...::کلاشینـکـف دیـجیتال::...
نیش کلاش از بهر کین نیست، اقتضای طبیعتش اینجوریه!
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: بهمن هدایتی - چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۱

مسعود رایگان با بینی بزرگ، نگاه نافذ، صدای گرم و مخملین- حتی اگر آرام در صندلی اتاق نمایش سیمافیلم نشسته باشد و به سوالاتت جواب بدهد- مدام تو را به خاطره خیلی دور، خیلی نزدیک می‌برد، انگار که نمی‌توانی او را خارج از خاطره پزشک مغرور و مرسدس سوار و البته عاقبت به خیر «خیلی دور خیلی نزدیک» تصور کنی، اتفاقا مسعود رایگان خودش هم خیلی دور خیلی نزدیک است، رایگان پنهان نمی‌کند که عمیقا مدرن است، این شاید بخش دور قصه باشد، اما به همان اندازه هم نزدیک است، ریشه در سنت و آیین‌های شرقی دارد، پدرش مداح صاحب سبک اهل بیت در لرستان بوده است و دلبستگی‌های قابل تامل و نزدیک این سوی میدان دارد، گفت‌وگو با رایگان مدام «خیلی دور، خیلی نزدیک» را زنده می‌کرد، طبعا همین از جذابیت‌های حرف‌های او بود، مسعود رایگان البته تصویر و تحلیلی خاص خود از سینمای ایران دارد و کاملا آماده است که از این تصویر آرمانی دفاع کند، این گفت‌وگو را از نظرمی گذرانید.

آقای رایگان! پدر شما مداح اهل بیت بودند و نوحه‌هایی با گویش لری از او به یادگار مانده، چطور فرزند یک مداح، شد بازیگر سینمای ایران؟!

(با خنده) شما این را از کجا می‌دانید؟ من هنوز هم در حقیقت از ارادتمندان پدر هستم.

پدرتان چطور آدمی بود؟

پدرم یک آدم غریبی بود برای خودش، یعنی هم نوحه‌خوان بود، هم کارگردان تئاتر، هم بازیگر، هم طراح صحنه، هم طراح گریم و هم حتی نویسنده بود، تمام عشقش به خاندان اهل بیت(ع) بود، یعنی تمام متن، شعر، موسیقی و ملودی که روی نوحه‌ها می‌گذاشت برای خودش بود و شعرهایی که به گویش لری- کرمانشاهی می‌سرود و به همین خاطر هم طرفداران زیادی داشت، خیلی‌ها عاشق همین بودند، در لرستان به پدرم کرمانشاهی خرم‌آبادی می‌گفتند.

پدر چه سالی فوت کرد؟

5 سال پیش.

آقای رایگان، شما سال‌های 60 تا80 خارج از کشور بودید تا این‌که سال79 به دعوت آقای وحید موسائیان و رضا میرکریمی به ایران آمدید و فیلم خوبی هم بازی کردید. یعنی بعد از یک دوره غیبت طولانی، با یک فیلم خوب شروع کردید و خیلی زود تبدیل به یکی از بازیگران شاخص سینمای ایران شدید. چطور این اتفاق افتاد؟

بله، من سال 79 به ایران آمدم و تا پایان فیلمبرداری کار اینجا بودم و مجددا به خاطر قرارداد تئاتری که داشتم به سوئد برگشتم و دو سال بعد به دعوت آقای میرکریمی برای بازی در فیلم «خیلی دور خیلی نزدیک» به ایران بازگشتم.

تعریف و توصیف مسعود رایگان از سوئد چیست، با توجه به این‌که تعداد دیگری از بازیگران ایرانی هم در سوئد اقامت دارند.

سوئد سرزمینی است که «خواستن، توانستن است»، برخلاف خیلی از کشورهای اروپایی و غربی، راه برای تحصیلات در هر سن و سالی و با هر شرایطی، همیشه باز است. سوئد جایی است که آموختن، هیچ وقت تعطیل نمی‌شود. هنر در سوئد جایگاه خاصی دارد و در فرهنگ آنها ریشه کرده است.

در فاصله بین این 20 سال که شما نبودید، چه تغییری در سینمای ایران احساس کردید؟

اصولا آشنایی من با سینمای ایران برمی‌گردد به آقای کیارستمی و فیلم‌هایش و همین‌طور سینمای استادانی مثل مهرجویی و کیمیایی. واقعیت این است که هر قدر نگاه می‌کنم، می‌بینم شاکله سینمای فاخر ما به همین‌ها برمی‌گردد. به عبارت دیگر، ما هنوز در سینما هرچه داریم از موج‌نویی است که سال‌ها قبل در سینمای ایران آغاز شد.

فیلم‌ترین فیلم سینمای ایران از نظر مسعود رایگان؟

زیباترین فیلم ایرانی که می‌توانم نام ببرم فیلم «گزارش» آقای عباس کیارستمی است و افسوس می‌خورم چرا این ماجرا ادامه پیدا نکرد و نمی‌کند.

از طرف کجا ادامه پیدا نکرد؟ منظورتان دقیقا چیست؟

تأسف من از اینجا ناشی می‌شود چرا مقوله‌ای که اسمش را گذاشته‌ایم «سینمای ملی»، پایه آن از فیلم گزارش آقای کیارستمی نیست و در واقع ما آن را مبنا قرار نمی‌دهیم تا به جلو حرکت کنیم. ما یک فاصله سی‌و‌اندی ساله از آن موج نو داریم تا بعد که شاهد فیلم جدایی نادر از سیمین هستیم.

برگردیم به سوال اصلی، اگر منظور شما را درست فهمیده باشم این 20 سالی که شما در غربت زندگی کردید، همچنان نگاهتان به سینمای ایران متاثر از کارهای آقای کیارستمی بوده؟

بله. دقیقا همین‌طور است. فیلم‌های مستند کیارستمی مثل فیلم مسافر، بی‌نظیر است و من خیلی دوست دارم. من با خاطره فیلم‌های کیارستمی از ایران رفتم و الان هم سینمای ایران را آن شاخص می‌بینم، شاخص موج نوی سینمای ایران.

البته بعضی‌ها هم فیلم قیصر مسعود کیمیایی را سرآغاز موج نوی سینمای ایران می‌دانند.

نه، این را قبول ندارم، نظر من بالعکس است. اولین فیلمی که آقای کیمیایی ساخت «بیگانه بیا» بود که بسیار فیلم قابل تأملی است، اما قیصر فیلمی است که تار و پودش چیزی بود که به آن می‌گویند «فیلمفارسی» اما شما نگاه کنید به فیلم دایره مینای آقای مهرجویی یا حتی فیلم رگبار آقای بیضایی، ذهن من هنوز درگیر این فیلم‌هاست، من با این نگاه به سینما، ایران را ترک کردم و هنوز هم این نگاه را دارم، در واقع این‌ها آدم‌هایی بودند که ذهنیت من را از سینمای ایران شکل دادند.

شما که قائل به سینمای ملی هستید، کدام فیلم را مصداق یک فیلم ایرانی تمام عیار می‌دانید؟

به معنای واقعی من حقیقتا فیلم خشت و آینه را فوق‌العاده می‌دانم، شاید یکی از دلایلی که سازنده‌اش، آقای گلستان همیشه خودش را بالا می‌داند و بحق هم هست، ساخت همین فیلم باشد، خشت و آینه هنوز مدرن است، هنوز می‌شود به آن رجوع کرد و یاد گرفت، چه از زاویه دوربین چه از زاویه فکری که پشت فیلم قرار دارد و چه از نظر حضور کارگردان که دانای کل است و چه از نظر بازیگری. فیلم خشت و آینه یک سکانس فوق‌العاده دارد که مرحوم جلال مقدم و پرویز فنی‌زاده - که یادشان به خیر باد- یک بازی تاریخی در سینمای ایران را ارائه می‌دهند، در این سکانس ابزار و اشیا به معنی واقعی در قاب دوربین معنا پیدا می‌کند و هیچ توقفی صورت نمی‌گیرد. آقای مقدم، خیارش را پوست می‌کند و راجع به این‌که چرا یک بچه را سر راه می‌گذارند فلسفه‌بافی می‌کند.

جالب است که شما با دلبستگی به این نوع سینما، به نوعی ستاره فیلم‌های معناگرای دهه اخیر شدید، مثل فیلم «خیلی دور، خیلی نزدیک» که به خاطر آن جایزه جشنواره فجر را هم بردید. این عجیب نیست که شما با دلمشغولی به آن نوع سینمای به‌اصطلاح روشنفکری، در سینمای معناگرای کارگردان‌هایی چون رضا میرکریمی ستاره می‌شوید؟

ببینید تقسیم‌بندی سینما به فیلم‌های معناگرا، فلسفی و سیاسی به نظرم درست نیست، فیلم، فیلم است! اجازه بدهیم که مخاطب این تقسیم‌بندی را انجام دهد و ما برای او نسخه نپیچیم، البته این تقسیم‌بندی کلی هست که بعضی فیلم‌ها تجاری است، بعضی فیلم‌هایی است که کالای فرهنگی تولید می‌کند، بگذارید ما تعیین نکنیم. به سیال بودن و جاری بودن سینما ایمان بیاوریم و این‌که مخاطب تعیین کند فیلم در چه ژانری گذاشته می‌شود، کما این‌که مدت‌هاست راجع به سینمای معناگرا صحبت نمی‌شود.

 


 

خب به نظر شما چرا مدتی است از سینمای معناگرا صحبت نمی‌شود؟ چرا سینمای معناگرا افت کرده؟

باز شما حرف خودتان را می‌زنید! من نـــــمی‌دانم. در واقع به خاطر این‌که ما می‌خواهیم یک چیزی را مطرح و تقسیم‌بندی کنیم چرا؟ مسأله این است که ما چرا اسم واقعی را به کار نمی‌بریم؟ مثلا معادل کمدی، طنز نیست، در دنیای نمایش می‌گوییم کمدی، تراژدی، درام، ملودرام و... تقسیم‌بندی اصلی این است، چون ما معادلش را نداریم، به‌طـــور مثال به جای ملودرام چه می‌خواهیم بگوییم؟ طنز 90 شبی؟ طنز فقط در ادبیات است و ربطی به حوزه نمایش ندارد، کمدی هم انواع مختلف دارد؛ کمدی زهرخند، کمدی دلارته و... این قضیه را یاد بگیریم که استفاده بیجا نکنیم.

خب به نظر شما معادل نساختن یا دوری از بومی‌سازی برای مفاهیم هنری کلاسیک، نوعی غربگرایی افراطی نیست؟

چون ما وقتی از نمایش حرف می‌زنیم، این اصول خودش را دارد،این رواج غرب نیست رواج اصول است، مثلا مفهوم طنز در ادبیات عبید زاکانی است، نه در نمایش، باید بدانیم که ادبیات با نمایش دو مقوله جداست، مثلا تعزیه یک آیین است که اجرا می‌شود، چرا تکامل پیدا نکرده که ما صاحب تئاتر شویم؟ چه چیزی را به تعزیه اضافه کردیم؟ تنها چیزی را که ما از دنیای نمایش داریم همین تعزیه است.

به شما لقب بازیگر بدون اغراق می‌دهند چطور این شخصیت را در سینمای ایران پیدا کردید؟

 اصلا چرا اغراق؟ همه هنر بازیگری به بی‌اغراق بودن و باورپذیر بودن آن است، این مسأله برمی‌گردد به آموزه‌های من از دنیای بازیگری، حالا من نمی‌دانم تا چه اندازه در آن موفق هستم، ولی مهم‌ترین دلیلش به نظرم یکی مسأله تجربی دیداری- شنیداری و بعد مطالعات است که چقدر دیدیم، شنیدیم و خواندیم، دیدن یک فیلم یک تجربه دیداری و شنیداری است و فراموش نکنیم که در وهله اول یک سرگرمی است، چرا خیلی دور خیلی نزدیک به دل می‌نشیند؟ به خاطر تمایل آن به قصه و قصه‌پردازی است من به شخصه ادبیات ضد قصه را دوست ندارم، زمانی که ما به مـــعماری که درون شرق و غرب وجود دارد، نگاه می کنیم، تفاوت نگاه‌ها در ادبیات را هم متوجه می‌شویم، شما ببینید در شرق، خانه‌های شرقی یا خانه‌های ایرانی، درها به درون باز می‌شود و یک رازگونگی دارد که باید کشف کنیم، ولی در غرب برعکس این قضیه است، می‌توان این‌طور گفت که شرقی‌ها درونگرا رمزآلود و غربی‌ها برونگرا هستند.

البته من یک فیلم ساده خوب صمیمی و به دور از اداهای روشنفکرانه دارم که قبل از فیلم «خیلی دور خیلی نزدیک» بازی کردم به نام خاموشی دریا، البته منظورم این نیست که فیلم «خیلی دور خیلی نزدیک» ادا دارد، آن هم ادا ندارد، خیلی‌ها فکر می‌کردند که خاموشی دریا زندگی شخصی من است در صورتی که این‌طور نبود و تنها وجه شباهت من با سیاوش قصه در غربت او بود.

خوب شما خودتان را بیشتر شرقی می‌دانید یا غربی؟

(می‌خندد) یعنی چه؟

با توجه به همین توصیفاتی که گفتید پرسیدم.

خیلی فرق می‌کند، بنده هر چقدر هم که در خارج از کشور زندگی کرده باشم که یک چیزی حدود 22 سال هم بوده به هر حال علقه‌های عاطفی من، ریشه‌های من در اینجاست و اصلا نمی‌شود توضیح داد.

اما شخصیت هنری شما به آن سمت گرایش پیدا کرده.

آموزه‌های من آموزه‌هایی است که در غرب یاد گرفتم، شاید اگراین شرایط نبود من با خیلی از مبانی سینمای بازیگری و تئاتر که الان آشنا هستم به اینها نمی‌رسیدم و آشنا نمی‌شدم.

شما مدت‌ها سوئد بودید و قبل از بازگشت به ایران آنجا بازیگر بودید، تفاوت بازیگر ایرانی با بازیگری در جامعه‌ای مثل سوئد چگونه است؟

آنجا مسئولیت‌ها کاملا از هم تفکیک شده است، مسئولیت‌ها هم مشخص است، در غرب این نگاه که کارگردان که « همه کاره » است، سال‌هاست از بین رفته است. در غرب تعبیری که از بازیگری وجود دارد به این معناست که بازیگر خالق صحنه است وکارگردان فقط کمک و هدایت می‌کند، بدون این‌که بازیگر متوجه شود، البته من بعد از بازگشتم به ایران، خوشبختانه و از خوش‌اقبالی با اکثر کارگردان‌هایی که افتخار همکاری داشتم دقیقا چیزی بوده که از آن متد الگو گرفته بودند، یعنی وقتی آقای مهرجویی می‌بیند که بازیگرکار خود را انجام می‌دهد، دخالت نمی‌کند چون آن صحنه باید توسط بازیگران خلق شود و کارگردان یک دانای کل است که حالا نمی‌خواهد چوب لای چرخ این بازیگر بگذارد و او را گمراه کند، این باهوشی کارگردان را می‌رساند، خانم رخشان بنی‌اعتماد، آقای میرکریمی و آقای کیمیایی همه این الگو را دارند، در واقع کارگردان دارای دسته کلیدی است که کلیدهای مختلفی دارد و این کلیدها را به بازیگر می‌دهد تا به کشف برسد.

مثال می‌زنید؟

یک صحنه از یک فیلم تلویزیونی بود که به سفارش شبکه دو سوئد ساخته شد. در یک صحنه دو بازیگر روبه‌روی هم ایستادند وآقای براگمن می‌رود زیر گوش یکی از اینها فقط می‌گوید که اگر یک حرکت اضافی بکنی نفر مقابل تو را می‌کشد، کل کارگردانی و هدایت بازیگر این است!

چرا بیشتر تئاتری‌ها آرزویشان این است که آقای تقوایی به آنها پیشنهاد کار دهد؟ هم از زبان شما خواندم هم افراد دیگر، آقای بهزاد فراهانی هم این حرف را زدند.

(می‌خندد) جزو آرزوهای ماست، به خاطر این‌که کارگردان بی‌نظیری است و قبل از این‌که وارد دنیای سینما و نمایش باشد رمان‌نویس و قصه‌نویس خوبی است و ذهن وسیعی دارد، بازیگرها دنبال این نوع کارگردان‌ها هستند.

آقای رایگان! شما و همسرتان، خانم رویا تیموریان یک زوج هنری هستید و زندگی خصوصی هنرمندان هم یکی از موضوعات جذاب برای مردم است. شما به عنوان بازیگری صاحب سبک، چگونه این فضا را مدیریت می‌کنید؛ به این معنا که هم با هواداران و ابراز احساسات مردم روبه‌رو هستید و ارتباط دارید و هم این‌که حریم شخصی خود را حفظ می‌کنید. جمع این دو چطور است؟ آیا به زندگی خصوصیتان آسیبی وارد نمی‌شود؟

داستان زندگی خصوصی ما یک طرف قرار دارد و زندگی کاری یک چیز دیگر است، مردم مهربان هستند و ما را شرمنده محبت خودشان می‌کنند.

شاید هم مهربانی‌های بیش از حد؟

فرض کنید ما برای خرید به نانوایی و تره‌بار می‌رویم و پیش می‌آید که سوال جالبی از ما می‌پرسند؛ مثلا شما مگر نان هم می‌خرید؟ می‌گویم خب ما هم مثل شما هستیم چه فرقی می‌کند؟ ما نان، سبزی، سیب‌زمینی، پیاز هم می‌خریم احتمالا عصبی و ناراحت هم می‌شویم و سوار اتوبوس و تاکسی هم می‌شویم، قصه بر سر این است که ارتباط ما یک ارتباط نزدیک و دوجانبه با مردم است.ما طبعا بدون حضور مردم هیچ کاره هستیم. وقتی مخاطبی نباشد کارهای ما را تماشا کند، کار ما چه فایده‌ای دارد؟ در دهه 80 میلادی که موجی از فیلم‌های ویدئویی خشونت بار سرازیر شد مخاطب تئاتر کم شد، بزرگان تئاتر سوئد گفتند ما کرکره‌های تئاتر را پایین می‌کشیم و هر زمان که مخاطب خواست دوباره روی سن می‌رویم. حقیقت این است که اینها لازم و ملزوم یکدیگر ند.

بدترین موقعیتی که در آن با ابراز احساسات مردمی مواجه می‌شوید، چه زمانی است؟

در جریان فیلمبرداری، برخی مردم از روی علاقه می‌آیند یا عکس می‌اندازند یا سوالاتی دارند که چطور وارد عرصه سینما شوند و... حالا اینها همه در شرایطی است که دوربین جلوی من هست و من باید به یک سوی دیگر فکر کنم و خودم را برای نقشم آماده کنم. خب این قبیل مسائل معادلات فیلمبرداری را بر هم می‌زند وگرنه در حالت آزاد مشکلی پیش نمی‌آید.

مردم بیشتر کدام نقش شما را به یاد می‌آورند؟

خیلی از نقش‌ها، مثلا در خیلی دور خیلی نزدیک، سقوط یک فرشته، مدار صفر درجه یا فیلم خون بازی.

بیشتر با کدام نقش شما را می‌شناسند؟

برد تلویزیونی خیلی زیاد است، اما اکران سینما محدود است، به همین دلیل بیشتر مرا با کارهای تلویزیونی‌ام می‌شناسند.

از این ابراز محبت‌های عجیب مردمی، چیزی خاطرتان است؟

امیدوارم چیزی را که می‌خواهم بگویم، آن دوست و همشهری عزیز هم بخواند، چون این یک قدردانی ویژه از اوست؛ شهروند عادی که آبمیوه‌فروشی داشت. یک روز می‌خواستم سر یک پروژه بروم، ماشینم پنچر شد خلاصه ماشین را از زیر گذر بالا آوردیم. من یک گوشه ایستاده بودم و فکر می‌کردم، یکدفعه این آقا مچم را گرفت گفت شما بیا! مرا برد داخل آبمیوه فروشی و با یک معجون عجیب غریب پذیرایی کرد، سوال کرد کجا داشتی می‌رفتی؟ گفتم داشتم می‌رفتم سرصحنه فیلمبرداری، باز پرسید چند نفر سر صحنه هستید؟ گفتم حدود 30 تا 40 نفر، به شاگردش گفت دو تا 20 لیتری بزن ممد! یادش بخیر اسمش خاطرم نیست اما روز خاطره‌انگیزی بود و به همه اعضای پروژه آبمیوه و معجون داد. مردم ایران شدیدا عاطفی هستند، به بازیگران احترام می‌گذارند و حاضرند با یک هدیه‌ای محبت خود را نشان دهند و این قابل قدردانی است.

آقای رایگان می‌شود گفت که مردم ما هنوز بازیگران را در نقش‌هایی که بازی می‌کنند می‌بینند و نمی‌توانند بین شخصیت خود آنها و نقش‌ها تفکیک قائل شوند؟

در گذشته این موضوع بیشتر بود. مردم فکر می‌کردند مثلا آقای ملک مطیعی واقعا همان است که در فیلم‌هایش بازی می‌کند، در صورتی که آقای ملک مطیعی بازیگری تئاتری بودند و حتی کارگردانی هم می‌کردند. قبل از انقلاب، مردم بیشتر این‌طور فکر می‌کردند، اما بعدها با رشد رسانه‌ها و فضای ارتباطی این تفکر کمرنگ‌ شد. البته این مسأله به دلیل همذات‌پنداری آدم‌ها با شخصیت‌هاست که باعث برقراری ارتباط عاطفی می‌شود.

در کشورهای غربی این حالت چطور است؟ مردم چطور با بازیگران معروف برخورد می‌کنند؟

برای مثال یک بار من و همسرم در خیابان‌های استکهلم قدم می‌زدیم، یک آقایی که بازیگر مطرح در هالیوود است، داشت رد می‌شد. اتفاقا برف شدیدی هم می‌آمد و یک فضای عجیب و غریبی بود. من به خانمم گفتم این فلانی است و او از من سوال کرد که پس چرا مردم سراغش نمی‌روند؟ به همسرم گفتم او حتی اگر در یک کافه‌ای هم نشسته باشد کاری به او ندارند و مزاحمتی ایجاد نمی‌شود، نهایت برخورد در خیابان با یک بازیگر یک لبخند و کلاه از سر برداشتن است. چارچوب‌های ما با آنها فرق می‌کند، ما علاقه‌مندیم که در جمع زندگی کنیم، اما آنها دوست دارند در خود و انتزاع باشند.

 
نویسنده: بهمن هدایتی - یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱
اکبر عبدی، انگار شمایل سینمای ایران است، خسته و زخمی اما سرپا، مرد نمکین دهه 60 و 70 سینمای ایران، ستاره تپل سینمای کودک و اعجوبه در بداهه‌پردازی، حالا خسته است، عمیقا خسته، عبدی در آستانه پنجاه و دوسالگی، گزیده‌کاری را هم کنار گذاشته و این‌طور که به نظر می‌رسد تقریبا به هیچ کاری نه نمی‌گوید؛ از کمدی‌های سوپرمارکتی تا تله‌فیلم و سریال. چرخ زندگی است دیگر، باید بچرخد، اکبر عبدی و غیر اکبر عبدی هم نمی‌شناسد، عبدی شوخ و دوست‌داشتنی و خوش‌سخن است، حتی اگر خسته باشد، حتی اگر ساعت یک بامداد در لوکیشن یک تله‌فیلم، روی کاناپه دراز کشیده باشد و مشغول گریم باشد و در همان حال به سوالاتت جواب بدهد. 

عمواکبر ـ آن‌طور که عوامل فیلم صدایش می‌کنند ـ در هیچ حالتی شوخی و خوش‌سخنی را فراموش نمی‌کند. گفت‌وگوی مشروح جام‌جم را با اکبر عبدی ـ که گاهی شبیه درددل هم شده ـ می‌خوانید.

 ×××

آقای عبدی! انگار چندان شاد نیستید، غمگین به نظرمی‌آیید. فکر نمی‌کردم اکبر عبدی اینقدر غمگین باشد.

بله، اخیرا به یک آدمی اطمینان کردم، مغازه‌ای را اجاره کردم، یک چک امانت پیش طرف بود به مبلغ 55 میلیون تومان، رفته برگشت زده، این آدم بچه محل بود و باهم نان و نمک خورده بودیم. او از اعتماد من سوءاستفاده کرد. باورم نمی‌شد در روز روشن بخواهد از من کلاهبرداری کند و خیانت کند، آدم وقتی این‌جور از نزدیکانش ضربه می‌خورد، غمگین می‌شود، دلش می‌گیرد. حالا من مانده‌ام با این مشکل؛ نه به بنده مغازه‌ای داده نه مبایعه‌نامه‌ای، دیگر خسته شدم، حالم خوب نیست، البته دفعه اول هم نیست، در شمال هم یک چنین اتفاقی افتاد. خواهش می‌کنم این را چاپ کنید؛ شخصی به نام ... سه سال پیش به نام مسکن مهر 30میلیون پول از ما گرفت، حالا نه تلفن جواب می‌دهد نه چیزی.

به نظر می‌آید دیگر تیپ‌های چاق و بانمک که شما مهم‌ترین مصداقش بودید، در سینمای امروز ایران چندان طرفداری ندارند و فراموش شده‌اند. این درست است که می‌گویند الان دور دور چشم‌رنگی‌ها و دماغ عروسکی‌هاست؟

چشم‌رنگی و خوش‌تیپ یا تپل و بدقیافه و کچل فرقی نمی‌کند؛ هر کسی اگر بخواهد عمر کارش طولانی باشد باید جنم و معرفت بازیگری داشته باشد. چیزی که الان در سینمای ایران فراموش شده این جنم و معرفت است. بازیگری یک چیز ذاتی است، ربطی به قیافه ندارد.

بازیگر مثل چاهی می‌ماند که آب در آن بریزی و بخواهی از آن آب بکشی، یعنی باید مدام در حال یادگرفتن و یاد دادن باشد، بجوشد، هیچ‌وقت خشک نشود، کسی که فقط قیافه دارد، نمی‌تواند در عرصه بازیگری بماند، ممکن است چند صباح بماند، اما برای همیشه ماندنی نیست، اسمش برای همیشه نمی‌ماند، به نیکی هم نمی‌ماند. شاید در یک فیلم فرد را به‌خاطر ظاهرش انتخاب کنند که با کاراکتر فیلمنامه هماهنگ باشد، اما اگر توانایی نداشته باشد فیلم اول و آخرش خواهد بود؛ سینمای ایران از این تیپ‌ها زیاد دارد.

به نظر شما سلیقه مخاطب فرق کرده یا خیر؟

سلیقه و ذائقه را تلویزیون و سینما به مردم می‌دهد؛ یک روز همه به زبان برره‌ای حرف می‌زنند، یک روز فرم خشایار مستوفی زیر آسمان شهر می‌شوند، زمانی که یک سریال 90 قسمت مخاطب را به دنبال خود می‌کشاند مخاطبان را جذب خواهد کرد، نباید مردم را سرزنش کرد، مردم از ما یاد می‌گیرند.

شما از معدود بازیگرانی هستید که با طیف وسیعی از کارگردان‌ها کار کرده‌اید. فکر می‌کنید چرا همه آنها‌ با شما کار می‌کنند؟

این برای من جای شکر دارد و شانس بسیار بزرگی بود که خدا نصیب من کرد. مرحوم خسرو شکیبایی این شانس را ندارد، استاد پرویز پرستویی ندارد، نه این‌که ایرادی باشد، قسمت نشده، کار با استاد ناصر تقوایی برای من یک دانشگاه بود، همه چیز دست به دست هم داد و خدا کمک کرد که من در محضر چنین آدم‌هایی که خیلی‌هایشان هم دیگر نیستند بودم، درس‌هایی از هر کدام گرفتم که الان به دردم می‌خورد، البته بخشی از اینها به رفاقت‌ها و دوستی‌های شخصی خودم برمی‌گردد.

فکر می‌کنم کار کردن با علی حاتمی برای شما یک جور دیگر بود، یک طعم دیگر داشت، درست است؟

بله، مرحوم علی حاتمی از 15 سال قبل از کلید خوردن فیلم مادر من را می‌شناختند، ما با هم رفت و آمد داشتیم، من مانند پسرشان خانه‌شان می‌رفتم و می‌ماندم، در خانه علی حاتمی اتودهای مختلف را برایشان اجرا می‌کردم، پدر می‌شدم، کودک می‌شدم، پیرمرد می‌شدم، عقب‌مانده می‌شدم، البته مرحوم حاتمی هم در زمینه نوشتن و ساخت این فرم کارها و آدم‌های عقب‌مانده بعد از سوته‌ دلان تبحر داشتند.

علی حاتمی ذهنش همیشه روشن بود، همیشه در حال داستان نوشتن بودند، هیچ‌وقت ایشان را بیکار نمی‌دیدید. ایشان برای فیلم مادر از من هم چیزهایی دیده بودند و اعتماد کردند شاید کمتر کسی بداند که مرحوم حاتمی هیچ‌وقت سناریو را کامل نمی‌نوشتند و آخر داستان را هیچ‌کس جز خودشان نمی‌دانست و بازیگرها این‌طور با ایشان کار می‌کردند که تجربه عجیب و جالبی بود.

در فیلم جهان پهلوان تختی هم قرار بود من نقش مرید تختی را بازی کنم که یک کارگر چاپخانه بود و با دوچرخه برای خانه تختی و مادرش خرید هم می‌کرد. این نوجوان کرو لال بود و حتی زمان مرگ تختی او را تعقیب می‌کند و مرگ تختی را هم می‌بیند اما چون کرو لال بوده نمی‌توانسته شهادت بدهد، علی حاتمی به من می‌گفت نقش این کاراکتر بسیار کلیدی است چون تماشاچی به وسیله تو حزن از دست دادن تختی را می‌فهمد، کار با علی حاتمی برای من یک چیز دیگر بود.

شما طبعا از هر کدام از کارگردان‌هایی که با آنها کار کردید، یک چیز به خصوص آموختید، این تکه‌های پازل شخصیت بازیگری اکبر عبدی را ساخته، برایمان بگویید از هر کدام از این کارگردان‌ها چه آموختید، مثلا از علی حاتمی چه یاد گرفتید؟

از مرحوم حاتمی یاد گرفتم بازیگر مانند جواهری است که در خاک‌ها پنهان شده برای دیده شدن او قدم اول را نویسنده برمی‌دارد قدم بعدی را کارگردان، بعد گریمور می‌آید و یک جلوه‌ای به او می‌دهد، فیلمبردار با هنرش به مخاطب نشان می‌دهد، همه دست به دست می‌دهند تا از طریق بازیگر هنر بقیه به مخاطب برسد، این تفکر حاتمی بود، اگر وقت خود را می‌گذارند، روی گریم بازیگر، اما اگر بازیگر خودش را از تو تغییر ندهد می‌شود یک ماسک روی صورت و همه زحمات برباد می‌رود، استاد عبدالله اسکندری می‌گفت کسی را تا تخم چشمش مو می‌چسبانم اما از سی متری تا دهانش را باز می‌کند معلوم می‌شود کی هست و بازیگری بلد نیست و همه زحمات از بین می‌رود، بازیگر باید از درون در جهت تیپ و شخصیتی که بازی می‌کند تغییر کند باید نقش را زندگی کند نه این‌که ادا در بیاورد باید تیپ را به کاراکتر تبدیل کند آن‌وقت هم برای خودش هم دیگران قابل قبول خواهد بود، مثل این می‌ماند که فردی می‌خواهد جوکی را تعریف کند هنوز شروع نکرده خودش می‌زند زیر خنده و توقع دارد تو بخندی وقتی نمی‌دانید که جریان چیست خنده به چی معنا ندارد، یه دوستی داریم به نام آقای اردستانی که با هم شروع کردیم البته ایشان پیشکسوت‌تر هستندهم صدابردار تئاتر بودند هم بازی کردند الان هم گریمور بازنشسته سینما هستند، یک بار نشد برای ما یک جوک تعریف کنند فقط می‌گفت یک جوک جدید دارم بعد شروع می‌کرد خندیدن آخرشم می‌گفت خندم می‌گیره الان نمی‌تونم بعدا می‌گم!


ناصر تقوایی؟

از ناصر تقوایی یاد گرفتم چطور بدون نگاه کردن و از حفظ جایمان را در مقابل دوربین پیدا کنیم. در خیلی از کارها نگاه کنید می‌بینید که بازیگرها زیر چشمی نگاه می‌کنند تا نقطه شروع را پیدا کنند، این تمرکز و واقعی بودن را به هم می‌زند، آقای تقوایی به ما می‌گفت قدم‌هایتان را بشمارید، بایستید و بر عکس بشمارید به عقب برگردید تا نقطه شروع را پیدا کنید، در سینما در کار نمایش ایستادن، راه رفتن همه حساب و کتاب دارد و مهم است.

داوود میرباقری؟

داوود میرباقری هم یک جورایی مثل علی حاتمی می‌شود گفت شاعر سینمای ایران است، این‌که بتوانی جمله را صحیح بگویی کدام را بگویی از دام بگذری و چه جمله‌ای را با تاکید بیان کنی، میرباقری روی همه اینها وسواس دارد.

داریوش مهرجویی؟

آقای مهرجویی استاد این بودند که وقایع و اتفاقات فیلم را چگونه طبیعی جلوه دهند. تعریف استاد مهرجویی از سینما این بود که تمام گروه باید تلاش کنند که یک دروغ را چنان به واقعیت نزدیک کرد تا مخاطب در تردید بماند که این اتفاق افتاده یااین آدم‌ها واقعی بودند و بتوانند خودشان را جای شخصیت‌ها بگذارند. در فیلم زیبای به همین سادگی آقای میرکریمی که خانم هنگامه قاضیانی با هنرمندی بازی می‌کردند، خود من اینقدر تحت تاثیر این فضای واقعی قرار گرفته بودم که فکر می‌کردم این یک مستند است و آن افراد واقعا همسر و بچه این خانم هستند.

یا مثلا مخملباف آدم عجیبی بود، یک جورایی توقع داشت با سرعتی که خودش جلو می‌رود، بازیگران و عوامل فیلم هم جلو بروند، فکر می‌کرد ما می‌توانیم فکر او را بخوانیم و با او هم سرعت شویم، یک مقدار در کار پرتوقع بود و سرعت عجیبی داشت، کم حوصله بود، اگر برف هم می‌بارید کار باید انجام می‌شد.

شما اگر فیلم ناصرالدین شاه اکتور سینما را ببینید صحنه‌ای است که همه در کاخ گلستان جمع شدند و روی پرده، فیلم تماشا می‌کنند و من در نقش ملیجک می‌روم داخل پرده که به پیرزن کمک کنم تا سوزنش را نخ کند، در آن صحنه نزدیک‌های غروب بود که برف گرفت اما ما همچنان سکانس را گرفتیم. اگر بیست و هشت روز برنامه ریزی کار بود باید سر بیست و هشت روز تمام می‌شد، خیلی دقیق و سختگیر بود.یک روز آمد سر صحنه بیست و دو نفر را اخراج کرد، حتی اصلی‌ترین عضو گروه مدیرتولید را بیرون کرد.

 مرحوم پناهی، آقای شریفی‌نیا و همسرشان خانم حاجیان آمدند سر یک صحنه از فیلم هنرپیشه به من سر بزنند آقای مخملباف از آنها خواهش کرد یک سکانس بازی کنند، صحنه‌ای که من قنداق می‌شدم البته این سکانس یک جور طعنه هم به فیلم دیگه چه خبر خانم تهمینه میلانی بود. وقتی گفتند باید قنداق بشوم من گفتم یک میلیون و پانصد تومان دستمزد می‌گیرم که مخملباف رفت شکایت کرد از من. آقای هدایت هم به اتفاق مخملباف رفت ارشاد و برای نخستین بار سر دستمزد من را ممنوع الکار کردند. گفتم من سه برابر این را به شما می‌دهم شما قنداق شوید عکس بگیریم و چهار جا بگذاریم این کار را می‌کنید؟

چرا با قصه قنداق شدن مشکل داشتید؟

نه مشکل نداشتم می‌خواستم دستمزد کارم را بگیرم، زیرا آنها پولش را در می‌آورند با آن سکانس قنداق شدن من. الان در سینمای بقیه کشورها، دستمزد ثابت نیست، اگر فروش بالا رفت، دستمزد عوامل هم باید بیشتر شود، این یکی از شرط‌های اقتصادی تر شدن سینمای ایران است. در دنیا اگر یک فیلم از یک حدی بیشتر فروخت، حتی به آبدارچی هم دستمزد بیشتر می‌دهند.

به نظر شما چرا در سینمای ایران این‌طور نیست؟

لابد موضوع به تهیه کننده‌ها برمی‌گردد. در اخراجی‌های یک، من 20 میلیون تومان دستمزد گرفتم در حالی که آن فیلم 9 میلیارد فروخت حق من این مقدار بوده؟ می‌دانید به من بعد از آن فروش میلیاردی چه دادند؟ به جان تک دخترم یک عکس دسته جمعی که روی تانک نشسته بودیم را روی پوسته درخت چاپ کرده بودند و به ما دادند. در اریکه ایرانیان مراسم گرفتند همه گفتند به اینها نفری نیم کیلو طلا دادند البته آقای ده‌نمکی دستش درد نکند در رسوایی تلافی کرد!

سینمای ده‌نمکی را چطور می‌بینید؟ از او چه یاد گرفتید؟

ده‌نمکی اعتماد به نفس خیلی خوبی دارد و به بازیگر هم اعتماد می‌کند و این خیلی خوب است، در این کار آخرش هم بسیار جدی بودند بسیار قوی نوشته بودند و جایی نداشت که بخواهی چیزی از خودت بگویی، به نظرم این کار جدید حرفه‌ای‌ترین کار ده‌نمکی تاکنون است، یک متن خیلی خوبی نوشته شده بود شما نمی‌توانستی جمله‌ای را حذف کنی یا چیز دیگری بگویی.

همین فیلم که برای اولین بار هم شما نقش یک روحانی را بازی کردید؟

بله، این تجربه اولم بود در بازی در نقش یک روحانی. یک مقدار فنی و تخصصی هم بود، با طلبه‌ها نشست و برخاست کردم که یاد بگیرم، کلمات و اصطلاحات دینی هم باید دقیق گفته شود و نمی‌شود چیزی را جایگزین کرد. ده‌نمکی آنقدر زیبا صحنه‌های دیگر را می‌گرفت و البته زیر چشمی حواسش به من بود تا می‌رفتم سمت خندیدن و خنداندن یقه‌ام را می‌گرفت و جالب است که عرض بیست و سه روز، فیلمی که به اصطلاح جمعیتی بود البته با انرژی و سرعت آقای گل‌سفیدی فیلمبردار جوان و آینده‌دار جمع شد.

کجا احساس کردید که سینمای ایران به شما اهانت کرده؟

سینمای ایران همه جا و به همه اهانت کرده، آنقدر زیاد است که نمی‌توان گفت.

آخرین چیزی که یادتان است چه بود؟

همین الان چرا آقای تقوایی نباید کار کند؟ ارشاد این بودجه‌ای را که برای یکسری از دوستان و نورچشمی‌ها می‌گذارد، این توهین است به همه ما، رانت بازی‌ها که می‌کنند، بعضی وقت‌ها پول تبلیغات یک فیلم از فروش آن بیشتر است.

در مورد شخص شما هم چیزی بوده که بتوان گفت؟

من از سینمای ایران طلبکار نیستم. من یک کارگرزاده هستم حتی به فکرم نمی‌آمد که یک روزی چهار نفر من را دوست داشته باشند یا فلان ماشین زیر پایم باشد. من از خدا ممنونم از کسی هم طلبکار نیستم با کسی هم مشکل ندارم ولی من برای فیلم آقای ... خیلی زحمت کشیدم تا آخر فیلم تاندون های پای راستم از چند جا پاره شد اما پولم را که ندادند هیچ، شکایت هم کردند. تا حالا نه قرارداد به من داده‌اند نه دستمزد. همه افراد گروه با شکایت پولشان را گرفتند اما من که شکایت نکردم جالبه که پول ندادند و شکایت هم کردند باز همین مهرماه یک دادگاه دیگر هم داریم.

تا حالا چند بار پایتان به دادگاه باز شده؟

این موضوع اولین بار بود، من در عمرم کلانتری هم نرفته بودم، ایشون در دو فیلم تا حالا مجری طرح بوده و می‌خواد سومی هم با آقای بهرامیان شروع کند اما من اگر شده باشد با ماشین می‌روم داخل صحنه‌شان، اما نمی‌گذارم فیلمش را بسازد (باخنده!)

از سیمرغ بگویید؛ به نظر خیلی‌ها شما مستحق سیمرغ‌های بیشتری بودید.

من تا حالا دو بار سیمرغ گرفتم فرقی نمی‌کند به آنها تیبا دادند، به ما هم دیپلم افتخار و سیمرغ دادند، البته بعضی‌ها را هم شریک می‌کنند انگار دیپلم یک ارزش دارد سیمرغ یک ارزش دیگر، در صورتی که یکی منوی چلوکبابی است و دیگری شیشه و گچ است!

شما کدام دهه سینما را بیشتر دوست دارید؟

سه چهار سال بعد از انقلاب تا ده پانزده سال بعد آن زمانی که سینمای کودک جان داشت.

مثلا چه فیلم‌هایی؟

فیلم‌هایی مثل دزد عروسک‌ها، سفر جادویی، مدرسه موش‌ها، کلاه قرمزی. شما می‌بینید الان بجز جشنواره کودکی که برگزار می‌شود آن هم نه با کیفیت سابق، ما چیز دیگری نداریم در صورتی که یک زمانی در فیلم کودک حرف برای گفتن داشتیم، این هم به برکت انقلاب بود که این‌گونه را احیا کرد، الان چه فیلم کودکی ساخته شده که برای اکران سرش دعوا کنند؟

دزد عروسک‌ها هم از فیلم‌های ماندگار شماست و خیلی‌ها شما را با شمایل دزد عروسک‌ها می‌شناسند، چه خاطره‌ای از این فیلم دارید؟

زمانی که دزد عروسک‌ها اکران شد در سه روز اول اکران خیلی فروخت، درست بعد این سه روز، زلزله منجیل آمد، من منزل مرحوم حاتمی بودم که لوستر شروع به تکان خوردن کرد، یادم هست هم‌زمان بازی‌های جام جهانی بود هم تولد المیرا، دخترم سی و یکم خرداد. من برای فیلم دزد عروسک‌ها ماشینم را فروخته بودم، دستمزدم را هم گذاشته بودم و در کنار استاد اسکندری 10 درصد در فروش شریک شدم.

آقا ما گفتیم زندگیمون از دست رفت! دو تا سینما در شیراز اکران کرده بودند به امید فروش کلان که یکدفعه فروششون رسید به روزی 15هزار تومان، ما راه افتادیم به تبلیغ شهر به شهر برای این فیلم. روزی 80 هزار تا عکس چاپ کردن برای امضا کردن و هدیه دادن به مشتریان فیلم در سینما، اینقدر عکس امضا کردیم که تا دو ماه این کنار انگشت ما چال افتاده بود، روزهایی بود برای خودش اما بعد از آن در همان سینما‌های شیراز از جمعا روزی 30 هزار تا شد 9 میلیون فروش.

عجیب‌ترین برخورد مردم با شما در این سی سال چه بوده است؟

یک بار داشتم می‌رفتم کاشان، نزدیک‌های قم ماشینم جوش آورد، سال 65 بود و هنوز جنگ بود، آن موقع فیلم اجاره‌نشین‌ها تازه پخش شده بود، یک فیات هم داشتم، ماشین را خلاص کردم و خاموش وارد سراشیب جاده شدم به یکی از محله‌های قم رسیدم، در حاشیه جاده قدیم قم به کاشان، به‌خاطر ولادت امام زمان(عج) چراغانی هم بود بچه‌ها دورم جمع شدند گفتم الان باید زکات کارم را بدهم، شروع کردم به خنداندن بچه‌ها و مردم محل به‌خاطر نیمه شعبان، آخرش یک آقای حدود 50 ساله با صورتی نورانی با یک بشقاب شیرینی و میوه جلو آمد و از من پذیرایی کرد و اشکش هم جاری بود، گفت اینها جمع شده بودند چون قرار بود جنازه پسر شهید مرا بیاورند اما شما آمدی و بهترین حال را به آنها دادی امثال پسر من رفتند که مردم راحت زندگی کنند، این را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم.

البته برادر شما هم شهید شدند، اصغر عبدی، در چه سالی شهید شدند؟

برادر من پانزدهم اسفند 81 بعد از شانزده سال مجروحیت شیمیایی و عصبی شهید شد. دو ماه بیمارستان بستری می‌شد آرامبخش‌هایی بهش می‌زدند که فیل را از پا می‌انداخت، وقتی شهید شدند حدود 39 سالش بود، از اصغر دو بچه مانده است. او از ناحیه نخاع نزدیک به کمر تیر خورده بود و پای چپش هم سوراخ شده بود.

خاطره ناگفته‌ای از برادر شهیدتان دارید؟

یک دوره‌ای بود که من مرض قند عصبی گرفته بودم، آن زمان شب کار بودم و روزها استراحت می‌کردم، خانه ما در یک ساختمان بود، اصغر می‌رفت طبقه بالا مثلا می‌خواست کمک کند و ظرف بشورد ظرف‌ها را می‌شست و به جای آن‌که بگذارد در کابینت، صاف از پنجره پرت می‌کرد پایین و ظرف‌ها جلوی من خرد می‌شد، تا بعدازظهر تمام بدنم می‌لرزید، می‌گفتم اصغر چرا این کار را کردی؟ می‌گفت من گذاشتم تو کابینت نمی‌دانم چطور بلند شد رفت! هم خنده‌ام می‌گرفت هم گریه‌ام!

دخترتان دوست ندارد شغل شما را ادامه دهد؟

المیرا دوست ندارد هنرپیشه شود، البته سابقه بازیگری دارد، دو ساله که بود در چند فیلم، نقش نوزاد رو داشت اما الان هیچ علاقه‌ای به هنرپیشگی و شغل من ندارد و می‌خواهد برای ادامه تحصیل به خارج برود.

به‌عنوان آخرین سوال تا حالا شده کسی از طریق شما کلاهبرداری کند و خودش را از طرف شما جابزند؟

بله، دوبار این اتفاق افتاده. یک بار کرج کسی خودش را جای من جا زده بود وکلاهبرداری می‌کرد، منتها فامیلی من پسوند آقاباقر دارد، یعنی اکبر عبدی آقاباقر و این مرا نجات داد!

آقاباقر اسم جایی است؟

آقاباقر نام یک روستاست در 7 کیلومتری شهر اردبیل.

مورد بعدی کلاهبرداری از اکبر عبدی؟

یک آقای دیگر هم به اسم محسن، نام فامیلش را گذاشته بود عبدی، یک مقدار شبیه من بود، می‌رفت در تالارها با تقلید صدای من در مجالس عروسی برنامه طنز اجرا می‌کرد و از این راه نان درمی‌آورد، یک بار که من را دید شوکه شد گفت من را به اسم شما دعوت می‌کنند پول درمی‌آورم، گفتم عیب نداره باز هم بگو من اکبر عبدی‌ام!

بهمن هدایتی
عبدالله بن عبدالله بن عبدالله...بن آدم صفوه الله!
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من: