...::کلاشینـکـف دیـجیتال::...
نیش کلاش از بهر کین نیست، اقتضای طبیعتش اینجوریه!
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: بهمن هدایتی - جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠

می گویند "هرآدمی بالاخره قیمتی دارد"  این ‌حرف درست و البته بی رحمانه ای است، اصلا ناف آدم را با تجارت و فروختن بریده اند، بهشت خدا هم خریدنی است ، البته با جان و جهاد.

 آدم ها- چه خوب وچه بد- همه قیمت دارند، اما پیدا کردن قیمت آدم،‌ کار مشکلی است،‌ سیب زمینی و پیاز که نیست، آدم است دیگر،اتیکت هم  که ندارد،باید کلی سروکله زد،‌ به در گفت که دیوار بشوند،‌ لفاظی کرد چانه زد،،‌سیاست به خرج داد، بالا و  پایین کرد،‌تا شاید، قیمت یک آدم بیاید دستت.

 

"به من صد میلیون بدن،‌هرکاری می کنم،‌هرکاری" این را بدون مقدمه-‌کاملا بدون مقدمه- یکهو بین حرفهای معمولی و روزمره درباره گرانی و مشکلات و بیکاری و اجاره خانه و ...گفت،  یک آدم معمولی معمولی که داشت در باران شدید،‌با موتور قراضه اش مسافرکشی می کرد.

 نه شاخ داشت نه دم، نه بی ادب بود و نه بد دهن، ‌نه جای چاقو روی صورتش بود،‌ نه صدایش شبیه عملی ها و کراکی ها،  سالم سالم،جوان و سرحال، حتی سیگاری هم نبود ، با یک حلقه ارزان قیمت  در دستش که نشان می داد که متاهل هم هست، یک آدم معمولی معمولی.

چقدر ترسناک بود که ببینی و بشنوی یک آدم، خیلی ساده و بی مقدمه، قیمت خودش را تعیین کند،‌حتی منتظر وسوسه و حراج و بالابردن قیمت هم نباشد و آن را برای هر غریبه ای جار بزند و لابد من اولین و آخری نفری نبودم که قیمتش را  می گفت، شاید فکر می کرد،‌ مشتریان پیک موتوری که همیشه  خیلی عجله دارند و لابد خیلی پولدارند، بهتر آدم می خرند (!) وقتی به مقصد رسیدیم،همانطور که نگاهش به اسکناس ها که می شمردم،‌دوخته شده بود، ‌بازهم بی مقدمه گفت: داداش! به من صدمیلیون بدن،‌هرکاری می کنم،‌هرکاری" ، می دونی؟

نویسنده: بهمن هدایتی - چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠

داشت مثل همیشه، با دقت برای خودش چایی می‌ریخت، با وسواس و کندی تمام، انگار که داشت یکی از مهم‌ترین کارهای دنیا را می‌کرد، مثل وقتهایی که داشت نوشته‌های خودش را برای خودش دوباره خوانی می‌کرد، همه حواسش به آن لیوان بدقواره و قدیمی بود،مکث کرد، همانطور که سرش به چایی گرم بود، خیلی آرام گفت: چیزی بنویس که این چهار تا نون توش نباشه: ناله، نق، نصیحت،نوستالژی.



عادت کرده بودم که مثل همیشه جدی‌ترین حرفهایش را لابه‌لای روزمره‌ترین کارهایش بگوید، گفت: ناله مال گرسنه‌ها و کمونیست‌هاست، اگر گرسنه‌ای یا سوسیالیست، اصلا ننویس، نق هم مال روشنفکراست، اغلب هم انشایی بی‌خاصیت از کار درمی آید، نصیحت هم مال پدرهای روحانی، نوستالژی هم مال عقده‌ای‌ها.

نمی دانم چرا کلمه کلمه حرفهای آن روزش یادم مانده، گفت تو باید یک چیزی باشی، غیر از همه اینها، این چهار نون،پفک و هله هوله است،همیشه هم هست، زیاد هم هست، چیزی هم که زیاد باشه، بی‌ارزشه، از همه این چهار تا نون، فاکتور بگیر، سخته،نگذار اینها خوشحال یا ناراحتت کنه، یا باعث نوشتن بشه. دوباره مکثی کرد، نگاهم کرد و با لبخندی کاملا زورکی گفت: خلاصه این نون‌ها را نخور! البته اینم که گفتم توش نصیحت بود، گوش نکن بهش، هرچی می‌خواهی بنویس، فوقش کسی نمی‌خونه، حالا خواستی برو برای خودت یک چایی بریز!

نه مهربان بود، نه بی‌رحم، یک چیز گنگ و جذابی بود بین اینها، هم دوستت داشت، هم نداشت، هم برایش مهم بودی، هم نبودی، یعنی هیچ وقت نمی‌فهمیدی، هنوز وقتی از خیابان کاج‌های بلند رد می‌شم، یاد خودش و چای ریختن‌هایش می‌افتم، انگار که داشت مهم‌ترین کار دنیا را می‌کرد...می‌دونی؟!

بهمن هدایتی
عبدالله بن عبدالله بن عبدالله...بن آدم صفوه الله!
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من: