...::کلاشینـکـف دیـجیتال::...
نیش کلاش از بهر کین نیست، اقتضای طبیعتش اینجوریه!
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: بهمن هدایتی - چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸۱

سخافت! چه ظلمی را به دوش می کشد اين واژه سخافت! چه مظلوم است اين سخافت! نمی دانم چرا همه از اين کلمه فصيح و گويا مي‌ترسند؟! مگر چه گناهی کرده است اين سخافت کوچولوی سه نقطه؟ خيلی چيزها است که می شود با همين واژه کوچک آنها را ارزشگذاری کرد...حقيقت آن است که ما همه اهل تعارف شده ايم...!
راستش را بخواهيد من هروقت به اين قصه وبلاگ ها و اشتياق و ذوق و شوقی که در جامعه و به خصوص جوانان ما برانگيخت فکر می کنم، ياد اولين روزهايی که ابزارهای تکنولوژيکی قرن نوزدهمی غرب وارد کشورمان شد، می افتم!
مدتها بود که همه فکر می کرديم که دست جبار سانسور حکومتی و دولتی و رسوبات استبداد دوهزار و پانصد ساله است که باغ خلاقيت و شکوفايي و فرهيختگی مان را خزان می کند! اما حالا که از صدقه سر تکنولوژی! همه ما، بدون استثناء ، مجالی و فضايی برای گفتن حرفهای پستو خانه ايی و نهانی دلش دارد، حکايت کمی پيچيده می شود!
بعد از شش ماه خيلی ها از ما ، خيلی ها که فکر ميکرديم به مجرد اينکه از چنبره سانسور و نظارت دولتی رها شويم درهای ترقيات! به رويمان باز می شود و عقده ها و عقب ماندگی های صد و پنجاه ساله ناشی از تقابل سنت و مدرنيته با مرهم وبلاگ و آزادنويسی نسل جوان التيام می يابد... يا لااقل اين زمزمه خيلی جدی بود که وبلاگ نويسی افق جديدی را در جامعه می گشايد و تحولات اجتماعی-سياسی شگرفی را موجب می شود....اما اين سرابی بود که خيلی زود بطلان خود را نشان داد!
موج وبلاگ خيلی زود ، خيلی زودتر از آنچه که فکرش را می کرديم ما را فرا گرفت! و باز خيلی زودتر از آنچه که فکرش را مي‌کرديم فرونشست!
اين جمله تکراری را در خيلی از وبلاگ ها ديده ايم که :نمی دانم ديگر در مورد چه بنويسم؟!
تقريبا می شود گفت هشتاد درصد آنهايي که در ايران به اينترنت متصل بودند به اين موج پيوستند، از وبلاگ هايی که به شرح اسافل اعضاء می پرداخت تا وبلاگ های آتشين سياسی!
از وبلاگ های ادبي يا وبلاگ های شخصی( که طبق آمار خود سايت پرشين بلاگ بيشترين وبلاگ ها متعلق به اين گروه هستند) تا وبلاگ های خاص!
همه دخترکان و پسرانی که فکر می کردند تقدير يا جمهوری اسلامی! حق آنها را خورده و آنها ذاتا چخوف و ديکنز و هوگو و ...هستند! و شروع به پراکندن فروخورده های ذهن کردند! اما بعد از شش ماه اين موج خوابيد ، خودمانی بگويم که خيلی ها کم آوردند!

اما نيک بنگريم که چرا اينگونه شد؟! چرا اين آزادی مطلق و مذبح سانسور و نظارت به چنين مرداب بی تحرک و گنداب بد بويی (صرف نظر از چند استثنا) تبديل شد؟ اشکال از کجا بود؟
چرا همه حرفهايمان عرض شش ماه يا کمتر تمام شد؟! ديگر چه چيز برای گفتن داريم؟ در اين يکسال چه داديم و چه گرفتيم؟ بهای اين حضور چه بود؟ آيا جز اين است که وبلاگ يا حتی همه مظاهر دنيای جديد برای ما ماهيتی تفننی پيدا کرده است؟ تفننی که اينک ملال آور نيز شده!

دوستی را از يک خانواده مذهبی می شناسم که می گفت هيچ کس باور نمی کند من خجالتی که تا شش ماه پيش تا کسی نام زن را می برد، رنگ از چهره ام می پريد! حالا با دختران هم شبکه ای تا پاسی از شب به گفتگو و شوخی و خنده و درددل و ...می پردازم!
آيا اين بار نيز رسانه يا تکنولوژی بدون اينکه ما با ماهيت و لوازم خاص آن نسبتی منطقی برقرار کنيم، ما را مقهور و مغفول خود قرار دادند؟ چشم انداز آينده اين موج مجازی چيست؟ در اين هماوردی نوين سنت و مدرنيته کدام طرف پيروز شد؟

بهمن هدایتی
عبدالله بن عبدالله بن عبدالله...بن آدم صفوه الله!
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من: