...::کلاشینـکـف دیـجیتال::...
نیش کلاش از بهر کین نیست، اقتضای طبیعتش اینجوریه!
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: بهمن هدایتی - دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱

«اگر شاه‌عباس صفوی نبود، امروز سینمای ایران هنرپیشه‌ای به نام محمدعلی کشاورز نداشت». تعجب کردید؟ اما واقعیت دارد، این را خود کشاورز به ما گفت. واقعیت این است که محمدعلی کشاورز از تبار همان «گرجستانی»‌هایی است که شاه‌عباس آنها را حدود 300سال قبل با زبان خوش یا بعضا ناخوش(!) به اصفهان آورد.


اگر شاه‌عباس نبود، شاید امروز محمدعلی کشاورز، همان خوابگزار اعظم سلطان و شبان، شعبان استخوانی هزاردستان، اسدالله‌خان پدرسالار، محمدابراهیم فیلم مادر، اتابک ناصرالدین شاه و... در خیابان‌های تفلیس قدم‌می‌زد یا برای خودش کشاورزی می‌کرد و حتی شاید هم ایران را با یکی از کشورهای عربی اشتباه می‌گرفت.

 محمدعلی کشاورز با وجود کهولت و کسالت، با روحیه‌ای شاد، در آپارتمانی در شهرک غرب ـ که با سبک و سیاق سنتی و قدیمی تزئین شده ـ در کنار ده‌ها قاب عکس قدیمی و خاطره خوب از 80 سال، زندگی می‌کند. گفت‌وگوی جام‌جم با آقای بازیگر را از نظر می‌گذرانید.

آقای کشاورز! این فامیل کشاورز چطور انتخاب شد؟ اجداد شما کشاورز بودند؟

نام فامیل ما قبلا اصلانی بود، ما نواده‌های امیراصلان خان ارمنی که در زمان شاه‌عباس از گرجستان آمده و مسلمان شده بودند، هستیم.

پس این چشم‌های خاکستری شما یادگار گرجستان است؟

بله، ارث آنهاست. پدر من فامیلش را عوض کرد و چون کشاورز بود و کشاورزی می‌کرد نام خانوادگی ما را «کشاورز» گذاشت.

شما متولد سال 1309 هستید و فکر می‌کنم اولین خاطره شما برمی‌گردد به شهریور 1320 و هجوم متفقین به ایران، به نظرم بهتر است این بخش از تاریخ را از زبان
محمدعلی کشاورز بشنویم و شما آن را روایت کنید. شما در آن زمان کجا بودید، یادتان می‌آید؟

آن زمان که ما در اصفهان بودیم، جنگ شروع شد، به این صورت هم نبود که خبر دهند، رسانه نبود، رادیو و تلویزیون هم نبود، یادم هست که نگاه می‌کردیم و هواپیماهای متفقین را برفراز آسمان می‌دیدیم، این هواپیماها اعلامیه پخش می‌کردند و این برایمان عجیب بود.

آن موقع چندسال داشتید؟

حدود 11 سال.

در اصفهان مثل تهران در زمان جنگ جهـــانی دوم قحطی شد؟

خیر، اصفهان مثل تهران قحطی نشد، ولی چیزی که در آن موقع کم بود قند و شکر بود، ما که مدرسه می‌رفتیم مدیر مدرسه بچه‌ها را هفته‌ای یک بار جمع می‌کرد و به تک‌تک دانش‌آموزان یک جعبه پولکی می‌داد.

چرا؟

چون قند و شکر کم بود، به جای قند، بین دانش‌آموزان پولکی پخش می‌کردند.

مدیر این پولکی‌ها را از جیب خودش می‌داد؟

نه، از بودجه وزارت فرهنگ بود، ما هم می‌بردیم خانه و به‌جای قند با چای می‌خوردیم.

شفاف‌ترین خاطره‌ای که از جنگ جهانی دوم یادتان می‌آید؟

یک روز داشتیم می‌رفتیم مدرسه، مدرسه‌مان هم در محله جلفای اصفهان بود، دیدیم که کامیون‌های عجیب و غریب پر از سربازهای خارجی و در حال عبور از خیابان‌های شهر هستند، مردم هو می‌کشیدند و سنگ می‌زدند، سربازهای سوار بر کامیون هم به سمت مردم آدامس پرت می‌کردند که البته کسی این آدامس‌ها را برنمی‌داشت، مردم وقتی این کامیون‌های متفقین را می‌دیدند شعار «مرگ بر انگلیس» و «مرگ بر روس» می‌گفتند و بعضا فحش‌های بد و ناموسی هم به آنها می‌گفتند. آن زمان زاینده‌رود مثل حالا خشک نشده بود، بچه‌ها می‌رفتند از کنار زاینده‌رود ریگ و سنگ برمی‌داشتند، دست به دست می‌دادند یا پیراهن‌هایشان را پر از ریگ و سنگ می‌کردند و می‌آوردند جایی که کامیون‌ها در حال رد شدن بودند و به سمت کامیون‌ها پرتاب می‌کردند. مردم اصفهان در این موقع، چندبار تظاهرات ضدبیگانه داشتند. به هرحال متفقین از اصفهان گذشتند. این خاطره را خیلی خوب به خاطر دارم.

یعنی برخلاف تهران که قحطی شد، اصفهان این اتفاق نیفتاد؟

بله، این طور بود.

این به خاطر خصوصیات اصفهانی‌ها بود؟

بله، مردم اصفهان طوری همبستگی داشتند که مثل سایر شهرهای ایران در زمان جنگ جهانی دوم دچار قحطی نشدند، هنوز هم اصفهانی‌ها این طوری هستند و هوای هم را دارند.

بعد از عبور متفقین از اصفهان، حال و هوای شهر چطور بود؟ هرج و مرج اتفاق افتاد؟

نه، مردم اجازه هرج و مرج ندادند، مدتی بعد گروه‌هایی را برای اسکان به اصفهان آوردند که بعد فهمیدیم آنها لهستانی هستند. مردم اصفهان هم وقتی فهمیدند که این لهستانی‌ها آواره و گرفتار هستند، با همه مشکلات و کمبودهایی که داشتند، خیلی به آنها کمک کردند.

لهستانی‌ها در کجای اصفهان ساکن بودند؟

آنها در باغ‌های محله جلفا که ارمنی‌نشین بود، ساکن شدند، مردم اصفهان برایشان غذا درست می‌کردند و برای آنها می‌آوردند و یک مساله‌ای که خیلی جالب این بود که مردم اصفهان از زن‌ها و دخترهای لهستانی‌ها به طور خاص مواظبت می‌کردند که اراذل و اوباش دنبال دختران و زنان آنها نیفتند.

این مواظبت طوری بود که در همان موقع چند تا از ارامنه جلفا با این لهستانی‌ها ازدواج کردند، آن موقع هم که به این اندازه پاسبان نبود، خود مردم و جوان‌های اصفهان مواظب این لهستانی‌ها بودند، در حالی که مردم اصفهان اصلا با متفقین خوب نبودند و همان طور که گفتم به کامیون‌های متفقین سنگ می‌زدند اما حواسشان به این لهستانی‌های آواره هم بود.

یک نکته جالب دیگر هم در مورد این لهستانی‌ها این بود که وقتی از ایران رفتند، بعضی‌هایشان به نیوزلند رفتند و در آنجا پارکی به نام اصفهان درست کرده‌اند به یاد خاطراتشان از اصفهان ما.

آقای کشاورز! خودتان تاحالا دعوا کرده بودید در این دوره نوجوانی؟ چون بعضی نقش‌های شما مثل شعبان استخوانی طوری است که آدم باور نمی‌کند شما دعوا و کتـــک‌کاری بلد نباشید!

بله، اتفاقا خاطره خیلی جالبی از این دوره دارم. سال 1329 عروسی شاه با ثریا بود، عده‌ای از اقوام لر بختیاری می‌آمدند که بچه‌ها آمدند و خبر آوردند که برخی اراذل مزاحم دخترها شدند و به اصطلاح دنبال دخترها افتادند. ما هم که در اصفهان بودیم همراه دوستانمان به دخترها گفتیم این مزاحم‌ها را بکشانند در کوچه‌ای، ما هم رفتیم و حسابی کتک‌شان زدیم و فرار کردیم، شب که در خانه بودیم، دیدم در می‌زنند، به بابایم قضیه مزاحمت برای دخترها و کتک زدن مزاحم‌ها را گفتم، پدرم هم گفت هیچ نگران نباش! با هم رفتیم کلانتری آن جوان‌های مزاحم هم با سرو کله باندپیچی شده آمدند، بازپرس از من پرسید چه کسانی اینها را کتک زدند؟ گفتم فقط من بودم! فردایش ما را بردند به دادگستری و ما چند نفر را زندانی کردند، بابایم با جمعیت زیادی آمده بود در دادگستری که ما را آزاد کنند، اینقدر ماجرا بالا گرفت که استاندار اصفهان میان جمعیت رفت و قول داد که ما را آزاد کنند، پدرم حتی به این هم راضی نشد و گفت باید آن بازپرس هم عوض شود، ما را آزاد کردند و آن بازپرس را بلافاصله به سیرجان منتقل کردند.

از همکلاسی‌های شما در اصفهان کسی به خاطرتان هست؟ آدم معروف و موفقی بین آنها هست؟

ما به مدرسه ادب می‌رفتیم که هرچی هم که داریم از آن مدرسه و از استادان و بزرگان آن موقع آقای کتابی، جهاداکبر و شفیعی را داریم. یک معلم هم داشتیم به اسم حجت‌الاسلام اشراقی که به ما عربی درس می‌داد. در مدرسه ادب انجمن تئاتر، ادبی و ورزش داشتیم. در واقع جرقه‌های فعالیت هنری ما از اینجا زده شد، از همکلاسی‌هایمان در مدرسه ادب آقای مهندس حقوقی بود که جزو مهندسین ناب و درجه اول کشاورزی است که البته الان بازنشسته شده ولی حوزه تخصصی مطالعاتش راجع به دلایل خشک شدن رودخانه زاینده‌رود است.

دیپلمم را که گرفتم، پدرم مجبور شد بیاید تهران، ما هم به تهران آمدیم و من رفتم خدمت وظیفه، این می‌شود حدود سال‌های 1332.

کجا خدمت کردید؟

خدمت وظیفه در همین پادگان سرآسیاب بود.


چطور پایتان به دنیای حرفه‌ای سینما ، تئاتر و هـــنر باز شد؟

موقع خدمت سربازی، بعد از دوره آموزشی در سرآسیاب به‌کرمان منتقل شدیم، برای این‌که از زیر کار نظامی دربیاییم، گفتیم که ما تئاتر کار می‌کنیم! در دوره سربازی چند تئاتر آماتوری با دوستان کار کردیم، بعد از پایان خدمت سربازی، آمدیم به تهران و جویای کار، خیلی اتفاقی دیدم که در روزنامه اطلاعات یک آگهی زده‌اند که هنرستان هنرپیشگی هنرجو می‌پذیرد.

یعنی شما بعد از دیپلم و سربازی رفتن، آمدید به هنرستان هنرپیشگی؟

بله و دلیل این‌که سن و سال من از بعضی دوستان همدوره‌ام بیشتر است، همین است. از همان دوره سربازی سخت به هنر علاقه‌مند شده بودم، در هنرستان هنرپیشگی اسم نوشتم، امتحان دادیم و قبول شدیم. در خدمت استادان خیلی خوبی که آنجا بودند یک دوره سه ساله را گذراندیم.

چه کسانی بودند؟

استاد علی‌اصغر گرمسیری، استاد رهاورد، استاد حبیب یغمایی، خانم ملک ساسانی، مثلا آقای مهرتاش به ما موسیقی ایرانی درس می‌داد.

از فضای بیست و هشتم مرداد چیزی خاطرتان هست؟

ما زمان کودتا در اصفهان بودیم که شنیدیم دولت مصدق را سرنگون کردند، در اصفهان آنقدرها شلوغ نشد، اصل قصه کودتا در تهران بود.

آن شعبان جعفری معروف را شما دیده بودید؟

نه ندیده بودمش، شعبان جعفری در تهران زورخانه داشت و به دربار وابسته بود.

یعنی در سریال هزاردستان که شما به نوعی شخصیت او را بازآفرینی کرده بودید، هیچ تجربه نزدیکی از شخصیت او نداشتید؟

در هزاردستان آن شخصیتی که من نقشش را بازی کردم، شعبان استخوانی بود که جزو کمیته مجازات بود، ربطی به شعبان جعفری نداشت، هرچند گرته‌برداری‌هایی هم از او در این شخصیت شده بود، اما مال زمان و مکان متفاوتی بودند، البته باید بگویم که تهیه‌کننده سریال هزاردستان هم آقای شنگله بود.

خاطره‌ای از سریال هزاردستان که تابه حال جایی تعریف نکرده باشید، دارید؟

در هزاردستان، آن صحنه آخری که مفتش شش انگشتی می‌خواست شعبان استخوانی را بکشد، من به علی حاتمی گفتم: علی جان! شعبان یک لوتی است، در فرهنگ لوتی‌های قدیم این‌طور است که اگر دشمن آمد و کارد زد به شکمش، روده‌هایش را می‌گذارد و دنبال قاتل می‌دود، گفتم ولی در این سکانس، یک گلوله به شعبان می‌زنند و تمام. بهتر است این‌طوری باشد که وقتی تیر اول را می‌زنند، من بیفتم دنبال قاتل، تیر دوم را بخورم و باز قدم‌ها کوچک‌تر بشود و وقتی به‌قاتل رسیدم، او با تیر سوم مرا بکشد، مرحوم علی حاتمی گفت این‌که می‌گویی خیلی خوب است، ولی به ما گفته‌اند که باید این صحنه را همین الان تمام کنیم، به دلیل کمبود وقت و بودجه و آن چیزی که تو می‌گویی طول می‌کشد، اینجا بود که شدیدا عصبانی شدم نه از دست علی حاتمی، بلکه از سیستمی که نگذاشت علی حاتمی‌ها کار خودشان را آن طور که دوست دارند، انجام دهند.

بعد از هنرستان هنرپیشگی چه کردید؟

بعد ما رفتیم دانشگاه هنرهای دراماتیک که البته برای اولین بار بود این دانشگاه در ایران تأسیس شده بود، حتی یک‌سری از بچه‌ها رفتند دانشگاه تهران که آنها قبول نکردند، ولی وزارت فرهنگ سابق که آقای دکتر فروغی بودند که به پای تئاتر و موسیقی این مملکت خدمات بسیار شایانی کرد، دانشگاه دراماتیک را ایجاد کرد و ما هم کنکور دادیم و قبول شدیم و استادان درجه یک این مملکت آنجا تدریس می‌کردند.

همدوره‌ای‌ها و استادان شما چه کسانی بودند؟

معروف‌ترین همدوره‌ای ما، مرحوم علی حاتمی بود. در آن دانشگاه رشته‌های بازیگری، ادبیات دراماتیک، نمایشنامه‌نویسی، کارگردانی و طراحی صحنه داشت و آنجا دکتر آرمان‌پور، زنده‌یاد دکتر محمدجعفر محجوب، دکتر صفا، هشترودی، دکتر خوانساری، آقای شنگله و آقای حمید سمندریان تدریس می‌کردند. مرحوم حسین تهرانی که نوازنده معروف تنبک بود به ما ریتم درس می‌داد، دانشکده‌های هنرهای دراماتیک، ساختاری مدرن، ولی با استادان بزرگ و قدیمی داشت و این فرصت بسیار خوبی به ما می‌داد.

پایان‌نامه لیسانس شما چه بود؟

عنوان پایان‌نامه من «تأثیر متقابل جامعه و هنر» بود و استاد راهنما هم زنده‌یاد دکتر آریان‌پور.

اولین نقش سینمایی شما چه بود؟

فیلمی که آقای فرخ غفاری ساخته بود به نام شب قوزی.

نقش شما در این فیلم چه بود؟

من نقش یک سلمانی را داشتم که یک شاگرد داشت و نقش آن را خود آقای غفاری بازی می‌کرد، به نظر من از فیلم‌های خوب و ماندنی است که الان نسخه اصلی فیلم در موزه سینماتیک فرانسه هست.

اولین بار که طعم سانسور و توقیف در سینمای ایران را چشیدید، کی بود؟

یک فیلمی قبلا آقای فرخ غفاری ساخته بود به اسم
«جنوب شهر» که در سینمای مایاک نشان دادند آن موقع سرتیپ نادر باتمانقلیچ وزیر کشور بود، شب سوم آمده بود فیلم را دیده بود و بلافاصله دستور توقیف فیلم را داد و آقای فرخ غفاری را هم شب بازداشت کردند.

خاطره‌ای از هنرمندان درباری هم دارید؟

البته یک سری از بچه‌های هنرمند و هنرپیشه بودند که در جشن‌های بیست و هشتم مرداد می‌رفتند در کاخ و یک مقدار ادا و اصول در می‌آوردند، ولی ماها مطلقا این کار را نمی‌کردیم.

آقای کشاورز می‌شود گفت که تقریبا با همه کارگردان​ها کارکرده‌اید بجز آقای مسعود کیمیایی؟

بله می‌شود اینطور گفت، با کیمیایی کار نکردم چون آن موقع بچه‌هایی که در بخش تئاتر وزارت فرهنگ و هنر بودند حق این‌را که در هر فیلمی بازی کنند، نداشتند و تعهد داشتند که فقط فیلم‌های درجه یک و هنری بازی کنند، که در آنجا من یادم است آقای کیمیایی فیلم قیصر را می‌خواست بسازد که از من هم دعوت کرد، اما چون ما اجازه نداشتیم من نرفتم، نقش من را آقای جمشید مشایخی بازی کرد.

ظاهرا شما از سینمای کیمیایی خوشتان نمی‌آید؟

درست است، من خیلی از تم کارهای کیمیایی خوشم نمی‌آید.

بزرگ‌ترین حسرت هنری محمدعلی کشاورز؟

هنرمندی بود به نام آقای اصغر تفکری، اگر بود و می‌گذاشتند و فرصت می‌داشت از بزرگ‌ترین کمدین‌های تاریخ ایران می‌شد.

آقای کشاورز بدترین نقشی که بازی کردید و پشیمان هستید چه بود؟

من از فیلم‌هایی که بازی کردم پشیمان نیستم.

مشکل مهم سینمای ایران از نگاه محمدعلی کشاورز؟

در تلویزیون و تئاتر و سینما، چیزی که الان نداریم یا به صورت کامل و ایده‌ال نداریم، تهیه‌کننده خوب است، بسیاری از مشکلات و مفاسد ناشی از تهیه‌کننده نامناسب، کار نابلد یا کاسبکار است، الان هرکسی گاوداری دارد و پولدار است می‌آید تهیه‌کننده سینما می‌شود! همین است که نجابت را از سینمای ما برده است و باعث این مشکلات و فسادها شده است.

اگر وارد عرصه بازیگری نمی‌شدید دلتان می‌خواست چه‌شغلی داشته باشید؟

نمی‌دانم روزگار به چه صورت رقم می‌خورد؟ البته من اول در دانشکده پزشکی قبول شدم، ولی وقتی برای اولین بار به سالن تشریح اجساد رفتم، دیدم که نمی‌توانم!

چه نقشی را دوست داشتید بازی کنید اما نکردید؟

من خیلی دوست داشتم نقش یک رهبر ارکستر را بازی کنم، الان که دیگر پیر شدیم و از کار افتادیم. گفتند چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو.

شما تا به حال عاشق شدید؟

بله، یک بار عاشق شدیم و برای همیشه عشق را کنار گذاشتیم و برای هفت پشتمان بس است!

می‌شود بگویید داستان چه بوده؟

دختری که گرفتمش عاشقش بودم دیگر.

می‌توانید بگویید داستان چه بود؟ بازیگر بود؟

نه بازیگر نبود، ما رفتیم خواستگاری و ازدواج کردیم و کمی بعد جدا شدیم، تلخی آن هنوز با من هست، البته ثمره آن هم نلی، دخترم است که همه چیزم است و در کار هنری هم بسیار فعال است.

این روزها شما در خانه چه کاری انجام می‌دهید؟

من فقط کتاب می‌خوانم.

چه کتابی؟

تمام کتاب‌های من درباره ادبیات است.

آخرین کتابی که خواندید چه بوده؟

کتاب «خاکستر هستی» که محمدجعفر محجوب نوشته و به نظر من لازم است تمام کسانی که کار سینما تئاتر می‌کنند این کتاب را بخوانند تا ببینند تاریخ ادبیات ما چه سوژه‌های گردن‌کلفتی برای ساختن فیلم و سریال دارد.

دوست داشتید با کدام کارگردان کار کنید که کار نکردید؟

با آنهایی که دلم می‌خواست کار کردم، اما هنوز هم دوست دارم آقای شنگله یک تئاتر کار کنند و من هم با این پای شل بروم و کار کنم.

بامعرفت‌ترین دوست محمدعلی کشاورز؟

علی نصیریان.

شما، آقایان علی نصیریان، جمشید مشایخی و عزت الله انتظامی، چهار پیشکسوت و تفنگدار سینمای ایران هستید، هرکدام را چطور توصیف می‌کنید؟

علی نصیریان، نویسنده، کارگردان و بازیگر ایرانی است و کمتر کسی اینها را با هم دارد. عزت‌الله انتظامی، آدمی واقعا دلسوز، هم در زندگی شخصی هم در زندگی هنری و جمشید مشایخی به پای این سه نمی‌رسد، ولی آکتور خوبی است.

شما از مردم ایران راضی هستید؟

من مردم پایین شهر را خیلی دوست دارم. پایین شهری‌ها مانند کف دست می‌مانند، زلال، شفاف و بامعرفت! هیچ جای دنیا شرافت و انسانیت ایرانی‌ها را ندارد.

بدترین عادت مردم ایران چیست؟

دروغگویی !

آقای کشاورز اصفهانی‌ها چه جور آدم‌هایی هستند؟

برعکس آنچه که می‌گویند بسیار آدم‌های ساده‌ای هستند.

زرنگ نیستند؟

نه، می‌گویند که خیلی زرنگ هستند، اما در کارشان حسابگر هستند؛ یعنی اگر مهمانی بروید آنجا صاحبخانه می‌نشیند و می‌گوید گز می‌خورید، اگر بگویند آره، می‌گوید خوب بروید بخرید. (می‌خندد)

دلتان می‌خواهد به اصفهان برگردید؟

دلم می‌خواهد به اصفهان برگردم، هنوز نفهمیدند پل‌هایی که آنجا ساختند با چه ماده‌ای بوده که 400 سال است چیزی نشده، اما بی‌آبی رخ اصفهان را که زاینده‌رود است، گرفته است. تا آب به زاینده‌رود برنگردد، من هم به اصفهان برنمی‌گردم!

آخرین نقش سینمایی که بازی کردید چه بود؟

در فیلم فرزند صبح، نقش معلم و استاد امام خمینی را بازی کردم که حالا نمی‌دانم آن قسمت را پخش می‌کنند یا نه؟

چه صحنه‌ای است؟

امام و استادش روبه‌روی هم می‌نشینند، امام که نقش ایشان را عبدالرضا اکبری بازی می‌کند یک انگشتری را که استادش به ایشان داده بود، آن را از دستش درمی‌آورد و به او می‌دهد و می‌گوید من را دعا کن، استاد امام هم می‌خندد و می‌گوید تو هم من را دعا کن.

چیزی که الان محمدعلی کشاورز از مسئولان می‌خواهد؟

من تعجب می‌کنم چرا تلویزیون این شهرکی را که علی حاتمی ساخت اسمش را گذاشت شهرک غزالی؟ چرا نگذاشت شهرک علی حاتمی؟ درست است که فیلم‌های علی حاتمی جاودانه خواهند ماند، اما باید این نامگذاری هم می‌شد و به نظرم در این مورد تلویزیون یک مقداری بی‌مهری کرد.

نویسنده: بهمن هدایتی - یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱
اکبر عبدی، انگار شمایل سینمای ایران است، خسته و زخمی اما سرپا، مرد نمکین دهه 60 و 70 سینمای ایران، ستاره تپل سینمای کودک و اعجوبه در بداهه‌پردازی، حالا خسته است، عمیقا خسته، عبدی در آستانه پنجاه و دوسالگی، گزیده‌کاری را هم کنار گذاشته و این‌طور که به نظر می‌رسد تقریبا به هیچ کاری نه نمی‌گوید؛ از کمدی‌های سوپرمارکتی تا تله‌فیلم و سریال. چرخ زندگی است دیگر، باید بچرخد، اکبر عبدی و غیر اکبر عبدی هم نمی‌شناسد، عبدی شوخ و دوست‌داشتنی و خوش‌سخن است، حتی اگر خسته باشد، حتی اگر ساعت یک بامداد در لوکیشن یک تله‌فیلم، روی کاناپه دراز کشیده باشد و مشغول گریم باشد و در همان حال به سوالاتت جواب بدهد. 

عمواکبر ـ آن‌طور که عوامل فیلم صدایش می‌کنند ـ در هیچ حالتی شوخی و خوش‌سخنی را فراموش نمی‌کند. گفت‌وگوی مشروح جام‌جم را با اکبر عبدی ـ که گاهی شبیه درددل هم شده ـ می‌خوانید.

 ×××

آقای عبدی! انگار چندان شاد نیستید، غمگین به نظرمی‌آیید. فکر نمی‌کردم اکبر عبدی اینقدر غمگین باشد.

بله، اخیرا به یک آدمی اطمینان کردم، مغازه‌ای را اجاره کردم، یک چک امانت پیش طرف بود به مبلغ 55 میلیون تومان، رفته برگشت زده، این آدم بچه محل بود و باهم نان و نمک خورده بودیم. او از اعتماد من سوءاستفاده کرد. باورم نمی‌شد در روز روشن بخواهد از من کلاهبرداری کند و خیانت کند، آدم وقتی این‌جور از نزدیکانش ضربه می‌خورد، غمگین می‌شود، دلش می‌گیرد. حالا من مانده‌ام با این مشکل؛ نه به بنده مغازه‌ای داده نه مبایعه‌نامه‌ای، دیگر خسته شدم، حالم خوب نیست، البته دفعه اول هم نیست، در شمال هم یک چنین اتفاقی افتاد. خواهش می‌کنم این را چاپ کنید؛ شخصی به نام ... سه سال پیش به نام مسکن مهر 30میلیون پول از ما گرفت، حالا نه تلفن جواب می‌دهد نه چیزی.

به نظر می‌آید دیگر تیپ‌های چاق و بانمک که شما مهم‌ترین مصداقش بودید، در سینمای امروز ایران چندان طرفداری ندارند و فراموش شده‌اند. این درست است که می‌گویند الان دور دور چشم‌رنگی‌ها و دماغ عروسکی‌هاست؟

چشم‌رنگی و خوش‌تیپ یا تپل و بدقیافه و کچل فرقی نمی‌کند؛ هر کسی اگر بخواهد عمر کارش طولانی باشد باید جنم و معرفت بازیگری داشته باشد. چیزی که الان در سینمای ایران فراموش شده این جنم و معرفت است. بازیگری یک چیز ذاتی است، ربطی به قیافه ندارد.

بازیگر مثل چاهی می‌ماند که آب در آن بریزی و بخواهی از آن آب بکشی، یعنی باید مدام در حال یادگرفتن و یاد دادن باشد، بجوشد، هیچ‌وقت خشک نشود، کسی که فقط قیافه دارد، نمی‌تواند در عرصه بازیگری بماند، ممکن است چند صباح بماند، اما برای همیشه ماندنی نیست، اسمش برای همیشه نمی‌ماند، به نیکی هم نمی‌ماند. شاید در یک فیلم فرد را به‌خاطر ظاهرش انتخاب کنند که با کاراکتر فیلمنامه هماهنگ باشد، اما اگر توانایی نداشته باشد فیلم اول و آخرش خواهد بود؛ سینمای ایران از این تیپ‌ها زیاد دارد.

به نظر شما سلیقه مخاطب فرق کرده یا خیر؟

سلیقه و ذائقه را تلویزیون و سینما به مردم می‌دهد؛ یک روز همه به زبان برره‌ای حرف می‌زنند، یک روز فرم خشایار مستوفی زیر آسمان شهر می‌شوند، زمانی که یک سریال 90 قسمت مخاطب را به دنبال خود می‌کشاند مخاطبان را جذب خواهد کرد، نباید مردم را سرزنش کرد، مردم از ما یاد می‌گیرند.

شما از معدود بازیگرانی هستید که با طیف وسیعی از کارگردان‌ها کار کرده‌اید. فکر می‌کنید چرا همه آنها‌ با شما کار می‌کنند؟

این برای من جای شکر دارد و شانس بسیار بزرگی بود که خدا نصیب من کرد. مرحوم خسرو شکیبایی این شانس را ندارد، استاد پرویز پرستویی ندارد، نه این‌که ایرادی باشد، قسمت نشده، کار با استاد ناصر تقوایی برای من یک دانشگاه بود، همه چیز دست به دست هم داد و خدا کمک کرد که من در محضر چنین آدم‌هایی که خیلی‌هایشان هم دیگر نیستند بودم، درس‌هایی از هر کدام گرفتم که الان به دردم می‌خورد، البته بخشی از اینها به رفاقت‌ها و دوستی‌های شخصی خودم برمی‌گردد.

فکر می‌کنم کار کردن با علی حاتمی برای شما یک جور دیگر بود، یک طعم دیگر داشت، درست است؟

بله، مرحوم علی حاتمی از 15 سال قبل از کلید خوردن فیلم مادر من را می‌شناختند، ما با هم رفت و آمد داشتیم، من مانند پسرشان خانه‌شان می‌رفتم و می‌ماندم، در خانه علی حاتمی اتودهای مختلف را برایشان اجرا می‌کردم، پدر می‌شدم، کودک می‌شدم، پیرمرد می‌شدم، عقب‌مانده می‌شدم، البته مرحوم حاتمی هم در زمینه نوشتن و ساخت این فرم کارها و آدم‌های عقب‌مانده بعد از سوته‌ دلان تبحر داشتند.

علی حاتمی ذهنش همیشه روشن بود، همیشه در حال داستان نوشتن بودند، هیچ‌وقت ایشان را بیکار نمی‌دیدید. ایشان برای فیلم مادر از من هم چیزهایی دیده بودند و اعتماد کردند شاید کمتر کسی بداند که مرحوم حاتمی هیچ‌وقت سناریو را کامل نمی‌نوشتند و آخر داستان را هیچ‌کس جز خودشان نمی‌دانست و بازیگرها این‌طور با ایشان کار می‌کردند که تجربه عجیب و جالبی بود.

در فیلم جهان پهلوان تختی هم قرار بود من نقش مرید تختی را بازی کنم که یک کارگر چاپخانه بود و با دوچرخه برای خانه تختی و مادرش خرید هم می‌کرد. این نوجوان کرو لال بود و حتی زمان مرگ تختی او را تعقیب می‌کند و مرگ تختی را هم می‌بیند اما چون کرو لال بوده نمی‌توانسته شهادت بدهد، علی حاتمی به من می‌گفت نقش این کاراکتر بسیار کلیدی است چون تماشاچی به وسیله تو حزن از دست دادن تختی را می‌فهمد، کار با علی حاتمی برای من یک چیز دیگر بود.

شما طبعا از هر کدام از کارگردان‌هایی که با آنها کار کردید، یک چیز به خصوص آموختید، این تکه‌های پازل شخصیت بازیگری اکبر عبدی را ساخته، برایمان بگویید از هر کدام از این کارگردان‌ها چه آموختید، مثلا از علی حاتمی چه یاد گرفتید؟

از مرحوم حاتمی یاد گرفتم بازیگر مانند جواهری است که در خاک‌ها پنهان شده برای دیده شدن او قدم اول را نویسنده برمی‌دارد قدم بعدی را کارگردان، بعد گریمور می‌آید و یک جلوه‌ای به او می‌دهد، فیلمبردار با هنرش به مخاطب نشان می‌دهد، همه دست به دست می‌دهند تا از طریق بازیگر هنر بقیه به مخاطب برسد، این تفکر حاتمی بود، اگر وقت خود را می‌گذارند، روی گریم بازیگر، اما اگر بازیگر خودش را از تو تغییر ندهد می‌شود یک ماسک روی صورت و همه زحمات برباد می‌رود، استاد عبدالله اسکندری می‌گفت کسی را تا تخم چشمش مو می‌چسبانم اما از سی متری تا دهانش را باز می‌کند معلوم می‌شود کی هست و بازیگری بلد نیست و همه زحمات از بین می‌رود، بازیگر باید از درون در جهت تیپ و شخصیتی که بازی می‌کند تغییر کند باید نقش را زندگی کند نه این‌که ادا در بیاورد باید تیپ را به کاراکتر تبدیل کند آن‌وقت هم برای خودش هم دیگران قابل قبول خواهد بود، مثل این می‌ماند که فردی می‌خواهد جوکی را تعریف کند هنوز شروع نکرده خودش می‌زند زیر خنده و توقع دارد تو بخندی وقتی نمی‌دانید که جریان چیست خنده به چی معنا ندارد، یه دوستی داریم به نام آقای اردستانی که با هم شروع کردیم البته ایشان پیشکسوت‌تر هستندهم صدابردار تئاتر بودند هم بازی کردند الان هم گریمور بازنشسته سینما هستند، یک بار نشد برای ما یک جوک تعریف کنند فقط می‌گفت یک جوک جدید دارم بعد شروع می‌کرد خندیدن آخرشم می‌گفت خندم می‌گیره الان نمی‌تونم بعدا می‌گم!


ناصر تقوایی؟

از ناصر تقوایی یاد گرفتم چطور بدون نگاه کردن و از حفظ جایمان را در مقابل دوربین پیدا کنیم. در خیلی از کارها نگاه کنید می‌بینید که بازیگرها زیر چشمی نگاه می‌کنند تا نقطه شروع را پیدا کنند، این تمرکز و واقعی بودن را به هم می‌زند، آقای تقوایی به ما می‌گفت قدم‌هایتان را بشمارید، بایستید و بر عکس بشمارید به عقب برگردید تا نقطه شروع را پیدا کنید، در سینما در کار نمایش ایستادن، راه رفتن همه حساب و کتاب دارد و مهم است.

داوود میرباقری؟

داوود میرباقری هم یک جورایی مثل علی حاتمی می‌شود گفت شاعر سینمای ایران است، این‌که بتوانی جمله را صحیح بگویی کدام را بگویی از دام بگذری و چه جمله‌ای را با تاکید بیان کنی، میرباقری روی همه اینها وسواس دارد.

داریوش مهرجویی؟

آقای مهرجویی استاد این بودند که وقایع و اتفاقات فیلم را چگونه طبیعی جلوه دهند. تعریف استاد مهرجویی از سینما این بود که تمام گروه باید تلاش کنند که یک دروغ را چنان به واقعیت نزدیک کرد تا مخاطب در تردید بماند که این اتفاق افتاده یااین آدم‌ها واقعی بودند و بتوانند خودشان را جای شخصیت‌ها بگذارند. در فیلم زیبای به همین سادگی آقای میرکریمی که خانم هنگامه قاضیانی با هنرمندی بازی می‌کردند، خود من اینقدر تحت تاثیر این فضای واقعی قرار گرفته بودم که فکر می‌کردم این یک مستند است و آن افراد واقعا همسر و بچه این خانم هستند.

یا مثلا مخملباف آدم عجیبی بود، یک جورایی توقع داشت با سرعتی که خودش جلو می‌رود، بازیگران و عوامل فیلم هم جلو بروند، فکر می‌کرد ما می‌توانیم فکر او را بخوانیم و با او هم سرعت شویم، یک مقدار در کار پرتوقع بود و سرعت عجیبی داشت، کم حوصله بود، اگر برف هم می‌بارید کار باید انجام می‌شد.

شما اگر فیلم ناصرالدین شاه اکتور سینما را ببینید صحنه‌ای است که همه در کاخ گلستان جمع شدند و روی پرده، فیلم تماشا می‌کنند و من در نقش ملیجک می‌روم داخل پرده که به پیرزن کمک کنم تا سوزنش را نخ کند، در آن صحنه نزدیک‌های غروب بود که برف گرفت اما ما همچنان سکانس را گرفتیم. اگر بیست و هشت روز برنامه ریزی کار بود باید سر بیست و هشت روز تمام می‌شد، خیلی دقیق و سختگیر بود.یک روز آمد سر صحنه بیست و دو نفر را اخراج کرد، حتی اصلی‌ترین عضو گروه مدیرتولید را بیرون کرد.

 مرحوم پناهی، آقای شریفی‌نیا و همسرشان خانم حاجیان آمدند سر یک صحنه از فیلم هنرپیشه به من سر بزنند آقای مخملباف از آنها خواهش کرد یک سکانس بازی کنند، صحنه‌ای که من قنداق می‌شدم البته این سکانس یک جور طعنه هم به فیلم دیگه چه خبر خانم تهمینه میلانی بود. وقتی گفتند باید قنداق بشوم من گفتم یک میلیون و پانصد تومان دستمزد می‌گیرم که مخملباف رفت شکایت کرد از من. آقای هدایت هم به اتفاق مخملباف رفت ارشاد و برای نخستین بار سر دستمزد من را ممنوع الکار کردند. گفتم من سه برابر این را به شما می‌دهم شما قنداق شوید عکس بگیریم و چهار جا بگذاریم این کار را می‌کنید؟

چرا با قصه قنداق شدن مشکل داشتید؟

نه مشکل نداشتم می‌خواستم دستمزد کارم را بگیرم، زیرا آنها پولش را در می‌آورند با آن سکانس قنداق شدن من. الان در سینمای بقیه کشورها، دستمزد ثابت نیست، اگر فروش بالا رفت، دستمزد عوامل هم باید بیشتر شود، این یکی از شرط‌های اقتصادی تر شدن سینمای ایران است. در دنیا اگر یک فیلم از یک حدی بیشتر فروخت، حتی به آبدارچی هم دستمزد بیشتر می‌دهند.

به نظر شما چرا در سینمای ایران این‌طور نیست؟

لابد موضوع به تهیه کننده‌ها برمی‌گردد. در اخراجی‌های یک، من 20 میلیون تومان دستمزد گرفتم در حالی که آن فیلم 9 میلیارد فروخت حق من این مقدار بوده؟ می‌دانید به من بعد از آن فروش میلیاردی چه دادند؟ به جان تک دخترم یک عکس دسته جمعی که روی تانک نشسته بودیم را روی پوسته درخت چاپ کرده بودند و به ما دادند. در اریکه ایرانیان مراسم گرفتند همه گفتند به اینها نفری نیم کیلو طلا دادند البته آقای ده‌نمکی دستش درد نکند در رسوایی تلافی کرد!

سینمای ده‌نمکی را چطور می‌بینید؟ از او چه یاد گرفتید؟

ده‌نمکی اعتماد به نفس خیلی خوبی دارد و به بازیگر هم اعتماد می‌کند و این خیلی خوب است، در این کار آخرش هم بسیار جدی بودند بسیار قوی نوشته بودند و جایی نداشت که بخواهی چیزی از خودت بگویی، به نظرم این کار جدید حرفه‌ای‌ترین کار ده‌نمکی تاکنون است، یک متن خیلی خوبی نوشته شده بود شما نمی‌توانستی جمله‌ای را حذف کنی یا چیز دیگری بگویی.

همین فیلم که برای اولین بار هم شما نقش یک روحانی را بازی کردید؟

بله، این تجربه اولم بود در بازی در نقش یک روحانی. یک مقدار فنی و تخصصی هم بود، با طلبه‌ها نشست و برخاست کردم که یاد بگیرم، کلمات و اصطلاحات دینی هم باید دقیق گفته شود و نمی‌شود چیزی را جایگزین کرد. ده‌نمکی آنقدر زیبا صحنه‌های دیگر را می‌گرفت و البته زیر چشمی حواسش به من بود تا می‌رفتم سمت خندیدن و خنداندن یقه‌ام را می‌گرفت و جالب است که عرض بیست و سه روز، فیلمی که به اصطلاح جمعیتی بود البته با انرژی و سرعت آقای گل‌سفیدی فیلمبردار جوان و آینده‌دار جمع شد.

کجا احساس کردید که سینمای ایران به شما اهانت کرده؟

سینمای ایران همه جا و به همه اهانت کرده، آنقدر زیاد است که نمی‌توان گفت.

آخرین چیزی که یادتان است چه بود؟

همین الان چرا آقای تقوایی نباید کار کند؟ ارشاد این بودجه‌ای را که برای یکسری از دوستان و نورچشمی‌ها می‌گذارد، این توهین است به همه ما، رانت بازی‌ها که می‌کنند، بعضی وقت‌ها پول تبلیغات یک فیلم از فروش آن بیشتر است.

در مورد شخص شما هم چیزی بوده که بتوان گفت؟

من از سینمای ایران طلبکار نیستم. من یک کارگرزاده هستم حتی به فکرم نمی‌آمد که یک روزی چهار نفر من را دوست داشته باشند یا فلان ماشین زیر پایم باشد. من از خدا ممنونم از کسی هم طلبکار نیستم با کسی هم مشکل ندارم ولی من برای فیلم آقای ... خیلی زحمت کشیدم تا آخر فیلم تاندون های پای راستم از چند جا پاره شد اما پولم را که ندادند هیچ، شکایت هم کردند. تا حالا نه قرارداد به من داده‌اند نه دستمزد. همه افراد گروه با شکایت پولشان را گرفتند اما من که شکایت نکردم جالبه که پول ندادند و شکایت هم کردند باز همین مهرماه یک دادگاه دیگر هم داریم.

تا حالا چند بار پایتان به دادگاه باز شده؟

این موضوع اولین بار بود، من در عمرم کلانتری هم نرفته بودم، ایشون در دو فیلم تا حالا مجری طرح بوده و می‌خواد سومی هم با آقای بهرامیان شروع کند اما من اگر شده باشد با ماشین می‌روم داخل صحنه‌شان، اما نمی‌گذارم فیلمش را بسازد (باخنده!)

از سیمرغ بگویید؛ به نظر خیلی‌ها شما مستحق سیمرغ‌های بیشتری بودید.

من تا حالا دو بار سیمرغ گرفتم فرقی نمی‌کند به آنها تیبا دادند، به ما هم دیپلم افتخار و سیمرغ دادند، البته بعضی‌ها را هم شریک می‌کنند انگار دیپلم یک ارزش دارد سیمرغ یک ارزش دیگر، در صورتی که یکی منوی چلوکبابی است و دیگری شیشه و گچ است!

شما کدام دهه سینما را بیشتر دوست دارید؟

سه چهار سال بعد از انقلاب تا ده پانزده سال بعد آن زمانی که سینمای کودک جان داشت.

مثلا چه فیلم‌هایی؟

فیلم‌هایی مثل دزد عروسک‌ها، سفر جادویی، مدرسه موش‌ها، کلاه قرمزی. شما می‌بینید الان بجز جشنواره کودکی که برگزار می‌شود آن هم نه با کیفیت سابق، ما چیز دیگری نداریم در صورتی که یک زمانی در فیلم کودک حرف برای گفتن داشتیم، این هم به برکت انقلاب بود که این‌گونه را احیا کرد، الان چه فیلم کودکی ساخته شده که برای اکران سرش دعوا کنند؟

دزد عروسک‌ها هم از فیلم‌های ماندگار شماست و خیلی‌ها شما را با شمایل دزد عروسک‌ها می‌شناسند، چه خاطره‌ای از این فیلم دارید؟

زمانی که دزد عروسک‌ها اکران شد در سه روز اول اکران خیلی فروخت، درست بعد این سه روز، زلزله منجیل آمد، من منزل مرحوم حاتمی بودم که لوستر شروع به تکان خوردن کرد، یادم هست هم‌زمان بازی‌های جام جهانی بود هم تولد المیرا، دخترم سی و یکم خرداد. من برای فیلم دزد عروسک‌ها ماشینم را فروخته بودم، دستمزدم را هم گذاشته بودم و در کنار استاد اسکندری 10 درصد در فروش شریک شدم.

آقا ما گفتیم زندگیمون از دست رفت! دو تا سینما در شیراز اکران کرده بودند به امید فروش کلان که یکدفعه فروششون رسید به روزی 15هزار تومان، ما راه افتادیم به تبلیغ شهر به شهر برای این فیلم. روزی 80 هزار تا عکس چاپ کردن برای امضا کردن و هدیه دادن به مشتریان فیلم در سینما، اینقدر عکس امضا کردیم که تا دو ماه این کنار انگشت ما چال افتاده بود، روزهایی بود برای خودش اما بعد از آن در همان سینما‌های شیراز از جمعا روزی 30 هزار تا شد 9 میلیون فروش.

عجیب‌ترین برخورد مردم با شما در این سی سال چه بوده است؟

یک بار داشتم می‌رفتم کاشان، نزدیک‌های قم ماشینم جوش آورد، سال 65 بود و هنوز جنگ بود، آن موقع فیلم اجاره‌نشین‌ها تازه پخش شده بود، یک فیات هم داشتم، ماشین را خلاص کردم و خاموش وارد سراشیب جاده شدم به یکی از محله‌های قم رسیدم، در حاشیه جاده قدیم قم به کاشان، به‌خاطر ولادت امام زمان(عج) چراغانی هم بود بچه‌ها دورم جمع شدند گفتم الان باید زکات کارم را بدهم، شروع کردم به خنداندن بچه‌ها و مردم محل به‌خاطر نیمه شعبان، آخرش یک آقای حدود 50 ساله با صورتی نورانی با یک بشقاب شیرینی و میوه جلو آمد و از من پذیرایی کرد و اشکش هم جاری بود، گفت اینها جمع شده بودند چون قرار بود جنازه پسر شهید مرا بیاورند اما شما آمدی و بهترین حال را به آنها دادی امثال پسر من رفتند که مردم راحت زندگی کنند، این را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم.

البته برادر شما هم شهید شدند، اصغر عبدی، در چه سالی شهید شدند؟

برادر من پانزدهم اسفند 81 بعد از شانزده سال مجروحیت شیمیایی و عصبی شهید شد. دو ماه بیمارستان بستری می‌شد آرامبخش‌هایی بهش می‌زدند که فیل را از پا می‌انداخت، وقتی شهید شدند حدود 39 سالش بود، از اصغر دو بچه مانده است. او از ناحیه نخاع نزدیک به کمر تیر خورده بود و پای چپش هم سوراخ شده بود.

خاطره ناگفته‌ای از برادر شهیدتان دارید؟

یک دوره‌ای بود که من مرض قند عصبی گرفته بودم، آن زمان شب کار بودم و روزها استراحت می‌کردم، خانه ما در یک ساختمان بود، اصغر می‌رفت طبقه بالا مثلا می‌خواست کمک کند و ظرف بشورد ظرف‌ها را می‌شست و به جای آن‌که بگذارد در کابینت، صاف از پنجره پرت می‌کرد پایین و ظرف‌ها جلوی من خرد می‌شد، تا بعدازظهر تمام بدنم می‌لرزید، می‌گفتم اصغر چرا این کار را کردی؟ می‌گفت من گذاشتم تو کابینت نمی‌دانم چطور بلند شد رفت! هم خنده‌ام می‌گرفت هم گریه‌ام!

دخترتان دوست ندارد شغل شما را ادامه دهد؟

المیرا دوست ندارد هنرپیشه شود، البته سابقه بازیگری دارد، دو ساله که بود در چند فیلم، نقش نوزاد رو داشت اما الان هیچ علاقه‌ای به هنرپیشگی و شغل من ندارد و می‌خواهد برای ادامه تحصیل به خارج برود.

به‌عنوان آخرین سوال تا حالا شده کسی از طریق شما کلاهبرداری کند و خودش را از طرف شما جابزند؟

بله، دوبار این اتفاق افتاده. یک بار کرج کسی خودش را جای من جا زده بود وکلاهبرداری می‌کرد، منتها فامیلی من پسوند آقاباقر دارد، یعنی اکبر عبدی آقاباقر و این مرا نجات داد!

آقاباقر اسم جایی است؟

آقاباقر نام یک روستاست در 7 کیلومتری شهر اردبیل.

مورد بعدی کلاهبرداری از اکبر عبدی؟

یک آقای دیگر هم به اسم محسن، نام فامیلش را گذاشته بود عبدی، یک مقدار شبیه من بود، می‌رفت در تالارها با تقلید صدای من در مجالس عروسی برنامه طنز اجرا می‌کرد و از این راه نان درمی‌آورد، یک بار که من را دید شوکه شد گفت من را به اسم شما دعوت می‌کنند پول درمی‌آورم، گفتم عیب نداره باز هم بگو من اکبر عبدی‌ام!

بهمن هدایتی
عبدالله بن عبدالله بن عبدالله...بن آدم صفوه الله!
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من: