...::کلاشینـکـف دیـجیتال::...
نیش کلاش از بهر کین نیست، اقتضای طبیعتش اینجوریه!
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: بهمن هدایتی - سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠

در پنج سالگی ولیعهد شد، پنجمین فرزند «شاه بابا»هم بود از دومین زن عقدی- شکوه السطنه-پنجمین شاه قاجار هم بود، مظفرالدین شاه قاجار.

مظفرالدین شاه، شاه عجیبی شد، شاهی که شبها با لالایی اتابک خوابش می برد، یک جورایی موسس صنعت سینمای ایران هم هست، شاهی بود که با هنرمندان میانه خوبی داشت و حتی برای کمال الملک، نامه رسمی و امضا دار و صد تومان انعام فرستاد تا از فرنگ به ایران برگردد. قدیمی‌ترین سند صوتی ایران هم، صدای اوست که امروز به یادگار مانده است.

در میانسالی عاشق اسباب بازی و بخصوص تیله بود و لابد یک کودک درون فعال داشته!، طبق گزارش دکتر اشنایدر، پزشک سوئیسی اش، نقرس داشت- همان بیماری پولدارها- از بس که گوشت می خورد و شکمو بود،دست و پایش ورم همیشگی-Thopie- داشت، کلیه های سنگ ساز داشت با درد شدید همیشگی.

تاریخ می گوید آنقدر دل رحم بوده است که می خواسته از قصاص میرزا رضای کرمانی هم بگذرد اما اتابک متقاعدش کرده که باید انتقام خون شاه بابا را بگیرد تا شاه کشی باب نشود.


مظفرالدین شاه بود که «فرمان مشروطیت» را در مرداد 1285 امضا کرد و دوازدهم دی ماه 1285 درگذشت و همین مهمترین کار مظفرالدین شاه بود، اما یک سئوال، کدام شاه ایرانی را سراغ دارید که حکم محدودیت و مشروطیت سلطنت و قدرت خودش را با دست خودش امضا کند؟حتی به‌خاطر ضعف مزاج و بیماری و ساده‌دلی‌هایش، بعضی تاریخدان ها معتقدند مظفرالدین شاه « نفهمیده» چه چیزی را امضا می کند، این روایت درست باشد یا غلط، یک تراژدی اثبات می شود: قدار ضعیف و سلطان بیمار، گاهی می تواند به اندازه یک مصلح هوشیار، منشأ اثر مثبت و آسایش خلق باشد! می دونی؟

از این دست:

منشی بود و دیالوگ می‌گفت...
راز آن "صد و پنجاه کیلومتر"
چرا همدبگر را "اسکول" می کنیم؟!
حکایت یک خواستگاری عجیب!
یک مجادله قلمی در تهران امروز درباره "هفت صبح"
یک نگاه: استراتژی روزنامه مشایی"ضدیت با رسمیت"
"آقادوربینی خوبی هستی، به آقادوربینی من هم سر بزن " + عکس
آلن دلون؛ چرا ایرانی ها "زیبای مخرب" را دوست دارند؟
دستشان هم درد نکند! + عکس
دکتر می خوای بشی یا مهندس؟!
کمونیسم ماه گرفتگی تاریخ بود؛ بیست سال از فروپاشی شوروی گذشت
فورهندهای آغاسی بوی پاسگاه نعمت‌آباد می‌دهد!
نقش ناپلئون را داده بود به رامین راستاد! + عکس
حنجره جَک در گلوی ناصر!
چرا حاج حسین انصاریان محبوب است؟
فرمول و فرمون دست کیه ؟
کودک دهه شصتی درون اسباب بازی فروشی لوکس
مارگارت در تهران + عکس
توسعه یافتگی در استفاده از امور ماورایی + عکس
محمدرضا کائینی و تاکسیدرمی تاریخ
نسخ خون عثمان؛ پیامد مهم سیاسی حادثه کربلا
"کودکی"....ترسناک است!
این ضعف از کجا می آید؟ + عکس
تق تق کلاش و داغ شدن استخوان....
در حاشیه حقوق مادام العمر برای مسئولان، حسن کامران چرا؟
نورهای اضافه و خطر چراغ شدن تاریکی
آیا ویلیام شکسپیر هم "شیشه" می کشیده؟!
کسی از حسین گیل خبر دارد؟
صدام بود و سلاح....توتم اش!
مسعود فراستی و نظام سرمایه داری!
یک استودیو و دو حجاب ! + عکس
آقای «خ» اوقات فراغت خود را چگونه می‌گذراند؟
علی لاریجانی؛ شاید وقتی دیگر!
نویسنده: بهمن هدایتی - شنبه ۳ دی ۱۳٩٠

خیلی از «تلویزیون نویس‌ها» یاد گرفته‌اند که دنبال دردسر نباشند،پاستوریزه -کلیشه‌ای می‌نویسند، اتوپیای ذهنی مدیران را ترسیم می‌کنند و نتیجه «دنیای تلویزیونی آدم بدهای سیاه و آدم خوب‌های سفید» است که می‌بینیم.


اصغر فرهادی هم کارش را از فیلمنامه نویسی تلویزیون شروع کرد،اما از دل قواعد و خط قرمزهای نوشته و نانوشته، فرهادی «تعلیق بدون قضاوت» را یاد گرفت و نوشت، تا هم بنویسد و هم از صافی‌ها رد شود، اضطراری که بدل به یک سبک پرطرفدار شد. ولی «جدایی نادر از سیمین» از دل« ارتفاع پست» بیرون آمده، فیلمنامه هردو را فرهادی نوشته اما انگار جدایی نادر از سیمین، تکامل همان ارتفاع پست باشد، با بورژواتیزه کردن(!) همان خانواده ارتفاع پست.

در ارتفاع پست، مخرج مشترک ذهن حاتمی کیا و قلم فرهادی را می‌بینیم، ولی در جدایی نادر از سیمین، فرهادی، مجبور نبوده با سلیقه کهنه کارگردان سینمای جنگ، همراه شود و البته تفاوت این دو فیلم هم، همان تفاوت نگاه حاتمی کیا و فرهادی است.

درونمایه هردو فیلم «کوچ اجباری» است، در یکی، یک زوج مستاصل خوزستانی با یک کودک عقب مانده-شاهین- و در دومی، یک خانواده طبقه متوسط شهری با یک دختر نوجوان باهوش -ترمه- که نهایتا بر سر ماندن یا رفتن، این خانواده از هم فرو می‌پاشد-برخلاف ارتفاع پست که در بدترین و سخت‌ترین لحظات، پیوند زن و شوهر حتی عاطفی‌تر می‌شود-

در ارتفاع پست، هدف رفتن و کوچ کردن به هرناکجا آبادی است که بشود «هشت ساعت کار کرد، هشت ساعت خوابید و هشت ساعت با زن و بچه بود» و در جدایی نادر از سیمین، این ناکجا آباد، مصداق و مفهوم روشن‌تری پیدا کرده است: کانادا.

نویسنده: بهمن هدایتی - دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠

یک مساحت مادرزادی ارغوانی بی خطر و خوش خیم، حاصل رشد نامنظم رنگدانه ها و مویرگ ها، شرقی ها که همیشه دنبال علتی آسمانی برای چیزهای ناشناخته بوده اند، به آن می گفتند و- البته هنوز هم -می گویند: "ماه گرفتگی"، چون فکر می کردند بر اثر ماه گرفتگی بر صورت آدم ها ظاهر می شود، اما در فرهنگ های اروپایی، توصیفی کاملا زمینی و کمی شیطانی(!) دارد: "لکه شراب پورت!" چون رنگش شبیه یک نوع مشروب الکی معروف است.

سبیل استالین، دماغ دوگل،ریش آبراهام لینکن، ابروهای لئونید برژنف...و  ماه گرفتگی سرگئی میخالوویچ گورباچف... مردم و حتی تاریخ  آخرین رهبر شوروی را با ماه گرفتگی معروف روی سر طاسش می شناسند.


گورباچف اولین و آخرین رهبر شوروی بود که بعد از انقلاب اکتبر 1917 به دنیا آمده بود و البته اولین و آخرین رئیس جمهور اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی- منصبی که برای اصلاحات سیاسی و مردمی جلوه دادن حکومت کمونیستی وضع کرده بود- گورباچف می خواست با دموکراسی، سوسیالیسم را نجات دهد، اما مرده زنده نشد.

 عجیب آنکه فروپاشی شوروی هم نسبت و ریشه ای در میخوارگی همیشگی روسها داشت، گورباچف در 1985 قیمت ودکا، شراب و آبجو افزایش داد، مشروب‌خوری در قطارهای طولانی مسیر و اماکن عمومی ممنوع شد، اما این اصلاحات بیش از آن‌که بر الکلیسم در شوروی تأثیر بگذارند یک فروپاشی اقتصادی را رقم زد، با انتقال الکل به اقتصاد بازار سیاه به بودجهٔ دولتی شوروی ضربه سنگینی وارد شد...1۰۰ میلیارد روبل!

 گورباچف نهایتا کارش به آنجا رسید که برای اداره کردن زندگی اش، مجبور شد در تبلیغ تلویزیونی پیتزا هات بازی کند! هرچند که برنده صلح نوبل هم شده بود...

کمونیسم، ماه گرفتگی تاریخ بود، توانست هفتادسال حقیقت را بپوشاند، این روزها، سالگرد بیست سالگی فروپاشی شیطان سرخ شرق است، حالا بیست سال بعد از شوروی، کمر غرب-به اندازه انحرافاتش- خمیده و "اسلام" ماه تابان قرن، طلع البدر علینا...می دونی؟!

دوست عزیز و نادیده، آقای سیدحسن کریمی، زحمت ترجمه این متن را کشیده اند که تقدیم می شود:


Communism was the Port-wine stain of the history!

A safe and benign, red birthmark caused by overgrowth of blood vesselsmelanocytessmooth musclefatfibroblasts, or keratinocytes.

Easterns has called (and still call) it "Moon Eclipse" as they search for skyey reasons for unknown phenomenon. They used to think it caused by lunar eclipse. But in European cultures, it has an earth-bound and a little evil (!) name "Port-Wine Stain" since its color is similar to a famous alcoholic wine color.

Stalin moustache, De Gaulle nose, Abraham Lincoln beard, Leonid Brezhnev eyebrow … and finally Mikhail Sergeyevich Gorbachev. People and even history, know the last leader of Soviet Union with his bald head port-wine stain.

Gorbachev was the first and last leader of Soviet Union that was born after 1917 October revolution and of course the first and the last president of Union of Soviet Socialist Republics (The position that he made for social reforms and making communist government appear democratic.)

The amazing point is that dissolution of Soviet Union was not irrelevant with Russians permanent alcoholism. One of the first reforms Gorbachev introduced was the anti-alcohol campaign, begun in May 1985, which was designed to fight widespread alcoholism in the Soviet Union. Prices of vodka, wine, and beer were raised, and their sales were restricted. The result was a serious financial crisis and a blow to the state budget-a loss of approximately 100 billion rubles according to Alexander Yakovlev-after alcohol production migrated to the black market economy.

Finally Gorbachev has been forced to play in a Pizza Hot commercial. However he had won the Noble peace prize! (Compare with Obama!)

Communism was the Port-wine stain of the history. It could blind the truth for seventy years. These days are the 20th anniversary of dissolution of east red evil. Now after 20 years, back of west is bent and Islam moon is shining more than ever…

نویسنده: بهمن هدایتی - شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠

هرچه قدر مگس دور و برش جمع شود، مهم نیست، ضیافت مگس ها آزاد است، ولی کارگرها باید چهار چشمی، مواظب زنبور باشند، زنبور که نیش بزند، از حیز انتفاع خارج می شود، کارگرها یک جورایی مترسک زنبورها هستند با خیزران های مخصوص و ماسک. بعد از خاوریار و زعفران، این لزج گرانبها، این نفت بدبو یا این مروارید لجنی، هرچه اسمش را بگذارید...سومین برندی است که نام « ایران» را جهانی کرده است، از نظر کیفیت و کمیتش، ایرانی ها در صادراتش Number One هستند.

هر نود و یک مترش می شود یک «هنگ» و آلمانی ها مهمترین مشتری اش، هفتاد سال است که از ایران صادر می شود، از جمله تجارت های به یادگار مانده از دوره دوستی و روابط حسنه ایران و آلمان، هیتلر و رضاخان.


همچنان بعد از هفتاد سال، همه مراحل فرآوری‌اش «دستی» است، همان دستهای کارگری و چوب خیزران، دو کالیبر مختلف دارد و سه درجه A, B , C به حسب نوع مرغوبیت، تنها کالای صادراتی است که اثر ضد تورمی دارد، هرچه صادراتش بیشتر شود، گوشت ارزان تر می شود!

روده گوسفند در اروپا می شود روکش سوسیس، فرنگی ها هم که سوسیس خور،البته روده بره گوسفند که ظریف تر است می شود نخ جراحی و سیم ویولن و تنیس...یک جورایی آن فورهندهای آندره آغاسی و افتخارات خواهران شاراپووا، بوی یافت آباد و پاسگاه نعمت آباد خودمان را می‌دهد، می‌دونی؟

نویسنده: بهمن هدایتی - جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠

می گویند "هرآدمی بالاخره قیمتی دارد"  این ‌حرف درست و البته بی رحمانه ای است، اصلا ناف آدم را با تجارت و فروختن بریده اند، بهشت خدا هم خریدنی است ، البته با جان و جهاد.

 آدم ها- چه خوب وچه بد- همه قیمت دارند، اما پیدا کردن قیمت آدم،‌ کار مشکلی است،‌ سیب زمینی و پیاز که نیست، آدم است دیگر،اتیکت هم  که ندارد،باید کلی سروکله زد،‌ به در گفت که دیوار بشوند،‌ لفاظی کرد چانه زد،،‌سیاست به خرج داد، بالا و  پایین کرد،‌تا شاید، قیمت یک آدم بیاید دستت.

 

"به من صد میلیون بدن،‌هرکاری می کنم،‌هرکاری" این را بدون مقدمه-‌کاملا بدون مقدمه- یکهو بین حرفهای معمولی و روزمره درباره گرانی و مشکلات و بیکاری و اجاره خانه و ...گفت،  یک آدم معمولی معمولی که داشت در باران شدید،‌با موتور قراضه اش مسافرکشی می کرد.

 نه شاخ داشت نه دم، نه بی ادب بود و نه بد دهن، ‌نه جای چاقو روی صورتش بود،‌ نه صدایش شبیه عملی ها و کراکی ها،  سالم سالم،جوان و سرحال، حتی سیگاری هم نبود ، با یک حلقه ارزان قیمت  در دستش که نشان می داد که متاهل هم هست، یک آدم معمولی معمولی.

چقدر ترسناک بود که ببینی و بشنوی یک آدم، خیلی ساده و بی مقدمه، قیمت خودش را تعیین کند،‌حتی منتظر وسوسه و حراج و بالابردن قیمت هم نباشد و آن را برای هر غریبه ای جار بزند و لابد من اولین و آخری نفری نبودم که قیمتش را  می گفت، شاید فکر می کرد،‌ مشتریان پیک موتوری که همیشه  خیلی عجله دارند و لابد خیلی پولدارند، بهتر آدم می خرند (!) وقتی به مقصد رسیدیم،همانطور که نگاهش به اسکناس ها که می شمردم،‌دوخته شده بود، ‌بازهم بی مقدمه گفت: داداش! به من صدمیلیون بدن،‌هرکاری می کنم،‌هرکاری" ، می دونی؟

نویسنده: بهمن هدایتی - پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠

درباره جنگ هشت ساله، کتاب زیاد نوشته و خاطره زیاد گفته شده، ابعاد مختلف جنگ، از نظامی تا حماسی و احساسی و... اما درباره «حس گلوله خوردن» کمتر شنیده ایم یا خوانده ایم، به نظر شما کسی که گلوله می‌خورد، دقیقا چه «احساسی» دارد، چه می‌کشیده؟

برایم گفت: اصابت گلوله کلاش به بدن با «تق تق» شروع می‌شود، مثل یک راز اما، صدای این تق تق را هیچ‌کس نمی‌شنود جز خودت، شاعرانه است واقعا!

اولین چیزی که می‌شنوی و حس می‌کنی این تق تق خردشدن و داغ شدن استخوان‌هاست، در شوک آن کسرهای کشدار ثانیه و تق تق سوزان هستی که خون و درد شدید هم می‌آید، ولی آن لحظه اول،اول فقط یک صدای تق تق درونی است.

 

تق تق کلاش و سوختن استخوان

کلاشینکف اتفاقا خیلی نامرد است، ژ3 غربی‌ها کار را زود تمام می‌کند، گلوله ژ3 با یک سوراخ کوچک وارد می‌شود و از آن طرف حفره‌ای بزرگ با یک مرگ سریع، به جا می‌گذارد، گلوله ژ3 می‌تراشد و می‌خرامد و می‌بلعد و کار را تمام می‌کند، اما کلاشینکف روسی و شرقی ساخته شده برای از پاانداختن با استراتژی مشغول کردن تعداد بیشتری از افراد دشمن نه خلاص کردن آنی یک نفر از دشمن!

معروف بود، بعثی‌ها زیاد به اسیرانشان گلوله نمی‌زنند، قبر را خود اسیرها می‌کندند و مقابل آن می‌ایستادند و یک گلوله در مغز، صاحب این جمجمه خرد شده، آخرین لحظه، توانسته از زیر چشم بند، قاتلش را ببیند؟ آخرین قاب زندگی‌اش، چهره عرق کرده یک افسر بعثی بوده که داشته ماشه را می‌چکانده؟ تق تق گلوله کلاش و ترکیدن جمجمه و جان دادنش چقدر طول کشیده؟ چه کشیده آن لحظات آخر؟ به چه فکر می‌کرده آن لحظات آخر آخر... می‌دونی؟

نویسنده: بهمن هدایتی - سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠


همکلاسی قدیمی اش می گفت: زنگ تفریح که می شد، بچه ها را جمع می کرد، برایشان حرف می زد،‌ حرف که نه، برایشان سخنرانی می کرد؛ از همه چیز و درباره هرچه که فکر کنید، این کار را هم در دبستان می کرد، هم در دبیرستان و هم  حتی در دانشگاه.

 محمود احمدی نژاد،‌ عاشق "ارتباط  و  تاثیر " است که هردوی اینها، در "سخنرانی" جمع است، هیچ وقت از سخنرانی خسته نمی شود، حتی در نیمه های شب، حتی در بدترین شرایط آب وهوایی، می تواند حرف بزند، وقتی سخنرانی می کند، می شود "لذت سخنرانی" را به خوبی در چهره اش خواند، بسیار به ندرت از او تپق دیده یا شنیده اید، احمدی نژاد دوست دارد بر همه تاثیر بگذارد، البته خودش تقریبا تحت تاثیر هیچ کس نیست- البته به جز اسفندیار رامسری-

مخالفان احمدی ن‍ژاد هم تردیدی ندارند که این رئیس جمهور نه چندان خوش عکس اما خوش حرف، دارای هوش هیجانی بسیار بالایی است، این توانایی را دارد که همیشه لبخند بزند-حتی اگر عصبانی عصبانی باشد- و نشان بدهد که کاملا  خونسرد است.

 

محمود احمدی نژاد

***


 کسانی که سی-چهل سال قبل، در زنگ تفریح مدرسه و دانشگاه، پای سخنرانی های آن جوان سیاه چرده و خندان آن روزها، می ایستادند، امروز هنوز جذب احمدی نژاد هستند،‌ انگار یک جورایی سرمایه احمدی نژاد هستند آن بچه ها، اما حالا زنگ تفریح دیگر بیست دقیقه و نیم ساعت طول نمی کشد،علی اکبر جوانفکر یکی از همان بچه ها است، علم و صنعتی های دولت را یکبار دیگر بشمارید...می دونی؟

نویسنده: بهمن هدایتی - دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠

هیچ وقت در سالن غذاخوری مخصوص نماینده‌ها- که غذا و مخلفاتش چرب‌تر و بیشتر بود- نمی‌نشست، همیشه با یک بغل پرونده و کاغذ سلانه‌سلانه می‌آمد در غذاخوری کارکنان، سوپ‌اش را می‌گرفت با یک تکه نان، کنار آشپز و کارمند و خدماتی و محافظ و البته خبرنگارها، می‌نشست و غذایش را می‌خورد و می‌رفت. پای ثابت اعتراض به هرگونه تشریفات – بی‌جا و حتی به جا- یادم می‌آید که از ساختمان فعلی بهارستان هم به‌خاطر پرزرق و برق بودن و حتی چراغ‌های زیادش، حسابی شاکی بود.

همو بود که با همان فریاد و لهجه اصفهانی معروفش، وام یکصد میلیون تومانی به نماینده‌های مجلس هشتم را در صحن مجلس افشا کرد و توبیخ و اعتراض همکارانش - حتی تا مرز درگیری فیزیکی- را هم به جان خرید.


چهار دوره است که حسن کامران در بهارستان است، کامران با نشانی دور از یک دیسیپلین نظامی، نماینده اول اصفهان است. نمی‌توان نادیده‌اش گرفت،اصفهانی‌ها او و نیره اخوان- همسرش- را به مجلس فرستادند و این زوج تنها زن و شوهری بودند که بعد از انقلاب،همزمان نماینده مجلس شدند.

وقتی اسامی نمایندگانی که خواستار «پرداخت حقوق مادام العمر به مقامات سیاسی» را مرور می‌کردم، برای اسم و امضای همه شان، می‌شد توجیهی پیدا کرد: نماینده اصلاح طلبی که امیدی به حضور در قدرت در سالهای بعد را ندارد و خواسته بود با امضای این طرح، آینده و معیشت خود و همفکرانش را بیمه کند، نماینده اصولگرایی که لابد از صندلی مادام العمر ریاست خسته شده و دلش یک حقوق بی‌دردسر می‌خواست، چند نماینده پرسروصدا که دیگر حتی رسانه‌های درجه سوم هم تمایلی برای مصاحبه با آنها ندارند، لابی گرهایی که دیگر سمباده و سوهان لابی شان حسابی سائیده و بی‌خاصیت شده و...

اما نام و امضای حسن کامران دراین جمع چه می‌کند؟ می‌دونی؟

نویسنده: بهمن هدایتی - یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠

فلسفه غرب از چراغ کردن خاموشی و تاریکی شروع شد، در قرون وسطی، کلیسا آنقدر نور تقلبی و خسته کننده افکنده بود که خاموشی و تاریکی، تبدیل به یک راه شد، راه غرب شد چشم بستن و نادیده انگاشتن بر هر امر قدسی و حتی عقلی و دوباره کشف کردن و دوباره تفسیر کردن جهان.

«حقیقت» در تاریکخانه غرب از راه لمس و امتحان کردن و فلسفه بافتن - مثل آن مثال فیل در تاریکخانه - کم کم به «واقعیت» تبدیل می‌شود و البته در این تاریکی، چیزی جز انسان دیده نمی‌شود و البته اهمیتی هم ندارد که عاقبت این انسان چه خواهد شد.

 

فیل سابق

. در غرب خبری از بودن و ازل و ابد نیست، بلکه همه چیز در حال «شدن» است، آن‌هم از راه شگفت‌انگیز و بی‌رحمانه تجزیه و دیالکتیک، درست برعکس عرفان یا حتی فلسفه‌های شرقی که پیمودن یک سلوک روحانی در روشنایی شمع معبد و مسجد و خانقاه و از راه ترکیب و وحدت و درونیات است.

غرب به طرز خطرناک و غول آسایی برای هرچیزی، نو یا کهنه، فلسفه‌ای آفریده است: «فلسفه شادی، فلسفه وجود، فلسفه زبان، فلسفه فیلم، فلسفه فلسفه(فرا فلسفه)،فلسفه جنسیت، فلسفه تاریخ،فلسفه جنگ، فلسفه ذهن، فلسفه رسانه، فلسفه موسیقی و...» که عملا در نهایت می‌شود بازسازی انسانی- قلابی از «شریعت».

چراغ شدن خاموشی و تاریکی در غرب، واکنش طبیعی به کلام ناقص مسیحی و عملکرد کلیسا در قرون وسطی بود، البته اسلام مسیحیت نیست و بازهم صدالبته که کلام شیعی و میراث اهل بیت(ع) نیز فربه‌تر و غنی‌تر و بالاتر از هر کلام و فلسفه‌ای است.

اما در کوره افراط، عقل ستیزی، بی‌انصافی، نادیده انگاشتن اختیار و آزادی و قربان کردن هر مقدسی پای حقیرترین هدف‌های سیاسی و دنیوی به اسم اسلام و دیانت، تاریکی‌ها می‌روند که چراغ شوند! میدونی؟

نویسنده: بهمن هدایتی - شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠

چهل سال بیشتر ندارد اما بی‌دندان و چروکیده، مثل پیرمردها، از خانه بیرون نمی‌رود، از آنهایی که بهش می‌گوییم آدم بی‌آزار، راس ساعت شش و ربع صبح چهارشنبه خیلی جدی و عصبانی، تلفن کرده بود به پدرم که: «پسرتان با همدستی برادر خودم و همسایه پایینی، آمده بودند خانه ما دزدی، دیوارها را کنده‌اند، ساعت‌ها را پهن کرده‌اند روی بند رخت، البته دستمال شان را جا گذاشته‌اند، من دستمال را نگه داشتم تا به پلیس نشان بدهم.»


حالا تصور کنید بابای هراسان و خواب آلود همان شش و ربع صبح، زنگ می‌زند به شما، شما هم هراسان و خواب آلود گوشی را برمی دارید و ناباورانه می‌شنوید که: «بابایی! تو که اخیرا سرزده و اشتباهی نرفتی خونه همسایه؟ این همسایه تون چی می‌گه؟»

راستش اولش جا خوردم و می‌خواستم بروم دعوا، اما بعدا که فکر کردم دیدم عجب سناریوی سورئالیستی-پست مدرنی باحالی! انگار سالوادور دالی و شکسپیر یک کار مشترک برای رادیو نمایش نوشته باشند! هم دستمال دزدمونا توی کار بود –البته ممیزی کرده بود و برادرش را کرده بود دزدمونای مذکر- هم دوراهی فلسفی –جنایی و انتقام از کلادیوس و هم نشانی از ساعت‌های پهن شده سالوادور دالی را داشت!

روم به دیوار، از این شباهت مشکوک، یک لحظه به خود عالیجناب شکسپیر هم شک کردم و توی گوگل سرچ کردم که در حوالی قرن شانزده، «شیشه» بوده یا نه؟ بازهم از شما چه پنهان که هی به سرم می‌زند بروم یک دستمال دیگر بندازم دم در خانه‌شان، قصه ادامه پیدا کند دورهمی! می‌دونی؟

نویسنده: بهمن هدایتی - چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠

«کتابخوان‌های غیرحرفه ای» از روی ویترین کتاب می‌خَرند، دانش آموزان دبیرستانی یا زنان خانه دار یا کسی که در جشن تولدش، از بخت بد(!) کتاب هدیه گرفته و مجبور است بخواندش،خاطر کتاب برایشان چندان عزیز نیست که مثلا وقت بگذارند بروند خیابان انقلاب، البته اگر جوگیر شوند، اگر هری پاتری بیاید یا یک رمان ر.اعتمادی گل کند، یا تعریف کتابی را از دوست و همسایه بشنوند، مقطعی و فصلی کتابخوان حرفه‌ای هم می‌شوند

آنها با «کتابفروشی‌های محلی» گره خورده‌اند، چرخ زندگی بسیاری از ناشران فقط و فقط از همین کتابخوان‌های آماتور می‌چرخد، ولی نکته جالب ماجرا این نیست، فکر می‌کنید ویترین «کتابفروشی‌های محلی» در همین تهران خودمان در تسخیر کیست؟

ذبیح الله منصوری



«سینوهه، پزشک مخصوص فرعون، ترجمه ذبیح الله منصوری»، «کنیز ملکه مصر» نوشته میکل پیرامو، ترجمه ذبیح الله منصوری، محبوس سنت هلن( سرگذشت ناپلئون بناپارت، نوشته اوکتاو اوهری، ترجمه ذبیح الله منصوری) خواجه تاجدار(ژان گوز، ترجمه ذبیح الله منصوری)، خداوند الموت (پل آمیر، ترجمه ذبیح الله منصوری)...حتی کتاب‌هایی مذهبی چون «محمد(ص) پیامبری که از نو باید شناخت، یا امام صادق(ع) مغز متفکر شیعه.

اگر چند کتاب نشرنی و مجموعه اشعار فروغ فرخزاد، کارت پستال‌های چچوف و فریدون مشیری و دکتر شریعتی و البته حسین پناهی را فاکتور بگیریم، تقریبا می‌شود گفت ذبیح الله منصوری، بیش از چهل سال است که ویترین کتابفروشی‌های ایران را تسخیر کرده است!

مرحوم ذبیج الله منصوری متولد 1276- یعنی یک‌سال بعد از ترور ناصرالدین شاه - به‌دنیا و در سال 1365 هم به رحمت خدا رفته است، هنوز پیشتاز و قهرمان ویترین کتابفروشی‌هاست،این را باید به حساب نبوغ منصوری گذاشت یا چیز دیگر، من نمی‌دانم...شما می‌دونی؟!

نویسنده: بهمن هدایتی - دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠

بعدازظهر تاریخی کودکی‌اش در تکریت اینطور شروع شد که یک میله آهنی را در آتش سرخ سرخ کرد و منتظر ماند تا گاومیش همسایه بیاید-همان همسایه ای که شنیده بود به‌خاطر پدر نداشتن مسخره اش می کند- میله سرخ را زد به گاومیش و فرار کرد...از تقدیر روستایی اش فرار کرد.

صدام حسین المجید


«صدام» از صیغه مبالغه می آید، یعنی بسیار صدمه زننده، خود خود اسمش بود، این بار روزگار اسم برعکس برای زنگی ننهاده بود، صدام بود و از نفرتش، مثل یک گنج مواظبت می‌کرد تا بسیار صدمه بزند، نفرتش جوانه می زد و تبدیل می‌شد به قدرت قساوت و قساوت قدرت! حتی خنده اش هم ترسناک شده بود.

نظامی گری و عربیت آمیخته با سوسیالیسم و به قول بعثی‌ها –عمل للفقراء- جذبش کرد، گمشده‌اش را در حرف‌های میشل عفلق پیدا کرد، یک تکه‌ای از روحش در تاریخ گمشده بود و مثل همه دیکتاتورها حس می کرد که یک رسالت تاریخی دارد، شیفته استالین بود که خودش و همه بعثی‌ها سیبل استالینی می گذاشتند.

صدام حسین المجید

سلاح توتمش بود، هدیه‌اش به روسای کشورها ، کلاشینکف طلا و نقره بود و خودش هم کلکسیونی از اینها داشت، در خصوصی‌ترین جلسات بعث با یارانش ، کلت طلایی به کمرش بود، آماده برخورد با هرگونه توطئه واقعی یا خیالی، سیگار برگ را هم در همه جلسات رسمی داخلی و حتی بین‌المللی، جلوی چشم همه، آتش می زد که درجه خونسردی و بی اعتنایی به هرگونه محدودیت را به رخ بکشد.

صدام حسین المجید تکریتی، دشمن عجیبی بود، سال آخر جنگ، جنگ شهرها و موشکباران، ایران و عراق به توافقی ضمنی رسیدند که جنگ شهرها را متوقف کنند، اما حرف صدام برای پایان موشکباران این بود: به شرطی که آخرین موشک را ما بزنیم! صدام بود دیگر، می دونی؟!

(+)

نویسنده: بهمن هدایتی - یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠

از پیتزا فروشی محله تان، یک پیتزا خانواده می‌خرید، ولی در نهایت اصلا از طعم پیتزا راضی نیستید، -اگر آقای خانه باشید -احساس می‌کنید پولتان را دور ریخته اید، یا -اگر خانم خانه باشید- فکر می‌کنید خودتان می‌توانستید پیتزا بهتری را درست کنید، اینجا چه چیز می‌تواند شما را تسکین دهد؟


اینکه همسایه واحد کناری که پیرزن مهربانی است، بیاید داخل کادر(!)، حق را به شما بدهد، ایرادهای پیتزا را-حتی آن ایرادهایی را که شما متوجه‌اش نشدید- یک به یک، همدلانه بشمارد، حتی پا را فراتر بگذارد و مثلا در مورد مضرات پیتزا برای کلسترول خون هم برایتان بگوید، یک حس خوشایندی شما را فرا می‌گیرد طبعا، حتی در صورتی بدانید پیرزن همسایه، خودش اصلا آشپزی بلند نیست، یا حتی عمه صاحب همان پیتزافروشی است، باز دوست دارید هر وقت پیتزا-خوب یا بد- می‌خورید، بعدش آن پیرزن همسایه برایتان حرف بزند!


منتقدی فیلم یک شغل شده است، از بس که سینما مهم است و از بس که سینما یک کالای اقتصادی است!

برای اینکه شما طعم از دست پول بلیت سینما و زمان را فراموش کنید، یا اگر کمی باسوادتر باشید، منتقد با حرفها و ایرادهایش، کاری می‌کند که شما کمتر احساس حسودی ناشی از وارد نشدن به عالم سینما را تجربه کنید، شما یک فیلم را دیده‌اید، پول و وقت گذاشته اید و این «حق» را هم به خود می‌دانید مثل هم کالای خریداری شده دیگری، گیر بدهید بهش، اصلا یک جور حس مالکیت و از مشتقات سرمایه داری است این نقادی فیلم، مسعود فراستی هم بدون شک یک منتقد «حرفه‌ای»، فراستی در کارش استاد است، به همان خوبی که میزانسن خط قرمزها و دکوپاژ مصلحت‌ها را می‌داند. می دونی؟

نویسنده: بهمن هدایتی - جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠

گفته‌اند که «اکثر أهل الجنّة البُله» یعنی اکثریت بهشتیان ساده دل هستند، اولش خب به آدم برمی‌خورد؛ به آن غیرت انتلکتوئلانه آدم(!) برمی‌خورد، ولی فهمش البته خیلی سخت هم نیست.

اکثریت بهشت خدا، مال همین بندگان ساده دل و عوام خدا است که عیال خدا هم هستند،همین مردم کوچه و بازار، همین‌ها که خدا هوایشان را دارد، بهشان ساده می‌گیرد، نذر و حرف عوامانه‌شان را قبول می‌کند، حتی با یک شب احیاء یا گریه بر حسین(ع) همه گناهانشان را می‌بخشد، خدا که فقط بنده فرهیخته نمی‌خواهد، خدا مال اینها هم هست و اینها کلا مال خود خدا...و اینها مگر اسمی جز عرفان دارد؟


در کنار همه انواع عرفان‌ها، کاذب و واقعی و هندی و ایرانی و سرخ‌پوستی و...یک نوع عرفان عوامانه - خالصانه هم هست و خواهد بود، از جنس همان حرف‌های شبان با موسی(ع) تا کامیون نوشت به شدت عارفانه و دوست داشتنی و البته کمی گلایه‌آمیز که: «ما هم خدایی داریم.»

این آپاراتی همجوار قبرستان نیمه متروکی در قم - که آدم را به شدت یاد همان شبان داستان موسی می‌اندازد- چه دارد برای خیرات امواتش جز همان «باد»؟ البته اینقدر ساده دل بوده که اصلا متوجه نبوده چه موقعیت کمیکی که با نصب این تابلو برای روزنامه چی‌ها و ملّالغتی‌هایی مثل ما درست کرده،ولی واقعا چه اهمیتی دارد؟

بهشت رفتن برای بندگان ساده دل خدا، یک بهانه کوچک و کمی خالصانه می‌خواهد، بهانه هم شاید همین باد خیراتی این آپاراتی باشد وهمین آپاراتی شاید، در بهشت به ریش ما بخندد!

نویسنده: بهمن هدایتی - چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠

داشت مثل همیشه، با دقت برای خودش چایی می‌ریخت، با وسواس و کندی تمام، انگار که داشت یکی از مهم‌ترین کارهای دنیا را می‌کرد، مثل وقتهایی که داشت نوشته‌های خودش را برای خودش دوباره خوانی می‌کرد، همه حواسش به آن لیوان بدقواره و قدیمی بود،مکث کرد، همانطور که سرش به چایی گرم بود، خیلی آرام گفت: چیزی بنویس که این چهار تا نون توش نباشه: ناله، نق، نصیحت،نوستالژی.



عادت کرده بودم که مثل همیشه جدی‌ترین حرفهایش را لابه‌لای روزمره‌ترین کارهایش بگوید، گفت: ناله مال گرسنه‌ها و کمونیست‌هاست، اگر گرسنه‌ای یا سوسیالیست، اصلا ننویس، نق هم مال روشنفکراست، اغلب هم انشایی بی‌خاصیت از کار درمی آید، نصیحت هم مال پدرهای روحانی، نوستالژی هم مال عقده‌ای‌ها.

نمی دانم چرا کلمه کلمه حرفهای آن روزش یادم مانده، گفت تو باید یک چیزی باشی، غیر از همه اینها، این چهار نون،پفک و هله هوله است،همیشه هم هست، زیاد هم هست، چیزی هم که زیاد باشه، بی‌ارزشه، از همه این چهار تا نون، فاکتور بگیر، سخته،نگذار اینها خوشحال یا ناراحتت کنه، یا باعث نوشتن بشه. دوباره مکثی کرد، نگاهم کرد و با لبخندی کاملا زورکی گفت: خلاصه این نون‌ها را نخور! البته اینم که گفتم توش نصیحت بود، گوش نکن بهش، هرچی می‌خواهی بنویس، فوقش کسی نمی‌خونه، حالا خواستی برو برای خودت یک چایی بریز!

نه مهربان بود، نه بی‌رحم، یک چیز گنگ و جذابی بود بین اینها، هم دوستت داشت، هم نداشت، هم برایش مهم بودی، هم نبودی، یعنی هیچ وقت نمی‌فهمیدی، هنوز وقتی از خیابان کاج‌های بلند رد می‌شم، یاد خودش و چای ریختن‌هایش می‌افتم، انگار که داشت مهم‌ترین کار دنیا را می‌کرد...می‌دونی؟!

مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
بهمن هدایتی
عبدالله بن عبدالله بن عبدالله...بن آدم صفوه الله!
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من: