...::کلاشینـکـف دیـجیتال::...
نیش کلاش از بهر کین نیست، اقتضای طبیعتش اینجوریه!
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: بهمن هدایتی - یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥

شبی در آسايشگاه نشسته بوديم و تلويزيون عراق تماشا می کرديم، تماشای آن اجباری بود، عده ای از افسران و فرماندهان عراقی نزد صدام رفته بودند و گزارش می دادند و خاطره تعريف می کردند، يادم است افسری فرمانده گردان و آدم لاغری بود گردن بلندی داشت با گوشهای دراز، سيبک گلويش از ترس بالا و پايين می رفت، آمد جلوی صدام و سلام نظامی داد و محکم پا کوبيد.

صدام به او گفت: خاطرات خودت را برای ما بگو!

گفت: سيدی رئيس! من در جبهه فرمانده گردان بودم، يک تيربارچی ايرانی درعمليات بازپس گيری فاو خيلی مقاومت می کرد، همه زمينگير شدند، من بی سيم را به معاون خودم دادم و رفتم جلو و آر.پی.جی گرفتم و تيربارچی را زدم ، خط را شکستم و خيلی ايرانی کشتيم.

صدام سری تکان داد و گفت: بسه! بسه...بسه! بعد اضافه کرد: چند نکته است که می خواهم بگويم، عدنان خيرالله هم با جمعی از افسران بلندپايه ارتش عراق کنار صدام بودند، صدام خطاب به آن کسی که خاطراتش را تعريف کرده بود، گفت: تو فرمانده خوبی نيستی! اين را که گفت، آن فرمانده، پا کوبيد و به عربی گفت: نعم سيدی! حسابی ترسيده بود، مرتب آب دهانش را فرو می داد، بعد صدام افزود: تو اگر فرمانده خوبی بودی نيروهای تحت امرت می رفتند و تيربارچی ايرانی را می زدند، اگر خودت تير می خوردی ، تمام گردانت متلاشی می شد، نيروها از فرمان تو اطاعت نکردند، معلوم می شود ميان نيروهايت حرفت زياد برش ندارد، تو فرمانده ضعيفی هستی ، اين کار نبايد جای ديگری تکرار شود.

صدام رو به فرماندهان ديگر کرد و گفت: همه اين را بدانند، بعد اعتراف جالبی کرد که برای من خيلی شيرين بود، گفت: درست است که ايرانی ها دشمنان ما هستند، اما نبايد آنها را چنين ضعيف و زبون بگيريم، در ميان ايرانيان آدم شجاع هم هست، کسانی که مقاومت می کنند و برخی مواقع يک تيربارچی آنها، يک گردان ما را زمين گير می کند، ما در جبهه ها اينها را ديده ام، همانطور که ما شجاع داريم،‌آنها هم شجاع دارند ،‌مگر ايرانی ها دست بسته بودند که تو آمدی و با گردانت همه آنها را کشتی و تارومار کردی؟ حداقل بگو ايرانی ها هم دونفر از ما را کشتند يا زخمی کردند تا مردم نگويند صدام مشتی دروغ می شنود، اين خوب نيست!

آن فرمانده داشت می مرد! صدام با لبخند گفت: به همرزمانت سلام برسان!

***

اين خاطره جالب از کتاب پنهان زير باران ، خاطرات سردار علی ناصری بود، سردار ناصری از بروبچز اطلاعات عمليات لشگر سپاه است که بدون اينکه هويت اصلی اش لو برود، اسير شد و به سلامت هم برگشت، سردار ناصری عرب خوزستانی است و اين خاطره دست اول را همانطور که خوانيد خودش ديده ، واقعيت اين است که اگر آدم بخواهد ياد بگيرد، حتی می تواند از صدام هم چيزهای خوبی ياد بگيرد!

 -وقتی اين کتاب در بخش معرفی کتاب مهر معرفی شد، چون کتاب خاطرات بود و من اصولا به خاطرات حساسيت ويژه ای دارم ، رفتم از مسئول اتاق خبر امانت بگيرمش و بخوانم که لطف کردند و کتاب را اهدا کردند، هيچی مثل کتاب خاطره هديه گرفتن و مهربونی نيست!

-وقتی اين خاطره را خواندم، به اين فکر افتادم که تصوری که ما از دشمنان می سازيم،  چقدر واقعی است؟ جنگ، بهترين ميدان برای شناخت «واقعيت» است، معمولا شکوفايی يک ملت بعد از پايان جنگ آغاز می شود،  وقتی که نخبگان يک  ملت از «واقعيت» ملت خويش آگاه می شوند، در جنگ است که نقاط ضعف و قوت و برتری و ناکامی های يک جامعه شناخته می شود ، ولی آيا ما درسهای «واقعي» از جنگ گرفته ايم؟!

- يک جمله بی ربط: ناپلئون می گويد: بهترين بوی دنيا، بوی سوختن جنازه دشمن است! اما من می گويم : بوی سوختن يک جاهای ديگر دشمن هم بوی خوبی است!

-سه گزینه آمریکا در قبال ایران! :گزینه دیگری که به نظر می رسد بوش در پی آزمودن آن است، همراه کردن رقیب دموکرات درموضوع ایران والبته عراق است ، درواقع این آزمون يعنی کشاندن دموکرات ها به موضوع ایران، بسیار جدی تر و مهمتر از شکست در انتخابات کنگره ، برای جمهوریخواهان است .

-نو محافظه کاران آمریکایی ، موضوع هسته ای ایران را در سطح جهان، به یک مساله "حیثیتی" برای آمریکا تبدیل کرده اند که همین موضوع، ابعاد ماجرا را پیچیده کرده  و اکنون مجبورهستند به هر فرمولی که این "حیثیتی " شدن را توجیه کند، تن دهند.بوش کاملا پیش بینی شکست خود را می کرد و تغییرات انجام شده قطعا تصمیمات یک شبه و ناگهانی نبود و نشان از یک آرایش جدید سیاسی در شرایط جدید است(متن کامل را اينجا بخوانيد)

بهمن هدایتی
عبدالله بن عبدالله بن عبدالله...بن آدم صفوه الله!
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من: