاد دارم اگر کسی بتواند در زندگی آرامش داشته باشد و عشق در قلبش باشد خیلی از مشکلات حل خواهد شد.

فکر نمی‌کنید این حرف‌ها شعاری باشد؟

نه، واقعا این شعار نیست، من خودم این حرف‌ها را تجربه کردم که به مردم می‌گویم، در شرایط بحرانی در زندگی سعی کردم آرام باشم و همیشه به بچه‌ها می‌گویم زمانی که بحثی پیش می‌آید اول وضو بگیریم و بعد در کمال آرامش بنشینیم و با هم صحبت کنیم، به همسرم هم گفتم هر زمانی که بین ما ناراحتی پیش آمد به زبان محلی شمالی با هم صحبت کنیم و دعواهای ما به زبان محلی است و این باعث می‌شود که خنده‌مان بگیرد و کدورت‌مان خودبه‌خود کم شود. چیزی که من خیلی نگران آن هستم این است که مردم ما مطالعه‌شان کم است، دانش اجتماعی ما باید افزایش پیدا کند، ما مهارت‌ها و آداب زندگی را به بچه‌ها یاد ندادیم و دچار مشکل هستیم، از بچگی همه چیز را به من از ریاضی و علوم و... اینها یاد دادند، دیپلم گرفتم و وارد دانشگاه شدم بعد خواستم ازدواج کنم، اما بلد نبودم با یک خانم چطور باید صحبت کنم، چون کسی این را به من یاد نداده بود، کسی یاد نداد اگر از یک خانمی خوشت آمد چطور باید به او نزدیک شوی. یا وقتی ازدواج کردی، متوجه می‌شوی که از روحیات یک زن هیچ چیزی نمی‌دانی، زمان‌هایی که بحث پیش می‌آید همین ندانستن و نشناختن زنان و آن مهارت‌های زندگی باعث می‌شود نتوانی همسرت را درک کنی، اینها مهارت‌های زندگی است و این را ما نمی‌دانیم و باید به مردم منتقل کرد.

با این اوصاف شما می‌خواهید همیشه مجری بمانید و نمی‌خواهید یک کار جدی‌تری انجام دهید و این مهارت‌ها را به طریق دیگر به مردم منتقل کنید؟

خروجی این حرف‌های من شد مجله‌ای که راه انداختم.

چرا در خود صداوسیما این کار را انجام ندادید؟

سازمان من را بیشتر از این تحویل نگرفت. (می‌خندد) فکر می‌کنم در تلویزیون جایگاه اجرا جایگاه خوبی است. در کار گویندگی که یک کار علمی و دانشگاهی است هر چقدر مطالعه بیشتری داشته باشی هر روزی که اجرای بیشتری می‌کنی درهای تازه‌ای به رویت باز می‌شود ضمن این ‌که جایگاه شخصیتی شما در دیدگاه مردم متحول و محکم‌تر می‌شود، هر روز که می‌گذرد مردم با احترام بیشتری با من برخورد می‌کنند و این خیلی لذتبخش است. احساس می‌کنند که من فرهیخته‌تر و معقول‌تر شدم، این را می‌خواهم بگویم که هر چه در اجرا زمان می‌گذرد، مجموعه باید به شما به عنوان یک سرمایه نگاه کند.

الان این نگاه کمتر است؟

اصلا این نگاه وجود ندارد، البته اخیرا صحبت‌هایی را شنیدم که جایگاهی برای مجریان قائل می‌شوند که در جاهای خاصی از آنها و تجربه‌هایشان استفاده شود.

چند اجرا را نام می‌برم شما نظرتان را درباره اینها بگویید.

اجرای برنامه مناظره انتخاباتی سال 88 توسط آقای دکتر پورحسین.

عالی بود؛ به‌غیر از آن کاری که آقای پورحسین انجام داد، کاری نمی‌شد کرد، برای این ‌که شما هر کاری می‌کردی بعد متهم می‌شدی.

اگر از شما بخواهند که برای انتخابات 92 مجری مناظره شوید، می‌روید؟

قطعا قبول نمی‌کنم چون اصلا آدم سیاسی نیستم و سیاست هم بلد نیستم.

دستور باشد، چطور؟

دستور باشد چشم، اما دیگر عواقبش پای خودشان است.(می‌خندد)

سیاسی‌ترین اجرای شما چه بوده؟

اجرای سیاسی نداشتم البته این‌طور بوده که در همین برنامه خانواده شخصیت‌های سیاسی از جمله رهبر معظم انقلاب و رئیس‌جمهور‌های دوران مختلف، روسای قوه قضاییه که برای بازدید سازمان آمدند به برنامه ما هم آمدند و با هم صحبت کردیم و این باعث افتخار من است، اما این‌که برنامه یا اجرای سیاسی باشد، نبوده است.

تمام مصاحبه‌های رئیس‌جمهور با آقای مرتضی حیدری بوده تا حالا اتفاق نیفتاده که به شما پیشنهاد بشود یا خودتان بخواهید که مجری باشید؟

به من پیشنهادی نشده.

اجرای شهیدی‌فر در پارک ملت.

عالی است و از هر جهت قبولش دارم، آدمی است که استخوان خرد کرده این کار و باسواد است.

اجرای مرتضی حیدری در برنامه‌های سیاسی و گفت‌وگو‌محور؟

آقای حیدری شخصیت سیاسی دارد .کارش خوب است و اطلاعات خوبی دارد، اجرا و قیافه‌اش را دوست دارم.

جواد خیابانی؟

آن‌که عاشقشم. من اهل فوتبال نیستم، اما واقعا تفسیر فوتبالش را دوست دارم؛ انگار فیلم سینمایی تعریف می‌کند، با این‌که خیلی به او انتقاد می‌کنند، اما من واقعا دوستش دارم.

انگار شما همه را دوست داریدها!

بله واقعا همین است، من همه را دوست دارم!

عادل فردوسی‌پور؟

خدا به او لطفی کرده که فقط به بعضی‌ها می‌کند، گذشته از این‌که مجری باسواد و توانایی است، خدا لطفی کرده که به دل مردم می‌نشیند.

نچسب‌ترین اجرا از نظر شما؟

اسم نمی‌برم، اما اجرایی که توام با غرور و نخوت باشد، این بدترین اجراست. ما نوکر مردم هستیم، این موقعیتی که در اختیار هرمز شجاعی‌مهر قرار گرفت، اگر در اختیار هرآدم دیگری قرار می‌گرفت، به مراتب بهتر از شجاعی‌مهر می‌شد، پس این‌که خدا یک چیز را در وجود ما به ودیعه گذاشت که به خاطر آن مغرور شویم، نه این‌طور نیست.

به بازنشستگی فکر می‌کنید؟

من براساس آن اعتقادی که دارم که هرچه جلوتر می‌رویم، دانش ما افزون‌تر می‌شود و می‌توانیم بیشتر در برنامه‌ها قابل استفاده باشیم تا زمانی که مردم و سازمان مرا بخواهند، کار می‌کنم. من با برنامه تلویزیونی زندگی می‌کنم.

تلویزیون بیشتر به شما نفع رسانده یا شما به تلویزیون؟

(خنده) هر دو با هم. من بیشتر، چون من عاشق کارم هستم، به خاطر کارم خیلی خودم را محدود کردم، خیلی جاها نرفتم و خیلی کارها نکردم.

مثلا؟

من عروسی خواهرزاده‌ام نرفتم؛ طوری که خواهرم گفت اگر نیامدی، دیگر اسم مرا نیاور. خودتان می‌دانید که عروسی شمالی‌ها حالت خاص زیادی دارد. کافی بود من می‌رفتم و یک عکسی پخش می‌شد، نه‌تنها آنجا بلکه خیلی جاهای دیگر هم نرفتم، برای این‌که دوست نداشتم ذهنیت مردم نسبت به هرمز شجاعی‌مهر عوض‌شود، نمی‌خواستم این آدم جلوی مردم بشکند.

به نظر شما ظرفیت و بستر این‌که در تلویزیون به فکر یک نوع جدید از اجرا باشیم، وجود دارد؟

اول بیاییم اجرا را تعریف کنیم که چه هست و یک مجری باید چه مشخصاتی داشته باشد. من همیشه در کلاس‌های اجرایی که دارم، تاکید می‌کنم یک گوینده قبل از این‌که یک چهره و صدای خوب داشته باشد، باید کلامش تاثیرگذار باشد و برای این باید شخصیت اجرا داشته باشد. اجرا با سایر جایگاه‌های اجتماعی فرق می‌کند، چون نگاه مردم به یک مجری یک نگاه عجیب و غریب و سوپرمن است. یک مجری باید آداب اجتماعی و تمام سنت‌های یک جامعه را بشناسد، در همین تلویزیون خودمان یک زمانی گفتند بیاییم یک تغییری در اجرا ایجاد کنیم و مجری را با فرغون آوردند وسط صحنه انداختند پایین که عینک دودی زده بود و آدامس در دهانش و دست در جیبش کرده بود. گفتند مجری باید راحت باشد، این راحتی نیست؛ راحتی در نحوه ارتباط ما با مردم و نحوه کلام است، می‌شود باسوادتر بود و حرف حسابی‌تر بزنیم، نو صحبت کنیم؛ این‌طور می‌شود اجرا را تغییر داد، البته می‌شود روی نوع حرکت مجری و روی حرکت دوربین هم تغییراتی ایجاد کرد.

پیشنهاد عملی و اجرایی شما در این موضوع چیست؟

در تلویزیون روی همه پلی‌بک‌های ما وقت گذاشته می‌شود و کارگردانی صورت می‌گیرد، برای اجرا این‌طور نیست، باید برای آن هم وقت گذاشت و پلاتو را کارگردانی کرد. خود مجری هم می‌تواند فرد مبتکری باشد. اصل قضیه اجرا، رابطه آدم‌ها با یکدیگر است. من با واژه‌ای صمیمی‌تر می‌توانم به شما نزدیک‌تر شوم، ضمن این‌که گنجینه لغات مجریان نیز کم است.

اگر از سیمای مرکز مازندران بخواهند که کلا به آنجا بروید، این کار را انجام می‌دهید؟

به خاطر کارم نمی‌توانم. اگر از من دعوت کنند می‌روم، اما به طور کل نمی‌توانم.

شما الان یک کارتل رسانه‌ای دارید و این یعنی شما یک فرد قدرتمند هستید، قدرت هم با سیاست گره خورده است، چرا اصرار دارید بگویید اصلا سیاسی نیستید؟

من چون اهل این برنامه‌ها نیستم، پرسش شما را متوجه نمی‌شوم. یک دفتر مجله داریم و کار می‌کنیم و واقعا احساس قدرتی نمی‌کنم. اگر می‌خواستم این احساس را داشته باشم، باید آن زمانی که روی صحنه می‌رفتم و ده‌هزار نفر برای من دست می‌زدند، حس قدرت می‌کردم. روزگار نشریات، روزگار سختی است؛ آنقدر مصیبت دارد که دیگر به قدرت فکر هم نمی‌کنی؛ ما قیمت مجله‌مان را 500تومان افزایش دادیم، کلی برگشتی داشتیم، قیمت الان مجله فقط پول کاغذ آن است.

عجیب‌ترین جایی که آقای شجاعی‌مهر دیده شده؟

من هرازچندگاهی برای خرید کاغذ به شهر وین در اتریش می‌روم. در یکی از این سفرها، همسر من هم همراهم بود. همسرم خواست وارد پاساژی شود، من گفتم خسته شدم شما برو من همین جا می‌نشینم. تا او برود و بیاید من کنار پاساژ روی یک نیمکت نشستم و یک سیگار کشیدم، بعدا که به ایران آمدم، مرا خواستند و عکسی به دست من دادند که همان لحظه‌ای بود که من منتظر همسرم در کنار پاساژ نشسته بودم!

حرف آخر.

بهار، جوانی طبیعت است. ما بهارهای زیادی را در زندگی می‌بینیم. چند سال اول که در درس خواندن و شروع کردن کار و زندگی خلاصه می‌شود، چند سال آخر هم که پیری و ناتوانی است یک چند سالی این بین می‌ماند که می‌توانیم از آن بهره ببریم و قدر آن را بدانیم. برای این‌که بهره ببریم، راهی نداریم جز این‌که عاشق دیگران باشیم و دل و قلب‌مان را سرشار از عشق کنیم و بهار زمان این کار است که کینه‌ها را دور بریزیم و قلبمان را بهاری کنیم.

نویسنده: بهمن هدایتی - دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱

«اگر شاه‌عباس صفوی نبود، امروز سینمای ایران هنرپیشه‌ای به نام محمدعلی کشاورز نداشت». تعجب کردید؟ اما واقعیت دارد، این را خود کشاورز به ما گفت. واقعیت این است که محمدعلی کشاورز از تبار همان «گرجستانی»‌هایی است که شاه‌عباس آنها را حدود 300سال قبل با زبان خوش یا بعضا ناخوش(!) به اصفهان آورد.


اگر شاه‌عباس نبود، شاید امروز محمدعلی کشاورز، همان خوابگزار اعظم سلطان و شبان، شعبان استخوانی هزاردستان، اسدالله‌خان پدرسالار، محمدابراهیم فیلم مادر، اتابک ناصرالدین شاه و... در خیابان‌های تفلیس قدم‌می‌زد یا برای خودش کشاورزی می‌کرد و حتی شاید هم ایران را با یکی از کشورهای عربی اشتباه می‌گرفت.

 محمدعلی کشاورز با وجود کهولت و کسالت، با روحیه‌ای شاد، در آپارتمانی در شهرک غرب ـ که با سبک و سیاق سنتی و قدیمی تزئین شده ـ در کنار ده‌ها قاب عکس قدیمی و خاطره خوب از 80 سال، زندگی می‌کند. گفت‌وگوی جام‌جم با آقای بازیگر را از نظر می‌گذرانید.

آقای کشاورز! این فامیل کشاورز چطور انتخاب شد؟ اجداد شما کشاورز بودند؟

نام فامیل ما قبلا اصلانی بود، ما نواده‌های امیراصلان خان ارمنی که در زمان شاه‌عباس از گرجستان آمده و مسلمان شده بودند، هستیم.

پس این چشم‌های خاکستری شما یادگار گرجستان است؟

بله، ارث آنهاست. پدر من فامیلش را عوض کرد و چون کشاورز بود و کشاورزی می‌کرد نام خانوادگی ما را «کشاورز» گذاشت.

شما متولد سال 1309 هستید و فکر می‌کنم اولین خاطره شما برمی‌گردد به شهریور 1320 و هجوم متفقین به ایران، به نظرم بهتر است این بخش از تاریخ را از زبان
محمدعلی کشاورز بشنویم و شما آن را روایت کنید. شما در آن زمان کجا بودید، یادتان می‌آید؟

آن زمان که ما در اصفهان بودیم، جنگ شروع شد، به این صورت هم نبود که خبر دهند، رسانه نبود، رادیو و تلویزیون هم نبود، یادم هست که نگاه می‌کردیم و هواپیماهای متفقین را برفراز آسمان می‌دیدیم، این هواپیماها اعلامیه پخش می‌کردند و این برایمان عجیب بود.

آن موقع چندسال داشتید؟

حدود 11 سال.

در اصفهان مثل تهران در زمان جنگ جهـــانی دوم قحطی شد؟

خیر، اصفهان مثل تهران قحطی نشد، ولی چیزی که در آن موقع کم بود قند و شکر بود، ما که مدرسه می‌رفتیم مدیر مدرسه بچه‌ها را هفته‌ای یک بار جمع می‌کرد و به تک‌تک دانش‌آموزان یک جعبه پولکی می‌داد.

چرا؟

چون قند و شکر کم بود، به جای قند، بین دانش‌آموزان پولکی پخش می‌کردند.

مدیر این پولکی‌ها را از جیب خودش می‌داد؟

نه، از بودجه وزارت فرهنگ بود، ما هم می‌بردیم خانه و به‌جای قند با چای می‌خوردیم.

شفاف‌ترین خاطره‌ای که از جنگ جهانی دوم یادتان می‌آید؟

یک روز داشتیم می‌رفتیم مدرسه، مدرسه‌مان هم در محله جلفای اصفهان بود، دیدیم که کامیون‌های عجیب و غریب پر از سربازهای خارجی و در حال عبور از خیابان‌های شهر هستند، مردم هو می‌کشیدند و سنگ می‌زدند، سربازهای سوار بر کامیون هم به سمت مردم آدامس پرت می‌کردند که البته کسی این آدامس‌ها را برنمی‌داشت، مردم وقتی این کامیون‌های متفقین را می‌دیدند شعار «مرگ بر انگلیس» و «مرگ بر روس» می‌گفتند و بعضا فحش‌های بد و ناموسی هم به آنها می‌گفتند. آن زمان زاینده‌رود مثل حالا خشک نشده بود، بچه‌ها می‌رفتند از کنار زاینده‌رود ریگ و سنگ برمی‌داشتند، دست به دست می‌دادند یا پیراهن‌هایشان را پر از ریگ و سنگ می‌کردند و می‌آوردند جایی که کامیون‌ها در حال رد شدن بودند و به سمت کامیون‌ها پرتاب می‌کردند. مردم اصفهان در این موقع، چندبار تظاهرات ضدبیگانه داشتند. به هرحال متفقین از اصفهان گذشتند. این خاطره را خیلی خوب به خاطر دارم.

یعنی برخلاف تهران که قحطی شد، اصفهان این اتفاق نیفتاد؟

بله، این طور بود.

این به خاطر خصوصیات اصفهانی‌ها بود؟

بله، مردم اصفهان طوری همبستگی داشتند که مثل سایر شهرهای ایران در زمان جنگ جهانی دوم دچار قحطی نشدند، هنوز هم اصفهانی‌ها این طوری هستند و هوای هم را دارند.

بعد از عبور متفقین از اصفهان، حال و هوای شهر چطور بود؟ هرج و مرج اتفاق افتاد؟

نه، مردم اجازه هرج و مرج ندادند، مدتی بعد گروه‌هایی را برای اسکان به اصفهان آوردند که بعد فهمیدیم آنها لهستانی هستند. مردم اصفهان هم وقتی فهمیدند که این لهستانی‌ها آواره و گرفتار هستند، با همه مشکلات و کمبودهایی که داشتند، خیلی به آنها کمک کردند.

لهستانی‌ها در کجای اصفهان ساکن بودند؟

آنها در باغ‌های محله جلفا که ارمنی‌نشین بود، ساکن شدند، مردم اصفهان برایشان غذا درست می‌کردند و برای آنها می‌آوردند و یک مساله‌ای که خیلی جالب این بود که مردم اصفهان از زن‌ها و دخترهای لهستانی‌ها به طور خاص مواظبت می‌کردند که اراذل و اوباش دنبال دختران و زنان آنها نیفتند.

این مواظبت طوری بود که در همان موقع چند تا از ارامنه جلفا با این لهستانی‌ها ازدواج کردند، آن موقع هم که به این اندازه پاسبان نبود، خود مردم و جوان‌های اصفهان مواظب این لهستانی‌ها بودند، در حالی که مردم اصفهان اصلا با متفقین خوب نبودند و همان طور که گفتم به کامیون‌های متفقین سنگ می‌زدند اما حواسشان به این لهستانی‌های آواره هم بود.

یک نکته جالب دیگر هم در مورد این لهستانی‌ها این بود که وقتی از ایران رفتند، بعضی‌هایشان به نیوزلند رفتند و در آنجا پارکی به نام اصفهان درست کرده‌اند به یاد خاطراتشان از اصفهان ما.

آقای کشاورز! خودتان تاحالا دعوا کرده بودید در این دوره نوجوانی؟ چون بعضی نقش‌های شما مثل شعبان استخوانی طوری است که آدم باور نمی‌کند شما دعوا و کتـــک‌کاری بلد نباشید!

بله، اتفاقا خاطره خیلی جالبی از این دوره دارم. سال 1329 عروسی شاه با ثریا بود، عده‌ای از اقوام لر بختیاری می‌آمدند که بچه‌ها آمدند و خبر آوردند که برخی اراذل مزاحم دخترها شدند و به اصطلاح دنبال دخترها افتادند. ما هم که در اصفهان بودیم همراه دوستانمان به دخترها گفتیم این مزاحم‌ها را بکشانند در کوچه‌ای، ما هم رفتیم و حسابی کتک‌شان زدیم و فرار کردیم، شب که در خانه بودیم، دیدم در می‌زنند، به بابایم قضیه مزاحمت برای دخترها و کتک زدن مزاحم‌ها را گفتم، پدرم هم گفت هیچ نگران نباش! با هم رفتیم کلانتری آن جوان‌های مزاحم هم با سرو کله باندپیچی شده آمدند، بازپرس از من پرسید چه کسانی اینها را کتک زدند؟ گفتم فقط من بودم! فردایش ما را بردند به دادگستری و ما چند نفر را زندانی کردند، بابایم با جمعیت زیادی آمده بود در دادگستری که ما را آزاد کنند، اینقدر ماجرا بالا گرفت که استاندار اصفهان میان جمعیت رفت و قول داد که ما را آزاد کنند، پدرم حتی به این هم راضی نشد و گفت باید آن بازپرس هم عوض شود، ما را آزاد کردند و آن بازپرس را بلافاصله به سیرجان منتقل کردند.

از همکلاسی‌های شما در اصفهان کسی به خاطرتان هست؟ آدم معروف و موفقی بین آنها هست؟

ما به مدرسه ادب می‌رفتیم که هرچی هم که داریم از آن مدرسه و از استادان و بزرگان آن موقع آقای کتابی، جهاداکبر و شفیعی را داریم. یک معلم هم داشتیم به اسم حجت‌الاسلام اشراقی که به ما عربی درس می‌داد. در مدرسه ادب انجمن تئاتر، ادبی و ورزش داشتیم. در واقع جرقه‌های فعالیت هنری ما از اینجا زده شد، از همکلاسی‌هایمان در مدرسه ادب آقای مهندس حقوقی بود که جزو مهندسین ناب و درجه اول کشاورزی است که البته الان بازنشسته شده ولی حوزه تخصصی مطالعاتش راجع به دلایل خشک شدن رودخانه زاینده‌رود است.

دیپلمم را که گرفتم، پدرم مجبور شد بیاید تهران، ما هم به تهران آمدیم و من رفتم خدمت وظیفه، این می‌شود حدود سال‌های 1332.

کجا خدمت کردید؟

خدمت وظیفه در همین پادگان سرآسیاب بود.


چطور پایتان به دنیای حرفه‌ای سینما ، تئاتر و هـــنر باز شد؟

موقع خدمت سربازی، بعد از دوره آموزشی در سرآسیاب به‌کرمان منتقل شدیم، برای این‌که از زیر کار نظامی دربیاییم، گفتیم که ما تئاتر کار می‌کنیم! در دوره سربازی چند تئاتر آماتوری با دوستان کار کردیم، بعد از پایان خدمت سربازی، آمدیم به تهران و جویای کار، خیلی اتفاقی دیدم که در روزنامه اطلاعات یک آگهی زده‌اند که هنرستان هنرپیشگی هنرجو می‌پذیرد.

یعنی شما بعد از دیپلم و سربازی رفتن، آمدید به هنرستان هنرپیشگی؟

بله و دلیل این‌که سن و سال من از بعضی دوستان همدوره‌ام بیشتر است، همین است. از همان دوره سربازی سخت به هنر علاقه‌مند شده بودم، در هنرستان هنرپیشگی اسم نوشتم، امتحان دادیم و قبول شدیم. در خدمت استادان خیلی خوبی که آنجا بودند یک دوره سه ساله را گذراندیم.

چه کسانی بودند؟

استاد علی‌اصغر گرمسیری، استاد رهاورد، استاد حبیب یغمایی، خانم ملک ساسانی، مثلا آقای مهرتاش به ما موسیقی ایرانی درس می‌داد.

از فضای بیست و هشتم مرداد چیزی خاطرتان هست؟

ما زمان کودتا در اصفهان بودیم که شنیدیم دولت مصدق را سرنگون کردند، در اصفهان آنقدرها شلوغ نشد، اصل قصه کودتا در تهران بود.

آن شعبان جعفری معروف را شما دیده بودید؟

نه ندیده بودمش، شعبان جعفری در تهران زورخانه داشت و به دربار وابسته بود.

یعنی در سریال هزاردستان که شما به نوعی شخصیت او را بازآفرینی کرده بودید، هیچ تجربه نزدیکی از شخصیت او نداشتید؟

در هزاردستان آن شخصیتی که من نقشش را بازی کردم، شعبان استخوانی بود که جزو کمیته مجازات بود، ربطی به شعبان جعفری نداشت، هرچند گرته‌برداری‌هایی هم از او در این شخصیت شده بود، اما مال زمان و مکان متفاوتی بودند، البته باید بگویم که تهیه‌کننده سریال هزاردستان هم آقای شنگله بود.

خاطره‌ای از سریال هزاردستان که تابه حال جایی تعریف نکرده باشید، دارید؟

در هزاردستان، آن صحنه آخری که مفتش شش انگشتی می‌خواست شعبان استخوانی را بکشد، من به علی حاتمی گفتم: علی جان! شعبان یک لوتی است، در فرهنگ لوتی‌های قدیم این‌طور است که اگر دشمن آمد و کارد زد به شکمش، روده‌هایش را می‌گذارد و دنبال قاتل می‌دود، گفتم ولی در این سکانس، یک گلوله به شعبان می‌زنند و تمام. بهتر است این‌طوری باشد که وقتی تیر اول را می‌زنند، من بیفتم دنبال قاتل، تیر دوم را بخورم و باز قدم‌ها کوچک‌تر بشود و وقتی به‌قاتل رسیدم، او با تیر سوم مرا بکشد، مرحوم علی حاتمی گفت این‌که می‌گویی خیلی خوب است، ولی به ما گفته‌اند که باید این صحنه را همین الان تمام کنیم، به دلیل کمبود وقت و بودجه و آن چیزی که تو می‌گویی طول می‌کشد، اینجا بود که شدیدا عصبانی شدم نه از دست علی حاتمی، بلکه از سیستمی که نگذاشت علی حاتمی‌ها کار خودشان را آن طور که دوست دارند، انجام دهند.

بعد از هنرستان هنرپیشگی چه کردید؟

بعد ما رفتیم دانشگاه هنرهای دراماتیک که البته برای اولین بار بود این دانشگاه در ایران تأسیس شده بود، حتی یک‌سری از بچه‌ها رفتند دانشگاه تهران که آنها قبول نکردند، ولی وزارت فرهنگ سابق که آقای دکتر فروغی بودند که به پای تئاتر و موسیقی این مملکت خدمات بسیار شایانی کرد، دانشگاه دراماتیک را ایجاد کرد و ما هم کنکور دادیم و قبول شدیم و استادان درجه یک این مملکت آنجا تدریس می‌کردند.

همدوره‌ای‌ها و استادان شما چه کسانی بودند؟

معروف‌ترین همدوره‌ای ما، مرحوم علی حاتمی بود. در آن دانشگاه رشته‌های بازیگری، ادبیات دراماتیک، نمایشنامه‌نویسی، کارگردانی و طراحی صحنه داشت و آنجا دکتر آرمان‌پور، زنده‌یاد دکتر محمدجعفر محجوب، دکتر صفا، هشترودی، دکتر خوانساری، آقای شنگله و آقای حمید سمندریان تدریس می‌کردند. مرحوم حسین تهرانی که نوازنده معروف تنبک بود به ما ریتم درس می‌داد، دانشکده‌های هنرهای دراماتیک، ساختاری مدرن، ولی با استادان بزرگ و قدیمی داشت و این فرصت بسیار خوبی به ما می‌داد.

پایان‌نامه لیسانس شما چه بود؟

عنوان پایان‌نامه من «تأثیر متقابل جامعه و هنر» بود و استاد راهنما هم زنده‌یاد دکتر آریان‌پور.

اولین نقش سینمایی شما چه بود؟

فیلمی که آقای فرخ غفاری ساخته بود به نام شب قوزی.

نقش شما در این فیلم چه بود؟

من نقش یک سلمانی را داشتم که یک شاگرد داشت و نقش آن را خود آقای غفاری بازی می‌کرد، به نظر من از فیلم‌های خوب و ماندنی است که الان نسخه اصلی فیلم در موزه سینماتیک فرانسه هست.

اولین بار که طعم سانسور و توقیف در سینمای ایران را چشیدید، کی بود؟

یک فیلمی قبلا آقای فرخ غفاری ساخته بود به اسم
«جنوب شهر» که در سینمای مایاک نشان دادند آن موقع سرتیپ نادر باتمانقلیچ وزیر کشور بود، شب سوم آمده بود فیلم را دیده بود و بلافاصله دستور توقیف فیلم را داد و آقای فرخ غفاری را هم شب بازداشت کردند.

خاطره‌ای از هنرمندان درباری هم دارید؟

البته یک سری از بچه‌های هنرمند و هنرپیشه بودند که در جشن‌های بیست و هشتم مرداد می‌رفتند در کاخ و یک مقدار ادا و اصول در می‌آوردند، ولی ماها مطلقا این کار را نمی‌کردیم.

آقای کشاورز می‌شود گفت که تقریبا با همه کارگردان​ها کارکرده‌اید بجز آقای مسعود کیمیایی؟

بله می‌شود اینطور گفت، با کیمیایی کار نکردم چون آن موقع بچه‌هایی که در بخش تئاتر وزارت فرهنگ و هنر بودند حق این‌را که در هر فیلمی بازی کنند، نداشتند و تعهد داشتند که فقط فیلم‌های درجه یک و هنری بازی کنند، که در آنجا من یادم است آقای کیمیایی فیلم قیصر را می‌خواست بسازد که از من هم دعوت کرد، اما چون ما اجازه نداشتیم من نرفتم، نقش من را آقای جمشید مشایخی بازی کرد.

ظاهرا شما از سینمای کیمیایی خوشتان نمی‌آید؟

درست است، من خیلی از تم کارهای کیمیایی خوشم نمی‌آید.

بزرگ‌ترین حسرت هنری محمدعلی کشاورز؟

هنرمندی بود به نام آقای اصغر تفکری، اگر بود و می‌گذاشتند و فرصت می‌داشت از بزرگ‌ترین کمدین‌های تاریخ ایران می‌شد.

آقای کشاورز بدترین نقشی که بازی کردید و پشیمان هستید چه بود؟

من از فیلم‌هایی که بازی کردم پشیمان نیستم.

مشکل مهم سینمای ایران از نگاه محمدعلی کشاورز؟

در تلویزیون و تئاتر و سینما، چیزی که الان نداریم یا به صورت کامل و ایده‌ال نداریم، تهیه‌کننده خوب است، بسیاری از مشکلات و مفاسد ناشی از تهیه‌کننده نامناسب، کار نابلد یا کاسبکار است، الان هرکسی گاوداری دارد و پولدار است می‌آید تهیه‌کننده سینما می‌شود! همین است که نجابت را از سینمای ما برده است و باعث این مشکلات و فسادها شده است.

اگر وارد عرصه بازیگری نمی‌شدید دلتان می‌خواست چه‌شغلی داشته باشید؟

نمی‌دانم روزگار به چه صورت رقم می‌خورد؟ البته من اول در دانشکده پزشکی قبول شدم، ولی وقتی برای اولین بار به سالن تشریح اجساد رفتم، دیدم که نمی‌توانم!

چه نقشی را دوست داشتید بازی کنید اما نکردید؟

من خیلی دوست داشتم نقش یک رهبر ارکستر را بازی کنم، الان که دیگر پیر شدیم و از کار افتادیم. گفتند چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو.

شما تا به حال عاشق شدید؟

بله، یک بار عاشق شدیم و برای همیشه عشق را کنار گذاشتیم و برای هفت پشتمان بس است!

می‌شود بگویید داستان چه بوده؟

دختری که گرفتمش عاشقش بودم دیگر.

می‌توانید بگویید داستان چه بود؟ بازیگر بود؟

نه بازیگر نبود، ما رفتیم خواستگاری و ازدواج کردیم و کمی بعد جدا شدیم، تلخی آن هنوز با من هست، البته ثمره آن هم نلی، دخترم است که همه چیزم است و در کار هنری هم بسیار فعال است.

این روزها شما در خانه چه کاری انجام می‌دهید؟

من فقط کتاب می‌خوانم.

چه کتابی؟

تمام کتاب‌های من درباره ادبیات است.

آخرین کتابی که خواندید چه بوده؟

کتاب «خاکستر هستی» که محمدجعفر محجوب نوشته و به نظر من لازم است تمام کسانی که کار سینما تئاتر می‌کنند این کتاب را بخوانند تا ببینند تاریخ ادبیات ما چه سوژه‌های گردن‌کلفتی برای ساختن فیلم و سریال دارد.

دوست داشتید با کدام کارگردان کار کنید که کار نکردید؟

با آنهایی که دلم می‌خواست کار کردم، اما هنوز هم دوست دارم آقای شنگله یک تئاتر کار کنند و من هم با این پای شل بروم و کار کنم.

بامعرفت‌ترین دوست محمدعلی کشاورز؟

علی نصیریان.

شما، آقایان علی نصیریان، جمشید مشایخی و عزت الله انتظامی، چهار پیشکسوت و تفنگدار سینمای ایران هستید، هرکدام را چطور توصیف می‌کنید؟

علی نصیریان، نویسنده، کارگردان و بازیگر ایرانی است و کمتر کسی اینها را با هم دارد. عزت‌الله انتظامی، آدمی واقعا دلسوز، هم در زندگی شخصی هم در زندگی هنری و جمشید مشایخی به پای این سه نمی‌رسد، ولی آکتور خوبی است.

شما از مردم ایران راضی هستید؟

من مردم پایین شهر را خیلی دوست دارم. پایین شهری‌ها مانند کف دست می‌مانند، زلال، شفاف و بامعرفت! هیچ جای دنیا شرافت و انسانیت ایرانی‌ها را ندارد.

بدترین عادت مردم ایران چیست؟

دروغگویی !

آقای کشاورز اصفهانی‌ها چه جور آدم‌هایی هستند؟

برعکس آنچه که می‌گویند بسیار آدم‌های ساده‌ای هستند.

زرنگ نیستند؟

نه، می‌گویند که خیلی زرنگ هستند، اما در کارشان حسابگر هستند؛ یعنی اگر مهمانی بروید آنجا صاحبخانه می‌نشیند و می‌گوید گز می‌خورید، اگر بگویند آره، می‌گوید خوب بروید بخرید. (می‌خندد)

دلتان می‌خواهد به اصفهان برگردید؟

دلم می‌خواهد به اصفهان برگردم، هنوز نفهمیدند پل‌هایی که آنجا ساختند با چه ماده‌ای بوده که 400 سال است چیزی نشده، اما بی‌آبی رخ اصفهان را که زاینده‌رود است، گرفته است. تا آب به زاینده‌رود برنگردد، من هم به اصفهان برنمی‌گردم!

آخرین نقش سینمایی که بازی کردید چه بود؟

در فیلم فرزند صبح، نقش معلم و استاد امام خمینی را بازی کردم که حالا نمی‌دانم آن قسمت را پخش می‌کنند یا نه؟

چه صحنه‌ای است؟

امام و استادش روبه‌روی هم می‌نشینند، امام که نقش ایشان را عبدالرضا اکبری بازی می‌کند یک انگشتری را که استادش به ایشان داده بود، آن را از دستش درمی‌آورد و به او می‌دهد و می‌گوید من را دعا کن، استاد امام هم می‌خندد و می‌گوید تو هم من را دعا کن.

چیزی که الان محمدعلی کشاورز از مسئولان می‌خواهد؟

من تعجب می‌کنم چرا تلویزیون این شهرکی را که علی حاتمی ساخت اسمش را گذاشت شهرک غزالی؟ چرا نگذاشت شهرک علی حاتمی؟ درست است که فیلم‌های علی حاتمی جاودانه خواهند ماند، اما باید این نامگذاری هم می‌شد و به نظرم در این مورد تلویزیون یک مقداری بی‌مهری کرد.

نویسنده: بهمن هدایتی - دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱

تقریبا ذائقه‌ای نیست که نان سنگک را نپسندد، سنگک ماندگارترین و لابد پرطرفدارترین نان ایرانی است، کافی است نگاهی به خیابان‌های شهر بیندازید تا به این نتیجه طلایی برسید که نانوایی‌های سنگکی‌ بیشتر از بقیه نانوایی‌هاست. 

اما این همه داستان سنگک نیست؛ سنگک آخرین و جدیدترین نانی است که ایرانیان پخته‌اند. به تعریف امروزی، یک نان بومی و ملی. ما بعد از سنگک نان ایرانی نداشته‌ایم و البته سنگک بر خلاف نان‌های دیگر کاملا شناسنامه‌دار و باهویت و تاریخچه‌دار است.
اولین سنگک، قرن دهم‌ ـ‌ حدود 400 سال قبل ‌ـ‌ بر سر سفره ایرانی آمد، با ابداع شیخ بهایی، همان دانشمند عهد صفوی که حلواشکری و مسجد امام و حمام معروفی که با یک شمع گرم می‌شود هم یادگار اوست، واقعیت این است که سنگک یادگار صفویه است.
نان سنگک با تاریخ صفویه گره خورده است، سنگک شاید دم‌دستی‌ترین یادگاری آخرین مقطع شکوفایی علمی، ‌فرهنگی‌ و ‌تاریخی ایران باشد، قبل از فتنه حمله افاغنه و آغاز زوال قاجار، سنگک یادگار دوره‌ای است که دانشمندان و حاکمان در کنار هم بودند، نه درمقابل هم. هنوز هم پای فرنگی‌ها به تقدیر ایرانی‌ها باز نشده بود.
سنگک با همه خوشمزگی و خوبی‌هایش، نشانی هم هست از توقف ما در صنعت نان، هرچند باز جای شکرش باقی است، این ریگ‌پخت مطبوع یادگار از صفویه توانسته است در مقابل باگت‌های فرنگی سربلند از تنور دربیاید و بر سفره​ها بنشیند.
نویسنده: بهمن هدایتی - چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۱

مسعود رایگان با بینی بزرگ، نگاه نافذ، صدای گرم و مخملین- حتی اگر آرام در صندلی اتاق نمایش سیمافیلم نشسته باشد و به سوالاتت جواب بدهد- مدام تو را به خاطره خیلی دور، خیلی نزدیک می‌برد، انگار که نمی‌توانی او را خارج از خاطره پزشک مغرور و مرسدس سوار و البته عاقبت به خیر «خیلی دور خیلی نزدیک» تصور کنی، اتفاقا مسعود رایگان خودش هم خیلی دور خیلی نزدیک است، رایگان پنهان نمی‌کند که عمیقا مدرن است، این شاید بخش دور قصه باشد، اما به همان اندازه هم نزدیک است، ریشه در سنت و آیین‌های شرقی دارد، پدرش مداح صاحب سبک اهل بیت در لرستان بوده است و دلبستگی‌های قابل تامل و نزدیک این سوی میدان دارد، گفت‌وگو با رایگان مدام «خیلی دور، خیلی نزدیک» را زنده می‌کرد، طبعا همین از جذابیت‌های حرف‌های او بود، مسعود رایگان البته تصویر و تحلیلی خاص خود از سینمای ایران دارد و کاملا آماده است که از این تصویر آرمانی دفاع کند، این گفت‌وگو را از نظرمی گذرانید.

آقای رایگان! پدر شما مداح اهل بیت بودند و نوحه‌هایی با گویش لری از او به یادگار مانده، چطور فرزند یک مداح، شد بازیگر سینمای ایران؟!

(با خنده) شما این را از کجا می‌دانید؟ من هنوز هم در حقیقت از ارادتمندان پدر هستم.

پدرتان چطور آدمی بود؟

پدرم یک آدم غریبی بود برای خودش، یعنی هم نوحه‌خوان بود، هم کارگردان تئاتر، هم بازیگر، هم طراح صحنه، هم طراح گریم و هم حتی نویسنده بود، تمام عشقش به خاندان اهل بیت(ع) بود، یعنی تمام متن، شعر، موسیقی و ملودی که روی نوحه‌ها می‌گذاشت برای خودش بود و شعرهایی که به گویش لری- کرمانشاهی می‌سرود و به همین خاطر هم طرفداران زیادی داشت، خیلی‌ها عاشق همین بودند، در لرستان به پدرم کرمانشاهی خرم‌آبادی می‌گفتند.

پدر چه سالی فوت کرد؟

5 سال پیش.

آقای رایگان، شما سال‌های 60 تا80 خارج از کشور بودید تا این‌که سال79 به دعوت آقای وحید موسائیان و رضا میرکریمی به ایران آمدید و فیلم خوبی هم بازی کردید. یعنی بعد از یک دوره غیبت طولانی، با یک فیلم خوب شروع کردید و خیلی زود تبدیل به یکی از بازیگران شاخص سینمای ایران شدید. چطور این اتفاق افتاد؟

بله، من سال 79 به ایران آمدم و تا پایان فیلمبرداری کار اینجا بودم و مجددا به خاطر قرارداد تئاتری که داشتم به سوئد برگشتم و دو سال بعد به دعوت آقای میرکریمی برای بازی در فیلم «خیلی دور خیلی نزدیک» به ایران بازگشتم.

تعریف و توصیف مسعود رایگان از سوئد چیست، با توجه به این‌که تعداد دیگری از بازیگران ایرانی هم در سوئد اقامت دارند.

سوئد سرزمینی است که «خواستن، توانستن است»، برخلاف خیلی از کشورهای اروپایی و غربی، راه برای تحصیلات در هر سن و سالی و با هر شرایطی، همیشه باز است. سوئد جایی است که آموختن، هیچ وقت تعطیل نمی‌شود. هنر در سوئد جایگاه خاصی دارد و در فرهنگ آنها ریشه کرده است.

در فاصله بین این 20 سال که شما نبودید، چه تغییری در سینمای ایران احساس کردید؟

اصولا آشنایی من با سینمای ایران برمی‌گردد به آقای کیارستمی و فیلم‌هایش و همین‌طور سینمای استادانی مثل مهرجویی و کیمیایی. واقعیت این است که هر قدر نگاه می‌کنم، می‌بینم شاکله سینمای فاخر ما به همین‌ها برمی‌گردد. به عبارت دیگر، ما هنوز در سینما هرچه داریم از موج‌نویی است که سال‌ها قبل در سینمای ایران آغاز شد.

فیلم‌ترین فیلم سینمای ایران از نظر مسعود رایگان؟

زیباترین فیلم ایرانی که می‌توانم نام ببرم فیلم «گزارش» آقای عباس کیارستمی است و افسوس می‌خورم چرا این ماجرا ادامه پیدا نکرد و نمی‌کند.

از طرف کجا ادامه پیدا نکرد؟ منظورتان دقیقا چیست؟

تأسف من از اینجا ناشی می‌شود چرا مقوله‌ای که اسمش را گذاشته‌ایم «سینمای ملی»، پایه آن از فیلم گزارش آقای کیارستمی نیست و در واقع ما آن را مبنا قرار نمی‌دهیم تا به جلو حرکت کنیم. ما یک فاصله سی‌و‌اندی ساله از آن موج نو داریم تا بعد که شاهد فیلم جدایی نادر از سیمین هستیم.

برگردیم به سوال اصلی، اگر منظور شما را درست فهمیده باشم این 20 سالی که شما در غربت زندگی کردید، همچنان نگاهتان به سینمای ایران متاثر از کارهای آقای کیارستمی بوده؟

بله. دقیقا همین‌طور است. فیلم‌های مستند کیارستمی مثل فیلم مسافر، بی‌نظیر است و من خیلی دوست دارم. من با خاطره فیلم‌های کیارستمی از ایران رفتم و الان هم سینمای ایران را آن شاخص می‌بینم، شاخص موج نوی سینمای ایران.

البته بعضی‌ها هم فیلم قیصر مسعود کیمیایی را سرآغاز موج نوی سینمای ایران می‌دانند.

نه، این را قبول ندارم، نظر من بالعکس است. اولین فیلمی که آقای کیمیایی ساخت «بیگانه بیا» بود که بسیار فیلم قابل تأملی است، اما قیصر فیلمی است که تار و پودش چیزی بود که به آن می‌گویند «فیلمفارسی» اما شما نگاه کنید به فیلم دایره مینای آقای مهرجویی یا حتی فیلم رگبار آقای بیضایی، ذهن من هنوز درگیر این فیلم‌هاست، من با این نگاه به سینما، ایران را ترک کردم و هنوز هم این نگاه را دارم، در واقع این‌ها آدم‌هایی بودند که ذهنیت من را از سینمای ایران شکل دادند.

شما که قائل به سینمای ملی هستید، کدام فیلم را مصداق یک فیلم ایرانی تمام عیار می‌دانید؟

به معنای واقعی من حقیقتا فیلم خشت و آینه را فوق‌العاده می‌دانم، شاید یکی از دلایلی که سازنده‌اش، آقای گلستان همیشه خودش را بالا می‌داند و بحق هم هست، ساخت همین فیلم باشد، خشت و آینه هنوز مدرن است، هنوز می‌شود به آن رجوع کرد و یاد گرفت، چه از زاویه دوربین چه از زاویه فکری که پشت فیلم قرار دارد و چه از نظر حضور کارگردان که دانای کل است و چه از نظر بازیگری. فیلم خشت و آینه یک سکانس فوق‌العاده دارد که مرحوم جلال مقدم و پرویز فنی‌زاده - که یادشان به خیر باد- یک بازی تاریخی در سینمای ایران را ارائه می‌دهند، در این سکانس ابزار و اشیا به معنی واقعی در قاب دوربین معنا پیدا می‌کند و هیچ توقفی صورت نمی‌گیرد. آقای مقدم، خیارش را پوست می‌کند و راجع به این‌که چرا یک بچه را سر راه می‌گذارند فلسفه‌بافی می‌کند.

جالب است که شما با دلبستگی به این نوع سینما، به نوعی ستاره فیلم‌های معناگرای دهه اخیر شدید، مثل فیلم «خیلی دور، خیلی نزدیک» که به خاطر آن جایزه جشنواره فجر را هم بردید. این عجیب نیست که شما با دلمشغولی به آن نوع سینمای به‌اصطلاح روشنفکری، در سینمای معناگرای کارگردان‌هایی چون رضا میرکریمی ستاره می‌شوید؟

ببینید تقسیم‌بندی سینما به فیلم‌های معناگرا، فلسفی و سیاسی به نظرم درست نیست، فیلم، فیلم است! اجازه بدهیم که مخاطب این تقسیم‌بندی را انجام دهد و ما برای او نسخه نپیچیم، البته این تقسیم‌بندی کلی هست که بعضی فیلم‌ها تجاری است، بعضی فیلم‌هایی است که کالای فرهنگی تولید می‌کند، بگذارید ما تعیین نکنیم. به سیال بودن و جاری بودن سینما ایمان بیاوریم و این‌که مخاطب تعیین کند فیلم در چه ژانری گذاشته می‌شود، کما این‌که مدت‌هاست راجع به سینمای معناگرا صحبت نمی‌شود.

 


 

خب به نظر شما چرا مدتی است از سینمای معناگرا صحبت نمی‌شود؟ چرا سینمای معناگرا افت کرده؟

باز شما حرف خودتان را می‌زنید! من نـــــمی‌دانم. در واقع به خاطر این‌که ما می‌خواهیم یک چیزی را مطرح و تقسیم‌بندی کنیم چرا؟ مسأله این است که ما چرا اسم واقعی را به کار نمی‌بریم؟ مثلا معادل کمدی، طنز نیست، در دنیای نمایش می‌گوییم کمدی، تراژدی، درام، ملودرام و... تقسیم‌بندی اصلی این است، چون ما معادلش را نداریم، به‌طـــور مثال به جای ملودرام چه می‌خواهیم بگوییم؟ طنز 90 شبی؟ طنز فقط در ادبیات است و ربطی به حوزه نمایش ندارد، کمدی هم انواع مختلف دارد؛ کمدی زهرخند، کمدی دلارته و... این قضیه را یاد بگیریم که استفاده بیجا نکنیم.

خب به نظر شما معادل نساختن یا دوری از بومی‌سازی برای مفاهیم هنری کلاسیک، نوعی غربگرایی افراطی نیست؟

چون ما وقتی از نمایش حرف می‌زنیم، این اصول خودش را دارد،این رواج غرب نیست رواج اصول است، مثلا مفهوم طنز در ادبیات عبید زاکانی است، نه در نمایش، باید بدانیم که ادبیات با نمایش دو مقوله جداست، مثلا تعزیه یک آیین است که اجرا می‌شود، چرا تکامل پیدا نکرده که ما صاحب تئاتر شویم؟ چه چیزی را به تعزیه اضافه کردیم؟ تنها چیزی را که ما از دنیای نمایش داریم همین تعزیه است.

به شما لقب بازیگر بدون اغراق می‌دهند چطور این شخصیت را در سینمای ایران پیدا کردید؟

 اصلا چرا اغراق؟ همه هنر بازیگری به بی‌اغراق بودن و باورپذیر بودن آن است، این مسأله برمی‌گردد به آموزه‌های من از دنیای بازیگری، حالا من نمی‌دانم تا چه اندازه در آن موفق هستم، ولی مهم‌ترین دلیلش به نظرم یکی مسأله تجربی دیداری- شنیداری و بعد مطالعات است که چقدر دیدیم، شنیدیم و خواندیم، دیدن یک فیلم یک تجربه دیداری و شنیداری است و فراموش نکنیم که در وهله اول یک سرگرمی است، چرا خیلی دور خیلی نزدیک به دل می‌نشیند؟ به خاطر تمایل آن به قصه و قصه‌پردازی است من به شخصه ادبیات ضد قصه را دوست ندارم، زمانی که ما به مـــعماری که درون شرق و غرب وجود دارد، نگاه می کنیم، تفاوت نگاه‌ها در ادبیات را هم متوجه می‌شویم، شما ببینید در شرق، خانه‌های شرقی یا خانه‌های ایرانی، درها به درون باز می‌شود و یک رازگونگی دارد که باید کشف کنیم، ولی در غرب برعکس این قضیه است، می‌توان این‌طور گفت که شرقی‌ها درونگرا رمزآلود و غربی‌ها برونگرا هستند.

البته من یک فیلم ساده خوب صمیمی و به دور از اداهای روشنفکرانه دارم که قبل از فیلم «خیلی دور خیلی نزدیک» بازی کردم به نام خاموشی دریا، البته منظورم این نیست که فیلم «خیلی دور خیلی نزدیک» ادا دارد، آن هم ادا ندارد، خیلی‌ها فکر می‌کردند که خاموشی دریا زندگی شخصی من است در صورتی که این‌طور نبود و تنها وجه شباهت من با سیاوش قصه در غربت او بود.

خوب شما خودتان را بیشتر شرقی می‌دانید یا غربی؟

(می‌خندد) یعنی چه؟

با توجه به همین توصیفاتی که گفتید پرسیدم.

خیلی فرق می‌کند، بنده هر چقدر هم که در خارج از کشور زندگی کرده باشم که یک چیزی حدود 22 سال هم بوده به هر حال علقه‌های عاطفی من، ریشه‌های من در اینجاست و اصلا نمی‌شود توضیح داد.

اما شخصیت هنری شما به آن سمت گرایش پیدا کرده.

آموزه‌های من آموزه‌هایی است که در غرب یاد گرفتم، شاید اگراین شرایط نبود من با خیلی از مبانی سینمای بازیگری و تئاتر که الان آشنا هستم به اینها نمی‌رسیدم و آشنا نمی‌شدم.

شما مدت‌ها سوئد بودید و قبل از بازگشت به ایران آنجا بازیگر بودید، تفاوت بازیگر ایرانی با بازیگری در جامعه‌ای مثل سوئد چگونه است؟

آنجا مسئولیت‌ها کاملا از هم تفکیک شده است، مسئولیت‌ها هم مشخص است، در غرب این نگاه که کارگردان که « همه کاره » است، سال‌هاست از بین رفته است. در غرب تعبیری که از بازیگری وجود دارد به این معناست که بازیگر خالق صحنه است وکارگردان فقط کمک و هدایت می‌کند، بدون این‌که بازیگر متوجه شود، البته من بعد از بازگشتم به ایران، خوشبختانه و از خوش‌اقبالی با اکثر کارگردان‌هایی که افتخار همکاری داشتم دقیقا چیزی بوده که از آن متد الگو گرفته بودند، یعنی وقتی آقای مهرجویی می‌بیند که بازیگرکار خود را انجام می‌دهد، دخالت نمی‌کند چون آن صحنه باید توسط بازیگران خلق شود و کارگردان یک دانای کل است که حالا نمی‌خواهد چوب لای چرخ این بازیگر بگذارد و او را گمراه کند، این باهوشی کارگردان را می‌رساند، خانم رخشان بنی‌اعتماد، آقای میرکریمی و آقای کیمیایی همه این الگو را دارند، در واقع کارگردان دارای دسته کلیدی است که کلیدهای مختلفی دارد و این کلیدها را به بازیگر می‌دهد تا به کشف برسد.

مثال می‌زنید؟

یک صحنه از یک فیلم تلویزیونی بود که به سفارش شبکه دو سوئد ساخته شد. در یک صحنه دو بازیگر روبه‌روی هم ایستادند وآقای براگمن می‌رود زیر گوش یکی از اینها فقط می‌گوید که اگر یک حرکت اضافی بکنی نفر مقابل تو را می‌کشد، کل کارگردانی و هدایت بازیگر این است!

چرا بیشتر تئاتری‌ها آرزویشان این است که آقای تقوایی به آنها پیشنهاد کار دهد؟ هم از زبان شما خواندم هم افراد دیگر، آقای بهزاد فراهانی هم این حرف را زدند.

(می‌خندد) جزو آرزوهای ماست، به خاطر این‌که کارگردان بی‌نظیری است و قبل از این‌که وارد دنیای سینما و نمایش باشد رمان‌نویس و قصه‌نویس خوبی است و ذهن وسیعی دارد، بازیگرها دنبال این نوع کارگردان‌ها هستند.

آقای رایگان! شما و همسرتان، خانم رویا تیموریان یک زوج هنری هستید و زندگی خصوصی هنرمندان هم یکی از موضوعات جذاب برای مردم است. شما به عنوان بازیگری صاحب سبک، چگونه این فضا را مدیریت می‌کنید؛ به این معنا که هم با هواداران و ابراز احساسات مردم روبه‌رو هستید و ارتباط دارید و هم این‌که حریم شخصی خود را حفظ می‌کنید. جمع این دو چطور است؟ آیا به زندگی خصوصیتان آسیبی وارد نمی‌شود؟

داستان زندگی خصوصی ما یک طرف قرار دارد و زندگی کاری یک چیز دیگر است، مردم مهربان هستند و ما را شرمنده محبت خودشان می‌کنند.

شاید هم مهربانی‌های بیش از حد؟

فرض کنید ما برای خرید به نانوایی و تره‌بار می‌رویم و پیش می‌آید که سوال جالبی از ما می‌پرسند؛ مثلا شما مگر نان هم می‌خرید؟ می‌گویم خب ما هم مثل شما هستیم چه فرقی می‌کند؟ ما نان، سبزی، سیب‌زمینی، پیاز هم می‌خریم احتمالا عصبی و ناراحت هم می‌شویم و سوار اتوبوس و تاکسی هم می‌شویم، قصه بر سر این است که ارتباط ما یک ارتباط نزدیک و دوجانبه با مردم است.ما طبعا بدون حضور مردم هیچ کاره هستیم. وقتی مخاطبی نباشد کارهای ما را تماشا کند، کار ما چه فایده‌ای دارد؟ در دهه 80 میلادی که موجی از فیلم‌های ویدئویی خشونت بار سرازیر شد مخاطب تئاتر کم شد، بزرگان تئاتر سوئد گفتند ما کرکره‌های تئاتر را پایین می‌کشیم و هر زمان که مخاطب خواست دوباره روی سن می‌رویم. حقیقت این است که اینها لازم و ملزوم یکدیگر ند.

بدترین موقعیتی که در آن با ابراز احساسات مردمی مواجه می‌شوید، چه زمانی است؟

در جریان فیلمبرداری، برخی مردم از روی علاقه می‌آیند یا عکس می‌اندازند یا سوالاتی دارند که چطور وارد عرصه سینما شوند و... حالا اینها همه در شرایطی است که دوربین جلوی من هست و من باید به یک سوی دیگر فکر کنم و خودم را برای نقشم آماده کنم. خب این قبیل مسائل معادلات فیلمبرداری را بر هم می‌زند وگرنه در حالت آزاد مشکلی پیش نمی‌آید.

مردم بیشتر کدام نقش شما را به یاد می‌آورند؟

خیلی از نقش‌ها، مثلا در خیلی دور خیلی نزدیک، سقوط یک فرشته، مدار صفر درجه یا فیلم خون بازی.

بیشتر با کدام نقش شما را می‌شناسند؟

برد تلویزیونی خیلی زیاد است، اما اکران سینما محدود است، به همین دلیل بیشتر مرا با کارهای تلویزیونی‌ام می‌شناسند.

از این ابراز محبت‌های عجیب مردمی، چیزی خاطرتان است؟

امیدوارم چیزی را که می‌خواهم بگویم، آن دوست و همشهری عزیز هم بخواند، چون این یک قدردانی ویژه از اوست؛ شهروند عادی که آبمیوه‌فروشی داشت. یک روز می‌خواستم سر یک پروژه بروم، ماشینم پنچر شد خلاصه ماشین را از زیر گذر بالا آوردیم. من یک گوشه ایستاده بودم و فکر می‌کردم، یکدفعه این آقا مچم را گرفت گفت شما بیا! مرا برد داخل آبمیوه فروشی و با یک معجون عجیب غریب پذیرایی کرد، سوال کرد کجا داشتی می‌رفتی؟ گفتم داشتم می‌رفتم سرصحنه فیلمبرداری، باز پرسید چند نفر سر صحنه هستید؟ گفتم حدود 30 تا 40 نفر، به شاگردش گفت دو تا 20 لیتری بزن ممد! یادش بخیر اسمش خاطرم نیست اما روز خاطره‌انگیزی بود و به همه اعضای پروژه آبمیوه و معجون داد. مردم ایران شدیدا عاطفی هستند، به بازیگران احترام می‌گذارند و حاضرند با یک هدیه‌ای محبت خود را نشان دهند و این قابل قدردانی است.

آقای رایگان می‌شود گفت که مردم ما هنوز بازیگران را در نقش‌هایی که بازی می‌کنند می‌بینند و نمی‌توانند بین شخصیت خود آنها و نقش‌ها تفکیک قائل شوند؟

در گذشته این موضوع بیشتر بود. مردم فکر می‌کردند مثلا آقای ملک مطیعی واقعا همان است که در فیلم‌هایش بازی می‌کند، در صورتی که آقای ملک مطیعی بازیگری تئاتری بودند و حتی کارگردانی هم می‌کردند. قبل از انقلاب، مردم بیشتر این‌طور فکر می‌کردند، اما بعدها با رشد رسانه‌ها و فضای ارتباطی این تفکر کمرنگ‌ شد. البته این مسأله به دلیل همذات‌پنداری آدم‌ها با شخصیت‌هاست که باعث برقراری ارتباط عاطفی می‌شود.

در کشورهای غربی این حالت چطور است؟ مردم چطور با بازیگران معروف برخورد می‌کنند؟

برای مثال یک بار من و همسرم در خیابان‌های استکهلم قدم می‌زدیم، یک آقایی که بازیگر مطرح در هالیوود است، داشت رد می‌شد. اتفاقا برف شدیدی هم می‌آمد و یک فضای عجیب و غریبی بود. من به خانمم گفتم این فلانی است و او از من سوال کرد که پس چرا مردم سراغش نمی‌روند؟ به همسرم گفتم او حتی اگر در یک کافه‌ای هم نشسته باشد کاری به او ندارند و مزاحمتی ایجاد نمی‌شود، نهایت برخورد در خیابان با یک بازیگر یک لبخند و کلاه از سر برداشتن است. چارچوب‌های ما با آنها فرق می‌کند، ما علاقه‌مندیم که در جمع زندگی کنیم، اما آنها دوست دارند در خود و انتزاع باشند.

 
نویسنده: بهمن هدایتی - دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱
 سه ماه آخر یعنی "غمی از استیضاح و رای عدم اعتماد و برکناری وزراء" نیست و دست محمود احمدی نژاد برای گماردن "سرپرست" کاملا باز است، سرپرست هم یعنی وزارت رئیس جمهور بر همه وزارتخانه ها، سه ماه آخر یعنی به صفر رسیدن احتمال "رای عدم کفایت رئیس جمهور"، سه ماه آخر یعنی امکان ترکیب "سفرهای استانی" و "سفرهای تبلیغاتی غیررسمی" ، سه ماه آخر یعنی بلند کردن علم "نگذاشتند، این بار رای بدهید تا بشود"، سه ماه آخر یعنی "اگر مشایی بیرون نیاد، پرونده ها بیرون می آد" 
سه ماه آخر می شود ناگهان شیر فلکه ها را باز کرد، تیترهایی شبیه این: اعلام آمادگی رسمی احمدی نژاد برای مذاکره مستقیم با اوباما یا حتی "دیدار احمدی نژاد با اوباما" یا رئیس جمهور ابلاغ کرد: پنج برابر شدن یارانه ها... رئیس جمهور ناگفته های هشت ساله را با ملت درمیان می گذراد...یا به دستور رئیس جمهور یارانه غیر مستضعفین قطع شد، احمدی نژاد دستور داد: وصول مالیات از نهادهای عمومی غیردولتی، به دستور رئیس جمهور، فیلترینگ پایان می یابد، رئیس جمهور رسما خواهان پایان حصر موسوی و کروبی شد، با دستور رئیس جمهور صورت گرفت: تغییر و تحول بنیادی در ممیزی در سینما و تاتر و کتاب و شاید چیزی شبیه روزنامه های دوم خردادی در سالهای 77-79 ولی این بار روزنامه های احمدی نژادی! 
سه ماه آخر می تواند طعم مکرر "اخطار" داشته باشد: اخطار رئیس جمهور به رئیس مجلس، اخطار قانون اساسی احمدی نژاد به رئیس قوه قضاییه، شورای نگهبان، اخطار رئیس جمهور به ...؛ سه ماه آخر می تواند هر هفته یک مصاحبه تلویزیونی مطبوعاتی داشته باشد، سه ماه آخر احمدی نژاد شاید این طعم و رنگ را داشته باشد، شایدی که شاید خیلی شاید نباشد! 
نویسنده: بهمن هدایتی - دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱
داریوش ارجمند، داریوش ارجمند است! ارجمند، خودش و حتی نقش هایش انگار جزئی از ایرانیت ما ایرانی‌ها است، ارجمند هم شبیه پدرهای سنتی خانواده‌های ایرانی است، هم شبیه شمایل سرداران هخامنشی و هم گره‌خورده با تاریخ صدراسلام با مالک‌اشتر و عبدالعظیم حسنی. ارجمند با قدرت و حرارت حرف می‌زند، آنقدر اعتماد به نفس دارد که از سخنرانی​اش در یک هیات مذهبی و به‌عهده گرفتن سخنگویی فدراسیون ورزش‌های زورخانه‌ای محکم دفاع کند و بگوید «هر چیزی در این جهان است به من مربوط است» و البته اینقدر هم صداقت و صراحت دارد که بگوید مجبورم بازیگری کنم، ولو در نقش‌های زرد.

 شاید زود باشد که بگوییم داریوش ارجمند یک اسطوره است، اما حتما 20 سال دیگر می‌توان او را جزو اسطوره‌های سینمای ایران دانست. متن گفت‌وگوی جام‌جم با داریوش ارجمند را از نظر می‌گذرانید:

مشهور است که شما شاگرد دکتر شریعتی بودید، هم در دانشگاه فردوسی مشهد و هم از نظر فکری. اخیرا پیامک‌هایی طنزی با عنوان دکتر علی شریعتی میان مردم رد و بدل می‌شود، می‌خواستم بدانم عکس‌العمل شما به این پیامک‌ها چه بوده؟ برایتان از این پیامک‌ها آمده است؟

بله، به ما هم رسیده!

عکس‌العمل شما بعد از دیدن آنها چیست؟

هیچ عکس‌العملی نسبت به آنها ندارم، بخصوص که من جمله به جمله مطالب کتاب‌های دکتر شریعتی را می‌دانم و بارها خوانده‌ام.

فکر می‌کنید چرا این پیامک‌ها را علیه شریعتی​ساخته‌اند؟

این خصیصه ویران‌سازی است. علاقه به ویران کردن یک بنا، یک شخصیت، تفریح بیکاره‌هاست که البته خیلی بچگانه و گاه احمقانه است و هیچ کاربردی ندارد برای این ‌که در طول تاریخ با بسیاری از بزرگان از این دست شوخی‌ها کرده‌اند، اما آن شوخی‌کننده در تاریخ دفن شده به این خاطر که جرأت نوشتن اسم خود را ندارد،یک غلط زیادی در سر خود دارد ولی نمی‌تواند اسمش را بنویسد. فرق او با دکتر شریعتی این است که دکتر پای آنچه گفته اسمش هست و به گفته خودش مسئول تمام حرف‌هایی است که در زندگی خود زده است. این پیامک‌ها یعنی شریعتی زنده است و حضور دارد، یعنی وقتی می‌خواهند مطلبی را به مردم به عنوان حرف راست و حق بقبولانند به وی نسبت می‌دهند حتی اگر یک جوک باشد. پس جایگاه رفیع خود را در دل جامعه دارد.

تا حالا از این پیامک‌ها خنده‌تان گرفته یا ناراحت شده‌اید؟

اصلا ناراحت نشده‌ام، من خنده‌ام می‌گیرد. محال است با این کارها عصبی بشوم. دکتر علی شریعتی آنقدر بزرگ هست و تمام کسانی که ادای او را در می‌آورند هم هنوز به گرد پایش نرسیدند.

آقای ارجمند! شما در همه عرصه‌ها حرف زده‌اید و حضور داشته‌اید، در ورزش، سینما، سیاست و... نظر خودتان چیست؟

من فکر می‌کنم هر چیزی که در این جهان هست به من مربوط است از زنگ و در زورخانه گرفته تا یک پلان زیبا در فیلم «زیر درخت گیلاس» آقای کیارستمی، از یک بازی فوتبال باشگاهی در آلمان که جهان را گرفته تا بازی تنیس آقاسی به من مربوط می‌شود. اینها برای دنیای من هستند و به اندازه شعور و نیازم در این حیطه‌ها وارد می‌شوم. من دوست دارم همه چیز را در این جهان بشناسم وقتی که می‌توانم را جع به چیزی صحبت کنم، چرا باید سکوت کنم، من روی خودم کار می‌کنم، من به فوتبال، ورزش زورخانه‌ای، شعر، موسیقی، تئاتر و حتی سیاست فکر می‌کنم و وقتی فکر و مطالعه می‌کنم، صاحب یک اندیشه و دیدگاه می‌شوم و با دیگران در میان می‌گذارم. من زمانی در ارتباط با فوتبال حرف‌هایی زدم که هیچ‌کس تا آن موقع نزده بود، حتی حرف‌های مرا مسخره کردند.

کدام حرفتان را درباره فوتبال مسخره کردند؟

گفتم فوتبال یک بازی عارفانه است. این وحدت در کثرت در فوتبال چه زیبا نمود پیدا می‌کند، تیمی می‌تواند برنده شود که یازده نفر آن یک نفر شوند، «صد دل به هم چو شود آشنا یکی است» و این آرزویی است که ما هم در زندگی‌مان داریم، پس وقتی که به فوتبال فکر می‌کنم، صحبت‌های کارشناسان را می‌شنوم، راجع به آن که کتاب می‌خوانم و سعی می‌کنم یک فهم جدیدی از این بازی و حرکاتی که در آن هست پیدا کنم، در بقیه موارد هم همین‌طور است. یک جایی گفته بودند که فلانی راجع به همه چیز حرف می‌زند، گفتم نه، راجع به چیزهایی که بلدم حرف می‌زنم، ولی به این حرف من خندیدند و مسخره‌اش کردند.

در اینترنت، عکسی منتشر شده بود که شما به مناسبت تولد حضرت زینب(س)، بعد از مداحی، سخنران یک هیات مذهبی بودید، این به خواست خودتان بود یا در رودربایستی قرار گرفتید؟

نه من خیلی این کار را انجام می‌دهم، من خودم بچه هیات هستم. این چیزی نیست که بگویم من خیلی عوام‌زده‌ام یا چون هیات می‌روم خیلی آدم فرودستی هستم، من با افتخار می‌گویم که هیاتی هستم و می‌دانم که چه کاری انجام می‌دهم، خیلی‌ها در تعطیلات مذهبی می‌روند لب دریا ما می‌رویم هیات، چه اشکالی دارد؟ اتفاقا در همین جایی که شما می‌گویید که من راجع به حضرت زینب صحبت کردم، بعدا دیدم در سایت‌ها یک عده‌ای گفتند که این فرد سخنران هیات هم شده و از این حرف‌ها. بله من تاریخ اسلام خواندم و آن را بلدم و حرف بیخود نمی‌زنم. لااقل راجع به دوازده امام می‌توانم حرف بزنم، راجع به خدا، پیامبر و صحابه‌هایش می‌توانم حرف بزنم؛ همان‌طور که می‌توانم راجع به فیلمساز‌ها و فوتبالیست‌های جهان و... حرف بزنم.

شما سال 86 نامزد انتخابات مجلس هشتم هم شدید و بعد از مدت کوتاهی انصراف دادید، چرا؟

اصلا نامزد نشدم، البته به من پیشنهاد شد و پول خوبی هم پیشنهاد دادند که من با آن پول می‌توانستم از شر اجاره‌نشینی راحت شوم، ولی قبول نکردم چون کار من نبود.

این ‌که شما ناگهان از قامت یک هنرپیشه نقش‌هایی مثل مالک اشتر، می‌روید و سخنگوی فدراسیون زورخانه‌ای می‌شوید یا مثلا ناگهان یک روز صبح می‌روید سر تمرین تیم فوتبال استقلال، به نظرتان ممکن است نظر مخاطبان و هوادارانتان شما را در مورد شما عوض کند؟ خللی در سابقه هنری و حرفه‌ای شما در سینما و تلویزیون شما ایجاد نمی‌کند؟

اصلا این‌طور نیست. مگر هرزگی می‌کنم؟ بهتر از این است که سر از مهمانی‌های شبانه در بیاورم. اعتمادی که آقای محمدرضا طالقانی بعد از یک عمر حضور در ورزش در سطح ملی به من می‌کنند، نشان این است که مرا می‌شناسند.

خب نمی‌شود این‌طور گفت که این حضور شما در ورزش و سیاست، به‌خاطر آن شمایل و نقش‌های خاص و تاریخی است که در سینما و تلویزیون بازی کرده‌اید؟ یعنی معتقدید کاملا به خاطر شایستگی‌های خود این عرصه‌ها را امتحان و ورود پیدا کرده‌اید؟

به هیچ‌وجه، این به دلیل شناخت من از ورزش باستانی است. من در جاهایی صحبت کردم و این آقایان بودند و حرف‌های مرا از ورزش باستانی شنیدند و پسندیدند. من راجع به همه چیز حرف‌های تازه‌ای می‌زنم و زده‌ام، خیلی‌ها نمی‌توانند فلسفه و روابط موجود در بین پدیده‌های جهان را خوب تشخیص دهند یا می‌گویند به ما ارتباطی ندارد، اما به من مربوط است.

اگر بنده به عنوان چهره‌ای که در سینما هستم بتوانم برای ورزش موثر باشم پس چرا کوتاهی کنم؟ شخصی بعد از یک مصاحبه‌ای که انجام داده بودم، گفت که فلانی تا حالا شلوار ورزشی پوشیده که اظهارنظر می‌کند؟ یعنی اگر کسی شلوار ورزشی نپوشید حق حرف زدن ندارد؟ آنهایی که پوشیدند و صد تا گل زدند می‌دانند اصلا چرا فوتبال بازی می‌کنند؟ افرادی هستند که راجع به جهان صحبت می‌کنند و ساختار جهان را توضیح می‌دهند پس حتما جای خدا نشستند؟ من تاریخ، جامعه‌شناسی و بعد از آن هنر خواندم و برای قرار گرفتن در این عرصه‌ها تفکر سیستمی را آموختم. من در جوانی ورزش کردم، زورخانه رفتم و کشتی گرفتم، در دبیرستان فوتبال بازی کردم، پس حق دارم اظهارنظر کنم و به مسائل وارد شوم.

من ده سال در تلویزیون مجری برنامه طلوع ماه بودم و هر چهارشنبه با بزرگ‌ترین استادان و دانشمندان این مملکت نزدیک به صد دقیقه گفت‌وگو می‌کردم. من برای صحبت کردن با فردی مثل دکتر ستوده یا دکتر باستانی پاریزی یا مرتضی ممیز چه باید می‌دانستم؟ طبیعی بود که باید آمادگی پیدا کنم و پیدا کردم. آن دوران از بهترین روزهای زندگی من بود، با استادانی می‌نشستم که قبلا آرزوی دیدنشان را داشتم.

اجرای برنامه «طلوع ماه» طولانی‌ترین و شاید تنها تجربه اجرای شما در تلویزیون بود، این تجربه چه چیزی را به شما اضافه کرد؟

سختکوشی، دل‌کندن از هواهای نفس و رفتن برای دانستن. دانستن لذت‌بخش‌ترین چیزی است که خدا به ما داده. وقتی که ما از جهل دور می‌شویم لذت می‌بریم. من در آن برنامه واقعا یاد می‌گرفتم، لذت این یاد گرفتن را شما می‌توانستید در چهره من ببینید، من فیلم بازی نمی‌کردم، برای این ‌که بتوانم با آقای داوری، استاد فلسفه غرب صحبت کنم، سه بار فلسفه غرب را خواندم. من در دوران کارمندی هم این تجربه‌ها را داشتم. دبیر انجمن آثار باستانی، کارشناس هنری و مدرس سینما بودم. این اواخر برای پسرم که آهنگسازی می‌کرد، ترانه‌سرایی کردم.

می‌شود این‌طور گفت که اگر پشت‌سر داریوش ارجمند، یک کارگردان ماهر وجود داشته باشد و شما را هدایت کند، نتیجه بازی‌های شما درخشان خواهد شد در غیر این صورت نقش‌ها معمولا تکراری و کلیشه‌ای از آب درخواهد آمد، این نظر را قبول دارید؟

فکر می‌کنم اگر هنرمند می‌خواهد سازندگی به‌وجود آورد باید اولین منتقد خودش باشد، من بعد از خواندن نقد کارهایی که در آن حضور داشتم، فهمیدم نقدهایی که خود من به کارهایم دارم، اصلا متوجه آن نشدند، به منتقدان احترام می‌گذارم، می‌توانند این نقدی که اشاره کردید را داشته باشند. کما این‌ که از منتقدان گرفته تا آنهایی که به عنوان داور در جشنواره فجر هستند این را گفته‌اند، حرف‌های خنده‌داری زدند که حتی مرغ پخته در دیگ خنده‌اش می‌گیرد،

یکی از داور‌های محترم جشنواره فجر گفته بود بازی ارجمند در «امیرعلی» فیلم اعتراض مثل «اسی در به در» فیلم آدم برفی است، فقط یک شعور متوسط که بازیگری نمی‌فهمد چنین اشتباه بزرگی را می‌کند این ‌که کسی نقش‌های نزدیک به هم بازی کند، اما فاصله آنها را رعایت کند سخت است، سخت است که هم حشمت فردوس را بازی کنی با دو پسر هم حاج حیدر سیاه شونی با دو پسر، اما حاج حیدر هیچ ربطی به حشمت فردوس ندارد، برخی تا ظاهر قضیه را می‌بینند، سریع حکم می‌دهند برای این‌ که ما انسان‌های ظاهربینی هستیم، اگر بصیرت داشته باشیم، می‌فهمیم که چه فاصله‌ای بین این دو نقش وجود دارد و تفاوت آن در چیست.

یعنی منظورتان این است که در نهایت هیچ منتقدی نمی‌تواند رفتار و نوع بازیگری شما را تغییر دهد؟

من این حرف‌ها را خیلی جدی نمی‌گیرم، اینها لقلقه زبان هستند. من با هیچ منتقدی بحثی ندارم. این اواخر با گزارشگر یک روزنامه صحبت کردم که اصرار داشت بگوید تمام بازی‌های شما مثل هم است، گفتم شما راست می‌گویید، کسی باید این حرف را بزند که در بازیگری صاحب‌نظر باشد. من خیلی به این حرف‌ها اهمیت نمی‌دهم.

 

نظرتان را در مورد این گزاره که اگر کارگردان درجه اول پشت شما باشد، نتیجه درخشان می‌شود، چیست؟ با این مخالفید؟

کارگردان ماهر پشت هر کسی باشد، کارش درخشان می‌شود. البته در خیلی موارد این‌طور نیست و این را قبول ندارم که کارگردان خوب می‌تواند از چوب هنرپیشه بسازد. پس چرا زمانی که موقع بازی می‌شود، سراغ آدم‌های خاص می‌روند، ذات یک هنرپیشه قوت و قدرتی دارد که خودش هم در کاری که انجام می‌دهد، نقش دارد.

پس مشکل کجاست؟ چرا دیگر مدت‌هاست بازی‌های درجه یک و ماندگار شما را در سینما و تلویزیون شاهد نیستیم؟

گرفتاری ما در ایران سوژه سناریوست به همین دلیل مجبوری فیلم‌هایی را با فاصله کم بازی کنی. من کارگردان خوب را اندیشه خوب می‌دانم. فاصله تکنیکی سینمای کیارستمی، بیضایی و یا تقوایی با بسیاری از کارگردان‌هایی که یک درجه از اینها پایین‌تر هستند چقدر است؟ آن فاصله عمیقی که وجود دارد در طرز تلقی و اندیشه اینهاست، من قبول دارم که وقتی با یک کارگردان خوب کار می‌کنم، بهتر هستم. چون فیلم درجه سه کار نمی‌کند.

البته جسارت است، ولی شما سابقه بازی در فیلم‌های زرد و به اصطلاح سوپر مارکتی را هم دارید!

 خوب اینجا، یک نکته وجود دارد که من چقدر باید منتظر باشم تا یک کارگردان خوب با یک سناریوی درست سراغ من بیاید، من که پیتزافروشی یا تریا ندارم، کار من بازیگری است اگر هم بخواهم کاری به جز بازیگری انجام دهم حتم بدانید که قهوه روی میز کسی نمی‌گذارم بلکه سخنگوی ورزش باستانی خواهم شد، مجری برنامه تلویزیونی می‌شوم. می‌خواهم بگویم که نمی‌توانم منتظر بمانم و ببینم چه کسی اجاره خانه من را می‌دهد یا پول تحصیل بچه‌هایم را در خارج پرداخت می‌کند. من مثل تراکتور کار می‌کنم و دستم را به طرف هیچ کس دراز نکردم. ممکن است مردانه قرض گرفته و مردانه پس داده باشم، پس منتظر یک کارگردان ماهر نمی‌مانم، آدم حرفه‌ای هستم و تا زمانی که کار به ابتذال نرود، کار می‌کنم.

چند «نه» بزرگی را که در زندگیتان گفتید، برایمان می‌گویید؟

اتفاقا یک چیزی را به شما بگویم، جمله‌ای را که برای اولین بار من در مجله دنیای تصویر گفتم و این حرف بعدا توسط خیلی‌ها تکرار شد، هیچ مهم نیست؛ چون حرف خوب را باید زد تا همه تکرار کنند. من به کارهایی که کردم افتخار نمی‌کنم، بلکه به کارهایی که نکرده‌ام افتخار می‌کنم. من به بله‌هایی که گفته‌ام هرگز افتخار نمی‌کنم به نه‌هایی که گفته‌ام، افتخار می‌کنم. نه‌های بزرگی در زندگیم گفتم که اگر آنها را نگفته بودم، شاید زندگی بهتر از این داشتم.

یک مصداق ​ معرفی می​کنید؟

نه قابل گفتن نیست، البته در سینما هم بوده این نه‌هایی که گفتم.

خوب یکی از همان فیلم‌ها و نه گفتن‌ها را بگویید؟

مثلا نرفتن به فیلم اخراجی‌ها که خیلی دوست داشتند من نقش حاج رسول را بازی کنم و آقای سلحشور این را پنهان نکردند. آقای سلحشور بودند دیگر کارگردان اخراجی‌ها؟

نه، آقای مسعود ده نمکی کارگردان اخراجی‌ها بودند.

من اینها را قاطی می‌کنم، این‌ها را حذف نکنید تا صادقانه باشد. آقای ده‌نمکی، رضا شریفی‌نیا و پسرم که در فیلم بازی می‌کرد و خیلی‌های دیگر اصرار کردند، اما با این‌که پول و شهرت خوبی داشت گفتم نه!

به چه دلیل؟

برای این‌که فیلمنامه و شکل کار را قبول نداشتم و هنوز هم قبول ندارم.

یعنی با این‌که مخاطب زیادتری پیدا می‌کردید و یک موضوع جدیدی هم بود، نه گفتید.

بله، آنهایی که در فیلم‌های فارسی گذشته می‌رقصیدند خیلی طرفدار داشتند، کمیت که دلیل بر کیفیت نیست، متاسفانه جهان ما جهان کمیت است و همه آدم‌ها به کمیت‌هایشان تکریم می‌شوند نه کیفیت. بعضی از هنرپیشه‌هایی که در این مملکت عکسشان از بیلبوردها پایین نمی‌آید و یک سریال نیست که در یک گوشه‌ای از آن یک نقشی نداشته باشند، دچار این کمیت مبتذل شده‌اند.

اگر من هم 12 میلیارد در جیبم بود به انتقادی گوش نمی‌کردم. ده‌نمکی مجوز این کار را داشت و می‌توانست انجام دهد که در ابتدا خیلی چیزها را به سخره بگیرند و در آخر با یک جمله روی آن ماله بکشند، جوک‌هایی که مردم در خفا به هم می‌گفتند. یکدفعه آمد روی پرده سینما و همه دسته جمعی خندیدند، اما کمیت دلیل بر کیفیت نیست. آدم‌ها به خاطر حساب‌های میلیاردی، خانه در پاریس و کانادا، به خاطر بازی در صدوبیست‌وچهار فیلم و... تکریم می‌شوند، اینها متفاوتند با آن کسی که می‌ماند، این آقایان با امثال علی حاتمی و ناصر تقوایی فرق می‌کنند، تقوایی سه فیلم ساخته، ولی در کیفیت در تاریخ از آن حرف می‌زنند، ولی هیچ‌کس از فیلم‌های 12 میلیارد فروخته حرف نمی‌زند، چون اینها تاریخ مصرف محدود دارند.

بزرگترین اشتباهی که در زندگی هنری و غیرهنری‌تان مرتکب شدید حالا چه در انتخاب فیلم یا مسائل شخصی چه بوده؟

انسان جایزالخطاست و اگر اشتباه نکند می‌شود معصوم، من هم اشتباه داشتم.

یک مورد را ذکر می​کنید؟

نه، به خاطر مسائلی دوست ندارم بگویم، اشتباهات اینطوری که چرا رفتم بازی کردم، بوده، ولی چون نیت بدی در سازندگان وجود نداشته و من معتقد به الاعمال بالنیات هستم به آنها فکر نمی‌کنم، گفتم، من به آن کارهایی که رد کردم، افتخار می‌کنم.

جایی گفته بودید که پشت صحنه همه فیلم‌هایتان را یادداشت می‌کنید، یکی از آن ناگفته‌ها را برای خوانندگان ما می‌گویید؟

نمی‌توانم بگویم، از طرف روزنامه‌ها خواستند که به صورت پاورقی در اختیارشان بگذارم یا از سوی مجلات مختلفی هم درخواست شد، اما آنها را گذاشتم برای زمانی که نمی‌توانم سنگین‌تر از قلم را به دست بگیریم؛ چون چیزهایی است که اگر امروز گفته شود شاید خیلی خوشایند نباشد و فکر کنند که من حسادت و غرض‌ورزی دارم. نوشته‌هایم را برای بعد گذاشتم و برای تجربه تاریخ و نسل جدید که بداند ما چگونه بودیم، فیلم‌ها چطور ساخته می‌شد، شادی‌ها و رنج‌هایشان چه بود.

فکر می‌کنید در سینمای ایران به جایی که حقتان بوده است، رسیده‌اید؟

من جایی را از سینمای ایران طلب نکردم، «پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی است.»

دلتان می‌خواست در سریال «مختارنامه» با آقای میرباقری همکاری کنید؟

نه، اگر دلم می‌خواست می‌توانستم بازی کنم.

به شما پیشنهاد شد؟

بله زمانی که در یزد بودم، آقای بیک‌زاده پیشنهاد کردند.

چرا بازی نکردید؟

دلایلش شخصی است.

شاید خیلی انتظار می‌رفت که شما در این فیلم بازی کنید.

من به دنیا نیامده‌ام که انتظارات دیگران را برآورده کنم، اشتباهی که خیلی از هنرمندان انجام می‌دهند. من دو فیلم مذهبی بازی کرده‌ام که برای تمام عمرم کافی است و اگر کاری برتر از آنها نباشد، بازی نمی‌کنم. نقش مالک‌اشتر و عبدالعظیم حسنی را بازی کردم که اولی در تاریخ مشخص است کیست و قبر دومی هم در یک قدمی ماست. دیگه بقیه را من نمی دانم که هستند که باید افسانه دورشان درست کنیم.

 

* یعنی منظورتان این است که چون داستان مختار از نظر سندیت تاریخی مشکل داشت، قبول نکردید؟

من قداست و وجه تاریخی برای آن قائل نیستم.

 

راز سخنوری خراسانی‌ها با توجه به این‌که شما هم خراسانی هستید در چیست؟

پدر من اهل بیرجند بوده و به هر حال زبان پارسی پشت قباله ماست. سرزمین عجیبی برای سخنوری است برای این‌که ناگزیر بودند از این زبان حفاظت کنند. به قول ایرج که گفت «برادر جان خراسان است اینجا، سخن گفتن نه آسان است اینجا» این است که این ژن در آنجا نسل به نسل آمده است.

آرزوی داریوش ارجمند برای سینمای ایران؟

ما برای نسل گذشته خودمان آدم‌های موجهی بودیم. من این را از زبان همه آنها شنیده‌ام، اما برای نسل بعد از ما به خاطر اتفاقات عجیب و غریب که در جهان افتاده، دشوارتر است، به خاطر این‌که در زمان ما کیفیت حرف اول را می‌زد، در دوران ما با زحمت می‌توانستی به جایی برسی نه با تقلب و زد و بند. از اینها انتظامی یا مشایخی به وجود نمی‌آیند، آنجا اصالت‌هایی وجود داشت، آنجا نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود، بود.

شرم‌آورترین چیز در سینمای ایران؟

این‌که مثل الان بتوانی پول بدهی و نقش بخری!

وحرف پایانی؟

از شما ممنونم و به گفته اتللو «اگر نامه‌ای به حکومت ونیز می‌نویسید، حقیقت را آنچنان که هست بنویسید، نه چیزی بر آن بیفزایید نه چیزی از آن بکاهید.»

مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
بهمن هدایتی
عبدالله بن عبدالله بن عبدالله...بن آدم صفوه الله!
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من: