...::کلاشینـکـف دیـجیتال::...
نیش کلاش از بهر کین نیست، اقتضای طبیعتش اینجوریه!
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: بهمن هدایتی - شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩

برای پیدا کردن و مصاحبه با یک عتیقه تاریخی بد اخلاق و بددهن در یک بیمارسان خصوصی،پرسان پرسان راهروها را طی کردیم تا سر از "اورژانس" درآوردیم..." ورود ما در لحظه همان و شیون و گریه و جیغ و موکشیدن و چنگ بر صورت زدن" همان و شوک و سست شدن پاها و نشستن و تماشا کردن همان...

پیرمردی بود سکته ای با لباس خانه، پاپوش رو فرشی گل گلی، جلیقه و زیر شلواری سفید ؛  دهان قفل شده با صورتی مچاله شده و چشمانی که چنان در چشمخانه غرق شده بود که انگار هیچ وقت هیچ چشم و چشمه ای در آن نبوده است، خشک...مثل کویر، دکترها و پرستارها بودند که هجوم می آوردند سر بیمار، آدرنالین...پشت آدرنالین، آمپول پشت آمپول، سرم و تنفس مصنوعی دنده خورد کن به صورت نوبتی و شوک! پرستار دندان مصنوعی پیرمرد را از دهانش درآورد و توی یک کاغد گذاشت و به دخترش داد... از گریه دلش غنج زد، پیرزن محکم توی سر خودش می زد، خودش را انداخت  زمین و کیسه داروها پخش شد وسط راهرو، دختر دیگرش مات و مبهوت صحنه را می دید، مرگ بیمارستانی....

پیرمرد به ضرب و زور ماهیچه های قوی پرستارها و برق و شوک آدرنالین چند بار "برگشت" ولی خیلی کوتاه و دوباره دینگ دینگ دستگاه به نشانه خاموش شدن ضربان قلب، این لحظه ها، بدترین بود، نگاه امید و شادی که بر صورت نزدیکانش می نشست و خاموش می شد.

"سرنوشت" پیرمرد برایم مهم شده بود، دلم می خواست زنده بماند، کار اصلی را رها کرده بودم و در همان راهروی اورژانس مانده منتظر جدال پیرمرد و دکترها و عزرائیل، شاید یا حتما اگر بیمارستان دولتی بود اینقدر برایش مایه نمی گذاشتند...پیرمرد نیم ساعت "بین یدیه" دکترها بود...

"داشتی فیلم می گرفتی! وایستا حراست بیاد موبایلت رو چک کنه"، "حراست" آمد...با کراوات مشکی و موهای ژل زده و دومتر قد ، موبایلم را گشت، فیلم چندثانیه ای را پاک کرد ولی این از دستش در رفت!

بهمن هدایتی
عبدالله بن عبدالله بن عبدالله...بن آدم صفوه الله!
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من: