...::کلاشینـکـف دیـجیتال::...
نیش کلاش از بهر کین نیست، اقتضای طبیعتش اینجوریه!
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: بهمن هدایتی - چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٥

 دگمه آیفون تصویری را فشار می دهم، صدایی از پشت آیفون می پرسد: اسم؟

-اسمم را می گویم و در بزرگ آهنی با همه بزرگی و سنگینی اش، خیلی سریع با صدای خشک و کوتاهی؛  باز می شود، وارد می شوم... حالا وارد "زمین" انگلیسی ها شده ام!

-مقابلم ، حدود 10 قدم جلوتر ، پشت یک محوطه شیشه ای،  دو مامور کراوات بسته  که روی کراواتشان ، آرم "سفارت انگلیس" نقش بسته است ، نشسته اند، جلو می روم تا پشت اتاق شیشه ای:

- موبایل و ضبط و دوربین  را تحویل بدهید!


***

-یک بازرسی بدنی مفصل ، اول عبور از زیر " گیت"، همان پروسه آشنای صدای جیغ!  دستگاه و درآوردن اشیاء فلزی از جیبها ، تنبلی و فراموشکاری من برای درآوردن و بیرون ریختن همه سکه ها و خودکار و اشیای فلزی و جیغ  مکرر دستگاه و مامورانی  که اصلا اهل شوخی و اهمال نیستند ! وقتی از گیت خلاص می شوم، نوبت خوان دوم بازرسی است، یک وسیله شبیه سشوار با یک چراغ کوچک قرمز که مامور مربوطه آن را در طول و عرض ام می دهند تا مبادا   ...!  بازرسی به اینجا ختم نمی شود! بعد از این دو مرحله ؛ تازه مامور مربوطه مرا  به سبک ایرانی ! و دهه شصتی ،  بازرسی بدنی  می کند! 

-یک کارت سفید رنگ دیگر هم به نشانه پایان بازرسی به جلیقه ام وصل می شود!

 -شما ده دقیقه زود آمدید! هم می توانید برگردید و دوباره بیایید که در این صورت مجددا بازرسی خواهید شد و هم می توانید "همین جا" منتظر باشید! این را خانم میانسالی  که مسئول دو نفر مامور گارد سفارت است به من می گوید! 

***

-اگر فکر می کنید، سفارت انگلیس اتاق انتظار دارد، بدانید که دراشتباه می کنید ! "همین جا" یعنی پشت نرده های  آهنی که از در ورودی اصلی تا اتاق شیشه ای بازرسی کشیده شده اند،  " زیر آفتاب !"

البته با وجودی که این"انتظارزیر آفتاب" اصلا خوشایند نیست، اما چون حوصله بازرسی مجدد را هم ندارم واین بهترین فرصت برای حاشیه نگاری از" زمین انگلیسی ها " است! می مانم و جلوی چشمان ماموران و دهها دوربین مدار بسته داخل سفارت !  کاغد و خودکارم را- که از هفت خوان بازرسی انگلیسی ها به سلامت عبور کرده - از کیفم در می آورم و به اطرافم نگاه می کنم و  شروع می کنم به نوشتن:

- یک نردبان آهنی مخصوصی پشت دیوار اصلی تکیه داده شده است، بالای این نردبان، جای کوچک و مخفیانه ای برای دیدن  محوطه بیرونی سفارت تعبیه شده است، حتما  برای این است که انگلیسی ها، تظاهرات جلوی سفارت را بهتر ببنیید!

-یک ماشین چمن زنی مشغول مرتب کردن زمین گلفی است که در محوطه سفارت وجود دارد، باغبانها مشغول رسیدگی به باغچه های سفارت هستند، چیز جالبی که دیده می شود، ردیف شمشادهای منظم مرتب شده و "باغبان دیده و قیچی خورده!  " است که دور تا دور باغچه های پر از گل سفارت را پوشانده اند، یک سلیقه انگلیسی ناب! آدم را یاد کمبریج می اندازد...!

عکس تزیینی است !

خانم اسميت اصلا اين شکلی نبود!

سفارت انگلیس با همه سفارت خانه های خارجی درایران فرق دارد و این یک دلیل بسیار ساده دارد، چون  انگلیسی ها هم با استعمارگران دیگر خیلی فرق داشتند! وایکینگ های جزیره نشین،  از همان قرن 15- 16 وقتی فهمیدند که در محاصره آب های اقیانوس هستند به فکر افتادند که از منابع و ذخایر دیگران استفاده کنند و شروع کردند به استعمار و حمله و کشور گشایی و ...شیوه استعمار انگلیسی ها اینگونه بوده و هست که برخلاف دیگر استعمارگران؛ کشور استعمار شونده را درعقب مانده ترین حالت ممکن نگاه داشته واجازه نمی دهند که درحاشیه این استعمار، منافعی هرچند کوچک؛ مثلا مثل انتقال فن آوری و تکنیک به کشور استعمار شونده ، برسد

***

در همان موقعی که در اتاق انتظار سر باز سفارت! ایستاده بودم، مرد میانسالی که یک پلاک زرد رنگ به گردن داشت، توجه مرا جلب کرد، او که یک کیف بزرگ در دست داشت، از ساختمان  اصلی سفارت بیرون به سمت درب خروج می آمد ولی  قبل از خروج  نهایی ، پلاک زرد رنگ مخصوص اش را زیر پیراهن مخفی کرد و در را باز کرد و وارد خیابان "فردوسی"  شد، مثل هزاران هزار عابر دیگر، با ظاهر و لباسی  همان قدر معمولی که یک دلال ارز چهارراه استامبول می تواند باشد! نمی دانم چرا یاد سریال " کیف انگلیسی" می افتم، ظاهرا  در سفارت انگلیس هنوز "کیف انگلیسی" هست ، ولی لیلا حاتمی نه !

***

به سالن ورودی ساختمان سفارت راهنمایی می شویم، چند پله را بالا می رویم و در پاگرد طبقه اول، چیز جالبی به چشم می خورد: دو بیلبود بزرگ در گوشه سالن قرار گرفته است، طرح هردو پوستر عبارت است از پرچم ایران و انگلیس در هم تنیده شده و گره خورده با این عبارت: "همکاری بر مبنای اعتماد"!

***

به اتاق کوچکی می رویم و منتظر خانم کاردار می مانیم، باز هم چیز جالبی توجهم را جلب می کند: ساعت اهدایی بیمارستان سوم شعبان روی دیوار نصب شده است! تا خانم "اسمیت" بیاید، با وابسته مطبوعاتی سفارت گپ می زنیم، "خانم بهنام"  که تسلط کاملی بر زبان انگلیسی و فضای رسانه ها دارد،  در مورد سیاست های مطبوعاتی سفارت انگلیس سخن می گوید، این خانم می گوید: ما در اینجا مدام در حال Check and doubble Check  شرایط هستیم؛ به خصوص مدام نظرات و واکنشهای رسانه هایی ایرانی در مورد انگلیس را مورد ارزیابی قرار می دهیم.

***

- مطمئنم اگر دستگاه سیاست خارجی ما به خصوص سفارت های ایران در خارج از کشور ، چند نفر مثل خانم بهنام داشت!  قطعا وضع بهتری در سفارت خانه های ایران حاکم بود!

ساعت ده و چهل دقیقه صبح یکشنبه است منتظر هستيم ،  چند دقیقه بعد رایزن و معاون هیئت نمایندگی انگلیس در ایران، خانم کیت اسمیت Kate Smith  ، وارد اتاق کوچکی که قرار است مصاحبه را آنجا انجام بدهیم ، می شود

خانم اسمیت ،  با لبخند و لباس راحتی ...و البته " فنجان قهوه در دست " ! وارد اتاق شد،  فکرمی کنم اگر از انگلیسی ها ، "قهوه"  را بگیرند، احتمالا همان اتقاقی خواهد افتاد که از ایرانی ها، " نان"  را !   برخلاف ما ایرانی ها  که به  خوردن سریع چای "لب دوز و لب سوزو  لبریز"  شهرت داریم،  خانم اسمیت ،  قهوه اش را کم کم می نوشید و فنجان قهوه اش را تا آخر مصاحبه  در دست داشت و جالب اینجا بود محتویات فنجان تا پایان مصاحبه یک ساعته ما  دوام آورد! 

***

-"کیت اسمیت" ،  زنی  30-40 ساله با صورت کشیده و پوست سفید وقد بلند و البته  بینی عقابی است ،  آنطور که خودش گفت : سالها در لندن؛ مسائل عراق را مطالعه می کرده و اخیرا این ماموریت را به او داده اند.

-چند لحظه بعد، جوانکی نوزده ،  بیست ساله وارد اتاق می شود، اگر اینجا سفارت نبود، از روی ظاهر و موهای ژل مالیده شده و شلوارلی و پیراهن گران قیمت اش ، حدس می زدم  که ازبچه های "جردن یا  الهیه و شهرک غرب"  است! ، ولی "آقا مهدی "  مستخدم بود، خانم بهنام از ما می پرسد: "چای یا قهوه ؟!"  

وقتی سوالاتی در مورد تاریخ و گذشته و "یادهای تلخ"  در روابط ایران و انگلیس می پرسیم، خانم اسمیت با خنده می گوید: شما خیلی تاریخ بلدید! من تاریخ دان نیستم! و طفره می رود،  ولی وقتی از او می پرسم که خاطرات آخرین سفیر انگلیس در زمان شاه ( پارسونز) را خوانده اید؟ تایید می کند! امان از این انگلیسی بازی انگلیسی ها !

***

- اصل گزارش اينجاست ! اين قضييه درست يکسال قبل بود!

-اگر علی حاتمی ، سرطان خون بگيرد،‌ می شود معنی «وقت طلاست» را فهميد!

بهمن هدایتی
عبدالله بن عبدالله بن عبدالله...بن آدم صفوه الله!
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من: