...::کلاشینـکـف دیـجیتال::...
نیش کلاش از بهر کین نیست، اقتضای طبیعتش اینجوریه!
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: بهمن هدایتی - جمعه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٦

-گفته اند "خوف و رجا" صفت مومن است، یعنی در آن واحد هم از "نیستی" و عذاب بترسی و هم امید به رحمت و حضور داشته باشی ، یکی از حکمت های  جهاد در راه خدا، همین تجلی کامل "خوف و رجاء" است. زندگی و حیات هر رزمنده ای با مرگ درهم تنیده است ، اما " بچه های تخریب"  را می توان "مرگ آگاه ترین رزمنده ها" توصیف کرد. دلیل آن هم روشن است : سرکله زدن روزانه و روزمره و دائمی با خاموش ترین و بی رحم ترین قاتلان زمین، یعنی "مین"، حالت عجیبی به آنها داده است. یاد و رویت هرلحظه مرگ، دل آنان را بی پیرایه و بی تعلق کرده است

 - نوع کار بچه های تخریب هم با دیگر "بچه های جنگ" متفاوت است، وقتی با پایان جنگ، رزمندگان به خانه های خود بازمی گردند، کار و جنگ بچه های تخریب، با تمام شدن جنگ تمام نمی شود که هیچ .. ! بلکه  شروعی دوباره  می یابد ، پاکسازی میدانهای مین برجا مانده از جنگ و خنثی کردن و منفجر کردن مین ها تا مانع جریان سیال زندگی مردم نشوند.

***

-"امیر اسدی" یک معلم بازنشسته بود . به بیان درست تر، بعد از جنگ به معلمی بازگشته بود، ظاهرا دغدغه معیشت و در باطن دلتنگی "مهران و ایلام و شلمچه و طلاییه و..."  باعث شده بود که بعد از بازنشستگی برگردد به جبهه و تخصص دوران جنگ - تخریب - را ادامه دهد ، اما در آن  سحرگاه خنک بهاری در دشت های سبز مهران، وقتی که امیر و گروهش می خواستند مین های کشف شده را در گودالی منفجر کنند..."ظاهرا" چاشنی زنگ زده و حساس یک مین یا "اشتباه" امیر و در باطن "تقدیر"،  بهانه ای می شود برای پرواز امیر، "فنای کامل" . از "تن" امیر به جز تکه استخوان خون آلودی "هیچ" باقی نماند.

***

 -مسافران امشب ولووی آبی رنگ، بچه های تخریب سالهای جنگ هستند که برای شرکت در مراسم تشییع امیر اسدی رهسپار "گنبد کاووس"  می شوند ، مردانی میانسال با ریش و موی جوگندمی، یکی دست ندارد، یکی پا... یکی چشم ... تا می نشینیم، بوی گلاب و زمزمه زیارت عاشورا و چاق سلامتی و احوالپرسی اتوبوس را فرا می گیرد، یکی می گوید : شده مثل شبهای اعزام ! راننده که حساب کار و اتمسفر موجود را کرده بدون این که کسی چیزی به او بگوید از گذاشتن نوار و فیلم منصرف می شود!

***

وقتی که شاگرد شوفر بین مسافران بیسکوئیت پخش می کند، یکی با صدای بلند از ته اتوبوسمی گوید: سهم امیر اسدی را بده من! همگی می خندند بعد سکوت و بعد بغض!

 -حاج ناصر عجمی که گرداننده و به اصطلاح "شهردار" برنامه است، اسامی را از روی لیست می خواند و حاضر و غایب می کند ، " فریبرز، بحرینی ، بهروز توانگر، مولایی، خویینی ها، داوود آبادی، ناصر ناری،علی نادری، ماندگار، بورقانی ،علیزاده و ..." . نکته طنزآمیز این است که اسم فامیل یکی از بچه ها "طبرزدی" است، اولین شوخی ها از همین حضور و غیاب شروع می شود، در همان یک ربع اول کم کم  به اصطلاح "یخ ها" آب می شود. 

...

فرزند شهید اسدی در مراسم تشییع پدر

-وقتی که شاگرد شوفر بین مسافران بیسکوئیت پخش می کند، یکی با صدای بلند از ته اتوبوس می گوید : سهم امیر اسدی را بده من! همگی می خندند بعد سکوت و بعد بغض! از زبان همرزمان دیروز امیر می شنوم که اگر امیر به دنبال درجه و سابقه جانبازی و جبهه می رفت امروز باید سرتیپ تمام می شد ولی امیر ترجیح داده بود که درجه هایش را از خود خدا بگیرد.

-مرحله بعد از شوخی که در اتوبوس آغاز می شود، شب خاطره است، آنهایی که حال و حوصله دارند و سر و زبان می آیند در آخر اتوبوس و شب خاطره بچه های تخریب آغاز می شود. قهقهه های مستانه و عبارت "خدا رحمتش کنه فلانی رو" چاشنی این شب خاطره اتوبوسی است :

-یکی از بچه های تهرون! تعریف می کند: چندنفر از اکیپ تخریب مجروح شده بودیم و در اتاقی بستری بودیم که یک مجروح آذری خجالتی و خیلی محجوب! هم با ما هم اتاق بود، ترکش نامرد خمپاره شصت خورده بود به جاهای غیر ظاهر بدن این رزمنده آذری، تفریح بچه ها شده بود این که هروقت بچه مدرسه ای ها و ملاقات کنندگان پرشور و جوگرفته می آمدند ملاقاتشان، همه را به آن مجروح بیچاره ارجاع می دادند که : این بنده خدا اینجا غریبه! بروید پیشش، باهاش حرف بزنید و بپرسید کجایش مجروح شده!

***

-ظهر روز دهم اردیبهشت، تابوت امیر بعد از طواف در امامزاده زید به سمت قبر می آید، بچه های سپاه دور تا دور قبر حلقه زده اند تا مانع هجوم جمعیت شوند، موقع تدفین، بچه ها طبق  قرار قبلی- که شب گذشته در اتوبوس- با هم گذاشته اند، خیلی کماندویی از حلقه پاسدارها می گذرند و هرکدام جایی مستقر می شوند: دونفر کنار تابوت و دو نفر داخل قبر ، بقیه هم به اصطلاح "پوشش" می دهند. برادر خانم امیر که از این قرار و البته در حقیقت از وضعیت جنازه امیر مطلع نیست، قبل از بچه ها با تکه ای تربت و دعای تلقین وارد قبر شده است تا طبق سفارش همسر شهید تربت را بر صورت "امیر" بگذارد، بچه ها  با اصرار و قسم و آخر سر حتی با  زور بلندش می کنند و می فرستندش بیرون.

برادر خانم امیر که از قرار بچه ها و البته در حقیقت از وضعیت جنازه امیر مطلع نیست، قبل از بچه ها، با تکه ای تربت و دعای تلقین وارد قبر شده است تا طبق سفارش همسر شهید، تربت را بر صورت "امیر" بگذارد، بچه ها  با اصرار و قسم و آخر سر حتی با  زور بلندش می کنند و می فرستندش بیرون

   -عملیات ویژه آغاز می شود . در یک حرکت ضربتی و شاید در کمتر از ده ثانیه تابوت فرمانده را  باز می کنند و دور قبر حلقه می زنند، جوری که چشم های داغدیده و اشک آلود خانواده و اطرافیان امیر متوجه نشوند، آن تکه استخوان خون آلود کفن پیچ را- که از بدن یک نوزاد هم کوچکتر است- را در داخل قبر مرطوب می گذارند، تلقین می خوانند و ... .

-آخرین هدیه و شاید یادگار "امیر اسدی"  برای هموطنان ایلامی اش، دو کامیون پر از "مین خنثی شده"  بود، امیر، دین خود را به ایران عزیز ادا کرد . راهش پررهرو و جاودان است چون "و لاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله، امواتا"

بهمن هدایتی
عبدالله بن عبدالله بن عبدالله...بن آدم صفوه الله!
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من: