...::کلاشینـکـف دیـجیتال::...
نیش کلاش از بهر کین نیست، اقتضای طبیعتش اینجوریه!
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: بهمن هدایتی - یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢

فرقی نمی‌کند، واقعا فرقی نمی‌کند. ما امروز خسرو شکیبایی را خسروی سینمای ایران بنامیم یا مرد حنجره طلایی، آقای خانواده سبز، آقای ستاره، ستاره دهه 60 یا هامون سینما یا هر لقب فاخر دیگر، خسرو... خسرو شکیبایی این اواخر اما چیز دیگری شده بود، هر چه بود، دیگر ستاره‌ای زرق و برق‌دار نبود.

 
این اواخر، خسرو خوب می‌دانست که چندان «وقتی» برایش باقی نمانده، دکترها جوابش کرده بودند، بیماری کبد امانش را بریده بود، این تلخ است، ولی واقعیت دارد که خسرو شکیبایی این اواخر تقریبا به هیچ کاری «نه» نمی‌گفت، با زور قرص و مسکن هم شده قرارداد امضا می‌کرد و می‌رفت سر لوکیشن، با همان لبخند و فروتنی دوست‌داشتنی‌اش. این اواخر دیگر تقریبا «انتخابی» در کار نبود، خسرو نه نمی‌گفت و بازی می‌کرد، حتی فیلم‌های کافی‌شاپی(فیلمفارسی سابق!).

هامون سینمای ایران این روزهای آخر حتی ابایی نداشت که به خواست فلان تهیه‌کننده و کارگردان، با شمایل و ریش پروفسوری سفید آمیتا  باچان جلوی دوربین برود و با آن صدای گرم و گیرایش، دیالوگ‌های صدمن یک غاز  بگوید.

 هر چند که بی‌ربط‌ترین و لوس‌ترین دیالوگ‌ها با صدای او قدر و قیمت دیگری پیدا می‌کرد. خسرو این اواخر ستارگی را با همه تشریفات ، شأن ، کلاس و... بوسیده بود و گذاشته بود طاقچه.

این اواخر خسرو شکیبایی، نه ستاره و هامون و... که «پدری» بود که می‌خواست با آخرین رمق‌هایش در صحنه، طوری کار کند که خانواده‌اش بعد از رفتن او «تامین» باشند. خسرو این اواخر ستاره نبود، شمع بود... و ناگهان هامون  خشکید.

نویسنده: بهمن هدایتی - دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱

«اگر شاه‌عباس صفوی نبود، امروز سینمای ایران هنرپیشه‌ای به نام محمدعلی کشاورز نداشت». تعجب کردید؟ اما واقعیت دارد، این را خود کشاورز به ما گفت. واقعیت این است که محمدعلی کشاورز از تبار همان «گرجستانی»‌هایی است که شاه‌عباس آنها را حدود 300سال قبل با زبان خوش یا بعضا ناخوش(!) به اصفهان آورد.


اگر شاه‌عباس نبود، شاید امروز محمدعلی کشاورز، همان خوابگزار اعظم سلطان و شبان، شعبان استخوانی هزاردستان، اسدالله‌خان پدرسالار، محمدابراهیم فیلم مادر، اتابک ناصرالدین شاه و... در خیابان‌های تفلیس قدم‌می‌زد یا برای خودش کشاورزی می‌کرد و حتی شاید هم ایران را با یکی از کشورهای عربی اشتباه می‌گرفت.

 محمدعلی کشاورز با وجود کهولت و کسالت، با روحیه‌ای شاد، در آپارتمانی در شهرک غرب ـ که با سبک و سیاق سنتی و قدیمی تزئین شده ـ در کنار ده‌ها قاب عکس قدیمی و خاطره خوب از 80 سال، زندگی می‌کند. گفت‌وگوی جام‌جم با آقای بازیگر را از نظر می‌گذرانید.

آقای کشاورز! این فامیل کشاورز چطور انتخاب شد؟ اجداد شما کشاورز بودند؟

نام فامیل ما قبلا اصلانی بود، ما نواده‌های امیراصلان خان ارمنی که در زمان شاه‌عباس از گرجستان آمده و مسلمان شده بودند، هستیم.

پس این چشم‌های خاکستری شما یادگار گرجستان است؟

بله، ارث آنهاست. پدر من فامیلش را عوض کرد و چون کشاورز بود و کشاورزی می‌کرد نام خانوادگی ما را «کشاورز» گذاشت.

شما متولد سال 1309 هستید و فکر می‌کنم اولین خاطره شما برمی‌گردد به شهریور 1320 و هجوم متفقین به ایران، به نظرم بهتر است این بخش از تاریخ را از زبان
محمدعلی کشاورز بشنویم و شما آن را روایت کنید. شما در آن زمان کجا بودید، یادتان می‌آید؟

آن زمان که ما در اصفهان بودیم، جنگ شروع شد، به این صورت هم نبود که خبر دهند، رسانه نبود، رادیو و تلویزیون هم نبود، یادم هست که نگاه می‌کردیم و هواپیماهای متفقین را برفراز آسمان می‌دیدیم، این هواپیماها اعلامیه پخش می‌کردند و این برایمان عجیب بود.

آن موقع چندسال داشتید؟

حدود 11 سال.

در اصفهان مثل تهران در زمان جنگ جهـــانی دوم قحطی شد؟

خیر، اصفهان مثل تهران قحطی نشد، ولی چیزی که در آن موقع کم بود قند و شکر بود، ما که مدرسه می‌رفتیم مدیر مدرسه بچه‌ها را هفته‌ای یک بار جمع می‌کرد و به تک‌تک دانش‌آموزان یک جعبه پولکی می‌داد.

چرا؟

چون قند و شکر کم بود، به جای قند، بین دانش‌آموزان پولکی پخش می‌کردند.

مدیر این پولکی‌ها را از جیب خودش می‌داد؟

نه، از بودجه وزارت فرهنگ بود، ما هم می‌بردیم خانه و به‌جای قند با چای می‌خوردیم.

شفاف‌ترین خاطره‌ای که از جنگ جهانی دوم یادتان می‌آید؟

یک روز داشتیم می‌رفتیم مدرسه، مدرسه‌مان هم در محله جلفای اصفهان بود، دیدیم که کامیون‌های عجیب و غریب پر از سربازهای خارجی و در حال عبور از خیابان‌های شهر هستند، مردم هو می‌کشیدند و سنگ می‌زدند، سربازهای سوار بر کامیون هم به سمت مردم آدامس پرت می‌کردند که البته کسی این آدامس‌ها را برنمی‌داشت، مردم وقتی این کامیون‌های متفقین را می‌دیدند شعار «مرگ بر انگلیس» و «مرگ بر روس» می‌گفتند و بعضا فحش‌های بد و ناموسی هم به آنها می‌گفتند. آن زمان زاینده‌رود مثل حالا خشک نشده بود، بچه‌ها می‌رفتند از کنار زاینده‌رود ریگ و سنگ برمی‌داشتند، دست به دست می‌دادند یا پیراهن‌هایشان را پر از ریگ و سنگ می‌کردند و می‌آوردند جایی که کامیون‌ها در حال رد شدن بودند و به سمت کامیون‌ها پرتاب می‌کردند. مردم اصفهان در این موقع، چندبار تظاهرات ضدبیگانه داشتند. به هرحال متفقین از اصفهان گذشتند. این خاطره را خیلی خوب به خاطر دارم.

یعنی برخلاف تهران که قحطی شد، اصفهان این اتفاق نیفتاد؟

بله، این طور بود.

این به خاطر خصوصیات اصفهانی‌ها بود؟

بله، مردم اصفهان طوری همبستگی داشتند که مثل سایر شهرهای ایران در زمان جنگ جهانی دوم دچار قحطی نشدند، هنوز هم اصفهانی‌ها این طوری هستند و هوای هم را دارند.

بعد از عبور متفقین از اصفهان، حال و هوای شهر چطور بود؟ هرج و مرج اتفاق افتاد؟

نه، مردم اجازه هرج و مرج ندادند، مدتی بعد گروه‌هایی را برای اسکان به اصفهان آوردند که بعد فهمیدیم آنها لهستانی هستند. مردم اصفهان هم وقتی فهمیدند که این لهستانی‌ها آواره و گرفتار هستند، با همه مشکلات و کمبودهایی که داشتند، خیلی به آنها کمک کردند.

لهستانی‌ها در کجای اصفهان ساکن بودند؟

آنها در باغ‌های محله جلفا که ارمنی‌نشین بود، ساکن شدند، مردم اصفهان برایشان غذا درست می‌کردند و برای آنها می‌آوردند و یک مساله‌ای که خیلی جالب این بود که مردم اصفهان از زن‌ها و دخترهای لهستانی‌ها به طور خاص مواظبت می‌کردند که اراذل و اوباش دنبال دختران و زنان آنها نیفتند.

این مواظبت طوری بود که در همان موقع چند تا از ارامنه جلفا با این لهستانی‌ها ازدواج کردند، آن موقع هم که به این اندازه پاسبان نبود، خود مردم و جوان‌های اصفهان مواظب این لهستانی‌ها بودند، در حالی که مردم اصفهان اصلا با متفقین خوب نبودند و همان طور که گفتم به کامیون‌های متفقین سنگ می‌زدند اما حواسشان به این لهستانی‌های آواره هم بود.

یک نکته جالب دیگر هم در مورد این لهستانی‌ها این بود که وقتی از ایران رفتند، بعضی‌هایشان به نیوزلند رفتند و در آنجا پارکی به نام اصفهان درست کرده‌اند به یاد خاطراتشان از اصفهان ما.

آقای کشاورز! خودتان تاحالا دعوا کرده بودید در این دوره نوجوانی؟ چون بعضی نقش‌های شما مثل شعبان استخوانی طوری است که آدم باور نمی‌کند شما دعوا و کتـــک‌کاری بلد نباشید!

بله، اتفاقا خاطره خیلی جالبی از این دوره دارم. سال 1329 عروسی شاه با ثریا بود، عده‌ای از اقوام لر بختیاری می‌آمدند که بچه‌ها آمدند و خبر آوردند که برخی اراذل مزاحم دخترها شدند و به اصطلاح دنبال دخترها افتادند. ما هم که در اصفهان بودیم همراه دوستانمان به دخترها گفتیم این مزاحم‌ها را بکشانند در کوچه‌ای، ما هم رفتیم و حسابی کتک‌شان زدیم و فرار کردیم، شب که در خانه بودیم، دیدم در می‌زنند، به بابایم قضیه مزاحمت برای دخترها و کتک زدن مزاحم‌ها را گفتم، پدرم هم گفت هیچ نگران نباش! با هم رفتیم کلانتری آن جوان‌های مزاحم هم با سرو کله باندپیچی شده آمدند، بازپرس از من پرسید چه کسانی اینها را کتک زدند؟ گفتم فقط من بودم! فردایش ما را بردند به دادگستری و ما چند نفر را زندانی کردند، بابایم با جمعیت زیادی آمده بود در دادگستری که ما را آزاد کنند، اینقدر ماجرا بالا گرفت که استاندار اصفهان میان جمعیت رفت و قول داد که ما را آزاد کنند، پدرم حتی به این هم راضی نشد و گفت باید آن بازپرس هم عوض شود، ما را آزاد کردند و آن بازپرس را بلافاصله به سیرجان منتقل کردند.

از همکلاسی‌های شما در اصفهان کسی به خاطرتان هست؟ آدم معروف و موفقی بین آنها هست؟

ما به مدرسه ادب می‌رفتیم که هرچی هم که داریم از آن مدرسه و از استادان و بزرگان آن موقع آقای کتابی، جهاداکبر و شفیعی را داریم. یک معلم هم داشتیم به اسم حجت‌الاسلام اشراقی که به ما عربی درس می‌داد. در مدرسه ادب انجمن تئاتر، ادبی و ورزش داشتیم. در واقع جرقه‌های فعالیت هنری ما از اینجا زده شد، از همکلاسی‌هایمان در مدرسه ادب آقای مهندس حقوقی بود که جزو مهندسین ناب و درجه اول کشاورزی است که البته الان بازنشسته شده ولی حوزه تخصصی مطالعاتش راجع به دلایل خشک شدن رودخانه زاینده‌رود است.

دیپلمم را که گرفتم، پدرم مجبور شد بیاید تهران، ما هم به تهران آمدیم و من رفتم خدمت وظیفه، این می‌شود حدود سال‌های 1332.

کجا خدمت کردید؟

خدمت وظیفه در همین پادگان سرآسیاب بود.


چطور پایتان به دنیای حرفه‌ای سینما ، تئاتر و هـــنر باز شد؟

موقع خدمت سربازی، بعد از دوره آموزشی در سرآسیاب به‌کرمان منتقل شدیم، برای این‌که از زیر کار نظامی دربیاییم، گفتیم که ما تئاتر کار می‌کنیم! در دوره سربازی چند تئاتر آماتوری با دوستان کار کردیم، بعد از پایان خدمت سربازی، آمدیم به تهران و جویای کار، خیلی اتفاقی دیدم که در روزنامه اطلاعات یک آگهی زده‌اند که هنرستان هنرپیشگی هنرجو می‌پذیرد.

یعنی شما بعد از دیپلم و سربازی رفتن، آمدید به هنرستان هنرپیشگی؟

بله و دلیل این‌که سن و سال من از بعضی دوستان همدوره‌ام بیشتر است، همین است. از همان دوره سربازی سخت به هنر علاقه‌مند شده بودم، در هنرستان هنرپیشگی اسم نوشتم، امتحان دادیم و قبول شدیم. در خدمت استادان خیلی خوبی که آنجا بودند یک دوره سه ساله را گذراندیم.

چه کسانی بودند؟

استاد علی‌اصغر گرمسیری، استاد رهاورد، استاد حبیب یغمایی، خانم ملک ساسانی، مثلا آقای مهرتاش به ما موسیقی ایرانی درس می‌داد.

از فضای بیست و هشتم مرداد چیزی خاطرتان هست؟

ما زمان کودتا در اصفهان بودیم که شنیدیم دولت مصدق را سرنگون کردند، در اصفهان آنقدرها شلوغ نشد، اصل قصه کودتا در تهران بود.

آن شعبان جعفری معروف را شما دیده بودید؟

نه ندیده بودمش، شعبان جعفری در تهران زورخانه داشت و به دربار وابسته بود.

یعنی در سریال هزاردستان که شما به نوعی شخصیت او را بازآفرینی کرده بودید، هیچ تجربه نزدیکی از شخصیت او نداشتید؟

در هزاردستان آن شخصیتی که من نقشش را بازی کردم، شعبان استخوانی بود که جزو کمیته مجازات بود، ربطی به شعبان جعفری نداشت، هرچند گرته‌برداری‌هایی هم از او در این شخصیت شده بود، اما مال زمان و مکان متفاوتی بودند، البته باید بگویم که تهیه‌کننده سریال هزاردستان هم آقای شنگله بود.

خاطره‌ای از سریال هزاردستان که تابه حال جایی تعریف نکرده باشید، دارید؟

در هزاردستان، آن صحنه آخری که مفتش شش انگشتی می‌خواست شعبان استخوانی را بکشد، من به علی حاتمی گفتم: علی جان! شعبان یک لوتی است، در فرهنگ لوتی‌های قدیم این‌طور است که اگر دشمن آمد و کارد زد به شکمش، روده‌هایش را می‌گذارد و دنبال قاتل می‌دود، گفتم ولی در این سکانس، یک گلوله به شعبان می‌زنند و تمام. بهتر است این‌طوری باشد که وقتی تیر اول را می‌زنند، من بیفتم دنبال قاتل، تیر دوم را بخورم و باز قدم‌ها کوچک‌تر بشود و وقتی به‌قاتل رسیدم، او با تیر سوم مرا بکشد، مرحوم علی حاتمی گفت این‌که می‌گویی خیلی خوب است، ولی به ما گفته‌اند که باید این صحنه را همین الان تمام کنیم، به دلیل کمبود وقت و بودجه و آن چیزی که تو می‌گویی طول می‌کشد، اینجا بود که شدیدا عصبانی شدم نه از دست علی حاتمی، بلکه از سیستمی که نگذاشت علی حاتمی‌ها کار خودشان را آن طور که دوست دارند، انجام دهند.

بعد از هنرستان هنرپیشگی چه کردید؟

بعد ما رفتیم دانشگاه هنرهای دراماتیک که البته برای اولین بار بود این دانشگاه در ایران تأسیس شده بود، حتی یک‌سری از بچه‌ها رفتند دانشگاه تهران که آنها قبول نکردند، ولی وزارت فرهنگ سابق که آقای دکتر فروغی بودند که به پای تئاتر و موسیقی این مملکت خدمات بسیار شایانی کرد، دانشگاه دراماتیک را ایجاد کرد و ما هم کنکور دادیم و قبول شدیم و استادان درجه یک این مملکت آنجا تدریس می‌کردند.

همدوره‌ای‌ها و استادان شما چه کسانی بودند؟

معروف‌ترین همدوره‌ای ما، مرحوم علی حاتمی بود. در آن دانشگاه رشته‌های بازیگری، ادبیات دراماتیک، نمایشنامه‌نویسی، کارگردانی و طراحی صحنه داشت و آنجا دکتر آرمان‌پور، زنده‌یاد دکتر محمدجعفر محجوب، دکتر صفا، هشترودی، دکتر خوانساری، آقای شنگله و آقای حمید سمندریان تدریس می‌کردند. مرحوم حسین تهرانی که نوازنده معروف تنبک بود به ما ریتم درس می‌داد، دانشکده‌های هنرهای دراماتیک، ساختاری مدرن، ولی با استادان بزرگ و قدیمی داشت و این فرصت بسیار خوبی به ما می‌داد.

پایان‌نامه لیسانس شما چه بود؟

عنوان پایان‌نامه من «تأثیر متقابل جامعه و هنر» بود و استاد راهنما هم زنده‌یاد دکتر آریان‌پور.

اولین نقش سینمایی شما چه بود؟

فیلمی که آقای فرخ غفاری ساخته بود به نام شب قوزی.

نقش شما در این فیلم چه بود؟

من نقش یک سلمانی را داشتم که یک شاگرد داشت و نقش آن را خود آقای غفاری بازی می‌کرد، به نظر من از فیلم‌های خوب و ماندنی است که الان نسخه اصلی فیلم در موزه سینماتیک فرانسه هست.

اولین بار که طعم سانسور و توقیف در سینمای ایران را چشیدید، کی بود؟

یک فیلمی قبلا آقای فرخ غفاری ساخته بود به اسم
«جنوب شهر» که در سینمای مایاک نشان دادند آن موقع سرتیپ نادر باتمانقلیچ وزیر کشور بود، شب سوم آمده بود فیلم را دیده بود و بلافاصله دستور توقیف فیلم را داد و آقای فرخ غفاری را هم شب بازداشت کردند.

خاطره‌ای از هنرمندان درباری هم دارید؟

البته یک سری از بچه‌های هنرمند و هنرپیشه بودند که در جشن‌های بیست و هشتم مرداد می‌رفتند در کاخ و یک مقدار ادا و اصول در می‌آوردند، ولی ماها مطلقا این کار را نمی‌کردیم.

آقای کشاورز می‌شود گفت که تقریبا با همه کارگردان​ها کارکرده‌اید بجز آقای مسعود کیمیایی؟

بله می‌شود اینطور گفت، با کیمیایی کار نکردم چون آن موقع بچه‌هایی که در بخش تئاتر وزارت فرهنگ و هنر بودند حق این‌را که در هر فیلمی بازی کنند، نداشتند و تعهد داشتند که فقط فیلم‌های درجه یک و هنری بازی کنند، که در آنجا من یادم است آقای کیمیایی فیلم قیصر را می‌خواست بسازد که از من هم دعوت کرد، اما چون ما اجازه نداشتیم من نرفتم، نقش من را آقای جمشید مشایخی بازی کرد.

ظاهرا شما از سینمای کیمیایی خوشتان نمی‌آید؟

درست است، من خیلی از تم کارهای کیمیایی خوشم نمی‌آید.

بزرگ‌ترین حسرت هنری محمدعلی کشاورز؟

هنرمندی بود به نام آقای اصغر تفکری، اگر بود و می‌گذاشتند و فرصت می‌داشت از بزرگ‌ترین کمدین‌های تاریخ ایران می‌شد.

آقای کشاورز بدترین نقشی که بازی کردید و پشیمان هستید چه بود؟

من از فیلم‌هایی که بازی کردم پشیمان نیستم.

مشکل مهم سینمای ایران از نگاه محمدعلی کشاورز؟

در تلویزیون و تئاتر و سینما، چیزی که الان نداریم یا به صورت کامل و ایده‌ال نداریم، تهیه‌کننده خوب است، بسیاری از مشکلات و مفاسد ناشی از تهیه‌کننده نامناسب، کار نابلد یا کاسبکار است، الان هرکسی گاوداری دارد و پولدار است می‌آید تهیه‌کننده سینما می‌شود! همین است که نجابت را از سینمای ما برده است و باعث این مشکلات و فسادها شده است.

اگر وارد عرصه بازیگری نمی‌شدید دلتان می‌خواست چه‌شغلی داشته باشید؟

نمی‌دانم روزگار به چه صورت رقم می‌خورد؟ البته من اول در دانشکده پزشکی قبول شدم، ولی وقتی برای اولین بار به سالن تشریح اجساد رفتم، دیدم که نمی‌توانم!

چه نقشی را دوست داشتید بازی کنید اما نکردید؟

من خیلی دوست داشتم نقش یک رهبر ارکستر را بازی کنم، الان که دیگر پیر شدیم و از کار افتادیم. گفتند چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو.

شما تا به حال عاشق شدید؟

بله، یک بار عاشق شدیم و برای همیشه عشق را کنار گذاشتیم و برای هفت پشتمان بس است!

می‌شود بگویید داستان چه بوده؟

دختری که گرفتمش عاشقش بودم دیگر.

می‌توانید بگویید داستان چه بود؟ بازیگر بود؟

نه بازیگر نبود، ما رفتیم خواستگاری و ازدواج کردیم و کمی بعد جدا شدیم، تلخی آن هنوز با من هست، البته ثمره آن هم نلی، دخترم است که همه چیزم است و در کار هنری هم بسیار فعال است.

این روزها شما در خانه چه کاری انجام می‌دهید؟

من فقط کتاب می‌خوانم.

چه کتابی؟

تمام کتاب‌های من درباره ادبیات است.

آخرین کتابی که خواندید چه بوده؟

کتاب «خاکستر هستی» که محمدجعفر محجوب نوشته و به نظر من لازم است تمام کسانی که کار سینما تئاتر می‌کنند این کتاب را بخوانند تا ببینند تاریخ ادبیات ما چه سوژه‌های گردن‌کلفتی برای ساختن فیلم و سریال دارد.

دوست داشتید با کدام کارگردان کار کنید که کار نکردید؟

با آنهایی که دلم می‌خواست کار کردم، اما هنوز هم دوست دارم آقای شنگله یک تئاتر کار کنند و من هم با این پای شل بروم و کار کنم.

بامعرفت‌ترین دوست محمدعلی کشاورز؟

علی نصیریان.

شما، آقایان علی نصیریان، جمشید مشایخی و عزت الله انتظامی، چهار پیشکسوت و تفنگدار سینمای ایران هستید، هرکدام را چطور توصیف می‌کنید؟

علی نصیریان، نویسنده، کارگردان و بازیگر ایرانی است و کمتر کسی اینها را با هم دارد. عزت‌الله انتظامی، آدمی واقعا دلسوز، هم در زندگی شخصی هم در زندگی هنری و جمشید مشایخی به پای این سه نمی‌رسد، ولی آکتور خوبی است.

شما از مردم ایران راضی هستید؟

من مردم پایین شهر را خیلی دوست دارم. پایین شهری‌ها مانند کف دست می‌مانند، زلال، شفاف و بامعرفت! هیچ جای دنیا شرافت و انسانیت ایرانی‌ها را ندارد.

بدترین عادت مردم ایران چیست؟

دروغگویی !

آقای کشاورز اصفهانی‌ها چه جور آدم‌هایی هستند؟

برعکس آنچه که می‌گویند بسیار آدم‌های ساده‌ای هستند.

زرنگ نیستند؟

نه، می‌گویند که خیلی زرنگ هستند، اما در کارشان حسابگر هستند؛ یعنی اگر مهمانی بروید آنجا صاحبخانه می‌نشیند و می‌گوید گز می‌خورید، اگر بگویند آره، می‌گوید خوب بروید بخرید. (می‌خندد)

دلتان می‌خواهد به اصفهان برگردید؟

دلم می‌خواهد به اصفهان برگردم، هنوز نفهمیدند پل‌هایی که آنجا ساختند با چه ماده‌ای بوده که 400 سال است چیزی نشده، اما بی‌آبی رخ اصفهان را که زاینده‌رود است، گرفته است. تا آب به زاینده‌رود برنگردد، من هم به اصفهان برنمی‌گردم!

آخرین نقش سینمایی که بازی کردید چه بود؟

در فیلم فرزند صبح، نقش معلم و استاد امام خمینی را بازی کردم که حالا نمی‌دانم آن قسمت را پخش می‌کنند یا نه؟

چه صحنه‌ای است؟

امام و استادش روبه‌روی هم می‌نشینند، امام که نقش ایشان را عبدالرضا اکبری بازی می‌کند یک انگشتری را که استادش به ایشان داده بود، آن را از دستش درمی‌آورد و به او می‌دهد و می‌گوید من را دعا کن، استاد امام هم می‌خندد و می‌گوید تو هم من را دعا کن.

چیزی که الان محمدعلی کشاورز از مسئولان می‌خواهد؟

من تعجب می‌کنم چرا تلویزیون این شهرکی را که علی حاتمی ساخت اسمش را گذاشت شهرک غزالی؟ چرا نگذاشت شهرک علی حاتمی؟ درست است که فیلم‌های علی حاتمی جاودانه خواهند ماند، اما باید این نامگذاری هم می‌شد و به نظرم در این مورد تلویزیون یک مقداری بی‌مهری کرد.

نویسنده: بهمن هدایتی - چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۱

مسعود رایگان با بینی بزرگ، نگاه نافذ، صدای گرم و مخملین- حتی اگر آرام در صندلی اتاق نمایش سیمافیلم نشسته باشد و به سوالاتت جواب بدهد- مدام تو را به خاطره خیلی دور، خیلی نزدیک می‌برد، انگار که نمی‌توانی او را خارج از خاطره پزشک مغرور و مرسدس سوار و البته عاقبت به خیر «خیلی دور خیلی نزدیک» تصور کنی، اتفاقا مسعود رایگان خودش هم خیلی دور خیلی نزدیک است، رایگان پنهان نمی‌کند که عمیقا مدرن است، این شاید بخش دور قصه باشد، اما به همان اندازه هم نزدیک است، ریشه در سنت و آیین‌های شرقی دارد، پدرش مداح صاحب سبک اهل بیت در لرستان بوده است و دلبستگی‌های قابل تامل و نزدیک این سوی میدان دارد، گفت‌وگو با رایگان مدام «خیلی دور، خیلی نزدیک» را زنده می‌کرد، طبعا همین از جذابیت‌های حرف‌های او بود، مسعود رایگان البته تصویر و تحلیلی خاص خود از سینمای ایران دارد و کاملا آماده است که از این تصویر آرمانی دفاع کند، این گفت‌وگو را از نظرمی گذرانید.

آقای رایگان! پدر شما مداح اهل بیت بودند و نوحه‌هایی با گویش لری از او به یادگار مانده، چطور فرزند یک مداح، شد بازیگر سینمای ایران؟!

(با خنده) شما این را از کجا می‌دانید؟ من هنوز هم در حقیقت از ارادتمندان پدر هستم.

پدرتان چطور آدمی بود؟

پدرم یک آدم غریبی بود برای خودش، یعنی هم نوحه‌خوان بود، هم کارگردان تئاتر، هم بازیگر، هم طراح صحنه، هم طراح گریم و هم حتی نویسنده بود، تمام عشقش به خاندان اهل بیت(ع) بود، یعنی تمام متن، شعر، موسیقی و ملودی که روی نوحه‌ها می‌گذاشت برای خودش بود و شعرهایی که به گویش لری- کرمانشاهی می‌سرود و به همین خاطر هم طرفداران زیادی داشت، خیلی‌ها عاشق همین بودند، در لرستان به پدرم کرمانشاهی خرم‌آبادی می‌گفتند.

پدر چه سالی فوت کرد؟

5 سال پیش.

آقای رایگان، شما سال‌های 60 تا80 خارج از کشور بودید تا این‌که سال79 به دعوت آقای وحید موسائیان و رضا میرکریمی به ایران آمدید و فیلم خوبی هم بازی کردید. یعنی بعد از یک دوره غیبت طولانی، با یک فیلم خوب شروع کردید و خیلی زود تبدیل به یکی از بازیگران شاخص سینمای ایران شدید. چطور این اتفاق افتاد؟

بله، من سال 79 به ایران آمدم و تا پایان فیلمبرداری کار اینجا بودم و مجددا به خاطر قرارداد تئاتری که داشتم به سوئد برگشتم و دو سال بعد به دعوت آقای میرکریمی برای بازی در فیلم «خیلی دور خیلی نزدیک» به ایران بازگشتم.

تعریف و توصیف مسعود رایگان از سوئد چیست، با توجه به این‌که تعداد دیگری از بازیگران ایرانی هم در سوئد اقامت دارند.

سوئد سرزمینی است که «خواستن، توانستن است»، برخلاف خیلی از کشورهای اروپایی و غربی، راه برای تحصیلات در هر سن و سالی و با هر شرایطی، همیشه باز است. سوئد جایی است که آموختن، هیچ وقت تعطیل نمی‌شود. هنر در سوئد جایگاه خاصی دارد و در فرهنگ آنها ریشه کرده است.

در فاصله بین این 20 سال که شما نبودید، چه تغییری در سینمای ایران احساس کردید؟

اصولا آشنایی من با سینمای ایران برمی‌گردد به آقای کیارستمی و فیلم‌هایش و همین‌طور سینمای استادانی مثل مهرجویی و کیمیایی. واقعیت این است که هر قدر نگاه می‌کنم، می‌بینم شاکله سینمای فاخر ما به همین‌ها برمی‌گردد. به عبارت دیگر، ما هنوز در سینما هرچه داریم از موج‌نویی است که سال‌ها قبل در سینمای ایران آغاز شد.

فیلم‌ترین فیلم سینمای ایران از نظر مسعود رایگان؟

زیباترین فیلم ایرانی که می‌توانم نام ببرم فیلم «گزارش» آقای عباس کیارستمی است و افسوس می‌خورم چرا این ماجرا ادامه پیدا نکرد و نمی‌کند.

از طرف کجا ادامه پیدا نکرد؟ منظورتان دقیقا چیست؟

تأسف من از اینجا ناشی می‌شود چرا مقوله‌ای که اسمش را گذاشته‌ایم «سینمای ملی»، پایه آن از فیلم گزارش آقای کیارستمی نیست و در واقع ما آن را مبنا قرار نمی‌دهیم تا به جلو حرکت کنیم. ما یک فاصله سی‌و‌اندی ساله از آن موج نو داریم تا بعد که شاهد فیلم جدایی نادر از سیمین هستیم.

برگردیم به سوال اصلی، اگر منظور شما را درست فهمیده باشم این 20 سالی که شما در غربت زندگی کردید، همچنان نگاهتان به سینمای ایران متاثر از کارهای آقای کیارستمی بوده؟

بله. دقیقا همین‌طور است. فیلم‌های مستند کیارستمی مثل فیلم مسافر، بی‌نظیر است و من خیلی دوست دارم. من با خاطره فیلم‌های کیارستمی از ایران رفتم و الان هم سینمای ایران را آن شاخص می‌بینم، شاخص موج نوی سینمای ایران.

البته بعضی‌ها هم فیلم قیصر مسعود کیمیایی را سرآغاز موج نوی سینمای ایران می‌دانند.

نه، این را قبول ندارم، نظر من بالعکس است. اولین فیلمی که آقای کیمیایی ساخت «بیگانه بیا» بود که بسیار فیلم قابل تأملی است، اما قیصر فیلمی است که تار و پودش چیزی بود که به آن می‌گویند «فیلمفارسی» اما شما نگاه کنید به فیلم دایره مینای آقای مهرجویی یا حتی فیلم رگبار آقای بیضایی، ذهن من هنوز درگیر این فیلم‌هاست، من با این نگاه به سینما، ایران را ترک کردم و هنوز هم این نگاه را دارم، در واقع این‌ها آدم‌هایی بودند که ذهنیت من را از سینمای ایران شکل دادند.

شما که قائل به سینمای ملی هستید، کدام فیلم را مصداق یک فیلم ایرانی تمام عیار می‌دانید؟

به معنای واقعی من حقیقتا فیلم خشت و آینه را فوق‌العاده می‌دانم، شاید یکی از دلایلی که سازنده‌اش، آقای گلستان همیشه خودش را بالا می‌داند و بحق هم هست، ساخت همین فیلم باشد، خشت و آینه هنوز مدرن است، هنوز می‌شود به آن رجوع کرد و یاد گرفت، چه از زاویه دوربین چه از زاویه فکری که پشت فیلم قرار دارد و چه از نظر حضور کارگردان که دانای کل است و چه از نظر بازیگری. فیلم خشت و آینه یک سکانس فوق‌العاده دارد که مرحوم جلال مقدم و پرویز فنی‌زاده - که یادشان به خیر باد- یک بازی تاریخی در سینمای ایران را ارائه می‌دهند، در این سکانس ابزار و اشیا به معنی واقعی در قاب دوربین معنا پیدا می‌کند و هیچ توقفی صورت نمی‌گیرد. آقای مقدم، خیارش را پوست می‌کند و راجع به این‌که چرا یک بچه را سر راه می‌گذارند فلسفه‌بافی می‌کند.

جالب است که شما با دلبستگی به این نوع سینما، به نوعی ستاره فیلم‌های معناگرای دهه اخیر شدید، مثل فیلم «خیلی دور، خیلی نزدیک» که به خاطر آن جایزه جشنواره فجر را هم بردید. این عجیب نیست که شما با دلمشغولی به آن نوع سینمای به‌اصطلاح روشنفکری، در سینمای معناگرای کارگردان‌هایی چون رضا میرکریمی ستاره می‌شوید؟

ببینید تقسیم‌بندی سینما به فیلم‌های معناگرا، فلسفی و سیاسی به نظرم درست نیست، فیلم، فیلم است! اجازه بدهیم که مخاطب این تقسیم‌بندی را انجام دهد و ما برای او نسخه نپیچیم، البته این تقسیم‌بندی کلی هست که بعضی فیلم‌ها تجاری است، بعضی فیلم‌هایی است که کالای فرهنگی تولید می‌کند، بگذارید ما تعیین نکنیم. به سیال بودن و جاری بودن سینما ایمان بیاوریم و این‌که مخاطب تعیین کند فیلم در چه ژانری گذاشته می‌شود، کما این‌که مدت‌هاست راجع به سینمای معناگرا صحبت نمی‌شود.

 


 

خب به نظر شما چرا مدتی است از سینمای معناگرا صحبت نمی‌شود؟ چرا سینمای معناگرا افت کرده؟

باز شما حرف خودتان را می‌زنید! من نـــــمی‌دانم. در واقع به خاطر این‌که ما می‌خواهیم یک چیزی را مطرح و تقسیم‌بندی کنیم چرا؟ مسأله این است که ما چرا اسم واقعی را به کار نمی‌بریم؟ مثلا معادل کمدی، طنز نیست، در دنیای نمایش می‌گوییم کمدی، تراژدی، درام، ملودرام و... تقسیم‌بندی اصلی این است، چون ما معادلش را نداریم، به‌طـــور مثال به جای ملودرام چه می‌خواهیم بگوییم؟ طنز 90 شبی؟ طنز فقط در ادبیات است و ربطی به حوزه نمایش ندارد، کمدی هم انواع مختلف دارد؛ کمدی زهرخند، کمدی دلارته و... این قضیه را یاد بگیریم که استفاده بیجا نکنیم.

خب به نظر شما معادل نساختن یا دوری از بومی‌سازی برای مفاهیم هنری کلاسیک، نوعی غربگرایی افراطی نیست؟

چون ما وقتی از نمایش حرف می‌زنیم، این اصول خودش را دارد،این رواج غرب نیست رواج اصول است، مثلا مفهوم طنز در ادبیات عبید زاکانی است، نه در نمایش، باید بدانیم که ادبیات با نمایش دو مقوله جداست، مثلا تعزیه یک آیین است که اجرا می‌شود، چرا تکامل پیدا نکرده که ما صاحب تئاتر شویم؟ چه چیزی را به تعزیه اضافه کردیم؟ تنها چیزی را که ما از دنیای نمایش داریم همین تعزیه است.

به شما لقب بازیگر بدون اغراق می‌دهند چطور این شخصیت را در سینمای ایران پیدا کردید؟

 اصلا چرا اغراق؟ همه هنر بازیگری به بی‌اغراق بودن و باورپذیر بودن آن است، این مسأله برمی‌گردد به آموزه‌های من از دنیای بازیگری، حالا من نمی‌دانم تا چه اندازه در آن موفق هستم، ولی مهم‌ترین دلیلش به نظرم یکی مسأله تجربی دیداری- شنیداری و بعد مطالعات است که چقدر دیدیم، شنیدیم و خواندیم، دیدن یک فیلم یک تجربه دیداری و شنیداری است و فراموش نکنیم که در وهله اول یک سرگرمی است، چرا خیلی دور خیلی نزدیک به دل می‌نشیند؟ به خاطر تمایل آن به قصه و قصه‌پردازی است من به شخصه ادبیات ضد قصه را دوست ندارم، زمانی که ما به مـــعماری که درون شرق و غرب وجود دارد، نگاه می کنیم، تفاوت نگاه‌ها در ادبیات را هم متوجه می‌شویم، شما ببینید در شرق، خانه‌های شرقی یا خانه‌های ایرانی، درها به درون باز می‌شود و یک رازگونگی دارد که باید کشف کنیم، ولی در غرب برعکس این قضیه است، می‌توان این‌طور گفت که شرقی‌ها درونگرا رمزآلود و غربی‌ها برونگرا هستند.

البته من یک فیلم ساده خوب صمیمی و به دور از اداهای روشنفکرانه دارم که قبل از فیلم «خیلی دور خیلی نزدیک» بازی کردم به نام خاموشی دریا، البته منظورم این نیست که فیلم «خیلی دور خیلی نزدیک» ادا دارد، آن هم ادا ندارد، خیلی‌ها فکر می‌کردند که خاموشی دریا زندگی شخصی من است در صورتی که این‌طور نبود و تنها وجه شباهت من با سیاوش قصه در غربت او بود.

خوب شما خودتان را بیشتر شرقی می‌دانید یا غربی؟

(می‌خندد) یعنی چه؟

با توجه به همین توصیفاتی که گفتید پرسیدم.

خیلی فرق می‌کند، بنده هر چقدر هم که در خارج از کشور زندگی کرده باشم که یک چیزی حدود 22 سال هم بوده به هر حال علقه‌های عاطفی من، ریشه‌های من در اینجاست و اصلا نمی‌شود توضیح داد.

اما شخصیت هنری شما به آن سمت گرایش پیدا کرده.

آموزه‌های من آموزه‌هایی است که در غرب یاد گرفتم، شاید اگراین شرایط نبود من با خیلی از مبانی سینمای بازیگری و تئاتر که الان آشنا هستم به اینها نمی‌رسیدم و آشنا نمی‌شدم.

شما مدت‌ها سوئد بودید و قبل از بازگشت به ایران آنجا بازیگر بودید، تفاوت بازیگر ایرانی با بازیگری در جامعه‌ای مثل سوئد چگونه است؟

آنجا مسئولیت‌ها کاملا از هم تفکیک شده است، مسئولیت‌ها هم مشخص است، در غرب این نگاه که کارگردان که « همه کاره » است، سال‌هاست از بین رفته است. در غرب تعبیری که از بازیگری وجود دارد به این معناست که بازیگر خالق صحنه است وکارگردان فقط کمک و هدایت می‌کند، بدون این‌که بازیگر متوجه شود، البته من بعد از بازگشتم به ایران، خوشبختانه و از خوش‌اقبالی با اکثر کارگردان‌هایی که افتخار همکاری داشتم دقیقا چیزی بوده که از آن متد الگو گرفته بودند، یعنی وقتی آقای مهرجویی می‌بیند که بازیگرکار خود را انجام می‌دهد، دخالت نمی‌کند چون آن صحنه باید توسط بازیگران خلق شود و کارگردان یک دانای کل است که حالا نمی‌خواهد چوب لای چرخ این بازیگر بگذارد و او را گمراه کند، این باهوشی کارگردان را می‌رساند، خانم رخشان بنی‌اعتماد، آقای میرکریمی و آقای کیمیایی همه این الگو را دارند، در واقع کارگردان دارای دسته کلیدی است که کلیدهای مختلفی دارد و این کلیدها را به بازیگر می‌دهد تا به کشف برسد.

مثال می‌زنید؟

یک صحنه از یک فیلم تلویزیونی بود که به سفارش شبکه دو سوئد ساخته شد. در یک صحنه دو بازیگر روبه‌روی هم ایستادند وآقای براگمن می‌رود زیر گوش یکی از اینها فقط می‌گوید که اگر یک حرکت اضافی بکنی نفر مقابل تو را می‌کشد، کل کارگردانی و هدایت بازیگر این است!

چرا بیشتر تئاتری‌ها آرزویشان این است که آقای تقوایی به آنها پیشنهاد کار دهد؟ هم از زبان شما خواندم هم افراد دیگر، آقای بهزاد فراهانی هم این حرف را زدند.

(می‌خندد) جزو آرزوهای ماست، به خاطر این‌که کارگردان بی‌نظیری است و قبل از این‌که وارد دنیای سینما و نمایش باشد رمان‌نویس و قصه‌نویس خوبی است و ذهن وسیعی دارد، بازیگرها دنبال این نوع کارگردان‌ها هستند.

آقای رایگان! شما و همسرتان، خانم رویا تیموریان یک زوج هنری هستید و زندگی خصوصی هنرمندان هم یکی از موضوعات جذاب برای مردم است. شما به عنوان بازیگری صاحب سبک، چگونه این فضا را مدیریت می‌کنید؛ به این معنا که هم با هواداران و ابراز احساسات مردم روبه‌رو هستید و ارتباط دارید و هم این‌که حریم شخصی خود را حفظ می‌کنید. جمع این دو چطور است؟ آیا به زندگی خصوصیتان آسیبی وارد نمی‌شود؟

داستان زندگی خصوصی ما یک طرف قرار دارد و زندگی کاری یک چیز دیگر است، مردم مهربان هستند و ما را شرمنده محبت خودشان می‌کنند.

شاید هم مهربانی‌های بیش از حد؟

فرض کنید ما برای خرید به نانوایی و تره‌بار می‌رویم و پیش می‌آید که سوال جالبی از ما می‌پرسند؛ مثلا شما مگر نان هم می‌خرید؟ می‌گویم خب ما هم مثل شما هستیم چه فرقی می‌کند؟ ما نان، سبزی، سیب‌زمینی، پیاز هم می‌خریم احتمالا عصبی و ناراحت هم می‌شویم و سوار اتوبوس و تاکسی هم می‌شویم، قصه بر سر این است که ارتباط ما یک ارتباط نزدیک و دوجانبه با مردم است.ما طبعا بدون حضور مردم هیچ کاره هستیم. وقتی مخاطبی نباشد کارهای ما را تماشا کند، کار ما چه فایده‌ای دارد؟ در دهه 80 میلادی که موجی از فیلم‌های ویدئویی خشونت بار سرازیر شد مخاطب تئاتر کم شد، بزرگان تئاتر سوئد گفتند ما کرکره‌های تئاتر را پایین می‌کشیم و هر زمان که مخاطب خواست دوباره روی سن می‌رویم. حقیقت این است که اینها لازم و ملزوم یکدیگر ند.

بدترین موقعیتی که در آن با ابراز احساسات مردمی مواجه می‌شوید، چه زمانی است؟

در جریان فیلمبرداری، برخی مردم از روی علاقه می‌آیند یا عکس می‌اندازند یا سوالاتی دارند که چطور وارد عرصه سینما شوند و... حالا اینها همه در شرایطی است که دوربین جلوی من هست و من باید به یک سوی دیگر فکر کنم و خودم را برای نقشم آماده کنم. خب این قبیل مسائل معادلات فیلمبرداری را بر هم می‌زند وگرنه در حالت آزاد مشکلی پیش نمی‌آید.

مردم بیشتر کدام نقش شما را به یاد می‌آورند؟

خیلی از نقش‌ها، مثلا در خیلی دور خیلی نزدیک، سقوط یک فرشته، مدار صفر درجه یا فیلم خون بازی.

بیشتر با کدام نقش شما را می‌شناسند؟

برد تلویزیونی خیلی زیاد است، اما اکران سینما محدود است، به همین دلیل بیشتر مرا با کارهای تلویزیونی‌ام می‌شناسند.

از این ابراز محبت‌های عجیب مردمی، چیزی خاطرتان است؟

امیدوارم چیزی را که می‌خواهم بگویم، آن دوست و همشهری عزیز هم بخواند، چون این یک قدردانی ویژه از اوست؛ شهروند عادی که آبمیوه‌فروشی داشت. یک روز می‌خواستم سر یک پروژه بروم، ماشینم پنچر شد خلاصه ماشین را از زیر گذر بالا آوردیم. من یک گوشه ایستاده بودم و فکر می‌کردم، یکدفعه این آقا مچم را گرفت گفت شما بیا! مرا برد داخل آبمیوه فروشی و با یک معجون عجیب غریب پذیرایی کرد، سوال کرد کجا داشتی می‌رفتی؟ گفتم داشتم می‌رفتم سرصحنه فیلمبرداری، باز پرسید چند نفر سر صحنه هستید؟ گفتم حدود 30 تا 40 نفر، به شاگردش گفت دو تا 20 لیتری بزن ممد! یادش بخیر اسمش خاطرم نیست اما روز خاطره‌انگیزی بود و به همه اعضای پروژه آبمیوه و معجون داد. مردم ایران شدیدا عاطفی هستند، به بازیگران احترام می‌گذارند و حاضرند با یک هدیه‌ای محبت خود را نشان دهند و این قابل قدردانی است.

آقای رایگان می‌شود گفت که مردم ما هنوز بازیگران را در نقش‌هایی که بازی می‌کنند می‌بینند و نمی‌توانند بین شخصیت خود آنها و نقش‌ها تفکیک قائل شوند؟

در گذشته این موضوع بیشتر بود. مردم فکر می‌کردند مثلا آقای ملک مطیعی واقعا همان است که در فیلم‌هایش بازی می‌کند، در صورتی که آقای ملک مطیعی بازیگری تئاتری بودند و حتی کارگردانی هم می‌کردند. قبل از انقلاب، مردم بیشتر این‌طور فکر می‌کردند، اما بعدها با رشد رسانه‌ها و فضای ارتباطی این تفکر کمرنگ‌ شد. البته این مسأله به دلیل همذات‌پنداری آدم‌ها با شخصیت‌هاست که باعث برقراری ارتباط عاطفی می‌شود.

در کشورهای غربی این حالت چطور است؟ مردم چطور با بازیگران معروف برخورد می‌کنند؟

برای مثال یک بار من و همسرم در خیابان‌های استکهلم قدم می‌زدیم، یک آقایی که بازیگر مطرح در هالیوود است، داشت رد می‌شد. اتفاقا برف شدیدی هم می‌آمد و یک فضای عجیب و غریبی بود. من به خانمم گفتم این فلانی است و او از من سوال کرد که پس چرا مردم سراغش نمی‌روند؟ به همسرم گفتم او حتی اگر در یک کافه‌ای هم نشسته باشد کاری به او ندارند و مزاحمتی ایجاد نمی‌شود، نهایت برخورد در خیابان با یک بازیگر یک لبخند و کلاه از سر برداشتن است. چارچوب‌های ما با آنها فرق می‌کند، ما علاقه‌مندیم که در جمع زندگی کنیم، اما آنها دوست دارند در خود و انتزاع باشند.

 
نویسنده: بهمن هدایتی - دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱
داریوش ارجمند، داریوش ارجمند است! ارجمند، خودش و حتی نقش هایش انگار جزئی از ایرانیت ما ایرانی‌ها است، ارجمند هم شبیه پدرهای سنتی خانواده‌های ایرانی است، هم شبیه شمایل سرداران هخامنشی و هم گره‌خورده با تاریخ صدراسلام با مالک‌اشتر و عبدالعظیم حسنی. ارجمند با قدرت و حرارت حرف می‌زند، آنقدر اعتماد به نفس دارد که از سخنرانی​اش در یک هیات مذهبی و به‌عهده گرفتن سخنگویی فدراسیون ورزش‌های زورخانه‌ای محکم دفاع کند و بگوید «هر چیزی در این جهان است به من مربوط است» و البته اینقدر هم صداقت و صراحت دارد که بگوید مجبورم بازیگری کنم، ولو در نقش‌های زرد.

 شاید زود باشد که بگوییم داریوش ارجمند یک اسطوره است، اما حتما 20 سال دیگر می‌توان او را جزو اسطوره‌های سینمای ایران دانست. متن گفت‌وگوی جام‌جم با داریوش ارجمند را از نظر می‌گذرانید:

مشهور است که شما شاگرد دکتر شریعتی بودید، هم در دانشگاه فردوسی مشهد و هم از نظر فکری. اخیرا پیامک‌هایی طنزی با عنوان دکتر علی شریعتی میان مردم رد و بدل می‌شود، می‌خواستم بدانم عکس‌العمل شما به این پیامک‌ها چه بوده؟ برایتان از این پیامک‌ها آمده است؟

بله، به ما هم رسیده!

عکس‌العمل شما بعد از دیدن آنها چیست؟

هیچ عکس‌العملی نسبت به آنها ندارم، بخصوص که من جمله به جمله مطالب کتاب‌های دکتر شریعتی را می‌دانم و بارها خوانده‌ام.

فکر می‌کنید چرا این پیامک‌ها را علیه شریعتی​ساخته‌اند؟

این خصیصه ویران‌سازی است. علاقه به ویران کردن یک بنا، یک شخصیت، تفریح بیکاره‌هاست که البته خیلی بچگانه و گاه احمقانه است و هیچ کاربردی ندارد برای این ‌که در طول تاریخ با بسیاری از بزرگان از این دست شوخی‌ها کرده‌اند، اما آن شوخی‌کننده در تاریخ دفن شده به این خاطر که جرأت نوشتن اسم خود را ندارد،یک غلط زیادی در سر خود دارد ولی نمی‌تواند اسمش را بنویسد. فرق او با دکتر شریعتی این است که دکتر پای آنچه گفته اسمش هست و به گفته خودش مسئول تمام حرف‌هایی است که در زندگی خود زده است. این پیامک‌ها یعنی شریعتی زنده است و حضور دارد، یعنی وقتی می‌خواهند مطلبی را به مردم به عنوان حرف راست و حق بقبولانند به وی نسبت می‌دهند حتی اگر یک جوک باشد. پس جایگاه رفیع خود را در دل جامعه دارد.

تا حالا از این پیامک‌ها خنده‌تان گرفته یا ناراحت شده‌اید؟

اصلا ناراحت نشده‌ام، من خنده‌ام می‌گیرد. محال است با این کارها عصبی بشوم. دکتر علی شریعتی آنقدر بزرگ هست و تمام کسانی که ادای او را در می‌آورند هم هنوز به گرد پایش نرسیدند.

آقای ارجمند! شما در همه عرصه‌ها حرف زده‌اید و حضور داشته‌اید، در ورزش، سینما، سیاست و... نظر خودتان چیست؟

من فکر می‌کنم هر چیزی که در این جهان هست به من مربوط است از زنگ و در زورخانه گرفته تا یک پلان زیبا در فیلم «زیر درخت گیلاس» آقای کیارستمی، از یک بازی فوتبال باشگاهی در آلمان که جهان را گرفته تا بازی تنیس آقاسی به من مربوط می‌شود. اینها برای دنیای من هستند و به اندازه شعور و نیازم در این حیطه‌ها وارد می‌شوم. من دوست دارم همه چیز را در این جهان بشناسم وقتی که می‌توانم را جع به چیزی صحبت کنم، چرا باید سکوت کنم، من روی خودم کار می‌کنم، من به فوتبال، ورزش زورخانه‌ای، شعر، موسیقی، تئاتر و حتی سیاست فکر می‌کنم و وقتی فکر و مطالعه می‌کنم، صاحب یک اندیشه و دیدگاه می‌شوم و با دیگران در میان می‌گذارم. من زمانی در ارتباط با فوتبال حرف‌هایی زدم که هیچ‌کس تا آن موقع نزده بود، حتی حرف‌های مرا مسخره کردند.

کدام حرفتان را درباره فوتبال مسخره کردند؟

گفتم فوتبال یک بازی عارفانه است. این وحدت در کثرت در فوتبال چه زیبا نمود پیدا می‌کند، تیمی می‌تواند برنده شود که یازده نفر آن یک نفر شوند، «صد دل به هم چو شود آشنا یکی است» و این آرزویی است که ما هم در زندگی‌مان داریم، پس وقتی که به فوتبال فکر می‌کنم، صحبت‌های کارشناسان را می‌شنوم، راجع به آن که کتاب می‌خوانم و سعی می‌کنم یک فهم جدیدی از این بازی و حرکاتی که در آن هست پیدا کنم، در بقیه موارد هم همین‌طور است. یک جایی گفته بودند که فلانی راجع به همه چیز حرف می‌زند، گفتم نه، راجع به چیزهایی که بلدم حرف می‌زنم، ولی به این حرف من خندیدند و مسخره‌اش کردند.

در اینترنت، عکسی منتشر شده بود که شما به مناسبت تولد حضرت زینب(س)، بعد از مداحی، سخنران یک هیات مذهبی بودید، این به خواست خودتان بود یا در رودربایستی قرار گرفتید؟

نه من خیلی این کار را انجام می‌دهم، من خودم بچه هیات هستم. این چیزی نیست که بگویم من خیلی عوام‌زده‌ام یا چون هیات می‌روم خیلی آدم فرودستی هستم، من با افتخار می‌گویم که هیاتی هستم و می‌دانم که چه کاری انجام می‌دهم، خیلی‌ها در تعطیلات مذهبی می‌روند لب دریا ما می‌رویم هیات، چه اشکالی دارد؟ اتفاقا در همین جایی که شما می‌گویید که من راجع به حضرت زینب صحبت کردم، بعدا دیدم در سایت‌ها یک عده‌ای گفتند که این فرد سخنران هیات هم شده و از این حرف‌ها. بله من تاریخ اسلام خواندم و آن را بلدم و حرف بیخود نمی‌زنم. لااقل راجع به دوازده امام می‌توانم حرف بزنم، راجع به خدا، پیامبر و صحابه‌هایش می‌توانم حرف بزنم؛ همان‌طور که می‌توانم راجع به فیلمساز‌ها و فوتبالیست‌های جهان و... حرف بزنم.

شما سال 86 نامزد انتخابات مجلس هشتم هم شدید و بعد از مدت کوتاهی انصراف دادید، چرا؟

اصلا نامزد نشدم، البته به من پیشنهاد شد و پول خوبی هم پیشنهاد دادند که من با آن پول می‌توانستم از شر اجاره‌نشینی راحت شوم، ولی قبول نکردم چون کار من نبود.

این ‌که شما ناگهان از قامت یک هنرپیشه نقش‌هایی مثل مالک اشتر، می‌روید و سخنگوی فدراسیون زورخانه‌ای می‌شوید یا مثلا ناگهان یک روز صبح می‌روید سر تمرین تیم فوتبال استقلال، به نظرتان ممکن است نظر مخاطبان و هوادارانتان شما را در مورد شما عوض کند؟ خللی در سابقه هنری و حرفه‌ای شما در سینما و تلویزیون شما ایجاد نمی‌کند؟

اصلا این‌طور نیست. مگر هرزگی می‌کنم؟ بهتر از این است که سر از مهمانی‌های شبانه در بیاورم. اعتمادی که آقای محمدرضا طالقانی بعد از یک عمر حضور در ورزش در سطح ملی به من می‌کنند، نشان این است که مرا می‌شناسند.

خب نمی‌شود این‌طور گفت که این حضور شما در ورزش و سیاست، به‌خاطر آن شمایل و نقش‌های خاص و تاریخی است که در سینما و تلویزیون بازی کرده‌اید؟ یعنی معتقدید کاملا به خاطر شایستگی‌های خود این عرصه‌ها را امتحان و ورود پیدا کرده‌اید؟

به هیچ‌وجه، این به دلیل شناخت من از ورزش باستانی است. من در جاهایی صحبت کردم و این آقایان بودند و حرف‌های مرا از ورزش باستانی شنیدند و پسندیدند. من راجع به همه چیز حرف‌های تازه‌ای می‌زنم و زده‌ام، خیلی‌ها نمی‌توانند فلسفه و روابط موجود در بین پدیده‌های جهان را خوب تشخیص دهند یا می‌گویند به ما ارتباطی ندارد، اما به من مربوط است.

اگر بنده به عنوان چهره‌ای که در سینما هستم بتوانم برای ورزش موثر باشم پس چرا کوتاهی کنم؟ شخصی بعد از یک مصاحبه‌ای که انجام داده بودم، گفت که فلانی تا حالا شلوار ورزشی پوشیده که اظهارنظر می‌کند؟ یعنی اگر کسی شلوار ورزشی نپوشید حق حرف زدن ندارد؟ آنهایی که پوشیدند و صد تا گل زدند می‌دانند اصلا چرا فوتبال بازی می‌کنند؟ افرادی هستند که راجع به جهان صحبت می‌کنند و ساختار جهان را توضیح می‌دهند پس حتما جای خدا نشستند؟ من تاریخ، جامعه‌شناسی و بعد از آن هنر خواندم و برای قرار گرفتن در این عرصه‌ها تفکر سیستمی را آموختم. من در جوانی ورزش کردم، زورخانه رفتم و کشتی گرفتم، در دبیرستان فوتبال بازی کردم، پس حق دارم اظهارنظر کنم و به مسائل وارد شوم.

من ده سال در تلویزیون مجری برنامه طلوع ماه بودم و هر چهارشنبه با بزرگ‌ترین استادان و دانشمندان این مملکت نزدیک به صد دقیقه گفت‌وگو می‌کردم. من برای صحبت کردن با فردی مثل دکتر ستوده یا دکتر باستانی پاریزی یا مرتضی ممیز چه باید می‌دانستم؟ طبیعی بود که باید آمادگی پیدا کنم و پیدا کردم. آن دوران از بهترین روزهای زندگی من بود، با استادانی می‌نشستم که قبلا آرزوی دیدنشان را داشتم.

اجرای برنامه «طلوع ماه» طولانی‌ترین و شاید تنها تجربه اجرای شما در تلویزیون بود، این تجربه چه چیزی را به شما اضافه کرد؟

سختکوشی، دل‌کندن از هواهای نفس و رفتن برای دانستن. دانستن لذت‌بخش‌ترین چیزی است که خدا به ما داده. وقتی که ما از جهل دور می‌شویم لذت می‌بریم. من در آن برنامه واقعا یاد می‌گرفتم، لذت این یاد گرفتن را شما می‌توانستید در چهره من ببینید، من فیلم بازی نمی‌کردم، برای این ‌که بتوانم با آقای داوری، استاد فلسفه غرب صحبت کنم، سه بار فلسفه غرب را خواندم. من در دوران کارمندی هم این تجربه‌ها را داشتم. دبیر انجمن آثار باستانی، کارشناس هنری و مدرس سینما بودم. این اواخر برای پسرم که آهنگسازی می‌کرد، ترانه‌سرایی کردم.

می‌شود این‌طور گفت که اگر پشت‌سر داریوش ارجمند، یک کارگردان ماهر وجود داشته باشد و شما را هدایت کند، نتیجه بازی‌های شما درخشان خواهد شد در غیر این صورت نقش‌ها معمولا تکراری و کلیشه‌ای از آب درخواهد آمد، این نظر را قبول دارید؟

فکر می‌کنم اگر هنرمند می‌خواهد سازندگی به‌وجود آورد باید اولین منتقد خودش باشد، من بعد از خواندن نقد کارهایی که در آن حضور داشتم، فهمیدم نقدهایی که خود من به کارهایم دارم، اصلا متوجه آن نشدند، به منتقدان احترام می‌گذارم، می‌توانند این نقدی که اشاره کردید را داشته باشند. کما این‌ که از منتقدان گرفته تا آنهایی که به عنوان داور در جشنواره فجر هستند این را گفته‌اند، حرف‌های خنده‌داری زدند که حتی مرغ پخته در دیگ خنده‌اش می‌گیرد،

یکی از داور‌های محترم جشنواره فجر گفته بود بازی ارجمند در «امیرعلی» فیلم اعتراض مثل «اسی در به در» فیلم آدم برفی است، فقط یک شعور متوسط که بازیگری نمی‌فهمد چنین اشتباه بزرگی را می‌کند این ‌که کسی نقش‌های نزدیک به هم بازی کند، اما فاصله آنها را رعایت کند سخت است، سخت است که هم حشمت فردوس را بازی کنی با دو پسر هم حاج حیدر سیاه شونی با دو پسر، اما حاج حیدر هیچ ربطی به حشمت فردوس ندارد، برخی تا ظاهر قضیه را می‌بینند، سریع حکم می‌دهند برای این‌ که ما انسان‌های ظاهربینی هستیم، اگر بصیرت داشته باشیم، می‌فهمیم که چه فاصله‌ای بین این دو نقش وجود دارد و تفاوت آن در چیست.

یعنی منظورتان این است که در نهایت هیچ منتقدی نمی‌تواند رفتار و نوع بازیگری شما را تغییر دهد؟

من این حرف‌ها را خیلی جدی نمی‌گیرم، اینها لقلقه زبان هستند. من با هیچ منتقدی بحثی ندارم. این اواخر با گزارشگر یک روزنامه صحبت کردم که اصرار داشت بگوید تمام بازی‌های شما مثل هم است، گفتم شما راست می‌گویید، کسی باید این حرف را بزند که در بازیگری صاحب‌نظر باشد. من خیلی به این حرف‌ها اهمیت نمی‌دهم.

 

نظرتان را در مورد این گزاره که اگر کارگردان درجه اول پشت شما باشد، نتیجه درخشان می‌شود، چیست؟ با این مخالفید؟

کارگردان ماهر پشت هر کسی باشد، کارش درخشان می‌شود. البته در خیلی موارد این‌طور نیست و این را قبول ندارم که کارگردان خوب می‌تواند از چوب هنرپیشه بسازد. پس چرا زمانی که موقع بازی می‌شود، سراغ آدم‌های خاص می‌روند، ذات یک هنرپیشه قوت و قدرتی دارد که خودش هم در کاری که انجام می‌دهد، نقش دارد.

پس مشکل کجاست؟ چرا دیگر مدت‌هاست بازی‌های درجه یک و ماندگار شما را در سینما و تلویزیون شاهد نیستیم؟

گرفتاری ما در ایران سوژه سناریوست به همین دلیل مجبوری فیلم‌هایی را با فاصله کم بازی کنی. من کارگردان خوب را اندیشه خوب می‌دانم. فاصله تکنیکی سینمای کیارستمی، بیضایی و یا تقوایی با بسیاری از کارگردان‌هایی که یک درجه از اینها پایین‌تر هستند چقدر است؟ آن فاصله عمیقی که وجود دارد در طرز تلقی و اندیشه اینهاست، من قبول دارم که وقتی با یک کارگردان خوب کار می‌کنم، بهتر هستم. چون فیلم درجه سه کار نمی‌کند.

البته جسارت است، ولی شما سابقه بازی در فیلم‌های زرد و به اصطلاح سوپر مارکتی را هم دارید!

 خوب اینجا، یک نکته وجود دارد که من چقدر باید منتظر باشم تا یک کارگردان خوب با یک سناریوی درست سراغ من بیاید، من که پیتزافروشی یا تریا ندارم، کار من بازیگری است اگر هم بخواهم کاری به جز بازیگری انجام دهم حتم بدانید که قهوه روی میز کسی نمی‌گذارم بلکه سخنگوی ورزش باستانی خواهم شد، مجری برنامه تلویزیونی می‌شوم. می‌خواهم بگویم که نمی‌توانم منتظر بمانم و ببینم چه کسی اجاره خانه من را می‌دهد یا پول تحصیل بچه‌هایم را در خارج پرداخت می‌کند. من مثل تراکتور کار می‌کنم و دستم را به طرف هیچ کس دراز نکردم. ممکن است مردانه قرض گرفته و مردانه پس داده باشم، پس منتظر یک کارگردان ماهر نمی‌مانم، آدم حرفه‌ای هستم و تا زمانی که کار به ابتذال نرود، کار می‌کنم.

چند «نه» بزرگی را که در زندگیتان گفتید، برایمان می‌گویید؟

اتفاقا یک چیزی را به شما بگویم، جمله‌ای را که برای اولین بار من در مجله دنیای تصویر گفتم و این حرف بعدا توسط خیلی‌ها تکرار شد، هیچ مهم نیست؛ چون حرف خوب را باید زد تا همه تکرار کنند. من به کارهایی که کردم افتخار نمی‌کنم، بلکه به کارهایی که نکرده‌ام افتخار می‌کنم. من به بله‌هایی که گفته‌ام هرگز افتخار نمی‌کنم به نه‌هایی که گفته‌ام، افتخار می‌کنم. نه‌های بزرگی در زندگیم گفتم که اگر آنها را نگفته بودم، شاید زندگی بهتر از این داشتم.

یک مصداق ​ معرفی می​کنید؟

نه قابل گفتن نیست، البته در سینما هم بوده این نه‌هایی که گفتم.

خوب یکی از همان فیلم‌ها و نه گفتن‌ها را بگویید؟

مثلا نرفتن به فیلم اخراجی‌ها که خیلی دوست داشتند من نقش حاج رسول را بازی کنم و آقای سلحشور این را پنهان نکردند. آقای سلحشور بودند دیگر کارگردان اخراجی‌ها؟

نه، آقای مسعود ده نمکی کارگردان اخراجی‌ها بودند.

من اینها را قاطی می‌کنم، این‌ها را حذف نکنید تا صادقانه باشد. آقای ده‌نمکی، رضا شریفی‌نیا و پسرم که در فیلم بازی می‌کرد و خیلی‌های دیگر اصرار کردند، اما با این‌که پول و شهرت خوبی داشت گفتم نه!

به چه دلیل؟

برای این‌که فیلمنامه و شکل کار را قبول نداشتم و هنوز هم قبول ندارم.

یعنی با این‌که مخاطب زیادتری پیدا می‌کردید و یک موضوع جدیدی هم بود، نه گفتید.

بله، آنهایی که در فیلم‌های فارسی گذشته می‌رقصیدند خیلی طرفدار داشتند، کمیت که دلیل بر کیفیت نیست، متاسفانه جهان ما جهان کمیت است و همه آدم‌ها به کمیت‌هایشان تکریم می‌شوند نه کیفیت. بعضی از هنرپیشه‌هایی که در این مملکت عکسشان از بیلبوردها پایین نمی‌آید و یک سریال نیست که در یک گوشه‌ای از آن یک نقشی نداشته باشند، دچار این کمیت مبتذل شده‌اند.

اگر من هم 12 میلیارد در جیبم بود به انتقادی گوش نمی‌کردم. ده‌نمکی مجوز این کار را داشت و می‌توانست انجام دهد که در ابتدا خیلی چیزها را به سخره بگیرند و در آخر با یک جمله روی آن ماله بکشند، جوک‌هایی که مردم در خفا به هم می‌گفتند. یکدفعه آمد روی پرده سینما و همه دسته جمعی خندیدند، اما کمیت دلیل بر کیفیت نیست. آدم‌ها به خاطر حساب‌های میلیاردی، خانه در پاریس و کانادا، به خاطر بازی در صدوبیست‌وچهار فیلم و... تکریم می‌شوند، اینها متفاوتند با آن کسی که می‌ماند، این آقایان با امثال علی حاتمی و ناصر تقوایی فرق می‌کنند، تقوایی سه فیلم ساخته، ولی در کیفیت در تاریخ از آن حرف می‌زنند، ولی هیچ‌کس از فیلم‌های 12 میلیارد فروخته حرف نمی‌زند، چون اینها تاریخ مصرف محدود دارند.

بزرگترین اشتباهی که در زندگی هنری و غیرهنری‌تان مرتکب شدید حالا چه در انتخاب فیلم یا مسائل شخصی چه بوده؟

انسان جایزالخطاست و اگر اشتباه نکند می‌شود معصوم، من هم اشتباه داشتم.

یک مورد را ذکر می​کنید؟

نه، به خاطر مسائلی دوست ندارم بگویم، اشتباهات اینطوری که چرا رفتم بازی کردم، بوده، ولی چون نیت بدی در سازندگان وجود نداشته و من معتقد به الاعمال بالنیات هستم به آنها فکر نمی‌کنم، گفتم، من به آن کارهایی که رد کردم، افتخار می‌کنم.

جایی گفته بودید که پشت صحنه همه فیلم‌هایتان را یادداشت می‌کنید، یکی از آن ناگفته‌ها را برای خوانندگان ما می‌گویید؟

نمی‌توانم بگویم، از طرف روزنامه‌ها خواستند که به صورت پاورقی در اختیارشان بگذارم یا از سوی مجلات مختلفی هم درخواست شد، اما آنها را گذاشتم برای زمانی که نمی‌توانم سنگین‌تر از قلم را به دست بگیریم؛ چون چیزهایی است که اگر امروز گفته شود شاید خیلی خوشایند نباشد و فکر کنند که من حسادت و غرض‌ورزی دارم. نوشته‌هایم را برای بعد گذاشتم و برای تجربه تاریخ و نسل جدید که بداند ما چگونه بودیم، فیلم‌ها چطور ساخته می‌شد، شادی‌ها و رنج‌هایشان چه بود.

فکر می‌کنید در سینمای ایران به جایی که حقتان بوده است، رسیده‌اید؟

من جایی را از سینمای ایران طلب نکردم، «پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی است.»

دلتان می‌خواست در سریال «مختارنامه» با آقای میرباقری همکاری کنید؟

نه، اگر دلم می‌خواست می‌توانستم بازی کنم.

به شما پیشنهاد شد؟

بله زمانی که در یزد بودم، آقای بیک‌زاده پیشنهاد کردند.

چرا بازی نکردید؟

دلایلش شخصی است.

شاید خیلی انتظار می‌رفت که شما در این فیلم بازی کنید.

من به دنیا نیامده‌ام که انتظارات دیگران را برآورده کنم، اشتباهی که خیلی از هنرمندان انجام می‌دهند. من دو فیلم مذهبی بازی کرده‌ام که برای تمام عمرم کافی است و اگر کاری برتر از آنها نباشد، بازی نمی‌کنم. نقش مالک‌اشتر و عبدالعظیم حسنی را بازی کردم که اولی در تاریخ مشخص است کیست و قبر دومی هم در یک قدمی ماست. دیگه بقیه را من نمی دانم که هستند که باید افسانه دورشان درست کنیم.

 

* یعنی منظورتان این است که چون داستان مختار از نظر سندیت تاریخی مشکل داشت، قبول نکردید؟

من قداست و وجه تاریخی برای آن قائل نیستم.

 

راز سخنوری خراسانی‌ها با توجه به این‌که شما هم خراسانی هستید در چیست؟

پدر من اهل بیرجند بوده و به هر حال زبان پارسی پشت قباله ماست. سرزمین عجیبی برای سخنوری است برای این‌که ناگزیر بودند از این زبان حفاظت کنند. به قول ایرج که گفت «برادر جان خراسان است اینجا، سخن گفتن نه آسان است اینجا» این است که این ژن در آنجا نسل به نسل آمده است.

آرزوی داریوش ارجمند برای سینمای ایران؟

ما برای نسل گذشته خودمان آدم‌های موجهی بودیم. من این را از زبان همه آنها شنیده‌ام، اما برای نسل بعد از ما به خاطر اتفاقات عجیب و غریب که در جهان افتاده، دشوارتر است، به خاطر این‌که در زمان ما کیفیت حرف اول را می‌زد، در دوران ما با زحمت می‌توانستی به جایی برسی نه با تقلب و زد و بند. از اینها انتظامی یا مشایخی به وجود نمی‌آیند، آنجا اصالت‌هایی وجود داشت، آنجا نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود، بود.

شرم‌آورترین چیز در سینمای ایران؟

این‌که مثل الان بتوانی پول بدهی و نقش بخری!

وحرف پایانی؟

از شما ممنونم و به گفته اتللو «اگر نامه‌ای به حکومت ونیز می‌نویسید، حقیقت را آنچنان که هست بنویسید، نه چیزی بر آن بیفزایید نه چیزی از آن بکاهید.»

نویسنده: بهمن هدایتی - یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱
اکبر عبدی، انگار شمایل سینمای ایران است، خسته و زخمی اما سرپا، مرد نمکین دهه 60 و 70 سینمای ایران، ستاره تپل سینمای کودک و اعجوبه در بداهه‌پردازی، حالا خسته است، عمیقا خسته، عبدی در آستانه پنجاه و دوسالگی، گزیده‌کاری را هم کنار گذاشته و این‌طور که به نظر می‌رسد تقریبا به هیچ کاری نه نمی‌گوید؛ از کمدی‌های سوپرمارکتی تا تله‌فیلم و سریال. چرخ زندگی است دیگر، باید بچرخد، اکبر عبدی و غیر اکبر عبدی هم نمی‌شناسد، عبدی شوخ و دوست‌داشتنی و خوش‌سخن است، حتی اگر خسته باشد، حتی اگر ساعت یک بامداد در لوکیشن یک تله‌فیلم، روی کاناپه دراز کشیده باشد و مشغول گریم باشد و در همان حال به سوالاتت جواب بدهد. 

عمواکبر ـ آن‌طور که عوامل فیلم صدایش می‌کنند ـ در هیچ حالتی شوخی و خوش‌سخنی را فراموش نمی‌کند. گفت‌وگوی مشروح جام‌جم را با اکبر عبدی ـ که گاهی شبیه درددل هم شده ـ می‌خوانید.

 ×××

آقای عبدی! انگار چندان شاد نیستید، غمگین به نظرمی‌آیید. فکر نمی‌کردم اکبر عبدی اینقدر غمگین باشد.

بله، اخیرا به یک آدمی اطمینان کردم، مغازه‌ای را اجاره کردم، یک چک امانت پیش طرف بود به مبلغ 55 میلیون تومان، رفته برگشت زده، این آدم بچه محل بود و باهم نان و نمک خورده بودیم. او از اعتماد من سوءاستفاده کرد. باورم نمی‌شد در روز روشن بخواهد از من کلاهبرداری کند و خیانت کند، آدم وقتی این‌جور از نزدیکانش ضربه می‌خورد، غمگین می‌شود، دلش می‌گیرد. حالا من مانده‌ام با این مشکل؛ نه به بنده مغازه‌ای داده نه مبایعه‌نامه‌ای، دیگر خسته شدم، حالم خوب نیست، البته دفعه اول هم نیست، در شمال هم یک چنین اتفاقی افتاد. خواهش می‌کنم این را چاپ کنید؛ شخصی به نام ... سه سال پیش به نام مسکن مهر 30میلیون پول از ما گرفت، حالا نه تلفن جواب می‌دهد نه چیزی.

به نظر می‌آید دیگر تیپ‌های چاق و بانمک که شما مهم‌ترین مصداقش بودید، در سینمای امروز ایران چندان طرفداری ندارند و فراموش شده‌اند. این درست است که می‌گویند الان دور دور چشم‌رنگی‌ها و دماغ عروسکی‌هاست؟

چشم‌رنگی و خوش‌تیپ یا تپل و بدقیافه و کچل فرقی نمی‌کند؛ هر کسی اگر بخواهد عمر کارش طولانی باشد باید جنم و معرفت بازیگری داشته باشد. چیزی که الان در سینمای ایران فراموش شده این جنم و معرفت است. بازیگری یک چیز ذاتی است، ربطی به قیافه ندارد.

بازیگر مثل چاهی می‌ماند که آب در آن بریزی و بخواهی از آن آب بکشی، یعنی باید مدام در حال یادگرفتن و یاد دادن باشد، بجوشد، هیچ‌وقت خشک نشود، کسی که فقط قیافه دارد، نمی‌تواند در عرصه بازیگری بماند، ممکن است چند صباح بماند، اما برای همیشه ماندنی نیست، اسمش برای همیشه نمی‌ماند، به نیکی هم نمی‌ماند. شاید در یک فیلم فرد را به‌خاطر ظاهرش انتخاب کنند که با کاراکتر فیلمنامه هماهنگ باشد، اما اگر توانایی نداشته باشد فیلم اول و آخرش خواهد بود؛ سینمای ایران از این تیپ‌ها زیاد دارد.

به نظر شما سلیقه مخاطب فرق کرده یا خیر؟

سلیقه و ذائقه را تلویزیون و سینما به مردم می‌دهد؛ یک روز همه به زبان برره‌ای حرف می‌زنند، یک روز فرم خشایار مستوفی زیر آسمان شهر می‌شوند، زمانی که یک سریال 90 قسمت مخاطب را به دنبال خود می‌کشاند مخاطبان را جذب خواهد کرد، نباید مردم را سرزنش کرد، مردم از ما یاد می‌گیرند.

شما از معدود بازیگرانی هستید که با طیف وسیعی از کارگردان‌ها کار کرده‌اید. فکر می‌کنید چرا همه آنها‌ با شما کار می‌کنند؟

این برای من جای شکر دارد و شانس بسیار بزرگی بود که خدا نصیب من کرد. مرحوم خسرو شکیبایی این شانس را ندارد، استاد پرویز پرستویی ندارد، نه این‌که ایرادی باشد، قسمت نشده، کار با استاد ناصر تقوایی برای من یک دانشگاه بود، همه چیز دست به دست هم داد و خدا کمک کرد که من در محضر چنین آدم‌هایی که خیلی‌هایشان هم دیگر نیستند بودم، درس‌هایی از هر کدام گرفتم که الان به دردم می‌خورد، البته بخشی از اینها به رفاقت‌ها و دوستی‌های شخصی خودم برمی‌گردد.

فکر می‌کنم کار کردن با علی حاتمی برای شما یک جور دیگر بود، یک طعم دیگر داشت، درست است؟

بله، مرحوم علی حاتمی از 15 سال قبل از کلید خوردن فیلم مادر من را می‌شناختند، ما با هم رفت و آمد داشتیم، من مانند پسرشان خانه‌شان می‌رفتم و می‌ماندم، در خانه علی حاتمی اتودهای مختلف را برایشان اجرا می‌کردم، پدر می‌شدم، کودک می‌شدم، پیرمرد می‌شدم، عقب‌مانده می‌شدم، البته مرحوم حاتمی هم در زمینه نوشتن و ساخت این فرم کارها و آدم‌های عقب‌مانده بعد از سوته‌ دلان تبحر داشتند.

علی حاتمی ذهنش همیشه روشن بود، همیشه در حال داستان نوشتن بودند، هیچ‌وقت ایشان را بیکار نمی‌دیدید. ایشان برای فیلم مادر از من هم چیزهایی دیده بودند و اعتماد کردند شاید کمتر کسی بداند که مرحوم حاتمی هیچ‌وقت سناریو را کامل نمی‌نوشتند و آخر داستان را هیچ‌کس جز خودشان نمی‌دانست و بازیگرها این‌طور با ایشان کار می‌کردند که تجربه عجیب و جالبی بود.

در فیلم جهان پهلوان تختی هم قرار بود من نقش مرید تختی را بازی کنم که یک کارگر چاپخانه بود و با دوچرخه برای خانه تختی و مادرش خرید هم می‌کرد. این نوجوان کرو لال بود و حتی زمان مرگ تختی او را تعقیب می‌کند و مرگ تختی را هم می‌بیند اما چون کرو لال بوده نمی‌توانسته شهادت بدهد، علی حاتمی به من می‌گفت نقش این کاراکتر بسیار کلیدی است چون تماشاچی به وسیله تو حزن از دست دادن تختی را می‌فهمد، کار با علی حاتمی برای من یک چیز دیگر بود.

شما طبعا از هر کدام از کارگردان‌هایی که با آنها کار کردید، یک چیز به خصوص آموختید، این تکه‌های پازل شخصیت بازیگری اکبر عبدی را ساخته، برایمان بگویید از هر کدام از این کارگردان‌ها چه آموختید، مثلا از علی حاتمی چه یاد گرفتید؟

از مرحوم حاتمی یاد گرفتم بازیگر مانند جواهری است که در خاک‌ها پنهان شده برای دیده شدن او قدم اول را نویسنده برمی‌دارد قدم بعدی را کارگردان، بعد گریمور می‌آید و یک جلوه‌ای به او می‌دهد، فیلمبردار با هنرش به مخاطب نشان می‌دهد، همه دست به دست می‌دهند تا از طریق بازیگر هنر بقیه به مخاطب برسد، این تفکر حاتمی بود، اگر وقت خود را می‌گذارند، روی گریم بازیگر، اما اگر بازیگر خودش را از تو تغییر ندهد می‌شود یک ماسک روی صورت و همه زحمات برباد می‌رود، استاد عبدالله اسکندری می‌گفت کسی را تا تخم چشمش مو می‌چسبانم اما از سی متری تا دهانش را باز می‌کند معلوم می‌شود کی هست و بازیگری بلد نیست و همه زحمات از بین می‌رود، بازیگر باید از درون در جهت تیپ و شخصیتی که بازی می‌کند تغییر کند باید نقش را زندگی کند نه این‌که ادا در بیاورد باید تیپ را به کاراکتر تبدیل کند آن‌وقت هم برای خودش هم دیگران قابل قبول خواهد بود، مثل این می‌ماند که فردی می‌خواهد جوکی را تعریف کند هنوز شروع نکرده خودش می‌زند زیر خنده و توقع دارد تو بخندی وقتی نمی‌دانید که جریان چیست خنده به چی معنا ندارد، یه دوستی داریم به نام آقای اردستانی که با هم شروع کردیم البته ایشان پیشکسوت‌تر هستندهم صدابردار تئاتر بودند هم بازی کردند الان هم گریمور بازنشسته سینما هستند، یک بار نشد برای ما یک جوک تعریف کنند فقط می‌گفت یک جوک جدید دارم بعد شروع می‌کرد خندیدن آخرشم می‌گفت خندم می‌گیره الان نمی‌تونم بعدا می‌گم!


ناصر تقوایی؟

از ناصر تقوایی یاد گرفتم چطور بدون نگاه کردن و از حفظ جایمان را در مقابل دوربین پیدا کنیم. در خیلی از کارها نگاه کنید می‌بینید که بازیگرها زیر چشمی نگاه می‌کنند تا نقطه شروع را پیدا کنند، این تمرکز و واقعی بودن را به هم می‌زند، آقای تقوایی به ما می‌گفت قدم‌هایتان را بشمارید، بایستید و بر عکس بشمارید به عقب برگردید تا نقطه شروع را پیدا کنید، در سینما در کار نمایش ایستادن، راه رفتن همه حساب و کتاب دارد و مهم است.

داوود میرباقری؟

داوود میرباقری هم یک جورایی مثل علی حاتمی می‌شود گفت شاعر سینمای ایران است، این‌که بتوانی جمله را صحیح بگویی کدام را بگویی از دام بگذری و چه جمله‌ای را با تاکید بیان کنی، میرباقری روی همه اینها وسواس دارد.

داریوش مهرجویی؟

آقای مهرجویی استاد این بودند که وقایع و اتفاقات فیلم را چگونه طبیعی جلوه دهند. تعریف استاد مهرجویی از سینما این بود که تمام گروه باید تلاش کنند که یک دروغ را چنان به واقعیت نزدیک کرد تا مخاطب در تردید بماند که این اتفاق افتاده یااین آدم‌ها واقعی بودند و بتوانند خودشان را جای شخصیت‌ها بگذارند. در فیلم زیبای به همین سادگی آقای میرکریمی که خانم هنگامه قاضیانی با هنرمندی بازی می‌کردند، خود من اینقدر تحت تاثیر این فضای واقعی قرار گرفته بودم که فکر می‌کردم این یک مستند است و آن افراد واقعا همسر و بچه این خانم هستند.

یا مثلا مخملباف آدم عجیبی بود، یک جورایی توقع داشت با سرعتی که خودش جلو می‌رود، بازیگران و عوامل فیلم هم جلو بروند، فکر می‌کرد ما می‌توانیم فکر او را بخوانیم و با او هم سرعت شویم، یک مقدار در کار پرتوقع بود و سرعت عجیبی داشت، کم حوصله بود، اگر برف هم می‌بارید کار باید انجام می‌شد.

شما اگر فیلم ناصرالدین شاه اکتور سینما را ببینید صحنه‌ای است که همه در کاخ گلستان جمع شدند و روی پرده، فیلم تماشا می‌کنند و من در نقش ملیجک می‌روم داخل پرده که به پیرزن کمک کنم تا سوزنش را نخ کند، در آن صحنه نزدیک‌های غروب بود که برف گرفت اما ما همچنان سکانس را گرفتیم. اگر بیست و هشت روز برنامه ریزی کار بود باید سر بیست و هشت روز تمام می‌شد، خیلی دقیق و سختگیر بود.یک روز آمد سر صحنه بیست و دو نفر را اخراج کرد، حتی اصلی‌ترین عضو گروه مدیرتولید را بیرون کرد.

 مرحوم پناهی، آقای شریفی‌نیا و همسرشان خانم حاجیان آمدند سر یک صحنه از فیلم هنرپیشه به من سر بزنند آقای مخملباف از آنها خواهش کرد یک سکانس بازی کنند، صحنه‌ای که من قنداق می‌شدم البته این سکانس یک جور طعنه هم به فیلم دیگه چه خبر خانم تهمینه میلانی بود. وقتی گفتند باید قنداق بشوم من گفتم یک میلیون و پانصد تومان دستمزد می‌گیرم که مخملباف رفت شکایت کرد از من. آقای هدایت هم به اتفاق مخملباف رفت ارشاد و برای نخستین بار سر دستمزد من را ممنوع الکار کردند. گفتم من سه برابر این را به شما می‌دهم شما قنداق شوید عکس بگیریم و چهار جا بگذاریم این کار را می‌کنید؟

چرا با قصه قنداق شدن مشکل داشتید؟

نه مشکل نداشتم می‌خواستم دستمزد کارم را بگیرم، زیرا آنها پولش را در می‌آورند با آن سکانس قنداق شدن من. الان در سینمای بقیه کشورها، دستمزد ثابت نیست، اگر فروش بالا رفت، دستمزد عوامل هم باید بیشتر شود، این یکی از شرط‌های اقتصادی تر شدن سینمای ایران است. در دنیا اگر یک فیلم از یک حدی بیشتر فروخت، حتی به آبدارچی هم دستمزد بیشتر می‌دهند.

به نظر شما چرا در سینمای ایران این‌طور نیست؟

لابد موضوع به تهیه کننده‌ها برمی‌گردد. در اخراجی‌های یک، من 20 میلیون تومان دستمزد گرفتم در حالی که آن فیلم 9 میلیارد فروخت حق من این مقدار بوده؟ می‌دانید به من بعد از آن فروش میلیاردی چه دادند؟ به جان تک دخترم یک عکس دسته جمعی که روی تانک نشسته بودیم را روی پوسته درخت چاپ کرده بودند و به ما دادند. در اریکه ایرانیان مراسم گرفتند همه گفتند به اینها نفری نیم کیلو طلا دادند البته آقای ده‌نمکی دستش درد نکند در رسوایی تلافی کرد!

سینمای ده‌نمکی را چطور می‌بینید؟ از او چه یاد گرفتید؟

ده‌نمکی اعتماد به نفس خیلی خوبی دارد و به بازیگر هم اعتماد می‌کند و این خیلی خوب است، در این کار آخرش هم بسیار جدی بودند بسیار قوی نوشته بودند و جایی نداشت که بخواهی چیزی از خودت بگویی، به نظرم این کار جدید حرفه‌ای‌ترین کار ده‌نمکی تاکنون است، یک متن خیلی خوبی نوشته شده بود شما نمی‌توانستی جمله‌ای را حذف کنی یا چیز دیگری بگویی.

همین فیلم که برای اولین بار هم شما نقش یک روحانی را بازی کردید؟

بله، این تجربه اولم بود در بازی در نقش یک روحانی. یک مقدار فنی و تخصصی هم بود، با طلبه‌ها نشست و برخاست کردم که یاد بگیرم، کلمات و اصطلاحات دینی هم باید دقیق گفته شود و نمی‌شود چیزی را جایگزین کرد. ده‌نمکی آنقدر زیبا صحنه‌های دیگر را می‌گرفت و البته زیر چشمی حواسش به من بود تا می‌رفتم سمت خندیدن و خنداندن یقه‌ام را می‌گرفت و جالب است که عرض بیست و سه روز، فیلمی که به اصطلاح جمعیتی بود البته با انرژی و سرعت آقای گل‌سفیدی فیلمبردار جوان و آینده‌دار جمع شد.

کجا احساس کردید که سینمای ایران به شما اهانت کرده؟

سینمای ایران همه جا و به همه اهانت کرده، آنقدر زیاد است که نمی‌توان گفت.

آخرین چیزی که یادتان است چه بود؟

همین الان چرا آقای تقوایی نباید کار کند؟ ارشاد این بودجه‌ای را که برای یکسری از دوستان و نورچشمی‌ها می‌گذارد، این توهین است به همه ما، رانت بازی‌ها که می‌کنند، بعضی وقت‌ها پول تبلیغات یک فیلم از فروش آن بیشتر است.

در مورد شخص شما هم چیزی بوده که بتوان گفت؟

من از سینمای ایران طلبکار نیستم. من یک کارگرزاده هستم حتی به فکرم نمی‌آمد که یک روزی چهار نفر من را دوست داشته باشند یا فلان ماشین زیر پایم باشد. من از خدا ممنونم از کسی هم طلبکار نیستم با کسی هم مشکل ندارم ولی من برای فیلم آقای ... خیلی زحمت کشیدم تا آخر فیلم تاندون های پای راستم از چند جا پاره شد اما پولم را که ندادند هیچ، شکایت هم کردند. تا حالا نه قرارداد به من داده‌اند نه دستمزد. همه افراد گروه با شکایت پولشان را گرفتند اما من که شکایت نکردم جالبه که پول ندادند و شکایت هم کردند باز همین مهرماه یک دادگاه دیگر هم داریم.

تا حالا چند بار پایتان به دادگاه باز شده؟

این موضوع اولین بار بود، من در عمرم کلانتری هم نرفته بودم، ایشون در دو فیلم تا حالا مجری طرح بوده و می‌خواد سومی هم با آقای بهرامیان شروع کند اما من اگر شده باشد با ماشین می‌روم داخل صحنه‌شان، اما نمی‌گذارم فیلمش را بسازد (باخنده!)

از سیمرغ بگویید؛ به نظر خیلی‌ها شما مستحق سیمرغ‌های بیشتری بودید.

من تا حالا دو بار سیمرغ گرفتم فرقی نمی‌کند به آنها تیبا دادند، به ما هم دیپلم افتخار و سیمرغ دادند، البته بعضی‌ها را هم شریک می‌کنند انگار دیپلم یک ارزش دارد سیمرغ یک ارزش دیگر، در صورتی که یکی منوی چلوکبابی است و دیگری شیشه و گچ است!

شما کدام دهه سینما را بیشتر دوست دارید؟

سه چهار سال بعد از انقلاب تا ده پانزده سال بعد آن زمانی که سینمای کودک جان داشت.

مثلا چه فیلم‌هایی؟

فیلم‌هایی مثل دزد عروسک‌ها، سفر جادویی، مدرسه موش‌ها، کلاه قرمزی. شما می‌بینید الان بجز جشنواره کودکی که برگزار می‌شود آن هم نه با کیفیت سابق، ما چیز دیگری نداریم در صورتی که یک زمانی در فیلم کودک حرف برای گفتن داشتیم، این هم به برکت انقلاب بود که این‌گونه را احیا کرد، الان چه فیلم کودکی ساخته شده که برای اکران سرش دعوا کنند؟

دزد عروسک‌ها هم از فیلم‌های ماندگار شماست و خیلی‌ها شما را با شمایل دزد عروسک‌ها می‌شناسند، چه خاطره‌ای از این فیلم دارید؟

زمانی که دزد عروسک‌ها اکران شد در سه روز اول اکران خیلی فروخت، درست بعد این سه روز، زلزله منجیل آمد، من منزل مرحوم حاتمی بودم که لوستر شروع به تکان خوردن کرد، یادم هست هم‌زمان بازی‌های جام جهانی بود هم تولد المیرا، دخترم سی و یکم خرداد. من برای فیلم دزد عروسک‌ها ماشینم را فروخته بودم، دستمزدم را هم گذاشته بودم و در کنار استاد اسکندری 10 درصد در فروش شریک شدم.

آقا ما گفتیم زندگیمون از دست رفت! دو تا سینما در شیراز اکران کرده بودند به امید فروش کلان که یکدفعه فروششون رسید به روزی 15هزار تومان، ما راه افتادیم به تبلیغ شهر به شهر برای این فیلم. روزی 80 هزار تا عکس چاپ کردن برای امضا کردن و هدیه دادن به مشتریان فیلم در سینما، اینقدر عکس امضا کردیم که تا دو ماه این کنار انگشت ما چال افتاده بود، روزهایی بود برای خودش اما بعد از آن در همان سینما‌های شیراز از جمعا روزی 30 هزار تا شد 9 میلیون فروش.

عجیب‌ترین برخورد مردم با شما در این سی سال چه بوده است؟

یک بار داشتم می‌رفتم کاشان، نزدیک‌های قم ماشینم جوش آورد، سال 65 بود و هنوز جنگ بود، آن موقع فیلم اجاره‌نشین‌ها تازه پخش شده بود، یک فیات هم داشتم، ماشین را خلاص کردم و خاموش وارد سراشیب جاده شدم به یکی از محله‌های قم رسیدم، در حاشیه جاده قدیم قم به کاشان، به‌خاطر ولادت امام زمان(عج) چراغانی هم بود بچه‌ها دورم جمع شدند گفتم الان باید زکات کارم را بدهم، شروع کردم به خنداندن بچه‌ها و مردم محل به‌خاطر نیمه شعبان، آخرش یک آقای حدود 50 ساله با صورتی نورانی با یک بشقاب شیرینی و میوه جلو آمد و از من پذیرایی کرد و اشکش هم جاری بود، گفت اینها جمع شده بودند چون قرار بود جنازه پسر شهید مرا بیاورند اما شما آمدی و بهترین حال را به آنها دادی امثال پسر من رفتند که مردم راحت زندگی کنند، این را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم.

البته برادر شما هم شهید شدند، اصغر عبدی، در چه سالی شهید شدند؟

برادر من پانزدهم اسفند 81 بعد از شانزده سال مجروحیت شیمیایی و عصبی شهید شد. دو ماه بیمارستان بستری می‌شد آرامبخش‌هایی بهش می‌زدند که فیل را از پا می‌انداخت، وقتی شهید شدند حدود 39 سالش بود، از اصغر دو بچه مانده است. او از ناحیه نخاع نزدیک به کمر تیر خورده بود و پای چپش هم سوراخ شده بود.

خاطره ناگفته‌ای از برادر شهیدتان دارید؟

یک دوره‌ای بود که من مرض قند عصبی گرفته بودم، آن زمان شب کار بودم و روزها استراحت می‌کردم، خانه ما در یک ساختمان بود، اصغر می‌رفت طبقه بالا مثلا می‌خواست کمک کند و ظرف بشورد ظرف‌ها را می‌شست و به جای آن‌که بگذارد در کابینت، صاف از پنجره پرت می‌کرد پایین و ظرف‌ها جلوی من خرد می‌شد، تا بعدازظهر تمام بدنم می‌لرزید، می‌گفتم اصغر چرا این کار را کردی؟ می‌گفت من گذاشتم تو کابینت نمی‌دانم چطور بلند شد رفت! هم خنده‌ام می‌گرفت هم گریه‌ام!

دخترتان دوست ندارد شغل شما را ادامه دهد؟

المیرا دوست ندارد هنرپیشه شود، البته سابقه بازیگری دارد، دو ساله که بود در چند فیلم، نقش نوزاد رو داشت اما الان هیچ علاقه‌ای به هنرپیشگی و شغل من ندارد و می‌خواهد برای ادامه تحصیل به خارج برود.

به‌عنوان آخرین سوال تا حالا شده کسی از طریق شما کلاهبرداری کند و خودش را از طرف شما جابزند؟

بله، دوبار این اتفاق افتاده. یک بار کرج کسی خودش را جای من جا زده بود وکلاهبرداری می‌کرد، منتها فامیلی من پسوند آقاباقر دارد، یعنی اکبر عبدی آقاباقر و این مرا نجات داد!

آقاباقر اسم جایی است؟

آقاباقر نام یک روستاست در 7 کیلومتری شهر اردبیل.

مورد بعدی کلاهبرداری از اکبر عبدی؟

یک آقای دیگر هم به اسم محسن، نام فامیلش را گذاشته بود عبدی، یک مقدار شبیه من بود، می‌رفت در تالارها با تقلید صدای من در مجالس عروسی برنامه طنز اجرا می‌کرد و از این راه نان درمی‌آورد، یک بار که من را دید شوکه شد گفت من را به اسم شما دعوت می‌کنند پول درمی‌آورم، گفتم عیب نداره باز هم بگو من اکبر عبدی‌ام!

نویسنده: بهمن هدایتی - سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳٩۱

 مسعود ده‌نمکی یک پدیده است. چه با او موافق باشیم چه مخالف، سینمای ده‌نمکی با همان مولفه‌های آشنا، بخشی از گذار تاریخی سینمای ایران است که نمی‌توان و نباید نادیده‌اش گرفت. مسعود ده‌نمکی در نگاه اول کمی خجالتی به نظر می‌رسد، اما اگر ذهن و چانه‌اش گرم شود، کم‌کم از لاک خجالت بیرون می‌آید و حرف‌های صریح و داغ می‌زند و البته مصاحبه بدون حرف صریح، بیشتر شبیه یک انشای دو نفره کسالت‌آور است. ده‌نمکی بوضوح درباره «اخراجی‌ها» تعصب دارد و در ناخودآگاه خود همیشه آماده دفاع از سه‌گانه ماندگارش است.

آقای ده‌نمکی! بگذارید این‌جور شروع کنیم. آیا می‌شود گفت مسعود ده‌نمکی از قبل ساختن ژانر فقیر و غنی یا طنز دفاع مقدس در سینمای ایران پولدار شده؟

ببینید اگر منظورتان اخراجی‌هاست، کسانی که از کارهای من اطلاع دارند و البته هم رسانه‌ای شده می‌دانند در اخراجی‌های یک من اصلا جزو سرمایه‌گذارها نبودم، در اخراجی‌های دو هم فقط 20درصد از سهم برای من بوده است. یک بخش از کارهای من چه در دوران نشریه «شلمچه» و «جبهه» همیشه خودگردان بوده و علاوه بر این که هزینه‌های خودش را درمی‌آورده از هزینه‌های جانبی آن کارهای فرهنگی گسترده‌ای هم انجام می‌شده، چاپ سردفترها و محصولات فرهنگی و پوسترها و... درباره اخراجی‌های دو هم باید بگویم آن قسمت از سرمایه‌اش که متعلق به من بوده همه خرج کارهای فرهنگی دیگری شد.

دقیقا خرج چه شده است؟

مثلا نگارش یک دائره‌المعارف مرجع که چند سال است 40 نفر روی آن کار می‌کنند و در ارتباط با آزادگان و فرهنگ اسارت است که 40 جلد آن امسال چاپ می‌شود و 40 جلد بقیه پنج سال دیگر.

یعنی شما از عایدی اخراجی‌ها، یک تیم درست کرده‌اید که این فرهنگنامه را منتشر کند؟

بله، این کار همه در یک NGO انجام می‌شود که به هیچ‌وجه دولتی هم نیست.

پس می‌خواهید بگویید وضع شما در این سال‌ها به‌خاطر ساختن فیلم‌های پرفروش و سریال‌های تلویزیونی بهتر نشده است؟

بهتر شدن یا نشدن را نمی‌شود گفت. من از اول هم به سرمایه خودم متکی بودم، چه نشریه، چه فیلم‌هایی که می‌سازم. الان در فیلم‌هایی که تهیه‌کننده‌اش هستم یک ریال هم از بودجه دولتی استفاده نکرده‌ام.

با این تفاسیر بالاخره می‌شود این‌طور قضاوت کرد که آقای ده‌نمکی وضع مالی بهتری نسبت به ده سال قبل پیدا کرده؟

بله، البته بخش عمده‌ای از این درآمد، هزینه‌کارهای فرهنگی می‌شود و شخصی نیست. می‌شود گفت دارایی‌های من تغییری نکرده است. همان وضعی را که قبل داشتم الان هم دارم. من هنوز خانه ندارم. نه این که توان خرید نداشته باشم بلکه اولویت برای من کارهایم است. من هر چقدر هم در بیاورم باز هم فیلم می‌سازم.

هر نویسنده یا کارگردانی، قلقلک‌های ذهنی دارد. ممکن است مسعود ده‌نمکی در خلوت خودش و درون این قلقلک‌ها به یک ژانر جدید و غیرمنتظره و نامربوط به دفاع مقدس یا فقیر و غنی فکر کند؟ چیزی که هیچ‌کس فکرش را نمی‌کند که ده‌نمکی بسازد.

من معتقدم روی سه موضوع باید کارهای اساسی انجام شود. یکی تاریخ انقلاب است که من الان روی یک سه‌گانه سینمایی مرتبط با آن کار می‌کنم و محققان آن یک کارگروه از استادان حوزه و دانشگاه هستند.‌

چه مقطع زمانی تاریخ انقلاب را می‌خواهید کار کنید؟

از سال 1320 تا 1358 یعنی از دوره پهلوی دوم تا یک سال بعد از انقلاب.

یعنی تاریخ انقلاب با یک نگاه ده نمکی وار؟

(خنده) بله! می‌شود گفت!این یک کار متفاوت خواهد بود؛ کاری که زوایای پنهان و تاریکی از تاریخ انقلاب را روایت می‌کندو البته یک نگاه عامه پسند خواهد داشت.

چه اصراری به گنجاندن به قول خودتان نگاه عامه پسند در تاریخ انقلاب دارید؟

مثالی بزنم. همیشه در ارتباط با جنگ، هروقت می‌خواستند مستند یا فیلمی تهیه کنند، مشاهده می‌شد یک میکروفن را جلوی سرداران می‌گذاشتند و آنها هم با تشریح اصطلاحات نظامی و تخصصی مثلا می‌گفتند ما از فلان محور حرکت کردیم و به فلان محور رسیدیم. اما وقتی رفتیم داخل سنگر و از نیروی پیاده قصه را روایت کردیم مورد استقبال قرار گرفت و مخاطب توانست با آن همذات‌پنداری کند، مثل اخراجی‌ها. من درباره انقلاب دنبال ادامه این نگاه هستم.

عنوان این سه گانه چه خواهد بود؟

به شرط این که تیترش نکنید، می‌گویم. اسم این سه‌گانه اعدامی‌هاست.

یعنی بعد از اخراجی‌ها، معراجی‌ها و اعدامی‌ها!

بله. این را هم بگویم این روایت را یک سه گانه سینمایی و یک سریال 30 قسمتی در بر می‌گیرد.

آقای ده‌نمکی! کارگروه تحقیق چه کسانی هستند؟ از چه نوع تیپ آدم‌هایی برای نگارش متن استفاده می‌کنید؟

بعد اعلام می‌کنم، اما کسانی هستند که در زمینه تاریخ انقلاب کار کرده‌اند.

خب اسم ببرید. چه کسانی مثلا؟

آقای محمدرضا کایینی، حجت‌‌الاسلام قهرمانی که استاد دانشگاه هستند و خیلی‌ها هم که به مرور اضافه خواهند شد.

 

یعنی این اعدامی‌ها چیزی شبیه اخراجی‌ها خواهد شد؟

اخراجی‌ها، چاشنی طنز داشت و به نظر من در کار سینمای جنگ بکارت و تازگی خاص خودش را داشت. اعدامی‌ها روایت دیگری از تاریخ است و حتما با چالش مواجه خواهد شد و سر و صداها به پا خواهد کرد. به هر حال بعضی افراد این نوع روایت را نمی‌پسندند. من می‌خواهم کلیشه‌های رایج درباره جنگ را به چالش بکشم، مثلا ما تا چیزهایی درباره جنگ شنیدیم و باور کردیم همیشه گفتیم فلان شهید در یک خانواده‌ مذهبی به دنیا آمد، در یک خانواده مذهبی هم بزرگ شد و در یک مکان مذهبی یعنی جبهه به شهادت رسید، اما بعد که می‌آییم و مجید سوزوکی‌ها را نشان می‌دهیم که تازه از کف اتفاقات جنگ بوده با انتقاد روبه‌رو می‌شویم. ما افرادی را داشتیم که از مجید سوزوکی بودن به سرداری رسیدند، ولی متاسفانه دچار خودسانسوری هستیم و اینها را نمی‌گوییم.

شما می‌خواهید تاریخ انقلاب را هم با همین نگاه روایت کنید؟ کنار گذاشتن خودسانسوری‌ها و کلیشه‌ها؟

بله، در تاریخ انقلاب حتما به این زوایا نگاه خواهم کرد.

خب برگردیم به ایده‌های پنهان و ناگفته دیگر مسعود ده‌نمکی. قلقلک بعدی؟

کار دوم یک کار جدی در زمینه جنگ است. شاید بتوان گفت جنگ را با شدت و غلظتی که بوده بیان خواهم کرد.

یعنی یک کار مستند؟

خیر، یک کار سینمایی است و هدفش این است که سختی جنگ را نشان دهد که مثلا با یک تیربار هزار عراقی کشته نمی‌شود یا با یک الله‌اکبر سربازان دشمن فرار نمی‌کنند و می‌خواهم نشان بدهم جنگ برای برادرکشی و این حرف‌های ضدجنگ و دفاع مقدسی که تازگی‌ها مد شده و به خورد جوانان می‌دهند هم نبوده است. یک کار جدی برای نشان دادن مقیاس‌های واقعی جنگ به مخاطب.

و کار بعدی؟

یک کار سینمایی در ارتباط با تاریخ اسلام.

کار حول محور کدام شخصیت خواهد بود؟

شخصیتی در صدر اسلام.

آقای ده‌نمکی! در آثار شما از نشریه تا مستند و فیلم، همه چیز از جمله سیاست، عرفان، طنز و... هست اما فلسفه نیست. نوعی معناگرایی، عمق، این عمدی است؟ نمی‌خواهید یا نمی‌توانید؟ آیا شما از حرکت به سمت یک سینمای معناگرا گریزان هستید؟

تا تعریف از فلسفه چه باشد؟ عرفان و فلسفه به نوعی به هم مربوط است. در «رسوایی» یک مفهوم عرفانی خاص است یا در «دارا و ندار» یک حالت مذهبی عرفانی وجود دارد.

منظور من یک نوع کار فلسفی است.

خیر، کار فلسفی در تخصص من نیست.

یعنی شما هیچ‌وقت نمی‌خواهید ژانر سینمای معناگرا را تجربه کنید؟ تغییر گروه مخاطب برایتان جذاب و مساله نیست؟

ببینید گفتم تا تعریف از فلسفه و فیلم فلسفی و معناگرا چه باشد. کسی که در فیلم اخراجی‌ها عرفان بجوید، مطمئن باشد می‌تواند آن را با یک نگاه تطبیقی از درون استخراج کند. چیزی که به آن تحلیل می‌گوییم و با نقد خیلی فرق می‌کند. مسلما کسانی که می‌گویند در یک فیلم طنز چطور مفاهیم عرفانی وجود دارد، عرفان را نمی‌شناسند.

بگذارید این‌طور بپرسم که مسعود ده‌نمکی هیچ‌وقت دلش نخواسته مثلا مثل عباس کیارستمی فیلم بسازد؟

من حرفی می‌زنم که مردم بفهمند.

آقای ده‌نمکی! چه چیزی در سینمای ایران شما را آزار می‌دهد؟

باند بازی، نگاه دگم آدم‌ها و انحصارطلبی‌ای که دارند.

دیگر؟ همین‌ها؟

اینها همه درد است!

در مورد این دردها بیشتر توضیح می‌دهید؟

نه!

زمانی که شما در مطبوعات بودید به نوعی با روشنفکران درگیر بودید، با آنها چالش داشتید و از زمانی که وارد عرصه سینما شدید با یک طیف هنری و تیپ‌های سینمایی در تعامل هستید. این دو طیف چقدر به هم شبیه است و چه تفاوت‌هایی دارد؟

کار نشریه، نقد دیگران است، اما وقتی وارد حوزه رسانه تصویری می‌شوید هرچند نقد می‌کنید بیشتر از آن خود شما در معرض نقد قرار می‌گیرید. من در نشریه همان زمان هم به مونولوگ اعتقادی نداشتم. گفت‌وگو‌های چالشی و طیف‌هایی که ما مخالف صددرصد آنها بودیم می‌آمدند و در نشریه ما مقاله می‌نوشتند، مصاحبه می‌کردند؛ مثلا اکبر گنجی، تازه آن موقع هنوز باب مناظره‌ها باز نشده بود البته در نشریه اصلاح‌طلب‌ها بود، اما در نشریات این طرفی نبود و آنها حاضر نبودند امکاناتشان را در اختیار گذارند برای گفت‌وگو. فکر می‌کنم بحث‌های مناظره‌ای از سال 76 باب شد. آن موقع طیفی که اصولگرا نامیده می‌شد به ما و نشریه ما و این که با مخالفان و روشنفکران گفت‌وگو می‌کنیم، بشدت حمله می‌کردند.

آیا می‌شود گفت آن تیپ روشنفکر و مطبوعاتی دهه‌70 آدم‌های دگراندیش و مخالفی بودند، اما طیف هنری و سینمایی این‌طور نیست‌ و شما برای کار کردن با آنها مشکلی ندارید؟

اگر منظور طیف بازیگران است آنها در خدمت اندیشه کارگردان هستند. اصلا شغل‌شان این است. ممکن است روزی یک فیلم بازی کنند و در فیلم دیگر نقطه مقابل نقش قبلی باشند. مهم این است شما آنتونی کویین را در نقش حمزه باور کردید، در حالی که او اشهدش را هم نگفت یا ممکن است کسی نقش مالک را داشته باشد و در فیلم آدم برفی نقش اسی در به در را بازی کند. باور شخصیت‌ها در نقش‌هایی که بازی می‌کنند یکی از اشتباهات طیف‌های مذهبی است که اگر یک فرد نقشی را بازی کرد باید در آن نقش زندگی کند، در حالی که این‌طور نیست مانند میکروفنی می‌ماند که مغازه‌دار برای یک مراسم مذهبی اجاره می‌دهد و زمانی همان را به مراسم عروسی می‌برند. مهم این است چه کسی پشت تریبون است و چه می‌گوید. تفاوت اینجاست که سینما بی‌جان نیست و در برابر حرف‌هایی که از زبان شما بیرون می‌آید عکس‌العمل نشان می‌دهد، ولی روشنفکرها این‌طور نبودند.

آقای ده‌نمکی! با توجه به تجربیات شما، آیا می‌شود گفت هنری‌ها دوست‌داشتنی‌تر و قابل‌تحمل‌تر از اهالی سیاست هستند؟

ده‌نمکی: خیلی‌ها تحت‌تاثیر امام(ره) تغییر کردند، زمانی که شهید آوینی می‌گوید من از راه رفته با شما حرف می‌زنم و می‌گوید که سبیل نیچه‌ای داشته و... خود شهید آوینی یکی از همین سوژه‌هاست، شهید آوینی مجید سوزوکی عرصه فرهنگ است

همه آنها خیر. برخی سینمایی‌ها هستند که مانند سیاستمداران سیاست‌زده شدند و حتی دگم‌ترند در صورتی که ما با سیاستمداران هنوز در تعامل هستیم. کسانی که در نشریه مورد انتقاد ما قرار می‌گرفتند پای فیلم‌های ما می‌آیند، نقد می‌نویسند خوب یا بد، اما یک‌سری از سینمایی‌ها این‌طور نیستند. می‌شود گفت در سینما این منطق حاکم است که «هر که با ما نیست بر ماست».

آیا خاطره‌ای از این که گفتید هم دارید؟

افرادی که به آنها استادان مسلم سینما در عالم روشنفکری می‌گویند، در جلسات خصوصی که با هم داریم نقطه‌نظرات عجیب و جالبی ارائه می‌کنند، مثلا یکی از کارگردان‌هایی که جزو همین جریان روشنفکری محسوب می‌شود در ارتباط با اخراجی‌ها عنوان کرد از فیلم اول همه ما بهتر بود. تعجب می‌کنم چرا با این فیلم این طور برخورد می‌کنند، ولی خب حاضر نیستند این حرف را علنی و رسانه‌ای بیان کنند.

آقای ده‌نمکی می‌شود در سینمای ایران مقدس بود یا ماند؟

مقدس‌مآبی یا دینداری؟

مقدس‌مآبی به معنای مصطلح کلمه، دینداری سنتی مثلا نگاه نکردن به بازیگر نامحرم!

به نظر من جامعه امروز ما دارد شبیه سینما می‌شود. در دانشگاه‌ها دختر و پسر همدیگر را به اسم کوچک صدا می‌کنند، چیزی که از چند سال پیش در پشت صحنه سینما رواج دارد یا حتی روابط در بیشتر محافل خصوصی و عمومی. در شرکت‌های خصوصی و حتی بعضا دولتی روابط برخی استادان با دانشجویان چیزی بهتر از سینما نیست، اما تفاوتش این است که سینماگران در چشم هستند، اخبار آنها زود پخش می‌شود و برای همه جذابیت دارد.

با همه این تفاسیر می‌شود در سینمای ایران مذهبی سرسخت یا به تعبیری مقدس بود.

می‌شود اخلاق‌مدار بود. پایبند به باورها و اعتقادات بود و کار هم کرد.

آیا شما این طور هستید؟

باید از دیگران پرسید، اما معتقدم خیلی‌ها که در سینما در ظاهر به گونه ای هستند ، چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند!

یک سوال صریح‌تر! آیا شما از لحاظ فرهنگی در سینما فرق کردید؟ نگاهتان به سینما و فرهنگ بعد از ورودتان به سینما توسعه پیدا کرد؟

ببینید من متوجه منظور شما نمی‌شوم، اما می‌توانم بگویم من در جنگ با امثال اخراجی‌ها زندگی کردم. من مسئول دسته آنها بودم و زمانی که می‌خواستند آنها را بیرون کنند من مجبور شدم بین مسئولیتم و دفاع از آنها یکی را انتخاب کنم.

یعنی می‌شود گفت شخصیت سیدجواد ‌هاشمی در اخراجی‌ها خود شما بودید؟

بله، اما چون نمی‌خواستم خودروایی و خودتعریفی شود، آن را در فیلم نیاوردم، در قصه واقعی، من به خاطر اخراجی‌ها مسئولیتم را از دست دادم، اما این در فیلم نیامد. من با آن گروه از بچه‌ها برای عملیات رفتم، اما یک عده از افراد می‌خواستند اینها را بیرون کنند، شب عملیات ترسیدند و فرار کردند، اما همین بچه‌ها آمدند، جنگیدند و حتی شهید شدند. در زمان نشریه هم یک عده از کسانی که در نشریه من کار می‌کردند اخراجی‌های نشریات دیگر بودند.

یعنی شما به نوعی‌ خودتان را متولی اخراجی‌ها از هر طیف و تیپ می‌دانید؟ اخراجی‌های جنگ، انقلاب و مطبوعات.

در سینما سعی کردم تلفیقی بین افرادی که پرچمدار سینمای جنگ هستند و افراد جدید ایجاد کنم؛ مثلا برای اولین بار می‌بینید امین حیایی در کنار سید جواد‌هاشمی و قاسم زارع که پای ثابت سینمای جنگ بودند، قرار گرفت. این تلفیق و ترکیب را اولین‌بار من انجام دادم و فکر می‌کنم موفق هم بود. ما می‌خواستیم این مرز را بشکنیم و شکست. خیلی از آدم‌هایی که با هم کار نمی‌کردند الان با هم در تعامل هستند. به نظر من بین مردم هم این اتفاق افتاد.

و این یعنی یک نگاه ملی؟

بله. فیلم این کار را کرد، کاری که باید دولت و نظام انجام می‌داد همه عوامل و بازیگران با هم انجام دادند.

شما در زیر پوست آثارتان یک نگاه ملی‌گرایانه دارید، مثل پخش سرود ای ایران در اخراجی‌ها. می‌شود گفت یکی از دغدغه‌های آقای ده‌نمکی بحث نسبت وطن و دین و ترکیب این دو مفهوم در پدیده جنگ است. درست فهمیده‌ام؟

بله، درست است. بحث‌های وطن دوستی یکی از پتانسیل‌هایی بوده که ما در دوران دفاع مقدس نتوانستیم بخوبی از آن استفاده کنیم. به نظر من تبلیغات ضعیف بوده، امام می‌فرمودند مملکتی که 20 میلیون جوان دارد باید20 میلیون تفنگدار داشته باشد، اما ما در آن زمان شاید دو میلیون هم مشارکت مستقیم در جنگ نداشتیم. چرا ما نتوانستیم از این پتانسیل در جنگ استفاده کنیم؟ آیا آنها علاقه‌ای به کشور نداشتند؟

زمانی که عراق سه میلیون نیرو بسیج می‌کرد ما خودمان را می‌کشتیم صد هزار نفر بیشتر نمی‌توانستیم بسیج کنیم. در جنگی که با همه دنیا بود، در عراق سربازی دو سال بود و تازه می‌شدند جیش شعبی یعنی نیروی مردمی؛ اما اوج اعزام‌های ما دو یا سه ماه بود. امام می‌فرمودند جنگ در رأس امور است، ولی ما آن را در رأس امور قرار نمی‌دادیم. برای این که وقتی می‌خواستیم دو تا خاکریز بزنیم، لودر کم می‌آوردیم. در عمل، دشمن از ظرفیت‌ها استفاده می‌‌کرد، اما ما با کمبود مواجه بودیم. یک سری افراد که بعضی نقدها را انجام می‌دهند، جنگ را به مفهوم درست نمی‌شناسند. مثلا در اردوگاه پنج افسران، اردوگاهی که خود حاج آقا ابوترابی هم آنجا بوده، اسرا به عنوان اعتراض، سرود ای ایران را خوانده بودند. به واقع این اتفاق‌ها افتاده یا برای مثال کسانی که می‌گویند اینها غیرواقعی و رویاپردازی است که یک هواپیمای مسافربری برود در اردوگاه اسرا، باید بگویم این اتفاق افتاده و کاملا واقعی بود، اما بعضی‌ها باور نمی‌کنند. آنها یک‌سری اسرای جاسوس را فرستاده بودند تا ساز و دهل بیاورند و برقصند. ما تازه آمدیم تلطیفش کردیم. سرود ای ایران خواندیم. این دست اتفاق‌هاست که داستان خاص می‌سازد وگرنه اتفاق‌های عام که قابل حدس است.

 


بحث جالبی شد. اگر بخواهیم همین بحث را ادامه بدهیم، می‌توانید چند نمونه از ناگفته‌های جنگ را با این زاویه نگاه خودتان بیان کنید؟

بله، البته نباید لو داد، اما ما یک سری افراد داریم که سابقه جبهه آنها به شش ماه نمی‌رسد یا حتی از شهرک دفاع مقدس آن‌طرف‌تر نرفته‌اند و فقط در فیلم‌های ما بازی کرده‌اند، اما متاسفانه انتقاد می‌کنند که جنگ این طور بوده، آن‌طور نبوده و دفاع مقدس را زیر سوال می‌برند. سردار همدانی، فرمانده سابق لشکر 27 بعد از دیدن فیلم اخراجی‌ها برای من تعریف کرد که اول جنگ با کمبود نیرو مواجه شدند. دادستان ایلام به آنها اعلام می‌کند تعدادی از افراد در زندان‌های غرب کشور محکوم به اعدام هستند. اگر مایلید آنها را برای جنگ ببرید. سردار همدانی می‌گویند ما زندانی‌ها را بردیم و با آنها گردان تشکیل دادیم و خیلی‌ها هم شهید شدند. خب این از آن ناگفته‌های جذاب جنگ است. من آنقدر این چند ساله تحت فشار بودم که مجبور می‌شوم داشته‌های خودمان را هم انکار کنم، بعضی‌ها برای این که اخراجی‌ها را زیر سوال ببرند روی مین رفتن بچه‌ها را هم انکار می‌کنند.

خب، ناگفته بعدی؟

مثلا ماجرای کودتای نوژه، سرلشکر شهید حسین لشکری که طولانی‌ترین مدت اسارت را داشته تعریف می‌کرد وقتی جنگ در شهریور 1359 شروع شد خیلی از خلبان‌هایی که در کودتای نوژه در تیرماه 1359 محکوم بودند، داوطلبانه خواستند بروند جبهه. آمدند و جزو خلبان‌های جنگ شدند و رفتند در دل دشمن. خیلی از اینها حتی ضدانقلاب بودند، اما پای وطن ایستادند یا در گردان سلمان چهارده‌ پانزده نفر امثال مجید سوزوکی بودند، مثلا آدمی که تا الان در خیابان چاقوکشی می‌کرده حالا متحول شده و آمده در جبهه با دشمن می‌جنگد، چرا نباید اینها را بگوییم؟ خیلی‌ها تحت‌تاثیر امام(ره) تغییر کردند. وقتی شهید آوینی می‌گوید من از راه رفته با شما حرف می‌زنم و می‌گوید سبیل نیچه‌ای داشته و... خود شهید آوینی یکی از همین سوژه‌هاست. شهید آوینی، مجید سوزوکی عرصه فرهنگ است. اگر ما همین نگاه را می‌داشتیم با نسل جدید هم می‌توانستیم سمپاد همین قصه را داشته باشیم تا این که احساس کنند با آنها در تقابل هستیم.

آقای ده‌نمکی! فکر می‌کنید در سینما ماندگار باشید؟

نمی‌دانم! من کار خودم را کردم. اگر کسانی 20 فیلم می‌سازند که یکی از آنها ماندگار یا جریان‌ساز شود، این اتفاق برای من در «فقر و فحشا» و در سینمای داستانی با اخراجی‌ها افتاد.

شما مدیوم‌های مختلف را تست کردید از نشریه گرفته تا سینما. مدیوم بعدی چه خواهد بود؟

فکر می‌کنم کار بعدی، چاپ همان دائره‌المعارف باشد که 20 سال از عمرم را صرفش کردم و از همه مدیوم‌های قبلی از لحاظ علمی و فرهنگی مهم‌تر است، اما خب مخاطب عام ندارد.

و پس از آن چطور؟

فکر می‌کنم سینما آخرین مدیوم باشد و هنوز هم جا دارد و فکر نمی‌کنم به حوزه سیاست برگردم.

موجی اخیرا از مستندهای بچه‌های حزب‌اللهی آغاز شده که یک جور هم شبیه کارهای اولیه شماست. فکر می‌کنید چه آینده‌ای داشته باشد؟

این را می‌توانم بگویم که خط را ما شکستیم. بالاخره نگاه غیررسمی ما بودیم. نشریاتی وجود داشتند که منتسب به جاهایی بودند. دارای بودجه‌های زیاد و ما به اصطلاح پا برهنه بودیم و بدون امکانات. همه می‌دانند شلمچه چه جریان‌سازی عظیمی در حوزه رسانه برای بچه‌ها بود. شلمچه نشریه‌ای بود که در خانه صفحه‌بندی می‌شد. همسرم کار تایپش را انجام می‌داد. افرادی که در آن می‌نوشتند همین‌هایی هستند که الان در سایت‌ها می‌نویسند و نویسنده روزنامه هستند. آنها آنجا تربیت شدند. نشریه به آنها جرأت داد که می‌توانند رسانه داشته باشند و رسانه برای خودش باشد و بعد از آن فکر می‌کنم با فقر و فحشا مهم‌تر از آن اخراجی‌ها خیلی‌ها جرأت پیدا کردند وارد این حوزه شوند؛ ولی تنها ایرادش این است که دیر شده و این موج باید ده سال پیش راه می‌افتاد.

فکر می‌کنید اگر اصلاح طلب‌ها یک ده‌نمکی داشتند وضعشان از نظر ارتباط با کف جامعه بهتر بود؟

آنها دارند و قدر نیروهای خودشان را می‌دانند.

ده‌نمکی اصلاح‌طلبان کیست؟

به هر حال آنها آدم‌های خاص خودشان را دارند. در جریان‌سازی اصلاح‌طلب‌ها در نشریات در تاریخ مطبوعات ایران، جریان مطبوعات سال 76 خیلی موثر بود؛ روزنامه‌های نشاط، آفتاب و صبح امروز، ولی ضعفشان این است که مخاطب عام ندارند. ما این مساله را در تاریخ انقلاب هم داشتیم، مثلا روحانیت به خاطر پیوندی که با مردم داشت می‌توانست جریان مردمی را بسیج کند، کاری که جریان روشنفکری و ملی‌گرایی نمی‌توانست. به‌خاطر همین موضوع، در جاهایی روحانیت و مذهبی‌ها را به جریان ملی تزریق می‌کرد تا بتوانند با توده‌های مردمی ارتباط برقرار کنند مثل جریان نهضت آزادی و ملی ـ مذهبی، اما به دلیل این که عمق نداشت و به آن اعتقاد نداشتند مؤثر واقع نشد. هنوز هم رسانه‌های برخی از اصولگرایان ما هم فکر می‌کنند با همین سایت‌ها خیلی می‌توانند در افکار عمومی تأثیرگذار باشند، در حالی که این طور نیست. سایت‌های آنها مخاطبان خاص و محدودی دارد و خودشان سایت‌های همدیگر را می‌خوانند و بحث و تحلیل می‌کنند. من فکر می‌کنم با زبان مردم برای مردم حرف زدن هنر امام خمینی(ره) بود. زدن حرف‌های عمیق با زبان مردم، کاری که مولانا در مثنوی انجام می‌دهد، اما حافظ در جاهایی نمی‌تواند. ما باید یاد بگیریم و من سعی کردم از این الگو استفاده کنم.

طبعا هر آدمی می‌تواند سوژه برای ساختن یک فیلم باشد. من چند ‌اسم را نام می‌برم‌ شما بگویید آیا قابلیت دراماتیزه شدن یا مستند شدن دارند؟

من دیگر وارد مصداق نمی‌شوم. شاید ده سال پیش می‌آمدید‌ چنین حرف‌هایی ‌می‌زدم، ولی الان نه.

شما بچه دارید؟

بله یک دختر.

اگر زمانی دختر شما بخواهد وارد سینمای ایران شود، این اجازه را به او می‌دهید؟

البته من در کار خودم از دخترم استفاده کرده‌ام. در اخراجی‌ها همان دختر بچه‌ای که شیمیایی شده بود و امین حیایی از داخل کمد بیرونش آورد، دختر خودم بود. بعد که بزرگ شد و زمانی که خودش آمد و از نزدیک سختی‌های کار را دید ترجیح داد شغل دیگری در آینده داشته باشد. من اگر قرار باشد سفارش کنم که در این حوزه کار کند ترجیح می‌دهم نویسندگی را انتخاب کند؛ زیرا نویسنده جریان‌ساز و ماندگار است.

اگر دخترتان بخواهد بازیگر شود چطور؟

زمانی که نظر من را بپرسد خودم به خودش خواهم گفت!

یعنی مخالف بازیگر شدن دخترتان هستید؟

خیر، به خاطر این که در فیلم خودم بازی کرده.

اگر بخواهد در فیلم دیگران بازی کند، چه؟ اجازه بازی در فیلم دیگران را هم به او می‌دهید؟

بستگی به خودش دارد. من همه حرف‌هایم را می‌زنم و تصمیم آخر را به عهده خودش می‌گذارم. به نظر من نویسندگی در سینما حتی از کارگردانی تاثیرگذارتر است.

 
نویسنده: بهمن هدایتی - یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠

یک حبه قند، تازه ترین فیلم رضا میرکریمی،  بی شک فیلم چشم نوازی است، میرکریمی هوشمندانه گروه هدف خود را "خانواده ایرانی" تعریف کرده است و همه تلاش خود را کرده است، همه اعضای یک خانواده متعارف ایرانی، در آن سفیر و سهمی داشته باشند،کارگردان باسعی کرده با قند لهجه یزدی، فیلمش را بیش از پیش، شیرین و خواستنی تر  کند، فیلم ساده و با تاکید ویژه بر جزییات روایت می شود و البته کمی هم کش دار شده است.

رضا میرکریمی نمادی از رویش و تداوم از ایدئولوژیک سازان دهه شصت-مثل محسن مخمباف و فرج الله سلحشور و ابراهیم حاتمی کیا و...-است که البته بنا به مقتضیات زمان و مکان راه سومی را برگزیده است.

رضا میرکریمی نه مثل مخملباف بریده است، نه مثل فرج الله سلحشور همچنان فیلم های ارزشی کلاسیک می سازد و نه مثل حاتمی کیا به نوعی فیلمسازی عصیانگرانه روی آورده است، سینمای میرکریمی از "فیلم ارزشی" -به معنای دفاع از نظام سیاسی و حاکمیت- به دفاع سینمایی از "روحانیت" "تقلیل پیدا کرده است.

این تقلیل خواسته یا ناخواسته، باعث شده است نوعی سینمای رقیق و محتطانه دینی یا معناگرا-بدون آنکه دل مخاطب را در این دریای طوفانی تبلیغات رسمی و صداوسیمایی- بزند، به اسم میرکریمی زده بشود که رمز دیده شدن میرکریمی نیز همین است.

یه حبه قند، ماورای لایه های ظاهری و قاب بندی های کارت پستالی- میناتوری و جذاب و تاکید و پرداخت خاص بر جزییات، عملا ادامه راه و تکامل "زیر نورماه" است، فیلمی در دفاع هنرمندانه و تصویری از روحانیت که نمونه آن را کمتر در سینمای امروز ایران دیده می شود.

روحانی جوان فیلم "یه حبه قند" -با بازی فرهاد اصلانی- (که از قهرمانان اصلی داستان است) آخوندی است که خودش با روضه گریه اش می گیرد، اهل ریا نیست، شوخ و اهل جوشیدن با "همه" است، از خودخواهی های مردانه-مثل سایر مردهای فیلم- به دور است،دوقلوهای نوزادش را سر همسرش رها نمی کند و خودش آنها را می خواباند و روحیه مردمی دارد و البته تحمل "متلک" درباره خمس و زکات و ...را هم  دارد و البته نماز عصرش را هم با تاخیر می خواند تا شرایط گفتگوی پسند-نگار جواهریان- با قاسم را هم فراهم کند!

روحانی جوانی که می فهمد سرطان دارد و حس همدردی مخاطبان را برمی انگیزاند، یا در بخش انتهای فیلم، حتی داماد اس.ام.اس باز  و شاکی و معاند روحانیت -با بازی اصغر همت- با شنیدن روضه گریه اش می گیرد، کنایه ای از ریشه دار بودن مذهب و سنت ها حتی در بین ناراضیان کوچه و خیابان است.


http://mihanstar.com/wp-content/uploads/2011/08/ye-habe-gahnd1.jpg

البته برخی کلیشه های فیلم هم قابل تامل است، مثل استعاره نه چندان خلاقه یافتن "ریشه ها" به جای "گنج" در سرداب خانه قدیمی، یا منتفی شدن رفتن به خارج با ازدواج از راه دور و ...یا یادگیری زبان انگلیسی به عنوان یک "کد" برای دلبستگی به خارج که هم در این فیلم و هم در فیلم "به همین سادگی" عینا تکرار شده بود.

یه حبه قند، از معدود فیلم هایی است که با مولفه های دراماتیک قابل قبول می تواند لبخند و اشک را برای مخاطبان رقم بزند و مرگ و زندگی رادر کنار هم به نمایش بکشد، اما نقطه قوت و خلاقانه فیلم همان "نوآوری در دفاع تصویری از روحانیت" است که میرکریمی نشان داده است در ان مهارت ویژه ای دارد که در هر فیلمش، در آن پخته تر و ماهرانه تر می شود.

نویسنده: بهمن هدایتی - چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧

چنگیز نامداری که می خواست شبیه جمشید هاشم پور باشد!

سینما خیلی بی رحمه...

چنگیز نامداری که می خواست شبیه جمشید هاشم پور باشد!

تراژیک ترین آدمهای سینما،‌ آدمهای موسوم به "عشق فیلمی ها " (اعم از  سیاهی لشگرها و بدل ها) هستند که همه زندگی شان را برای این غول بی رحم و پر زرق و برق می گذارند حاضرند هرروز چند دل سیر کتک بخورند، خونین و مالی شوند، اما دیده شوند،حتی ‌در یک لانگ شات، حتی توی گونی در نقش یک جنازه... 

غایت این آدمها،‌شبیه شدن و دیده شدن است،‌شبیه شدن به یک آدم مشهور و دیده شدن توسط مردم.

چنگیز نامداری که می خواست شبیه جمشید هاشم پور باشد!

چنگیز یکی از این آدمها است...

چنگیز نامداری که می خواست شبیه جمشید هاشم پور باشد!

چنگیر نامدار می خواست "جمشید هاشم پور" باشد،اما نصادف اتوموبیل،‌تقدیری دیگر برای او ساخت، چنگیز ولی همچنان دل خوشی های کوچک سینمایی اش را که همین کارت های ویزیت باشد،‌همیشه با خود دارد،در جیبش، چنگیز اصلا هم بدش نمی آید که عمدا یا سهوا محتویات جیبش در اتوبوس و تاکسی زمین بریزد تا بتواند به آدمهای کنار دستی اش نشان دهد که چقدر شبیه جمشید هاشم پور بوده است...

چنگیز نامداری که می خواست شبیه جمشید هاشم پور باشد!

سینما خیلی بی رحمه! بچه ها مواظب باشید...

-با تشکر فراوان از دوست عزیزم، سیدکمال دعایی از مشهد

نویسنده: بهمن هدایتی - شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧

کیارستمی پیش از انقلاب سازنده تیزرهای تبلیغاتی تلویزیون و تیتراژ فیلم‌های سینمایی بود؛ تبلیغاتی که باید در کوتاهترین زمان بیشترین و بهترین پیام را منتقل کند. کیارستمی با این ذهنیت تصویری در شرایط جدید پا به عرصه فیلمسازی گذاشت و همین تربیت شدن برای به نمایش گذاشتن مناسب تصویر و ایجاز به کیارستمی مهارت خاص داده است.

از سوی دیگر، شگرد هوشمندانه کیارستمی که کمتر کارگردانی جسارت آن را دارد، استفاده از نابازیگر است. برخی بازیگران امروز سینمای ایران نابازیگران فیلم‌های کیارستمی بودند و هنر کیارستمی ساختن فضای روحی روانی زنده برای فرد مورد نظر است که نابازیگران ناخودآگاه در آن غرق می‌شوند تا باورپذیرانه‌ترین و طبیعی‌ترین واکنش خود را به نمایش می‌گذارند.

  بچه‌های "مشق شب" در برابر وضع موجود توان بازی و فرافکنی ندارند و همین نابازیگری و بهت و تسلیم معصومانه است که جذابیت عمده فیلم را تشکیل می‌دهد. در حالی که اگر فیلم با دختربچه‌ها ساخته می‌شد به دلیل فرافکنی‌های دخترانه و مهارت‌های عاطفی، نتیجه جذاب فعلی حاصل نمی‌شد

"مشق شب" (1366) را می‌توان نقطه آغاز جدید برای فیلمسازی جشنواره‌ای در سال‌های بعد از انقلاب دانست و تجربه‌ای که تداوم آن و ساخت فیلم‌هایی چون "خانه دوست کجاست"، "کلوزآپ"، "طعم گیلاس" و... کیارستمی را به جایگاه فعلی رساند.

در "مشق شب" هم همین شگرد با استفاده از پسربچه‌های دبستانی با محوریت "تکلیف مدرسه، تشویق و تنبیه" بکار گرفته می‌شود. باید توجه کرد که فیلمساز انتخابی دقیق و جالب داشته است، اگر به جای پسربچه‌ها از دختربچه‌ها استفاده می‌کرد، شاید صحنه‌های جذاب و خاص فعلی خلق نمی‌شد.

بچه‌های "مشق شب" در برابر وضع موجود توان بازی و فرافکنی ندارند و همین نابازیگری و بهت و تسلیم معصومانه است که جذابیت عمده فیلم را تشکیل می‌دهد. در حالی که اگر فیلم با دختربچه‌ها ساخته می‌شد به دلیل فرافکنی‌های دخترانه و مهارت‌های عاطفی، نتیجه جذاب فعلی حاصل نمی‌شد.

پسربچه‌ها در برابر دوربین کیارستمی معصومانه، محاکمه و مجبور به اعتراف می‌شوند و حتی جزئیات بیشتری از مشکلات خود، خانواده و اجتماع را می‌گویند. این واکنش‌های کاملا طبیعی بعضا آنقدر معصومانه است که ببینده را منقلب می‌کند.

موقعیت و طرز جاگیری گروه سازنده فیلم هم جالب است. کیارستمی (با چشمان پوشیده و عینک دودی معروف خود)، فیلمبردار و صدابردار همگی در یک خط تاریک و فضای محدود مقابل کودکان مصاحبه‌شونده قرار می‌گیرند و به او زل می‌زنند تا فضا شکننده‌تر و بیرحمانه‌تر شود و کودکان با شبیه‌سازی ذهنی فضای فیلمبرداری با محیط بازخواست و تنبیه مدرسه، واکنش بهتر و واقعی‌تر برای دوربین کیارستمی نشان دهند.

"مشق شب"، تاثیر و نفوذ تصویری خود را در استفاده مکرر و مناسب از تکنیک ساده اما موثر نمای درشت (کلوزآپ) پیدا کرده است، کلوزآپی که نه فقط برای نابازیگران فیلم بکار می‌رود، بلکه کیارستمی ترجیح می‌دهد از فیلمبردار فیلم خودش هم کلوزآپ بگیرد تا "مستند در مستند" بسازد!

اما مضمون و محتوای "مشق شب" که با عناوین تکلیف و دیکته هم در فیلم نامیده می‌شود، در واقع بازنمایی فضا و شرایط سال‌های دهه 60 بر کودکان است. این تکلیف برای کودکان آنقدر تکلیف است که با صداقت تمام، با همه سختی و عذاب انجام مشق شب آن را بر کارتون ترجیح می‌دهند و شیطنت تحسین‌برانگیز کیارستمی قلقلک دادن این تناقض پنهان است!

هر چند ساخت و پرداخت این فضای تراژیک به نوعی خلاقیت فیلمساز را نشان می‌دهد، اما بعضا به نقض غرض تبدیل می‌شود و به بهانه نقد نظام آموزشی و مشکلات دیگر، فضای فیلمبرداری کودکان معصوم را چنان می‌ترساند یا آزار می دهد که با استانداردهای اخلاقی در سینما چندان سنخیتی ندارد.

مشق شب

چون واقعا لحن و نوع پرسش‌های کیارستمی از پسربچه‌ها در مورد تکلیف شب، چندان بی‌شباهت به لحن ناظم و مدیر نیست. (هیچ بعید نیست فیلمسازی جوان به وسوسه ساختن مستندی از "مشق شب" و بررسی پیامدهای این محاکمه تصویری بعد از 20 سال بیفتد!) بسیار دور ذهن است که در کشورهای پیشرفته به فیلمسازی چنین اجازه محاکمه بیرحمانه کودکان مدرسه داده شود.

می‌توان ب

  
 لحن و نوع پرسش‌های کیارستمی از پسربچه‌ها در مورد تکلیف شب، چندان بی‌شباهت به لحن ناظم و مدیر نیست.  بسیار دور ذهن است که در کشورهای پیشرفته به فیلمسازی چنین اجازه محاکمه بیرحمانه کودکان مدرسه داده شود
ا رندی گفت کیارستمی هم بطور غیرمستقیم مدیون همان شرایط خاصی است که به بهانه نقد آن "مشق شب" را ساخته و جالب است تنها بخش نخبه‌گرایانه و نسبتا علمی فیلم هم به پدر یکی از کودکان بازمی‌گردد که اتفاقی با گروه فیلمساز آشنا می‌شود و لابد اگر این اتفاق و تصادف نبود، همه فیلم یکسره به محاکمه و اعتراف‌گیری کودکان می‌گذشت.

"مشق شب" مستندی است که در لایه‌های درونی سعی می‌کند تنه به تنه بسیاری از معضلات اجتماعی سیاسی فرهنگی دهه 60 بزند: بیسوادی و بی‌حوصلگی و عصبی بودن پدران و مادران، پیامدهای جنگ بر کودکان، طلاق و مشکلات خانوادگی، تعدد زوجات و...

کیارستمی با تدوین قابل تحسین "مشق شب" همه پازل‌ها و قطعات را در ذهن مخاطب بطور منظم می‌نشاند. ولی دلیلی نمی‌بیند که حلقه و قطعه آخر را ـ که منجر به قضاوت نهایی می‌شود خودش بنشاند و قرار دادن یا ندادن این قطعه را به عهده مخاطب می‌گذارد.

نویسنده: بهمن هدایتی - سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳۸٧

می گویند 70 درصد هوش در زمان نوزادی شکل می گیرد، 80 درصد ایدئولوژی آدم هم در 17 سالگی شکل می گیرد و اگر انتخاب بدی کرده باشی، در میانسالی است که کم می آوری! 

تنهایی و انزوا معمولا باعث تغییر جنسیت( ازنظر شخصیتی) می شود، حتما مردانی را دیده اید که مثل زنها حراف و احساساتی و برونگرا و  زودرنج شده اند( حتی تا مرز بافتنی بافتن هم پیش رفته اند!) و یا احتمالا با زنهایی برخورد داشته اید که شرایط آنها را زمخت و چغر(کلمه عاریتی از بهرام شفیع) و خشن و درونگرا کرده است (و نمی دانم شاید یکی از دلایل بروز همجنس گرایی همین قصه باشد)

مخملباف

البته این اتفاق می تواند در ورژنی خیلی بی رحمانه تر هم روی دهد، فکر می کنم ترحم برانگیزترین پیامد میانسالی برای بعضی ها، "تجزیه شخصیت" باشد به دلیل همان انتخاب های  بد در هفده سالگی.

تجزیه شخصیت وقتی به وقوع می پیوندد که همه راهها را رفته باشی ولی "نرسیده باشی":  فیلمسازی آرمانی-ایدئولوژیک(توبه نصوح و استعاذه) رئالیستی(نون و گلدون) و حتی مستند(سلام سینما)، شاعرانه-روشنفکری محض (سکس و فلسفه )...آن وقت است که نیش می زنی به خودت، گنجشکی که ادای ققنوس درمی آورد!

فریاد مورچگان مخلمباف را اخیرا دیدم و قبل از اینکه توجه ام به خود فیلم جلب شود، بیشتر به محسن مخلمباف فکر کردم و  اینکه چطور شخصیت اش در دو پرسوناژ اصلی فریاد مورچگان "تجزیه" شده است:یک آرمانگرای عدالتخواه که با این سئوال "اگر فقر هست، پس خدا کجاست؟" به پوچی و انکار خدا رسیده و یک زن روشنفکر که دنبال عرفان هندی آمده و "ته مانده آرمانگرایی و دغدغه فقر و فلسفه!" باعث شده است که این دو  راهی هند شوند تا "مرد کامل" را پیدا کنند.

مخملباف از سانسور و محدودیت هم رها شد، اما باز هم "نرسید"(مسلم است که تفسیرم از "رسیدن"  تفسیری ایدئولوژیک و مثلا حزب اللهی شدن مخملباف و بازگشتش به آغوش نظام و انقلاب نیست) منظورم این است که چرا ما حتی یک "کوبریک" یا  حتی" هیچکاک" نداریم و به آنها "نمی رسیم،" چرا فیلمسازان ما( به خصوص بعد از انقلابی هایشان) به جایی نمی رسند؟

 به نظرم این زن و مرد( که زن به خدا باور دارد و مرد منکر خداست)هردو تکه های روح و باطن متضاد و آشفته مخملباف هستند که مخملباف، حرفها و دو تکه اصلی شخصیتش  را با لعاب تصویری  از زبان آنها برای مخاطب فیلم بازگو می کند، فیلم یک من و معنای واحد ندارد و آشفتگی محض است.

و تلخ نر اینکه حتی آوانگاردیسم بی پروای مخملباف در فریاد مورچگان و نمایش تصاویر بی سابقه از عریانی و...هم نتوانسته است به او کمکی کند...مخملباف ویترین زنده نسلی است از نسل های ما، ویترین تاریکی که کم کم هیچ انگیزه ای را برای تماشا کردنش باقی نمی گذارد.

مخملباف از سانسور و محدودیت هم رها شد، اما باز هم "نرسید"(مسلم است که تفسیرم از "رسیدن"  تفسیری ایدئولوژیک و مثلا حزب اللهی شدن مخملباف و بازگشتش به آغوش نظام و انقلاب نیست) منظورم این است که چرا ما حتی یک "کوبریک" یا  حتی" هیچکاک" نداریم و به آنها "نمی رسیم،" چرا فیلمسازان ما( به خصوص بعد از انقلابی هایشان) به جایی نمی رسند؟

مخملباف مذبوحانه سعی کرد و می کند از ایدئولوژی به فلسفه برسد، ولی نرسید و نخواهد رسید، اگر مخملباف در دهه شصت در ساختن  فیلمهای ایدئولوژیک نمره 15 می گرفت امروز فیلمهای فلسفی اش، به زحمت نمره  5 می گیرد، و باور کنید تماشای این زحمت مذبوحانه، این دست و پا زدن بی حاصل، چندش آور تحقیر آور است، مخملباف همین قدر و همین سطح باقی خواهد ماند! 

لونا شاد

واقعیت این است که فلسفه فکر کردن یک شکم سیری خاص می طلبد، ذات سینما هم از این جنس است، با گرسنگی و ایدئولوژی و عقده نمی شود و نباید فیلم ساخت، یک نگاه بورژوایی به دنیا ، با سابقه ذهنی ایدئولوژیک نه نمی شود جامعه را ساخت و نه حتی فیلم فلسفی و عمیق،دقیقا به همین دلیل است که بهترین فیلمهای فلسفی-سورئالیستی در غرب تولید می شود و دلیلش همان شکم سیری نسبی است.

پس شهروندان عزیز! تا وقتی شکم  و مغزتان سیر نشده، فیلم نسازید چون اگر بسازید خودتان و جامعه تان را بدبخت و تحقیر می کنید!

 البته از حق نگذریم، اگر این فیلم برای کمپانی مخملباف آب نداشت برای "لونا شاد" نان داشت! 

بهمن هدایتی
عبدالله بن عبدالله بن عبدالله...بن آدم صفوه الله!
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من: