...::کلاشینـکـف دیـجیتال::...
نیش کلاش از بهر کین نیست، اقتضای طبیعتش اینجوریه!
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: بهمن هدایتی - یکشنبه ۳ فروردین ۱۳۸٢


روز دوم عيد سعيد عسگر!(به قول برادر زاده عزيزم، شوشه) وقتي داشتم از لابلاي بلوک ها به خانه برمي گشتم با يک صحنه جالب و فجيع! روبرو شدم! يک پسر و دختر جوان حدودا بيست و دو ، سه ساله در يک نيمکت بعد از استعمال مواد مخدر در حالت خماري و خلسه روي نيمکت بطور متقارن! و بسيار شاعرانه و عاشقانه! و روشنفکرانه! روبروي هم افتاده بودند...شايد هم مشغول خواندن لالايي عاشقانه در گوش همديگر بودند!(مرسی جنبه سياوش! و با تشکر از شلغم پنداری هميشگی ابوشوشه!)

بنده که حس اوريانا فالاچيسم ام بشدت تحريک شده بود، بلافاصله دوان دوان و عرق ريزان خود را به منزل رسانده و دوربين عزيزم! را برداشته و به سمت ميعادگاه عشاق رهسپار شدم! اگر فقط دو دقيقه دير مي رسيدم به علت کاهش خماري و به وضع عادي برگشتن تدريجي اين دو نهال شکوفاي جنبش دوم خرداد! اين عکسهاي ناب را نمي توانستم بياندازم، اما موفق شدم که حدود ده قطعه عکس از آنها بياندازم...

دخترک که گويا هوشيارتر از دوستش بود، تا مرا مسلح!(منظور مسلح به دوربين است!) ديد ، به زحمت از جا بلند شد و به پسر نهيب زد که: ((پاشو آرش! پاشو دارن عکسمونو مي گيرن!)) اما پسرک که همچنان در حس و حال خلسه و شاعرانه خود! به سر مي برد همانطور که در عکس سوم مي بينيد، يک تکه کاغد کوچک را به چشمش چسبانده بود و مدام مي گفت: پس سرش کو؟! سرش کجاس آتش!(اسم دختره آتيش بود!) ...من هم فرت و فرت عکس مي انداختم! تا اينکه بالاخره متوجه قيافه و هيبت نظام شدند و بشدت خوف کرده و همي دوان دوان از جلوي نظام! مثل روباه فرار کردند!
در مورد بحث سفر و ننه من غريبم بازی های شاعرانه اين آقا و مسائل ديگر به تفضيل سخن خواهم گفت!

بهمن هدایتی
عبدالله بن عبدالله بن عبدالله...بن آدم صفوه الله!
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من: