...::کلاشینـکـف دیـجیتال::...
نیش کلاش از بهر کین نیست، اقتضای طبیعتش اینجوریه!
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: بهمن هدایتی - سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳۸٧

می گویند 70 درصد هوش در زمان نوزادی شکل می گیرد، 80 درصد ایدئولوژی آدم هم در 17 سالگی شکل می گیرد و اگر انتخاب بدی کرده باشی، در میانسالی است که کم می آوری! 

تنهایی و انزوا معمولا باعث تغییر جنسیت( ازنظر شخصیتی) می شود، حتما مردانی را دیده اید که مثل زنها حراف و احساساتی و برونگرا و  زودرنج شده اند( حتی تا مرز بافتنی بافتن هم پیش رفته اند!) و یا احتمالا با زنهایی برخورد داشته اید که شرایط آنها را زمخت و چغر(کلمه عاریتی از بهرام شفیع) و خشن و درونگرا کرده است (و نمی دانم شاید یکی از دلایل بروز همجنس گرایی همین قصه باشد)

مخملباف

البته این اتفاق می تواند در ورژنی خیلی بی رحمانه تر هم روی دهد، فکر می کنم ترحم برانگیزترین پیامد میانسالی برای بعضی ها، "تجزیه شخصیت" باشد به دلیل همان انتخاب های  بد در هفده سالگی.

تجزیه شخصیت وقتی به وقوع می پیوندد که همه راهها را رفته باشی ولی "نرسیده باشی":  فیلمسازی آرمانی-ایدئولوژیک(توبه نصوح و استعاذه) رئالیستی(نون و گلدون) و حتی مستند(سلام سینما)، شاعرانه-روشنفکری محض (سکس و فلسفه )...آن وقت است که نیش می زنی به خودت، گنجشکی که ادای ققنوس درمی آورد!

فریاد مورچگان مخلمباف را اخیرا دیدم و قبل از اینکه توجه ام به خود فیلم جلب شود، بیشتر به محسن مخلمباف فکر کردم و  اینکه چطور شخصیت اش در دو پرسوناژ اصلی فریاد مورچگان "تجزیه" شده است:یک آرمانگرای عدالتخواه که با این سئوال "اگر فقر هست، پس خدا کجاست؟" به پوچی و انکار خدا رسیده و یک زن روشنفکر که دنبال عرفان هندی آمده و "ته مانده آرمانگرایی و دغدغه فقر و فلسفه!" باعث شده است که این دو  راهی هند شوند تا "مرد کامل" را پیدا کنند.

مخملباف از سانسور و محدودیت هم رها شد، اما باز هم "نرسید"(مسلم است که تفسیرم از "رسیدن"  تفسیری ایدئولوژیک و مثلا حزب اللهی شدن مخملباف و بازگشتش به آغوش نظام و انقلاب نیست) منظورم این است که چرا ما حتی یک "کوبریک" یا  حتی" هیچکاک" نداریم و به آنها "نمی رسیم،" چرا فیلمسازان ما( به خصوص بعد از انقلابی هایشان) به جایی نمی رسند؟

 به نظرم این زن و مرد( که زن به خدا باور دارد و مرد منکر خداست)هردو تکه های روح و باطن متضاد و آشفته مخملباف هستند که مخملباف، حرفها و دو تکه اصلی شخصیتش  را با لعاب تصویری  از زبان آنها برای مخاطب فیلم بازگو می کند، فیلم یک من و معنای واحد ندارد و آشفتگی محض است.

و تلخ نر اینکه حتی آوانگاردیسم بی پروای مخملباف در فریاد مورچگان و نمایش تصاویر بی سابقه از عریانی و...هم نتوانسته است به او کمکی کند...مخملباف ویترین زنده نسلی است از نسل های ما، ویترین تاریکی که کم کم هیچ انگیزه ای را برای تماشا کردنش باقی نمی گذارد.

مخملباف از سانسور و محدودیت هم رها شد، اما باز هم "نرسید"(مسلم است که تفسیرم از "رسیدن"  تفسیری ایدئولوژیک و مثلا حزب اللهی شدن مخملباف و بازگشتش به آغوش نظام و انقلاب نیست) منظورم این است که چرا ما حتی یک "کوبریک" یا  حتی" هیچکاک" نداریم و به آنها "نمی رسیم،" چرا فیلمسازان ما( به خصوص بعد از انقلابی هایشان) به جایی نمی رسند؟

مخملباف مذبوحانه سعی کرد و می کند از ایدئولوژی به فلسفه برسد، ولی نرسید و نخواهد رسید، اگر مخملباف در دهه شصت در ساختن  فیلمهای ایدئولوژیک نمره 15 می گرفت امروز فیلمهای فلسفی اش، به زحمت نمره  5 می گیرد، و باور کنید تماشای این زحمت مذبوحانه، این دست و پا زدن بی حاصل، چندش آور تحقیر آور است، مخملباف همین قدر و همین سطح باقی خواهد ماند! 

لونا شاد

واقعیت این است که فلسفه فکر کردن یک شکم سیری خاص می طلبد، ذات سینما هم از این جنس است، با گرسنگی و ایدئولوژی و عقده نمی شود و نباید فیلم ساخت، یک نگاه بورژوایی به دنیا ، با سابقه ذهنی ایدئولوژیک نه نمی شود جامعه را ساخت و نه حتی فیلم فلسفی و عمیق،دقیقا به همین دلیل است که بهترین فیلمهای فلسفی-سورئالیستی در غرب تولید می شود و دلیلش همان شکم سیری نسبی است.

پس شهروندان عزیز! تا وقتی شکم  و مغزتان سیر نشده، فیلم نسازید چون اگر بسازید خودتان و جامعه تان را بدبخت و تحقیر می کنید!

 البته از حق نگذریم، اگر این فیلم برای کمپانی مخملباف آب نداشت برای "لونا شاد" نان داشت! 

بهمن هدایتی
عبدالله بن عبدالله بن عبدالله...بن آدم صفوه الله!
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من: